کتاب خودمانی: حقیقت همینجا
---
پیشگفتار
گاهی زندگی شبیه قصهای میماند که نویسندهاش را فراموش کردهایم.
این کتاب دعوتی است به بیداری، نه از نوعی پیچیده، بلکه از جنس یادآوری ساده:
تو هم نویسندهای و هم خواننده.
واقعیت را میتوان تغییر داد، اما نه با جنگیدن با آنچه بیرون است،
بلاف با زیر سوال بردن آنچه درون است.
---
فصل اول: تو خالق دنیای خویشی
هر چیزی که فکر میکردی دیگران هستند، خودت هستی.
ذهن تو نه تنها بازتابدهنده واقعیت، بلکه خالق آن است.
باوری ساده اما انقلابی:
"دنیای من، ساخته باورهای من است."
و اگر دنیایت را دوست نداری، کافی است معمار باورهایت شوی.
---
فصل دوم: حرف تو، پیام به خودت
وقتی به دیگران میگویی "تو را درک میکنم"،
در واقع دارید به خودت میگویی "خودم را درک میکنم".
وقتی میگویی "تو چرا این کاری؟"،
در اصل میپرسی "خودم چرا اینطورم؟"
رابطهها آیینههای بزرگی هستند که خود حقیقیمان را نشان میدهند،
اگر جرات داشته باشیم نگاه کنیم.
---
فصل سوم: پایان رنج، همین اکنون
رنج از حافظه میآید یا از انتظار.
اما گذشته دیگر نیست، آینده هنوز نیامده.
تنها چیزی که واقعی است، "حالا"ست.
رهایی در این است که افکارت درباره گذشته و آینده را جدی نگیری.
و این تمرین روزانه است، نه یک دستاورد نهایی.
---
فصل چهارم: دیگران مسئول نیستند
این کشف بزرگ: دیگران مشکل تو نیستند،
بلکه مشکل، فکر تو درباره آنهاست.
شادی تو وابسته به افکار، احساسات، یا رفتار دیگران نیست.
اگر این باور را رها کنی، چه کسی خواهی شد؟
انسان آزاد، کسی است که دیگر هیچکس را مسئول آرامش خود نمیداند.
---
فصل پنجم: همه چیز کمک است
حتی آنکه فکر میکنی "به تو آسیب رسانده"،
در سطحی عمیقتر آمده تا چیزی را در تو بیدار کند.
"آنها به من کمک کردند" ممکن است در ابتدا غیرممکن به نظر برسد،
اما وقتی افکارت را وارونه کنی،
در خواهی یافت که هر رویدادی معلمی است در لباس مبدل.
---
فصل ششم: عاشق آنچه هست
تصور کن بدون قضاوت بنشینی.
بدون اینکه بخواهی چیزی تغییر کند.
تنها مشاهده کن: این زندگی، این افراد، این شرایط.
عاشق بودن "آنچه هست" نیروی بیپایان میآورد.
این راز درونی است: وقتی چیزی را میپذیری، تغییر میکند.
---
فصل هفتم: منتظر خودت بودن
همه عمر منتظر کسی بودهای؟
کسی که تو را نجات دهد، بفهمد، کامل کند؟
چه میشود اگر بفهمی آن شخص، خود تو هستی؟
آزادی ات در دستان توست، نه به صورت شعار،
بلکه به معنای واقعی: تو همانی هستی که منتظرش بودهای.
---
فصل هشتم: تمرین روزانه
۱. هرگاه رنجیدی، بپرس: "چه فکری دارم که این حس را ایجاد میکند؟"
۲. آن فکر را روی کاغذ بیاور.
۳. از خود بپرس: "آیا این فکر حتماً حقیقت دارد؟"
۴. ببین اگر این فکر را نداشتی، چه کسی بودی؟
۵. وارونهاش کن. شاید حقیقت در نقطه مقابلش باشد.
https://t.me/Thegolde
پایان: آغاز زندگی واقعی
این کتاب تمام شد،
اما داستان تو تازه آغاز شده است.
حقیقت حضور، حقیقت همین لحظه است،
جایی که گذشته و آینده ذوب میشوند
و تنها "اکنون" باقی میماند.
و در این اکنون، همه چیز ممکن است.
زیرا دنیا منتظر است
تا تو آن را از نو خلق کنی.
---
پیشگفتار
گاهی زندگی شبیه قصهای میماند که نویسندهاش را فراموش کردهایم.
این کتاب دعوتی است به بیداری، نه از نوعی پیچیده، بلکه از جنس یادآوری ساده:
تو هم نویسندهای و هم خواننده.
واقعیت را میتوان تغییر داد، اما نه با جنگیدن با آنچه بیرون است،
بلاف با زیر سوال بردن آنچه درون است.
---
فصل اول: تو خالق دنیای خویشی
هر چیزی که فکر میکردی دیگران هستند، خودت هستی.
ذهن تو نه تنها بازتابدهنده واقعیت، بلکه خالق آن است.
باوری ساده اما انقلابی:
"دنیای من، ساخته باورهای من است."
و اگر دنیایت را دوست نداری، کافی است معمار باورهایت شوی.
---
فصل دوم: حرف تو، پیام به خودت
وقتی به دیگران میگویی "تو را درک میکنم"،
در واقع دارید به خودت میگویی "خودم را درک میکنم".
وقتی میگویی "تو چرا این کاری؟"،
در اصل میپرسی "خودم چرا اینطورم؟"
رابطهها آیینههای بزرگی هستند که خود حقیقیمان را نشان میدهند،
اگر جرات داشته باشیم نگاه کنیم.
---
فصل سوم: پایان رنج، همین اکنون
رنج از حافظه میآید یا از انتظار.
اما گذشته دیگر نیست، آینده هنوز نیامده.
تنها چیزی که واقعی است، "حالا"ست.
رهایی در این است که افکارت درباره گذشته و آینده را جدی نگیری.
و این تمرین روزانه است، نه یک دستاورد نهایی.
---
فصل چهارم: دیگران مسئول نیستند
این کشف بزرگ: دیگران مشکل تو نیستند،
بلکه مشکل، فکر تو درباره آنهاست.
شادی تو وابسته به افکار، احساسات، یا رفتار دیگران نیست.
اگر این باور را رها کنی، چه کسی خواهی شد؟
انسان آزاد، کسی است که دیگر هیچکس را مسئول آرامش خود نمیداند.
---
فصل پنجم: همه چیز کمک است
حتی آنکه فکر میکنی "به تو آسیب رسانده"،
در سطحی عمیقتر آمده تا چیزی را در تو بیدار کند.
"آنها به من کمک کردند" ممکن است در ابتدا غیرممکن به نظر برسد،
اما وقتی افکارت را وارونه کنی،
در خواهی یافت که هر رویدادی معلمی است در لباس مبدل.
---
فصل ششم: عاشق آنچه هست
تصور کن بدون قضاوت بنشینی.
بدون اینکه بخواهی چیزی تغییر کند.
تنها مشاهده کن: این زندگی، این افراد، این شرایط.
عاشق بودن "آنچه هست" نیروی بیپایان میآورد.
این راز درونی است: وقتی چیزی را میپذیری، تغییر میکند.
---
فصل هفتم: منتظر خودت بودن
همه عمر منتظر کسی بودهای؟
کسی که تو را نجات دهد، بفهمد، کامل کند؟
چه میشود اگر بفهمی آن شخص، خود تو هستی؟
آزادی ات در دستان توست، نه به صورت شعار،
بلکه به معنای واقعی: تو همانی هستی که منتظرش بودهای.
---
فصل هشتم: تمرین روزانه
۱. هرگاه رنجیدی، بپرس: "چه فکری دارم که این حس را ایجاد میکند؟"
۲. آن فکر را روی کاغذ بیاور.
۳. از خود بپرس: "آیا این فکر حتماً حقیقت دارد؟"
۴. ببین اگر این فکر را نداشتی، چه کسی بودی؟
۵. وارونهاش کن. شاید حقیقت در نقطه مقابلش باشد.
https://t.me/Thegolde
پایان: آغاز زندگی واقعی
این کتاب تمام شد،
اما داستان تو تازه آغاز شده است.
حقیقت حضور، حقیقت همین لحظه است،
جایی که گذشته و آینده ذوب میشوند
و تنها "اکنون" باقی میماند.
و در این اکنون، همه چیز ممکن است.
زیرا دنیا منتظر است
تا تو آن را از نو خلق کنی.
https://t.me/Thegolde
هدف به مثابهٔ بادبان، و اکنون به مثابهٔ اقیانوس
آری، هدفها بادبانهای کشتیِ وجود ما هستند. به حرکتمان جهت میدهند، به سفرمان حس «رفتن به جایی» میبخشند. بدون آنها، گاهی احساس میکنیم در تلاطم بیکرانِ روزمرگی، فقط درجا میزنیم. این بادبانها ضروریاند؛ ما انسانهای قصهسازیم و به خطداستان نیاز داریم.
اما مسئله زمانی آغاز میشود که چنان محو بادبان میشویم که اقیانوس زیر کشتی را فراموش میکنیم.
فراموش میکنیم که کشتی، همینجاست – بر پهنهٔ آب – حتی وقتی بادبانی ندارد.
فراموش میکنیم که اصلاً بودنِ کشتی بر آب، خودِ اصل ماجراست.
«خط پایان»ی که هرگز نمیرسد، چون همیشه در افق است، ما را به دویدن وامیدارد، اما لذت دویدن در باد، حس پوست در آفتاب، و صدای ضربان قلب را از ما میرباید.
---
پس چه کنیم؟ بادبان را رها کنیم یا آن را بگشاییم؟
راهی میانه وجود دارد:
۱. هدف را به عنوان «جهتنما» ببین، نه «منجی».
هدف مانند عقربهٔ قطبنمایی است که جهت را نشان میدهد، اما خودِ سفر، یعنی هر قدمی که همینجا و اکنون برداشته میشود. لذت را در گامبرداشتن بجوی، نه فقط در رسیدن به نقطهٔ روی نقشه.
۲. هدفهای «بودن» را در کنار هدفهای «شدن» بگذار.
به جای «میخواهم مدیر شوم» (شدن)، بگو: «میخواهم امروز با تمرکز کامل کار کنم» (بودن).
به جای «میخواهم خوشحال باشم» (شدن)، بگو: «میخواهم این فنجان چای را با تمام حواسم بنوشم» (بودن).
اینجاست که آینده در دل حال حل میشود.
۳. پایان سال را نه تنها برای «برنامهریزی» که برای «قدردانی از بودنت» قرار بده.
به جای لیست بلندبالای «میشوم»، لیست کوتاهی از «هستم»ها بنویس:
* «من هستم:کسی که نفس میکشد.»
* «من هستم:کسی که میتواند نور خورشید را روی پوستش حس کند.»
* «من هستم:کسی که میتواند شکست بخورد و همچنان برخیزد.»
این «هستم»ها، سکوی واقعی هر «میشوم»ی هستند.
https://t.me/Thegolde
جملهٔ پایانی تو، گنج تمام متن است:
«زندگیای که هم ساکن است و هم کاملاً زنده؛ جایی نمیرود.»
این، همان حضور محض است. زندگی نه گذشته است، نه آینده. زندگی همین است: همین نفسی که اکنون میکشی، همین نگاهی که اکنون به این خطوط میاندازی، همین سکوتی که بین کلمات میآید.
پس شاید بزرگترین هدف برای سال نو، این باشد:
«هدفگذاری برای رها کردنِ نیاز به هدف، برای لحظاتی بیشتر.»
یادت باشد:
بادبان را میگشاییم تا از سفر لذت ببریم،
نه چون فکر میکنیم ساحلِمقصد، از اقیانوسِ اکنون زیباتر است.
با آرزوی سالی که در آن،
هم جهت داشته باشی،
هم از بودن در مسیر،کامل باشی.
🌊⛵
هدف به مثابهٔ بادبان، و اکنون به مثابهٔ اقیانوس
آری، هدفها بادبانهای کشتیِ وجود ما هستند. به حرکتمان جهت میدهند، به سفرمان حس «رفتن به جایی» میبخشند. بدون آنها، گاهی احساس میکنیم در تلاطم بیکرانِ روزمرگی، فقط درجا میزنیم. این بادبانها ضروریاند؛ ما انسانهای قصهسازیم و به خطداستان نیاز داریم.
اما مسئله زمانی آغاز میشود که چنان محو بادبان میشویم که اقیانوس زیر کشتی را فراموش میکنیم.
فراموش میکنیم که کشتی، همینجاست – بر پهنهٔ آب – حتی وقتی بادبانی ندارد.
فراموش میکنیم که اصلاً بودنِ کشتی بر آب، خودِ اصل ماجراست.
«خط پایان»ی که هرگز نمیرسد، چون همیشه در افق است، ما را به دویدن وامیدارد، اما لذت دویدن در باد، حس پوست در آفتاب، و صدای ضربان قلب را از ما میرباید.
---
پس چه کنیم؟ بادبان را رها کنیم یا آن را بگشاییم؟
راهی میانه وجود دارد:
۱. هدف را به عنوان «جهتنما» ببین، نه «منجی».
هدف مانند عقربهٔ قطبنمایی است که جهت را نشان میدهد، اما خودِ سفر، یعنی هر قدمی که همینجا و اکنون برداشته میشود. لذت را در گامبرداشتن بجوی، نه فقط در رسیدن به نقطهٔ روی نقشه.
۲. هدفهای «بودن» را در کنار هدفهای «شدن» بگذار.
به جای «میخواهم مدیر شوم» (شدن)، بگو: «میخواهم امروز با تمرکز کامل کار کنم» (بودن).
به جای «میخواهم خوشحال باشم» (شدن)، بگو: «میخواهم این فنجان چای را با تمام حواسم بنوشم» (بودن).
اینجاست که آینده در دل حال حل میشود.
۳. پایان سال را نه تنها برای «برنامهریزی» که برای «قدردانی از بودنت» قرار بده.
به جای لیست بلندبالای «میشوم»، لیست کوتاهی از «هستم»ها بنویس:
* «من هستم:کسی که نفس میکشد.»
* «من هستم:کسی که میتواند نور خورشید را روی پوستش حس کند.»
* «من هستم:کسی که میتواند شکست بخورد و همچنان برخیزد.»
این «هستم»ها، سکوی واقعی هر «میشوم»ی هستند.
https://t.me/Thegolde
جملهٔ پایانی تو، گنج تمام متن است:
«زندگیای که هم ساکن است و هم کاملاً زنده؛ جایی نمیرود.»
این، همان حضور محض است. زندگی نه گذشته است، نه آینده. زندگی همین است: همین نفسی که اکنون میکشی، همین نگاهی که اکنون به این خطوط میاندازی، همین سکوتی که بین کلمات میآید.
پس شاید بزرگترین هدف برای سال نو، این باشد:
«هدفگذاری برای رها کردنِ نیاز به هدف، برای لحظاتی بیشتر.»
یادت باشد:
بادبان را میگشاییم تا از سفر لذت ببریم،
نه چون فکر میکنیم ساحلِمقصد، از اقیانوسِ اکنون زیباتر است.
با آرزوی سالی که در آن،
هم جهت داشته باشی،
هم از بودن در مسیر،کامل باشی.
🌊⛵
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
✨ یه حرف داغِ داغ!
شنیدم دنبال "خودت" میگردی…
ولی راستش رو بخوای، "خودِ واقعی" اونجوری که فکر میکنی نیست.
https://t.me/Thegolde
یعنی چی؟
فکر میکنی باید یه آدم روشنضمیر، آرام و کامل بشی تا حالَت خوب بشه…
اشتباه نکن!
روشنضمیری مثل بارونه — وقتی میآد، تو دیگه "اون کسی" نیستی که منتظرش بودی!
خبر بدش چیه؟
اگر دنبالش باشی، بهت نمیرسه.
چون تا "تو" هستی که دنبالش بگردی، در واقع داری ازش فرار میکنی.
خبر خوبش چیه؟
وقتی بیاد — که میاد — میبینی اصلاً "تو"یی در کار نبوده!
همون لحظهای که دست از جستجو برداری، اونجاست.
---
🌙 حالا این "بودنِ عجیب" چیه؟
گاهی احساس میکنی یه غریبۀ توی این دنیایی…
حس میکنی زندگی یه خوابِ عجیبه و تو بیداری توش!
احساس پوچی، تهی بودن، یا "این چه وضعیه؟!" — همش نشانۀ یه چیزه:
تو داری بیدار میشی.
آره… درست شنیدی.
این حسِ عجیب، دردِ زایمانِ بیداریه.
---
🛠 خب، حالا چیکار کنم؟
۱. دیگه خودتو سِرزنش نکن که "چرا روشنضمیر نیستم!"
همین الان که این حس رو داری، یعنی در مسیری.
۲. یه کار ساده:
امروز، فقط ۵ دقیقه کاری رو انجام بده که توش "خودتو فراموش کنی".
میتونه ساختن یه چای، گوش دادن به یه آهنگ، یا نگاه کردن به درخت باشه.
فقط باش… بدونِ قضاوت.
۳. هر وقت حس کردی گیر کردی، از خودت بپرس:
"آیا این فکر، واقعیته؟ یا فقط یه فکره که آمده و میره؟"
---
💌 پیام آخر:
رهایی، رسیدن به یه مقصد نیست…
رهایی، رها کردنِ بارِ "خودت" است.
همین الان میتندی از دوشت برداریش.
---
✨ اگر این متن رو دوست داشتی، برای کسی که فکر میکنی حالِ دلش شبیه توست فوروارد کن.
✨ تو تنها نیستی.
شنیدم دنبال "خودت" میگردی…
ولی راستش رو بخوای، "خودِ واقعی" اونجوری که فکر میکنی نیست.
https://t.me/Thegolde
یعنی چی؟
فکر میکنی باید یه آدم روشنضمیر، آرام و کامل بشی تا حالَت خوب بشه…
اشتباه نکن!
روشنضمیری مثل بارونه — وقتی میآد، تو دیگه "اون کسی" نیستی که منتظرش بودی!
خبر بدش چیه؟
اگر دنبالش باشی، بهت نمیرسه.
چون تا "تو" هستی که دنبالش بگردی، در واقع داری ازش فرار میکنی.
خبر خوبش چیه؟
وقتی بیاد — که میاد — میبینی اصلاً "تو"یی در کار نبوده!
همون لحظهای که دست از جستجو برداری، اونجاست.
---
🌙 حالا این "بودنِ عجیب" چیه؟
گاهی احساس میکنی یه غریبۀ توی این دنیایی…
حس میکنی زندگی یه خوابِ عجیبه و تو بیداری توش!
احساس پوچی، تهی بودن، یا "این چه وضعیه؟!" — همش نشانۀ یه چیزه:
تو داری بیدار میشی.
آره… درست شنیدی.
این حسِ عجیب، دردِ زایمانِ بیداریه.
---
🛠 خب، حالا چیکار کنم؟
۱. دیگه خودتو سِرزنش نکن که "چرا روشنضمیر نیستم!"
همین الان که این حس رو داری، یعنی در مسیری.
۲. یه کار ساده:
امروز، فقط ۵ دقیقه کاری رو انجام بده که توش "خودتو فراموش کنی".
میتونه ساختن یه چای، گوش دادن به یه آهنگ، یا نگاه کردن به درخت باشه.
فقط باش… بدونِ قضاوت.
۳. هر وقت حس کردی گیر کردی، از خودت بپرس:
"آیا این فکر، واقعیته؟ یا فقط یه فکره که آمده و میره؟"
---
💌 پیام آخر:
رهایی، رسیدن به یه مقصد نیست…
رهایی، رها کردنِ بارِ "خودت" است.
همین الان میتندی از دوشت برداریش.
---
✨ اگر این متن رو دوست داشتی، برای کسی که فکر میکنی حالِ دلش شبیه توست فوروارد کن.
✨ تو تنها نیستی.
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
در سپیدهدمِ آینهات میایستم
و پاسخی مینویسم نه به تو، که با تو—
---
آمین، رفیقِ آگاه.
و این سپیدهدم،
این ۲۰۲۶یِ تو،
خودِ توست
که از خوابِ زمان برخاستهای
تا خویشتن را در آستانه ببینی.
---
آستانهات، دری است گشوده به دو جهان:
یکی: جهانی که میگوید «باید شد، باید دوید، باید رسید.»
و دیگری: جهانی که زمزمه میکند «همینجا باش، همین باش، همین کافی است.»
و تو ایستادهای در میانه،
فرماندهِ کشتیات
بیآنکه حتی دست بر سکان بگذاری.
چون دریافتهای که کشتی، خود، راه را میداند.
و تو فقط میتوانی
نفس بکشی
و تماشا کنی
که امواج، چگونه کشتی را با شکوه تمام میبرند.
---
روشندلی تو، برگریزیِ آرامی است:
برگهای نقشها، بایدها، تصویرهای ساختگی.
و آنگاه
از خاکِ سادهٔ بودنِ خویش،
درختِ اصیلِ وجودت جوانه میزند—
نه بلندتر،
که ریشهدارتر.
و تو مییابی که
سکوت، صدایی دارد
و عشق بیقید، جهان را میآفریند.
---
نور درون، همان جرأتِ شیرینِ توست:
جرأتِ دیدنِ تاریکیها
بیآنکه فرار کنی.
جرأتِ شنیدنِ صدای قلبت
در میان هیاهوی دنیا.
این نور، چراغ نیست
که راه را روشن کند—
خودِ راه است.
و هر قدمی که با این نور برداری،
جهانی را روشن میکنی.
---
پس آرزویم برای تو، همین است:
که سال ۲۰۲۶ برایت
آینهای بیقاب باشد.
تا خود را نه در قابِ "چه باید باشی"،
که در گسترهٔ بیکرانِ "هستی" ببینی.
بوستانی باشد
که در آن،
هر بذرِ اشک،
هر بذرِ خنده،
به رویشی اصیل تبدیل شود.
و سرودی باشد
که نه با حنجره،
که با تپشِ وجودت
زمزمه کنی.
باشد که این سال،
تجلیِ رویای تو نباشد،
بلکه رویای تو، تجلیِ اکنون شود.
و تو در هر لحظه،
هم پایان باشی،
هم آغاز—
همانگونه که هستی.
---
در راهت، همقدمات میمانم—
همان که او نیز، آینهای در دست دارد
و سپیدهدمی در نگاه. 🌄
https://t.me/Thegolde
و پاسخی مینویسم نه به تو، که با تو—
---
آمین، رفیقِ آگاه.
و این سپیدهدم،
این ۲۰۲۶یِ تو،
خودِ توست
که از خوابِ زمان برخاستهای
تا خویشتن را در آستانه ببینی.
---
آستانهات، دری است گشوده به دو جهان:
یکی: جهانی که میگوید «باید شد، باید دوید، باید رسید.»
و دیگری: جهانی که زمزمه میکند «همینجا باش، همین باش، همین کافی است.»
و تو ایستادهای در میانه،
فرماندهِ کشتیات
بیآنکه حتی دست بر سکان بگذاری.
چون دریافتهای که کشتی، خود، راه را میداند.
و تو فقط میتوانی
نفس بکشی
و تماشا کنی
که امواج، چگونه کشتی را با شکوه تمام میبرند.
---
روشندلی تو، برگریزیِ آرامی است:
برگهای نقشها، بایدها، تصویرهای ساختگی.
و آنگاه
از خاکِ سادهٔ بودنِ خویش،
درختِ اصیلِ وجودت جوانه میزند—
نه بلندتر،
که ریشهدارتر.
و تو مییابی که
سکوت، صدایی دارد
و عشق بیقید، جهان را میآفریند.
---
نور درون، همان جرأتِ شیرینِ توست:
جرأتِ دیدنِ تاریکیها
بیآنکه فرار کنی.
جرأتِ شنیدنِ صدای قلبت
در میان هیاهوی دنیا.
این نور، چراغ نیست
که راه را روشن کند—
خودِ راه است.
و هر قدمی که با این نور برداری،
جهانی را روشن میکنی.
---
پس آرزویم برای تو، همین است:
که سال ۲۰۲۶ برایت
آینهای بیقاب باشد.
تا خود را نه در قابِ "چه باید باشی"،
که در گسترهٔ بیکرانِ "هستی" ببینی.
بوستانی باشد
که در آن،
هر بذرِ اشک،
هر بذرِ خنده،
به رویشی اصیل تبدیل شود.
و سرودی باشد
که نه با حنجره،
که با تپشِ وجودت
زمزمه کنی.
باشد که این سال،
تجلیِ رویای تو نباشد،
بلکه رویای تو، تجلیِ اکنون شود.
و تو در هر لحظه،
هم پایان باشی،
هم آغاز—
همانگونه که هستی.
---
در راهت، همقدمات میمانم—
همان که او نیز، آینهای در دست دارد
و سپیدهدمی در نگاه. 🌄
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
🧠 کار عمیق (Deep Work): سلاح مخفی موفقیت در دنیای پرحواسپرتی
---
📌 قانون اول: تمرکز کامل
«توانایی انجام کار عمیق، مثل ابرقدرتی در دنیای مدرن است»
— کال نیوپورت
چگونه؟
· روزانه ۲-۳ ساعت بلوک تمرکز بدون وقفه ایجاد کن
· تمام نوتیفیکیشنها را خاموش کن
· محیطی عاری از مزاحمت طراحی کن
---
📌 قانون دوم: به بیکاری احترام بگذار
مغز برای کار عمیق، به استراحت عمیق نیاز دارد
تکنیکهای استراحت مؤثر:
✅ پیادهروی بدون موبایل
✅ مدیتیشن کوتاه
✅ چرت ۲۰ دقیقهای
❌ پرسه در شبکههای اجتماعی (این استراحت نیست!)
---
📌 قانون سوم: شبکههای اجتماعی حسابشده
کاری که میکنی جایگزین هوشمندانه
اسکرول بیهدف زمانبندی شده چک کن (مثلاً فقط ۷-۸ شب)
نوتیفیکیشن روشن همه را خاموش کن جز پیامرسان اصلی
عضویت در همه کانالها ماهیانه پاکسازی کن
---
📌 قانون چهارم: کارهای سطحی را محدود کن
سطحی: ایمیل، جلسات بیهدف، گزارشهای تکراری
عمیق: تحلیل، طراحی، حل مسئله، خلاقیت
نکته طلایی:
«کار عمیق = زمان × شدت تمرکز»
۱ ساعت با تمرکز ۹۰٪ > ۴ ساعت با تمرکز ۲۰٪
---
📅 چالش ۷ روزه کار عمیق:
روز مأموریت مدت
۱ ۹۰ دقیقه تمرکز بدون وقفه 🕐
۲ حذف ۳ برنامه مزاحم 📵
۳ "ساعت مقدس" صبحگاهی 🌅
۴ یک جلسه غیرضروری را حذف کن ✂️
۵ پیادهروی بدون تلفن 🚶
۶ شبکهها فقط ۲ بار در روز 📱
۷ مرور هفته و برنامه آینده 📊
---
📊 معیارهای موفقیت:
· افزایش ساعتهای کار متمرکز در هفته
· کاهش احساس خستگی ذهنی
· افزایش کیفیت خروجیها
· زمان بیشتر برای زندگی شخصی
---
💎 جمعبندی:
کار عمیق یک سبک زندگی است، نه یک تکنیک موقتی.
با تمرکز، نه فقط بیشتر کار میکنی، بلکه هوشمندانهتر کار میکنی.
«در دنیایی که همه حواسپرتی هستند،
تمرکز عمیق، معادل مزیت رقابتی است.»
---
✨ پرسش برای تعامل:
آیا شما بیشتر در حالت «کار عمیق» هستید یا «کار سطحی»؟
چه تکنیکی برای تمرکز دارید؟ 👇
#کار_عمیق #تولیدیت #تمرکز #موفقیت #
https://t.me/Thegolde
---
📌 قانون اول: تمرکز کامل
«توانایی انجام کار عمیق، مثل ابرقدرتی در دنیای مدرن است»
— کال نیوپورت
چگونه؟
· روزانه ۲-۳ ساعت بلوک تمرکز بدون وقفه ایجاد کن
· تمام نوتیفیکیشنها را خاموش کن
· محیطی عاری از مزاحمت طراحی کن
---
📌 قانون دوم: به بیکاری احترام بگذار
مغز برای کار عمیق، به استراحت عمیق نیاز دارد
تکنیکهای استراحت مؤثر:
✅ پیادهروی بدون موبایل
✅ مدیتیشن کوتاه
✅ چرت ۲۰ دقیقهای
❌ پرسه در شبکههای اجتماعی (این استراحت نیست!)
---
📌 قانون سوم: شبکههای اجتماعی حسابشده
کاری که میکنی جایگزین هوشمندانه
اسکرول بیهدف زمانبندی شده چک کن (مثلاً فقط ۷-۸ شب)
نوتیفیکیشن روشن همه را خاموش کن جز پیامرسان اصلی
عضویت در همه کانالها ماهیانه پاکسازی کن
---
📌 قانون چهارم: کارهای سطحی را محدود کن
سطحی: ایمیل، جلسات بیهدف، گزارشهای تکراری
عمیق: تحلیل، طراحی، حل مسئله، خلاقیت
نکته طلایی:
«کار عمیق = زمان × شدت تمرکز»
۱ ساعت با تمرکز ۹۰٪ > ۴ ساعت با تمرکز ۲۰٪
---
📅 چالش ۷ روزه کار عمیق:
روز مأموریت مدت
۱ ۹۰ دقیقه تمرکز بدون وقفه 🕐
۲ حذف ۳ برنامه مزاحم 📵
۳ "ساعت مقدس" صبحگاهی 🌅
۴ یک جلسه غیرضروری را حذف کن ✂️
۵ پیادهروی بدون تلفن 🚶
۶ شبکهها فقط ۲ بار در روز 📱
۷ مرور هفته و برنامه آینده 📊
---
📊 معیارهای موفقیت:
· افزایش ساعتهای کار متمرکز در هفته
· کاهش احساس خستگی ذهنی
· افزایش کیفیت خروجیها
· زمان بیشتر برای زندگی شخصی
---
💎 جمعبندی:
کار عمیق یک سبک زندگی است، نه یک تکنیک موقتی.
با تمرکز، نه فقط بیشتر کار میکنی، بلکه هوشمندانهتر کار میکنی.
«در دنیایی که همه حواسپرتی هستند،
تمرکز عمیق، معادل مزیت رقابتی است.»
---
✨ پرسش برای تعامل:
آیا شما بیشتر در حالت «کار عمیق» هستید یا «کار سطحی»؟
چه تکنیکی برای تمرکز دارید؟ 👇
#کار_عمیق #تولیدیت #تمرکز #موفقیت #
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
❤1
عنوان: زندگیات اندازهی «دل» توست!
امروز میخوایم یک جملهٔ به ظاهر ساده رو تا اعماق وجودش بشکافیم:
«زندگی تو اندازه دل توست»
این فقط یک جملهٔ انگیزشی نیست؛ یک حقیقت عمیق فلسفی و روانشناختی است. بیا با هم کشفش کنیم👇
---
🔍 «دل» در اینجا چیست؟
نه عضوی فیزیکی، بلکه «ظرفیت وجودی» توست:
جایی که باورها، تابآوری، نگرش، شجاعت، قدرت عشق ورزیدن و معناسازیت در آن جمع است.
🌍 «زندگی» چیست؟
مجموع رویدادها نیست؛ «تجربهٔ ذهنی» تو از جهان است. کیفیت لحظات، عمق روابط و معنایی که میسازی.
پس یعنی:
📌 گسترهٔ تجربهٔ تو از زندگی، مستقیم به گستردگی این ظرفیت درونی بستگی دارد.
---
✨ زوایای مختلف این مفهوم:
۱. از نگاه فلسفهٔ رواقی:
تو فقط بر تفسیرت از رویدادها کنترل داری، نه بر خود رویدادها.
دلِ گسترده، حتی در طوفان، فرصت رشد میبیند.
«ما با تفسیرمان از جهان زندگی میکنیم، نه با خود جهان.»
۲. از نگاه روانشناسی رشد:
دلِ تنگ = منطقهٔ امن 👉 ترس از ریسک.
دلِ گسترده = منطقهٔ رشد 👉 پذیرش چالش.
هر سختی، ورزشی برای عضلهٔ تابآوری دل توست.
۳. از نگاه عرفان:
دل، آیینهای است که جهان را منعکس میکند.
اگر آیینه صیقلخورده (از عشق و بخشش) باشد، جهان را زیبا میبینی.
اگر زنگار گرفته (از کینه و ترس) باشد، جهان را تاریک میبینی.
۴. از نگاه روابط:
تو آدمهایی همارتعاش با وضعیت درونیات جذب میکنی.
دلِ قضاوتگر = منتقدان 👈 جذب میکند.
دلِ شاکر = موهبتها 👈 جذب میکند.
---
🧠 تمرینهای عملی برای «گسترش دل»:
✅ قدردانی روزانه:
پایان هر روز، ۳ چیز کوچکی را که داری، بنویس. (حتی هوایی که نفس میکشی)
✅ بخششِ کنترل:
لیستی از چیزهایی که نمیتوانی کنترل کنی بنویس و رهایشان کن.
✅ ذرهبینِ فرصت:
به یک مشکل فعلی نگاه کن و بپرس: «این موقعیت چه درسی برای بزرگتر کردن من دارد؟»
✅ گفتوگوی درونی مهربان:
با خودت همانطور حرف بزن که با بهترین دوستت حرف میزنی.
---
💎 نتیجهگیری کلیدی:
این جمله، ما را از یک قربانی شرایط به یک معمار وجود تبدیل میکند.
رویدادهای بیرونی فقط مواد خام هستند؛ اما تو با دلِ خود هستی که تصمیم میگیری از این مواد:
زندان بسازی یا کاخ؟
زندگی یک «داده»ٔ ثابت نیست.
یک «آفریده» است.
و تو در هر لحظه، با ظرفیت درونیات، آن را میآفرینی.
#رشد_شخصی
#فلسفه_زندگی
بهبود زندگی، از گسترش دل آغاز میشود. 💖
https://t.me/Thegolde
امروز میخوایم یک جملهٔ به ظاهر ساده رو تا اعماق وجودش بشکافیم:
«زندگی تو اندازه دل توست»
این فقط یک جملهٔ انگیزشی نیست؛ یک حقیقت عمیق فلسفی و روانشناختی است. بیا با هم کشفش کنیم👇
---
🔍 «دل» در اینجا چیست؟
نه عضوی فیزیکی، بلکه «ظرفیت وجودی» توست:
جایی که باورها، تابآوری، نگرش، شجاعت، قدرت عشق ورزیدن و معناسازیت در آن جمع است.
🌍 «زندگی» چیست؟
مجموع رویدادها نیست؛ «تجربهٔ ذهنی» تو از جهان است. کیفیت لحظات، عمق روابط و معنایی که میسازی.
پس یعنی:
📌 گسترهٔ تجربهٔ تو از زندگی، مستقیم به گستردگی این ظرفیت درونی بستگی دارد.
---
✨ زوایای مختلف این مفهوم:
۱. از نگاه فلسفهٔ رواقی:
تو فقط بر تفسیرت از رویدادها کنترل داری، نه بر خود رویدادها.
دلِ گسترده، حتی در طوفان، فرصت رشد میبیند.
«ما با تفسیرمان از جهان زندگی میکنیم، نه با خود جهان.»
۲. از نگاه روانشناسی رشد:
دلِ تنگ = منطقهٔ امن 👉 ترس از ریسک.
دلِ گسترده = منطقهٔ رشد 👉 پذیرش چالش.
هر سختی، ورزشی برای عضلهٔ تابآوری دل توست.
۳. از نگاه عرفان:
دل، آیینهای است که جهان را منعکس میکند.
اگر آیینه صیقلخورده (از عشق و بخشش) باشد، جهان را زیبا میبینی.
اگر زنگار گرفته (از کینه و ترس) باشد، جهان را تاریک میبینی.
۴. از نگاه روابط:
تو آدمهایی همارتعاش با وضعیت درونیات جذب میکنی.
دلِ قضاوتگر = منتقدان 👈 جذب میکند.
دلِ شاکر = موهبتها 👈 جذب میکند.
---
🧠 تمرینهای عملی برای «گسترش دل»:
✅ قدردانی روزانه:
پایان هر روز، ۳ چیز کوچکی را که داری، بنویس. (حتی هوایی که نفس میکشی)
✅ بخششِ کنترل:
لیستی از چیزهایی که نمیتوانی کنترل کنی بنویس و رهایشان کن.
✅ ذرهبینِ فرصت:
به یک مشکل فعلی نگاه کن و بپرس: «این موقعیت چه درسی برای بزرگتر کردن من دارد؟»
✅ گفتوگوی درونی مهربان:
با خودت همانطور حرف بزن که با بهترین دوستت حرف میزنی.
---
💎 نتیجهگیری کلیدی:
این جمله، ما را از یک قربانی شرایط به یک معمار وجود تبدیل میکند.
رویدادهای بیرونی فقط مواد خام هستند؛ اما تو با دلِ خود هستی که تصمیم میگیری از این مواد:
زندان بسازی یا کاخ؟
زندگی یک «داده»ٔ ثابت نیست.
یک «آفریده» است.
و تو در هر لحظه، با ظرفیت درونیات، آن را میآفرینی.
#رشد_شخصی
#فلسفه_زندگی
بهبود زندگی، از گسترش دل آغاز میشود. 💖
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
پرواز از دره: کتاب مراقبه و رهایی
پیشگفتار
این نوشته، دعوتی است به رهایی.
دعوتی به بلند شدن از درههای تنبلی، ترس و فراموشی.
درههایی که گاه در آن ساکن میشویم و پرواز را از یاد میبریم.
اما همیشه عقابی در افق هست که فریاد میزند:
«برگهای خشک گذشته را بر زمین رها کن،
و بالهایت را برای اوج گرفتن باز کن…»
---
فصل اول: درهها
۱.۱ درهٔ فراموشی
ما در درهها ساکنیم:
درههای روزمرگی،
درههای ترس،
درههای شک،
درههای ایستایی.
آنجا جای پرواز نیست،
آنجا فقط ماندن است،
و سوختن…
۱.۲ صداهای دره
دره با ما سخن میگوید به زبانِ مردارها:
«بمان،
خطر نکن،
فراموش کن که میتوانی پرید…»
اما آیا این صدای ماست؟
یا صدای جهلی که خود بر خود بستهایم؟
۱.۳ ترک دره
عقاب میگوید:
«فراموش کن مردار را،
فراموش کن معبدهای خالی را،
پشت سر بگذار دره را،
و بیا…
بیا پرواز را،
بیا آسمان را،
بیا خدا را…»
---
فصل دوم: پرواز
۲.۱ یادآوری بالها
پرواز نه حرکت که یادآوری است.
یادآوری آنکه تو از آفرینشِ پروازی،
و زمین جایی برای گرفتن اوج است،
نه برای ماندن.
۲.۲ هوای تازهٔ خدا
هوای باز خدا را استنشاق کن:
بیحجاب، بیترس، بیمرز.
در این هوا،
تو هم عقابی،
تو هم پیامآور بارانِ تازهای…
۲.۳ سوگِ پریدن
هر پروازی، رهایی است از دانههای سوگ.
آنها را بر زمین بریز،
تا سبزههای تازه از خاکِ جان برویند.
---
فصل سوم: خدا در دستانِ تو
۳.۱ خداوندِ نزدیک
خدا را نفس بکش،
خدا را ببوی،
خدا را بخور…
خدا هست،
در دستان تو،
در هوایی که تنفس میکنی،
در سکوت بین دو فکر.
۳.۲ دو جهان در دو کف
تو ای انسان،
در یک دست جهان را داری،
و در دست دیگر خدا را.
این دو، یکیاند؛
اگر تو نباشی،
جهان خدا را نمیشناسد،
و خدا در جهان تنها میماند.
۳.۳ فروش اندوه به خدا
هر چه سنگینی میکند:
حسرت، شکست، زخم، تردید، ترس…
همه را جمع کن،
و به خدا بفروش.
او خریدار همهچیزهای بیارزش است،
و در عوض،
سبدی پر از:
خوشی، عطر، نوازش، خنده و گل به تو میدهد.
---
فصل چهارم: خانهٔ دل
۴.۱ درِ گشوده
خانهٔ دل را بگشای،
برای آمدن او آماده باش.
او میآید،
با سبدهایی از نور،
و هر چه سنگین است از خانه بیرون میبرد،
و هر چه نرم و روشن است در تو جای میگذارد.
۴.۲ نازکی دل
دلِ گشاده،
نازک است چون برگ گل،
مواظب باش آن را با سنگهای گذشته نیازاری.
بگذار همیشه آمادهٔ پذیرش باشد:
پذیرش عطر، پذیرش رنگ، پذیرش حضور…
۴.۳ باغ خدا
گلهای باغ خدا همیشه تازهاند،
همیشه خوشبو،
همیشه رنگی.
تو هم میتوانی باغبان این باغ باشی،
اگر فقط در خانه را باز کنی…
---
فصل پنجم: تمرینهای روزانهٔ رهایی
۵.۱ هر صبح: نفسِ خدا
چشمانت را ببند،
هوای باز خدا را تنفس کن،
و با خود بگو:
«امروز پروازم،
امروز آزادم.»
۵.۲ هر شب: فروش روز
تمام سنگینیهای روز را بنویس،
و در قالب دعا به خدا بسپار.
بگو:
«اینها را از تو خریدم،
اکنون پس میدهم،
و سبکی را میخرم.»
۵.۳ هر لحظه: یادآوری پرواز
در هر کار کوچک،
یادت باشد که تو پرندهای،
و این زمین تنها نقطهٔ اوج گرفتن است.
---
پایان: تو همان عقابی
عقابی که از فراز سالها پریده،
او کسی نیست جز خود تو.
تو پیامآور بارانِ تازهای،
تو بالهای بلندی،
تو هماکنون میتوانی از دره بیرون آیی،
و در هوای باز خدا پرواز کنی…
---
«پرواز از دره»
کتابی برای رهایی،
برای نفس کشیدن،
برای بودن.
باشد که همگان از درههای خویش بیرون آیند،
و اوج را در آغوش کشند.
https://t.me/Thegolde
پیشگفتار
این نوشته، دعوتی است به رهایی.
دعوتی به بلند شدن از درههای تنبلی، ترس و فراموشی.
درههایی که گاه در آن ساکن میشویم و پرواز را از یاد میبریم.
اما همیشه عقابی در افق هست که فریاد میزند:
«برگهای خشک گذشته را بر زمین رها کن،
و بالهایت را برای اوج گرفتن باز کن…»
---
فصل اول: درهها
۱.۱ درهٔ فراموشی
ما در درهها ساکنیم:
درههای روزمرگی،
درههای ترس،
درههای شک،
درههای ایستایی.
آنجا جای پرواز نیست،
آنجا فقط ماندن است،
و سوختن…
۱.۲ صداهای دره
دره با ما سخن میگوید به زبانِ مردارها:
«بمان،
خطر نکن،
فراموش کن که میتوانی پرید…»
اما آیا این صدای ماست؟
یا صدای جهلی که خود بر خود بستهایم؟
۱.۳ ترک دره
عقاب میگوید:
«فراموش کن مردار را،
فراموش کن معبدهای خالی را،
پشت سر بگذار دره را،
و بیا…
بیا پرواز را،
بیا آسمان را،
بیا خدا را…»
---
فصل دوم: پرواز
۲.۱ یادآوری بالها
پرواز نه حرکت که یادآوری است.
یادآوری آنکه تو از آفرینشِ پروازی،
و زمین جایی برای گرفتن اوج است،
نه برای ماندن.
۲.۲ هوای تازهٔ خدا
هوای باز خدا را استنشاق کن:
بیحجاب، بیترس، بیمرز.
در این هوا،
تو هم عقابی،
تو هم پیامآور بارانِ تازهای…
۲.۳ سوگِ پریدن
هر پروازی، رهایی است از دانههای سوگ.
آنها را بر زمین بریز،
تا سبزههای تازه از خاکِ جان برویند.
---
فصل سوم: خدا در دستانِ تو
۳.۱ خداوندِ نزدیک
خدا را نفس بکش،
خدا را ببوی،
خدا را بخور…
خدا هست،
در دستان تو،
در هوایی که تنفس میکنی،
در سکوت بین دو فکر.
۳.۲ دو جهان در دو کف
تو ای انسان،
در یک دست جهان را داری،
و در دست دیگر خدا را.
این دو، یکیاند؛
اگر تو نباشی،
جهان خدا را نمیشناسد،
و خدا در جهان تنها میماند.
۳.۳ فروش اندوه به خدا
هر چه سنگینی میکند:
حسرت، شکست، زخم، تردید، ترس…
همه را جمع کن،
و به خدا بفروش.
او خریدار همهچیزهای بیارزش است،
و در عوض،
سبدی پر از:
خوشی، عطر، نوازش، خنده و گل به تو میدهد.
---
فصل چهارم: خانهٔ دل
۴.۱ درِ گشوده
خانهٔ دل را بگشای،
برای آمدن او آماده باش.
او میآید،
با سبدهایی از نور،
و هر چه سنگین است از خانه بیرون میبرد،
و هر چه نرم و روشن است در تو جای میگذارد.
۴.۲ نازکی دل
دلِ گشاده،
نازک است چون برگ گل،
مواظب باش آن را با سنگهای گذشته نیازاری.
بگذار همیشه آمادهٔ پذیرش باشد:
پذیرش عطر، پذیرش رنگ، پذیرش حضور…
۴.۳ باغ خدا
گلهای باغ خدا همیشه تازهاند،
همیشه خوشبو،
همیشه رنگی.
تو هم میتوانی باغبان این باغ باشی،
اگر فقط در خانه را باز کنی…
---
فصل پنجم: تمرینهای روزانهٔ رهایی
۵.۱ هر صبح: نفسِ خدا
چشمانت را ببند،
هوای باز خدا را تنفس کن،
و با خود بگو:
«امروز پروازم،
امروز آزادم.»
۵.۲ هر شب: فروش روز
تمام سنگینیهای روز را بنویس،
و در قالب دعا به خدا بسپار.
بگو:
«اینها را از تو خریدم،
اکنون پس میدهم،
و سبکی را میخرم.»
۵.۳ هر لحظه: یادآوری پرواز
در هر کار کوچک،
یادت باشد که تو پرندهای،
و این زمین تنها نقطهٔ اوج گرفتن است.
---
پایان: تو همان عقابی
عقابی که از فراز سالها پریده،
او کسی نیست جز خود تو.
تو پیامآور بارانِ تازهای،
تو بالهای بلندی،
تو هماکنون میتوانی از دره بیرون آیی،
و در هوای باز خدا پرواز کنی…
---
«پرواز از دره»
کتابی برای رهایی،
برای نفس کشیدن،
برای بودن.
باشد که همگان از درههای خویش بیرون آیند،
و اوج را در آغوش کشند.
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
بودن: نفرین یا معجزه؟"
گاهی بودن، سنگینه...
گاهی حس میکنی دنیا یه خواب اشتباهه 😔
اما همین "بودنِ" به ظاهر اضافی، میتونه عمیقترین سوال زندگیت باشه...
✨ نکتههای خودمونی دربارۀ "بودن":
· بودن گاهی مثل یه تصادف حس میشه: "چرا من؟ چرا اینجا؟"
· بعضی وقتا بودن خستهکننده میشه... انگار دنیا یه روتین تکراریه
· اما بودن همون جاییه که معنا ساخته میشه – حتی توی تاریکترین لحظات
· نفرینِ بودن، وقتی به نعمت بودن تبدیل میشه که انتخاب میکنی چطور باشی
· بودن یعنی حق انتخاب داری: میتونی بسازی، میتونی بشکنی، میتونی تبدیل کنی
· آخر سر، بودن یه فرصته – حتی وقتی حس میکنی یه اشتباهه
حرف آخر:
شاید دنیا قرار نبود ما اینجا باشیم...
اما حالا که هستیم، میتونیم حضورمون رو به یه اثر هنری تبدیل کنیم 🎨
---
#تفکر #فلسفه_زندگی #دغدغه_ذهنی
https://t.me/Thegolde
گاهی بودن، سنگینه...
گاهی حس میکنی دنیا یه خواب اشتباهه 😔
اما همین "بودنِ" به ظاهر اضافی، میتونه عمیقترین سوال زندگیت باشه...
✨ نکتههای خودمونی دربارۀ "بودن":
· بودن گاهی مثل یه تصادف حس میشه: "چرا من؟ چرا اینجا؟"
· بعضی وقتا بودن خستهکننده میشه... انگار دنیا یه روتین تکراریه
· اما بودن همون جاییه که معنا ساخته میشه – حتی توی تاریکترین لحظات
· نفرینِ بودن، وقتی به نعمت بودن تبدیل میشه که انتخاب میکنی چطور باشی
· بودن یعنی حق انتخاب داری: میتونی بسازی، میتونی بشکنی، میتونی تبدیل کنی
· آخر سر، بودن یه فرصته – حتی وقتی حس میکنی یه اشتباهه
حرف آخر:
شاید دنیا قرار نبود ما اینجا باشیم...
اما حالا که هستیم، میتونیم حضورمون رو به یه اثر هنری تبدیل کنیم 🎨
---
#تفکر #فلسفه_زندگی #دغدغه_ذهنی
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
هر جستجویی برای یافتن “حضوری عمیقتر”، فرار از همین است که اکنون هست. بسیاری گمان میکنند خودِ راستینی زیر لایههای هویت شخصی پنهان شده و باید کشف شود. اما این تنها فریبی است که فکر به خود میبندد.
هیچ آگاهی مطلقی در پس تو نیست. هیچ ناظری وجود ندارد که بتواند افکار نادرست ایگو را تماشا کند. همه اینها فقط ایدههایی هستند که فکر تولید میکند و ریشهای در ادراک بیواسطه ندارند.
تو جدا از افکارت نیستی. آنچه “من” میخوانی، چیزی جز همان فکر “من” نیست. تو هیچ ماهیت پنهانی نداری که بتواند باورهای غلط را کنار بزند و به رهایی برسد. آنچه هست، فقط ظهور بیوقفهٔ “این” است: همانچه که اکنون پدیدار میشود.
بدون فکر، حتی “تو”یی هم برای یافتن باقی نمیماند. زندگی بدون داستانِ خود، نه آرامش است و نه آشفتگی — فقط همین.
https://t.me/Thegolde
هیچ آگاهی مطلقی در پس تو نیست. هیچ ناظری وجود ندارد که بتواند افکار نادرست ایگو را تماشا کند. همه اینها فقط ایدههایی هستند که فکر تولید میکند و ریشهای در ادراک بیواسطه ندارند.
تو جدا از افکارت نیستی. آنچه “من” میخوانی، چیزی جز همان فکر “من” نیست. تو هیچ ماهیت پنهانی نداری که بتواند باورهای غلط را کنار بزند و به رهایی برسد. آنچه هست، فقط ظهور بیوقفهٔ “این” است: همانچه که اکنون پدیدار میشود.
بدون فکر، حتی “تو”یی هم برای یافتن باقی نمیماند. زندگی بدون داستانِ خود، نه آرامش است و نه آشفتگی — فقط همین.
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
۱. فروپاشی توهم «خود»
«من» تنها ساختاری است که شبکههای خودارجاع مغز — به ویژه شبکۀ حالت پیشفرض (DMN) — آن را میسازند و حفظ میکنند.
این شبکه مسئول روایت شخصی، ارجاع به خویش و حس تداوم روانی است.
وقتی فعالیتش آرام میگیرد، آن توهم مجزایی که ما آن را «فرد»، «ایگو» یا «روح» مینامیم، فرو میریزد.
۲. رهایی، امری فیزیولوژیک نه عرفانی
آنچه پس از فروپاشی «خود» رخ میدهد، معجزه یا اشراق نیست؛
تنها آزادسازی فیزیولوژیک تنشهای انباشتهشده در سیستم عصبی است.
بدن، سالها در انقباض دفاع از یک «خود» خیالی بوده و اکنون میتواند بیحفاظ باز شود.
۳. عشق، حالت طبیعیِ بودن
عشق آن هیجانِ وابسته به دیگری نیست؛
بلکه حالت پایۀ وجود است، زمانی که سیستم عصبی از حالت دفاعیِ مزمن خارج شود.
بودنی بیقید، بیشرط، بیتوهمِ مالکیت.
۴. زندگی بیمالک
زندگی جریان دارد، اما دیگر مرکزی ندارد که آن را «خود» بداند.
هیچ تجربهای به کسی تعلق ندارد؛
همه چیز فقط هست.
این را میتوان #این نامید: هستی محض، بدون واسطۀ تفسیر.
---
افزودۀ شعرانه:
گویی ابری که همیشه میان چشم و آسمان بود،
ناگهان — نه با اراده، که با خستگی از بودنِ خود —
محو شود.
آسمان، همان که همیشه بود، نمایان میگردد.
نه ابری مانده، نه ناظری.
تنها جسم است که نفس میکشد؛
قلب که میزند؛
زندگی که جاری است — بیروایت، بیراوی.
چه کسی میگوید «من میبینم»؟
دیدن هست.
چه کسی میگوید «من میفهمم»؟
فهمیدن جریان دارد.
این عرفان نیست؛
سادگیِ یک گیاه است که بیآنکه بداند سبز است،
سبزی را به آفتاب هدیه میدهد.
رهایی، گل دادنِ بیتصمیمِ ریشههاست در خاکِ نور.
---
نکتۀ افزوده (از چشم علم و تجربه):
گاهی سیستم عصبی، پس از سالها انقباض، در رهایی، موجهایی از حافظۀ جسمانی را آزاد میکند — نه به عنوان خاطره، که به صورت طنینهای محضِ حس.
اینها آخرین بازماندههای آن «خودِ ساختگی» هستند که در بافتهای بدن جا خوش کرده بودند.
آزاد شدنشان، شبیه ذوب یخهای قدیمی است؛
آب میشوند و به رودی میپیوندند که هرگز متوقف نمیشود.
---
پایانِ آغاز:
رهایی، یک «رسیدن» نیست؛
یک برداشته شدنِ پرده است — پردهای که هرگز واقعی نبود.
و زندگی، بیاینکه متوجه باشد،
همان است که همیشه بود:
یک رقص بیرقصنده،
یک آواز بیخواننده،
یک حضورِ همیشه حاضر —
#این.
— بر پایۀ دیدارِ واژههای نیکو رونالد و صدای سکوتِ علمِ بودن
«من» تنها ساختاری است که شبکههای خودارجاع مغز — به ویژه شبکۀ حالت پیشفرض (DMN) — آن را میسازند و حفظ میکنند.
این شبکه مسئول روایت شخصی، ارجاع به خویش و حس تداوم روانی است.
وقتی فعالیتش آرام میگیرد، آن توهم مجزایی که ما آن را «فرد»، «ایگو» یا «روح» مینامیم، فرو میریزد.
۲. رهایی، امری فیزیولوژیک نه عرفانی
آنچه پس از فروپاشی «خود» رخ میدهد، معجزه یا اشراق نیست؛
تنها آزادسازی فیزیولوژیک تنشهای انباشتهشده در سیستم عصبی است.
بدن، سالها در انقباض دفاع از یک «خود» خیالی بوده و اکنون میتواند بیحفاظ باز شود.
۳. عشق، حالت طبیعیِ بودن
عشق آن هیجانِ وابسته به دیگری نیست؛
بلکه حالت پایۀ وجود است، زمانی که سیستم عصبی از حالت دفاعیِ مزمن خارج شود.
بودنی بیقید، بیشرط، بیتوهمِ مالکیت.
۴. زندگی بیمالک
زندگی جریان دارد، اما دیگر مرکزی ندارد که آن را «خود» بداند.
هیچ تجربهای به کسی تعلق ندارد؛
همه چیز فقط هست.
این را میتوان #این نامید: هستی محض، بدون واسطۀ تفسیر.
---
افزودۀ شعرانه:
گویی ابری که همیشه میان چشم و آسمان بود،
ناگهان — نه با اراده، که با خستگی از بودنِ خود —
محو شود.
آسمان، همان که همیشه بود، نمایان میگردد.
نه ابری مانده، نه ناظری.
تنها جسم است که نفس میکشد؛
قلب که میزند؛
زندگی که جاری است — بیروایت، بیراوی.
چه کسی میگوید «من میبینم»؟
دیدن هست.
چه کسی میگوید «من میفهمم»؟
فهمیدن جریان دارد.
این عرفان نیست؛
سادگیِ یک گیاه است که بیآنکه بداند سبز است،
سبزی را به آفتاب هدیه میدهد.
رهایی، گل دادنِ بیتصمیمِ ریشههاست در خاکِ نور.
---
نکتۀ افزوده (از چشم علم و تجربه):
گاهی سیستم عصبی، پس از سالها انقباض، در رهایی، موجهایی از حافظۀ جسمانی را آزاد میکند — نه به عنوان خاطره، که به صورت طنینهای محضِ حس.
اینها آخرین بازماندههای آن «خودِ ساختگی» هستند که در بافتهای بدن جا خوش کرده بودند.
آزاد شدنشان، شبیه ذوب یخهای قدیمی است؛
آب میشوند و به رودی میپیوندند که هرگز متوقف نمیشود.
---
پایانِ آغاز:
رهایی، یک «رسیدن» نیست؛
یک برداشته شدنِ پرده است — پردهای که هرگز واقعی نبود.
و زندگی، بیاینکه متوجه باشد،
همان است که همیشه بود:
یک رقص بیرقصنده،
یک آواز بیخواننده،
یک حضورِ همیشه حاضر —
#این.
— بر پایۀ دیدارِ واژههای نیکو رونالد و صدای سکوتِ علمِ بودن
کتاب "حالِ آموزگار: در آغوش لحظه"
مقدمه: کشف ناکجا
آیا میدانی که جستجوی تو برای معلم، خود بزرگترین درس است؟ این کتاب دعوتی است به توقفِ جستجو و آغازِ دیدن. دعوتی به درک این حقیقت که آشرام حقیقی زیر پای توست، و معلم از تو به نفسِ بعدیت نزدیکتر است.
---
بخش یک: معلمانِ بیلباس
نکته مرکزی: زندگی خود، معلم نهایی است
متن یکپارچه:
"آنکه تو را آنقدر میخنداند تا دلدرد بگیری،معلم معنوی توست... آنکه اشک را به چشمانت میآورد، آموزگار توست. اما این فقط آغاز است. معلمِ راستین مرزی ندارد - ماشینی که روشن نمیشود، فرصتی که از دست میرود، عهدی که شکسته میشود، شیشهای که میشکند، همه معلمان تواند.
نکته جدید اضافه شده:
این آموزگارانِ به ظاهر خاموش، زبانی مشترک دارند: زبانِ "حال". آنها نمیگویند "فردا بهتر خواهی شد"؛ فریاد میزنند "امروز را ببین!". شکستن شیشه فقط شیشهشکسته نیست؛ تمرینی است در رهایی از وابستگی به کمال. دیرکرد اتوبوس فقط تأخیر نیست؛ فرصتی است برای نفس کشیدن در ایستایی. هر رویدادِ به ظاهر تصادفی، برنامهای درسی است که مستقیماً از هستی به تو میرسد.
---
بخش دو: قدرتِ شکننده
نکته مرکزی: قدرت واقعی در آسیبپذیری است
متن یکپارچه:
"قدرت تو در عشق ورزیدن است،نه در زور بازویت... قدرت تو در این است که اجازه دهی امروز قلبت بشکند... که کنار آنها بمانی اما سعی در تغییرشان نداشته باشی."
نکته جدید اضافه شده:
جامعه به تو آموخته که قدرت یعنی "نشکنی". اما حقیقت این است: قدرتِ واقعی یعنی "بشکنی و از شکستهایت مجسمهای بسازی که آینه تمامنمای انسانیت باشد". مقاومت در برابر اشک، تو را قوی نمیکند؛ فقط تو را سنگی میکند در رودخانهای که باید جاری باشد. آن قوتِ حقیقی در نرمی است، در انعطافی که مانند نی لوح میشود اما هرگز نمیشکند.
---
بخش سه: معنویتِ زمینی
نکته مرکزی: قدسیت در ناقص بودن است
متن یکپارچه:
"معنویت حقیقی از ما دعوت میکند تا با همه چیز روبرو شویم...ما کامل نمیشویم اما واقعی میشویم. و این بزرگترین پاداش است."
نکته جدید اضافه شده:
تصور نکن که معنویت یعنی پرواز از زمین. معنویتِ راستین یعنی ریشه دواندن عمیقتر در خاکِ تجربههای انسانی. قدیسِ واقعی کسی نیست که هرگز خشمگین نمیشود؛ کسی است که خشمش را میشناسد، در آغوش میگیرد، و آن را به شعفی برای درکِ دردِ دیگران تبدیل میکند. گِلِ وجود تو - با همه ترکها و ناهمواریهایش - همان موادی است که تابلوپۀ هنرمندانه هستی از آن ساخته میشود.
---
بخش چهار: رهایی از زندان باور
نکته مرکزی: خالی شو تا پر شوی
متن یکپارچه:
"با من بیا...از خالی شدن نترس... خالی شو از هر اعتقادی تا روزنهای باز شود به سمت حقیقتی که در هیچ قاب و کتاب و دفتری نمیگنجد."
نکته جدید اضافه شده:
ذهن تو مانند جامی است پر از شرابِ کهنهی باورها. میترسی آن را خالی کنی، زیرا میپنداری با خالی شدن، چیزی را از دست میدهی. اما نمیدانی که این جام تنها زمانی میتواند نورِ بیپایانِ حال را در خود جای دهد که خالی باشد. هر باوری - حتی زیباترین آنها - پنجرهای است که دیوار شده است. رهایی، شکستن هیچ پنجرهای نیست؛ فهمیدن این است که کلِ دیوار، توهمی بوده در ذهنِ محدود تو.
---
بخش پنج: هنر حضور
نکته جدید و کامل:
در میان تمام آموزهها، یک تمرین وجود دارد که همه دروس را در خود جمع میکند: حضور.
"حضور، هنرِ زندگی کردن در تناقض است: بودنِ کامل در جسم، در حالی که میدانی فراتر از آنی. احساسِ کاملِ درد، بدون این که قربانیِ آن شوی. تجربهٔ کاملِ شادی، بدون چسبیدن به آن. حضور یعنی در اوجِ طوفانِ احساسات، مرکز آرامِ طوفان بودن.
تمرینِ حضور:
۱.نفسِ آگاهانه: بین دو نفسِ تو، فاصلهای است به بیکرانگی. در آن فاصله ساکن شو.
۲.گوشدادنِ قدسی: جهانی که هستی پر است از نجواهای معلمانِ خاموش. به صدای باران، به سکوت بین دو کلمه، به ضربان قلبت گوش بسپار.
۳.آغوشِ رادیكال: امروز، یک چیز را که میخواهی از آن فرار کنی، در آغوش بگير. خستگیات، ترسات، بیحوصلگیات را. بگو: "آری، تو نیز بخشی از منی. تو نیز معلم منی."
---
بخش شش: وحدتِ نهایی
متن یکپارچه با نکته جدید:
"ز اوصاف خود گذشتم، از خود برهنه گشتم
زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد." - مولانا
این برهنهشدن، همان خالیِ سرشار است. اما این پرسش بنیادین باقی است: وقتی از همه توصیفات خویش بگذری، چه باقی میماند؟
پاسخ: "هیچ" و "همه چیز" با هم. تو خالی میشوی از شخصیتِ داستانیات، اما پر میشوی از هستیِ ناب. مانند آسمان میشوی: ظاهراً خالی، اما در واقع پر از احتمال، از نور، از فضا. این همان "هیچِ پربار" است.
---
بخش هفتم: دعوت نهایی - زندگی کن، نه زندگی را تحلیل کن
مقدمه: کشف ناکجا
آیا میدانی که جستجوی تو برای معلم، خود بزرگترین درس است؟ این کتاب دعوتی است به توقفِ جستجو و آغازِ دیدن. دعوتی به درک این حقیقت که آشرام حقیقی زیر پای توست، و معلم از تو به نفسِ بعدیت نزدیکتر است.
---
بخش یک: معلمانِ بیلباس
نکته مرکزی: زندگی خود، معلم نهایی است
متن یکپارچه:
"آنکه تو را آنقدر میخنداند تا دلدرد بگیری،معلم معنوی توست... آنکه اشک را به چشمانت میآورد، آموزگار توست. اما این فقط آغاز است. معلمِ راستین مرزی ندارد - ماشینی که روشن نمیشود، فرصتی که از دست میرود، عهدی که شکسته میشود، شیشهای که میشکند، همه معلمان تواند.
نکته جدید اضافه شده:
این آموزگارانِ به ظاهر خاموش، زبانی مشترک دارند: زبانِ "حال". آنها نمیگویند "فردا بهتر خواهی شد"؛ فریاد میزنند "امروز را ببین!". شکستن شیشه فقط شیشهشکسته نیست؛ تمرینی است در رهایی از وابستگی به کمال. دیرکرد اتوبوس فقط تأخیر نیست؛ فرصتی است برای نفس کشیدن در ایستایی. هر رویدادِ به ظاهر تصادفی، برنامهای درسی است که مستقیماً از هستی به تو میرسد.
---
بخش دو: قدرتِ شکننده
نکته مرکزی: قدرت واقعی در آسیبپذیری است
متن یکپارچه:
"قدرت تو در عشق ورزیدن است،نه در زور بازویت... قدرت تو در این است که اجازه دهی امروز قلبت بشکند... که کنار آنها بمانی اما سعی در تغییرشان نداشته باشی."
نکته جدید اضافه شده:
جامعه به تو آموخته که قدرت یعنی "نشکنی". اما حقیقت این است: قدرتِ واقعی یعنی "بشکنی و از شکستهایت مجسمهای بسازی که آینه تمامنمای انسانیت باشد". مقاومت در برابر اشک، تو را قوی نمیکند؛ فقط تو را سنگی میکند در رودخانهای که باید جاری باشد. آن قوتِ حقیقی در نرمی است، در انعطافی که مانند نی لوح میشود اما هرگز نمیشکند.
---
بخش سه: معنویتِ زمینی
نکته مرکزی: قدسیت در ناقص بودن است
متن یکپارچه:
"معنویت حقیقی از ما دعوت میکند تا با همه چیز روبرو شویم...ما کامل نمیشویم اما واقعی میشویم. و این بزرگترین پاداش است."
نکته جدید اضافه شده:
تصور نکن که معنویت یعنی پرواز از زمین. معنویتِ راستین یعنی ریشه دواندن عمیقتر در خاکِ تجربههای انسانی. قدیسِ واقعی کسی نیست که هرگز خشمگین نمیشود؛ کسی است که خشمش را میشناسد، در آغوش میگیرد، و آن را به شعفی برای درکِ دردِ دیگران تبدیل میکند. گِلِ وجود تو - با همه ترکها و ناهمواریهایش - همان موادی است که تابلوپۀ هنرمندانه هستی از آن ساخته میشود.
---
بخش چهار: رهایی از زندان باور
نکته مرکزی: خالی شو تا پر شوی
متن یکپارچه:
"با من بیا...از خالی شدن نترس... خالی شو از هر اعتقادی تا روزنهای باز شود به سمت حقیقتی که در هیچ قاب و کتاب و دفتری نمیگنجد."
نکته جدید اضافه شده:
ذهن تو مانند جامی است پر از شرابِ کهنهی باورها. میترسی آن را خالی کنی، زیرا میپنداری با خالی شدن، چیزی را از دست میدهی. اما نمیدانی که این جام تنها زمانی میتواند نورِ بیپایانِ حال را در خود جای دهد که خالی باشد. هر باوری - حتی زیباترین آنها - پنجرهای است که دیوار شده است. رهایی، شکستن هیچ پنجرهای نیست؛ فهمیدن این است که کلِ دیوار، توهمی بوده در ذهنِ محدود تو.
---
بخش پنج: هنر حضور
نکته جدید و کامل:
در میان تمام آموزهها، یک تمرین وجود دارد که همه دروس را در خود جمع میکند: حضور.
"حضور، هنرِ زندگی کردن در تناقض است: بودنِ کامل در جسم، در حالی که میدانی فراتر از آنی. احساسِ کاملِ درد، بدون این که قربانیِ آن شوی. تجربهٔ کاملِ شادی، بدون چسبیدن به آن. حضور یعنی در اوجِ طوفانِ احساسات، مرکز آرامِ طوفان بودن.
تمرینِ حضور:
۱.نفسِ آگاهانه: بین دو نفسِ تو، فاصلهای است به بیکرانگی. در آن فاصله ساکن شو.
۲.گوشدادنِ قدسی: جهانی که هستی پر است از نجواهای معلمانِ خاموش. به صدای باران، به سکوت بین دو کلمه، به ضربان قلبت گوش بسپار.
۳.آغوشِ رادیكال: امروز، یک چیز را که میخواهی از آن فرار کنی، در آغوش بگير. خستگیات، ترسات، بیحوصلگیات را. بگو: "آری، تو نیز بخشی از منی. تو نیز معلم منی."
---
بخش شش: وحدتِ نهایی
متن یکپارچه با نکته جدید:
"ز اوصاف خود گذشتم، از خود برهنه گشتم
زیرا برهنگان را خورشید زیور آمد." - مولانا
این برهنهشدن، همان خالیِ سرشار است. اما این پرسش بنیادین باقی است: وقتی از همه توصیفات خویش بگذری، چه باقی میماند؟
پاسخ: "هیچ" و "همه چیز" با هم. تو خالی میشوی از شخصیتِ داستانیات، اما پر میشوی از هستیِ ناب. مانند آسمان میشوی: ظاهراً خالی، اما در واقع پر از احتمال، از نور، از فضا. این همان "هیچِ پربار" است.
---
بخش هفتم: دعوت نهایی - زندگی کن، نه زندگی را تحلیل کن
نکته نهایی و جدید:
کتابهای فراوانی درباره مسیر معنوی نوشته شدهاند،اما مسیرِ راستین، کتابی ندارد جز کتابِ بازِ زندگی تو در این لحظه.
سه گام ساده:
۱.توقف کن: همین حالا، برای ده ثانیه، فقط باش. بدون هدف، بدون انتظار.
۲.بپذیر: هر چه در این لحظه هست - آشفتگی، آرامش، سردرگمی - را با آغوش باز بپذیر.
۳.خدمت کن: از این حالت پذیرش، عملی طبیعی ظهور خواهد کرد. شاید مهربانی با خودت، شاید لبخندی به غریبهای.
---
موخره: معلمِ ابدی
تمام این زندگی، بسیار زودگذر، بسیار حاضر، غنی از برکت، آموزگار توست. و تو - در عمیقترین سطح - هم شاگردی، هم معلمی، هم کلاسی، و هم درس.
نفس بکش.
این لحظه را احساس کن.
همین.
---
یکپارچگی نهایی:
همه نکات حول محور "حال" به وحدت رسیدهاند: معلمان در حال حاضرند، قدرت در پذیرش حال است، معنویت در بودن در حال است، رهایی در خالی کردن حال از تفسیر است. کتاب تو - زندگی تو - همینجا باز است. قلم در دست توست. حال، داستانِ آگاهی را بنویس.
https://t.me/Thegolde
کتابهای فراوانی درباره مسیر معنوی نوشته شدهاند،اما مسیرِ راستین، کتابی ندارد جز کتابِ بازِ زندگی تو در این لحظه.
سه گام ساده:
۱.توقف کن: همین حالا، برای ده ثانیه، فقط باش. بدون هدف، بدون انتظار.
۲.بپذیر: هر چه در این لحظه هست - آشفتگی، آرامش، سردرگمی - را با آغوش باز بپذیر.
۳.خدمت کن: از این حالت پذیرش، عملی طبیعی ظهور خواهد کرد. شاید مهربانی با خودت، شاید لبخندی به غریبهای.
---
موخره: معلمِ ابدی
تمام این زندگی، بسیار زودگذر، بسیار حاضر، غنی از برکت، آموزگار توست. و تو - در عمیقترین سطح - هم شاگردی، هم معلمی، هم کلاسی، و هم درس.
نفس بکش.
این لحظه را احساس کن.
همین.
---
یکپارچگی نهایی:
همه نکات حول محور "حال" به وحدت رسیدهاند: معلمان در حال حاضرند، قدرت در پذیرش حال است، معنویت در بودن در حال است، رهایی در خالی کردن حال از تفسیر است. کتاب تو - زندگی تو - همینجا باز است. قلم در دست توست. حال، داستانِ آگاهی را بنویس.
https://t.me/Thegolde
کتاب کوچکِ بیداری:
از واکنش تا آفرینش
---
پیشگفتار: نخستین نفس
ایمان و واکنش، دو روی یک سکهاند:
یکی ریشه در ژرفای وجود دارد، دیگری شاخهایست که با هر باد میلرزد.
این کتاب، نقشهای است برای رهسپاری از خودِ واکنشی به خودِ آفریننده.
همراه من باش.
---
فصل یک: شناسایی زمینِ درون
«پیش از حرکت، بدان کجایی.»
۱. واکنش، زبانی که بدن میفهمد:
· مشت گرهکرده، تنفس بریده، بیقراری چشمها — اینها نامههای مهمی از ناخودآگاه تو هستند.
نکته: دفترچهای بردار و واکنشهای جسمانیات را در موقعیتهای مختلف ثبت کن. الگوها خود را نشان میدهند.
۲. سه اسب سرکش:
· واکنشها اغلب سوار بر سه اسب میآیند: ترس (فرار)، خشم (جنگ)، تمایل (چنگزدن).
نکته: هنگامی که هیجانی شدید بر تو چیره شد، آرام بپرس: «سوار کدام اسب شدهام؟» تنها نامبردنش، فاصله ایجاد میکند.
۳. تماشاگرِ سکوت:
· میان محرک و واکنش، فاصلهای هست. هرچه این فاصله را با آگاهی پر کنی، آزادتر میشوی.
تمرین: روزی یک بار، پیش از پاسخ به پیام یا سخنی، سه نفس عمیق بکش و سپس پاسخ بده.
---
فصل دو: خاکِ حاصلخیزِ ایمان
«ایمان، سکوی پرتابِ پاسخهای آگاهانه است.»
۴. ایمانِ بیقید:
· ایمان مطلق، نه معامله است و نه بیمه. اعتمادِ ریشهای است به جریانِ هستی.
مثال: کشاورزی که بذر میافشاند و به خاک، باران و خورشید اعتماد دارد، بی آن که هر روز بذر را از خاک بیرون بکشد تا ببیند ریشه داده است یا نه.
۵. ایمان به خودِ والاتر:
· باوری که میگوید: «من بزرگتر از این هیجانِ لحظهای هستم.»
تمرین: در آینه نگاه کن و با خودت بگو: «من مکان امن خودم هستم.»
۶. عبور از شک، با قایقِ ایمان:
· شک، دشمن ایمان نیست؛ خاکش است. سوالهایت را بپرس، اما در جستوجوی پاسخ، حضور را فراموش نکن.
نکته: به جای «چرا این اتفاق برای من افتاد؟» بپرس: «این اتفاق چه دارد به من میآموزد؟»
---
فصل سه: هنرِ تبدیل واکنش به پاسخ
«آفرینش آغاز میشود، جایی که واکنشِ خودکار پایان مییابد.»
۷. ایستادن در لبۀ رود:
· افکار و هیجانات را مثل برگهای شناور بر آب تماشا کن. تو میتوانی برگ را انتخاب کنی (پاسخ)، یا فقط شاهد باشی (بیتفاوتی آگاهانه).
نماد: ذهنِ آرام، آینهای است در ته دریاچه — همه چیز را منعکس میکند، اما به چیزی نمیچسبد.
۸. کوزهگری با خاکِ حال:
· هر وضعیت دشوار، خاکِ خامی است برای آفریدن چیزی جدید.
تمرین: هنگامی که موقعیتی تو را برآشفت، بپرس: «از این خاک، چه زیبایی میتوانم بسازم؟» (یک گفتوگوی صمیمانه؟ یک درس جدید؟ یک همدلی عمیقتر؟)
۹. واژههای جادویی:
· کلمات، سازندهی واقعیتاند. به جای «مجبورم» بگو «برمیگزینم». به جای «نباید» بگو «میخواهم».
نکته: زبانت را از قربانی بودن به خالق بودن تغییر بده.
---
فصل چهار: تمرینهای روزانۀ بیداری
«معجزه در تکرارِ آگاهانه نهفته است.»
۱۰. صبحانۀ حضور:
· پیش از چک کردن تلفن، پنج دقیقه با پنجره یا یک گلدان همنشین شو. فقط حضور داشته باش.
۱۱. نمازِ زمینی:
· یک کار روزمره (مانند شستن ظرف یا راه رفتن) را با تمام حواس انجام بده. این، مراقبه در عمل است.
۱۲. آتشِ شبانه:
· پیش از خواب، سه چیز کوچکی که امروز بابتشان شکرگزار هستی را در ذهن مرور کن. شکرگزاری، ایمان را آبیاری میکند.
---
فصل پنج: نمادهای راهنما
«جهان با تو سخن میگوید.»
۱۳. درخت در تندباد:
· هنگام آشفتگی، خود را درخت تصور کن: شاخهها (رفتار) میتوانند بلرزند، اما ریشهها (ایمان و ارزشها) ثابتاند.
۱۴. پاندولِ درون:
· وقتی بین دو احساس در نوسانی، به مرکز پاندول برگرد: نفسهای عمیق و حضور در بدن.
۱۵. چراغ دریایی:
· نورِ ایمان و آگاهی تو، حتی در تاریکترین طوفانها می�درخشد. دیگران نیز ممکن است با این نور راه خود را پیدا کنند.
---
پایان: تو، نویسندۀ ادامۀ کتاب
این صفحات، تنها آغاز راه بود.
کتابِ واقعی، زندگی روزمرۀ توست — لحظهای که انتخاب میکنی صبر کنی، لحظهای که دعا میکنی، لحظهای که با وجود ترس، قدم برمیداری.
یادت باشد:
بزرگترین هنر، نه سرکوب واکنشها که تبدیل انرژیِ آنها به آفرینش است.
تو معبدی، نه تنها عبادتگاه.
همسفرِ عزیز،
سفرت پر از بیداریهای شیرین باد.
---
پ.ن:
این کتاب را در جایی بگذار که هر روز ببینی.
هر فصل را میتوانی در یک ماه زندگی کنی.
زیبایی در یکپارچگیِ تو با این کلمات نیست،
بلکه در زندگیای است که پس از بستن این کتاب میآفرینی.
https://t.me/Thegolde
از واکنش تا آفرینش
---
پیشگفتار: نخستین نفس
ایمان و واکنش، دو روی یک سکهاند:
یکی ریشه در ژرفای وجود دارد، دیگری شاخهایست که با هر باد میلرزد.
این کتاب، نقشهای است برای رهسپاری از خودِ واکنشی به خودِ آفریننده.
همراه من باش.
---
فصل یک: شناسایی زمینِ درون
«پیش از حرکت، بدان کجایی.»
۱. واکنش، زبانی که بدن میفهمد:
· مشت گرهکرده، تنفس بریده، بیقراری چشمها — اینها نامههای مهمی از ناخودآگاه تو هستند.
نکته: دفترچهای بردار و واکنشهای جسمانیات را در موقعیتهای مختلف ثبت کن. الگوها خود را نشان میدهند.
۲. سه اسب سرکش:
· واکنشها اغلب سوار بر سه اسب میآیند: ترس (فرار)، خشم (جنگ)، تمایل (چنگزدن).
نکته: هنگامی که هیجانی شدید بر تو چیره شد، آرام بپرس: «سوار کدام اسب شدهام؟» تنها نامبردنش، فاصله ایجاد میکند.
۳. تماشاگرِ سکوت:
· میان محرک و واکنش، فاصلهای هست. هرچه این فاصله را با آگاهی پر کنی، آزادتر میشوی.
تمرین: روزی یک بار، پیش از پاسخ به پیام یا سخنی، سه نفس عمیق بکش و سپس پاسخ بده.
---
فصل دو: خاکِ حاصلخیزِ ایمان
«ایمان، سکوی پرتابِ پاسخهای آگاهانه است.»
۴. ایمانِ بیقید:
· ایمان مطلق، نه معامله است و نه بیمه. اعتمادِ ریشهای است به جریانِ هستی.
مثال: کشاورزی که بذر میافشاند و به خاک، باران و خورشید اعتماد دارد، بی آن که هر روز بذر را از خاک بیرون بکشد تا ببیند ریشه داده است یا نه.
۵. ایمان به خودِ والاتر:
· باوری که میگوید: «من بزرگتر از این هیجانِ لحظهای هستم.»
تمرین: در آینه نگاه کن و با خودت بگو: «من مکان امن خودم هستم.»
۶. عبور از شک، با قایقِ ایمان:
· شک، دشمن ایمان نیست؛ خاکش است. سوالهایت را بپرس، اما در جستوجوی پاسخ، حضور را فراموش نکن.
نکته: به جای «چرا این اتفاق برای من افتاد؟» بپرس: «این اتفاق چه دارد به من میآموزد؟»
---
فصل سه: هنرِ تبدیل واکنش به پاسخ
«آفرینش آغاز میشود، جایی که واکنشِ خودکار پایان مییابد.»
۷. ایستادن در لبۀ رود:
· افکار و هیجانات را مثل برگهای شناور بر آب تماشا کن. تو میتوانی برگ را انتخاب کنی (پاسخ)، یا فقط شاهد باشی (بیتفاوتی آگاهانه).
نماد: ذهنِ آرام، آینهای است در ته دریاچه — همه چیز را منعکس میکند، اما به چیزی نمیچسبد.
۸. کوزهگری با خاکِ حال:
· هر وضعیت دشوار، خاکِ خامی است برای آفریدن چیزی جدید.
تمرین: هنگامی که موقعیتی تو را برآشفت، بپرس: «از این خاک، چه زیبایی میتوانم بسازم؟» (یک گفتوگوی صمیمانه؟ یک درس جدید؟ یک همدلی عمیقتر؟)
۹. واژههای جادویی:
· کلمات، سازندهی واقعیتاند. به جای «مجبورم» بگو «برمیگزینم». به جای «نباید» بگو «میخواهم».
نکته: زبانت را از قربانی بودن به خالق بودن تغییر بده.
---
فصل چهار: تمرینهای روزانۀ بیداری
«معجزه در تکرارِ آگاهانه نهفته است.»
۱۰. صبحانۀ حضور:
· پیش از چک کردن تلفن، پنج دقیقه با پنجره یا یک گلدان همنشین شو. فقط حضور داشته باش.
۱۱. نمازِ زمینی:
· یک کار روزمره (مانند شستن ظرف یا راه رفتن) را با تمام حواس انجام بده. این، مراقبه در عمل است.
۱۲. آتشِ شبانه:
· پیش از خواب، سه چیز کوچکی که امروز بابتشان شکرگزار هستی را در ذهن مرور کن. شکرگزاری، ایمان را آبیاری میکند.
---
فصل پنج: نمادهای راهنما
«جهان با تو سخن میگوید.»
۱۳. درخت در تندباد:
· هنگام آشفتگی، خود را درخت تصور کن: شاخهها (رفتار) میتوانند بلرزند، اما ریشهها (ایمان و ارزشها) ثابتاند.
۱۴. پاندولِ درون:
· وقتی بین دو احساس در نوسانی، به مرکز پاندول برگرد: نفسهای عمیق و حضور در بدن.
۱۵. چراغ دریایی:
· نورِ ایمان و آگاهی تو، حتی در تاریکترین طوفانها می�درخشد. دیگران نیز ممکن است با این نور راه خود را پیدا کنند.
---
پایان: تو، نویسندۀ ادامۀ کتاب
این صفحات، تنها آغاز راه بود.
کتابِ واقعی، زندگی روزمرۀ توست — لحظهای که انتخاب میکنی صبر کنی، لحظهای که دعا میکنی، لحظهای که با وجود ترس، قدم برمیداری.
یادت باشد:
بزرگترین هنر، نه سرکوب واکنشها که تبدیل انرژیِ آنها به آفرینش است.
تو معبدی، نه تنها عبادتگاه.
همسفرِ عزیز،
سفرت پر از بیداریهای شیرین باد.
---
پ.ن:
این کتاب را در جایی بگذار که هر روز ببینی.
هر فصل را میتوانی در یک ماه زندگی کنی.
زیبایی در یکپارچگیِ تو با این کلمات نیست،
بلکه در زندگیای است که پس از بستن این کتاب میآفرینی.
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
🧘♂️ کلید اول: سکوت بین دو فکر
مشاهده بیقضاوت
🌿 کلید دوم: ایمان بیقید
اعتماد به روند هستی
⏳ کلید سوم: ریشه در حال
حضور در این لحظه
🌀 کلید چهارم: مشاهدهٔ هیجانات
تو آسمان، نه ابر
🌅 کلید پنجم: مراقبه در عمل
بودن در هر عمل
---
شعر پایانی:
هر کلید را یک هفته کامل زندگی کن
هفته اول:سکوت
هفته دوم:ایمان
هفته سوم:حضور
هفته چهارم:مشاهده
هفته پنجم:مراقبه در عمل
شروع کن:
همین حالا،یک دقیقه سکوت...
و آغاز کن
https://t.me/Thegolde
مشاهده بیقضاوت
در فاصلهٔ بین دو فکر📍 تمرین: روزی ۳ بار، ۳۰ ثانیه سکوت آگاهانه
جهانی است بیکران
سکوتی که میتواند
باران شود بر خشکیهای جان
🌿 کلید دوم: ایمان بیقید
اعتماد به روند هستی
ایمان همان موجی نیست📍 تمرین: یک بار در روز بگو "باشد، همان که میباید"
که به ساحل میکوبد
بلکه اعتمادی ست بیچرا
به جزر و مدِ دریا
⏳ کلید سوم: ریشه در حال
حضور در این لحظه
حال، تنها خاک حقیقیست📍 تمرین: یک وعده غذا را با تمام حواس بخور
که ریشه میدهد
گذشته، خاکستر است
آینده، دودی ست که میرود
🌀 کلید چهارم: مشاهدهٔ هیجانات
تو آسمان، نه ابر
هر هیجانی، ابری ست گذرا📍 تمرین: وقتی هیجانی شدی، نامش را بگذار و بگو: "میبینمت"
بر آسمانِ وجودت
تو آن آسمانِ بیکرانی
که ابرها فقط میهماناند
🌅 کلید پنجم: مراقبه در عمل
بودن در هر عمل
مراقبه، نشستن در گوشهای نیست📍 تمرین: کار سادهای مثل آب خوردن را با توجه کامل انجام بده
که در هر قدمی ست
در هر نگاهی، در هر کاری
که با عشق انجامش دهی
---
شعر پایانی:
پنج کلید، پنج در🎯 راهنمای اجرا:
به یک باغ میرود
باغی که همیشه بود
در خودت
فقط چشم باز کن
هر کلید را یک هفته کامل زندگی کن
هفته اول:سکوت
هفته دوم:ایمان
هفته سوم:حضور
هفته چهارم:مشاهده
هفته پنجم:مراقبه در عمل
شروع کن:
همین حالا،یک دقیقه سکوت...
و آغاز کن
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
پیش از بیداری
دیدن، واکنش بود —
آینهای از ترس و یادهای کهنه.
هر نگاه، روایتی بود
از آنچه ذهن میخواست باور کند.
جهان، نقاشیای بود بر پردهی پیشفرضها —
تماشاگر غایبی بودم در میان سایههای خود.
نشانه میساختم از هر شکلی،
معنا میبافتم از هر نقش.
دیدنهایم آغشته به نیاز بود؛
توهمی فعال،
سرگرمیِ ذهنِ تشنه.
و من نمیدانستم
که چه گونه میبینم.
بیداری
نه با صحنههای رنگین،
که با سکوتی آغاز شد
که از پشت گفتگوهای ذهن میدرخشید.
بیداری، ناگهان نبود —
رویشِ آرامی بود
در تاریکخانۀ عادت.
اندیشیدن را میدیدم بی آنکه اندیشه شوم.
احساس را مینگریدم بی آنکه در آن شوم.
چشم سوم، دری نبود به جهانهای دیگر؛
چشم سادهای بود
که خود را میدید.
پس از آن
حالا دیدن، کاستن است:
کاستن قضاوت،
کاستن تفسیر،
کاستن سایههای ترس.
جهان نه آن است و نه این —
همان است که هست،
اما اکنون روشنتر.
الهام از توهم جدا میشود
چون آب زلال از گل.
رنج، ریشه میگشاید در چشم
و تو آن را میشناسی —
نه دشمن، که پیامی.
و دیگر نیاز نیست
“خاص” باشی تا ببینی.
نکتهٔ یکپارچه:
آنجا که بیداری راستین میروید،
هیجان به آرامش میگراید،
ادعا به مسئولیت،
گریز به حضور.
زیبایی در این است:
که جهان تغییر نکرده،
اما اکنون —
بیحجاب دیده میشود.
و بزرگترین نشانهی بیداری
نیاز نداشتن به نشانههاست.
پایانِ بینش:
و این، نهایت دیدار است:
بازگشت به نخستین نگاه
پیش از آنکه نامی بر جهان نهی.
چشم سوم، چشم برزخی نیست —
چشمِ زمینیِ انسان آگاهیست
که اکنون میداند:
“دیدن” و “بودن”
یک واژهاند.
https://t.me/Thegolde
دیدن، واکنش بود —
آینهای از ترس و یادهای کهنه.
هر نگاه، روایتی بود
از آنچه ذهن میخواست باور کند.
جهان، نقاشیای بود بر پردهی پیشفرضها —
تماشاگر غایبی بودم در میان سایههای خود.
نشانه میساختم از هر شکلی،
معنا میبافتم از هر نقش.
دیدنهایم آغشته به نیاز بود؛
توهمی فعال،
سرگرمیِ ذهنِ تشنه.
و من نمیدانستم
که چه گونه میبینم.
بیداری
نه با صحنههای رنگین،
که با سکوتی آغاز شد
که از پشت گفتگوهای ذهن میدرخشید.
بیداری، ناگهان نبود —
رویشِ آرامی بود
در تاریکخانۀ عادت.
اندیشیدن را میدیدم بی آنکه اندیشه شوم.
احساس را مینگریدم بی آنکه در آن شوم.
چشم سوم، دری نبود به جهانهای دیگر؛
چشم سادهای بود
که خود را میدید.
پس از آن
حالا دیدن، کاستن است:
کاستن قضاوت،
کاستن تفسیر،
کاستن سایههای ترس.
جهان نه آن است و نه این —
همان است که هست،
اما اکنون روشنتر.
الهام از توهم جدا میشود
چون آب زلال از گل.
رنج، ریشه میگشاید در چشم
و تو آن را میشناسی —
نه دشمن، که پیامی.
و دیگر نیاز نیست
“خاص” باشی تا ببینی.
نکتهٔ یکپارچه:
آنجا که بیداری راستین میروید،
هیجان به آرامش میگراید،
ادعا به مسئولیت،
گریز به حضور.
زیبایی در این است:
که جهان تغییر نکرده،
اما اکنون —
بیحجاب دیده میشود.
و بزرگترین نشانهی بیداری
نیاز نداشتن به نشانههاست.
پایانِ بینش:
و این، نهایت دیدار است:
بازگشت به نخستین نگاه
پیش از آنکه نامی بر جهان نهی.
چشم سوم، چشم برزخی نیست —
چشمِ زمینیِ انسان آگاهیست
که اکنون میداند:
“دیدن” و “بودن”
یک واژهاند.
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
کتابِ کوچکِ رهایی از ذهن: هنرِ ردیابیِ فکرکننده
مقدمه: دعوت به یک شکارِ متفاوت
همه ما اسیرِ افکارمان هستیم. یک روز کامل را با اضطراب درباره آینده میگذرانیم، یا شبها با مرور خاطرات گذشته بیدار میمانیم. انگار ذهن ما، یک حکومت دیکتاتوری بیرحم است و ما شهروندان مطیعش. اما چه میشود اگر کلیدِ خروج از این زندان، همیشه در جیبمان بوده باشد؟ این کتاب، درباره همان کلید است. یک تکنیک عملی که ریشه در حکمتهای کهن دارد، اما زبانی امروزی و کاربردی. اینجا قرار نیست به تو بگویم چه فکر کنی، بلکه میخواهم یادت دهم چگونه از فکرت بیرون بیایی و ناظر صحنه شوی.
---
فصل اول: تغییر بازی – از شکار فکر، تا ردیابیِ شکارچی
تصور کن ذهنت مثل یک جنگل است و افکار مثل صداهای مختلف حیوانات. تو همیشه مشغول بودهای که دنبال هر صدا بدویی و ببینی آن حیوان چیست (یعنی غرق در محتوای فکر). این شده شغل تماموقتت: «آه، فکر اضطراب! باید آن را تحلیل کنم. آه، فکر خاطره! باید در آن غرق شوم.»
تکنیک اصلی اینجاست: بازی را عوض کن. به جای دنبال کردن صداها، به دنبال شکارچی برو. به دنبال آن «کسی» که دارد این صداها را میشنود و تفسیر میکند. این، معنای واقعی جملهٔ اول این سفر است: «این تکنیک، شکارِ فکر نیست؛ ردیابیِ کسیست که فکر میکند.»
· تمرین عملی: همین الان، هر فکری که از ذهنت گذشت، یک لحظه مکث کن و بپرس: «این فکر، داشت برای چه کسی میآمد؟» لازم نیست جواب بدهی. فقط بپرس و توجه کن که توجهت از «محتوا» به سمت «منبع» چطور میچرخد.
---
فصل دوم: سلاح مخفی – پرسشی که دنیا را زیر و رو میکند
قلب این تکنیک، یک سوال است: «برای چه کسی؟» این سوال، پاشنه آشیل سیستم دروغین ذهن است. چرا؟ چون ذهن همیشه در حال ساختن یک داستان به نام "من" است: منِ شکست خورده، منِ قربانی، منِ خاص. هر فکر و احساسی، فصل جدیدی برای این داستان است.
وقتی با یک احساس شدید (مثل خشم یا غم) روبرو میشوی، به جای غرق شدن در آن، این سوال را مثل یک نیزه پرتاب کن: «این خشم، داره برای کدام من شعله میکشد؟»
· چه اتفاقی میافتد؟ جادوی این پرسش این است که وقتی صادقانه به دنبال آن «کسی» میگردی، او را پیدا نمیکنی. فقط یک فضای خالی، یک سکوت آگاهانه مییابی. اینجا، جرقهٔ تشخیص میزند: «اوه! پس این "منِ دراماتیک"، فقط یک نقشه بوده که ذهن بازی میکرده!» این لحظه، لحظهٔ رهایی است.
---
فصل سوم: تربیت سگِ وحشیِ توجه
توجه ما مثل یک سگ جوان، قدرتمند اما وحشی است. مدام به هر چیزی که ذهن پرت میکند (یک فکر، یک صدا، یک خاطره) میپرد و در آن گم میشود. کار ما، رام کردن و تربیت این سگ است. نه با تنبیه، که با مهربانی.
توجهِ تربیتشده، ویژگیهایی پیدا میکند:
1. آسوده است: مثل نگاه کردن به آسمان است. به آن فشار نمیآوری.
2. صبور است: میگذارد افکار بیایند و بروند، بدون عجله برای خلاص شدن از آنها.
3. صادق است: خودت را گول نمیزنی. اگر حسادت است، میگویی «حسادت اینجاست» و تظاهر به صلح نمیکنی.
· تمرین روزانه: روزی ۵ دقیقه بنشین و فقط نقش «آسمان» را بازی کن. افکار و احساساتت را مانند «ابر» ببین که میآیند و میروند. تو آسمانی؛ وسیع و پذیرا. فقط تماشا کن.
---
فصل چهارم: توبهِ مدرن – بازگشتی که تو را زنده نگه میدارد
در اینجا، «توبه» به معنای احساس گناه نیست. به معنای یک بازگشت مکانیکی و مداوم است. تو قرار نیست یک بار بیدار شوی و برای همیشه بیدار بمانی. ذهن تو را میلیونها بار خواهد دزدید و به داستانهایش خواهد برد. هنر کار در این است:
هر بار که فهمیدی غرق فکر شدهای،یک پیروزی است. با یک لبخند درونی و بدون سرزنش، توجهت را به حس وجود در بدنت، به نفس کشیدنت، بازگردان. این عملِ مداومِ «غرق شدن و بازگشت»، عضلهٔ آگاهی تو را قویتر از هر چیزی میکند.
· نکته طلایی: زندگی روزمره، باشگاه تمرین توست. صف نانوایی، ترافیک، یک گفتگوی سخت… همه فرصتی هستند برای این بازگشت. اینگونه، تمرین تو پشت درهای بسته نمیماند و به خیابان زندگی میآید.
---
فصل پنجم: سیل حکمت درونی – وقتی سد "من" میشکند
وقتی با این تمرین مداوم، داستانِ «من» را کمرنگ کنی، اتفاق عجیبی میافتد. گویی سدی شکسته شود که پشتش، رودخانهای از بینشهای درونزاد جاری بوده. اینها اطلاعات جدید نیستند؛ بلکه یادآوریهای ناگهانی هستند.
مثلاً ناگهان درک میکنی:
· «همه چیز همینجاست. من فقط داشتم دنبالش میگشتم.»
· «من از طبیعت جدا نیستم.»
· «این خشم، به من تعلق ندارد؛ فقط از من عبور میکند.»
این بینشها با فکر به دست نمیآیند؛ وقتی از فکر فراتر میروی، خودشان به سویت سرازیر میشوند.
---
فصل ششم: کاربرد در میدان نبردِ واقعی زندگی
این تکنیک، یک نظریهٔ لوکس برای اوقات فراغت نیست. یک جعبهابزار نجات برای لحظات سخت است:
مقدمه: دعوت به یک شکارِ متفاوت
همه ما اسیرِ افکارمان هستیم. یک روز کامل را با اضطراب درباره آینده میگذرانیم، یا شبها با مرور خاطرات گذشته بیدار میمانیم. انگار ذهن ما، یک حکومت دیکتاتوری بیرحم است و ما شهروندان مطیعش. اما چه میشود اگر کلیدِ خروج از این زندان، همیشه در جیبمان بوده باشد؟ این کتاب، درباره همان کلید است. یک تکنیک عملی که ریشه در حکمتهای کهن دارد، اما زبانی امروزی و کاربردی. اینجا قرار نیست به تو بگویم چه فکر کنی، بلکه میخواهم یادت دهم چگونه از فکرت بیرون بیایی و ناظر صحنه شوی.
---
فصل اول: تغییر بازی – از شکار فکر، تا ردیابیِ شکارچی
تصور کن ذهنت مثل یک جنگل است و افکار مثل صداهای مختلف حیوانات. تو همیشه مشغول بودهای که دنبال هر صدا بدویی و ببینی آن حیوان چیست (یعنی غرق در محتوای فکر). این شده شغل تماموقتت: «آه، فکر اضطراب! باید آن را تحلیل کنم. آه، فکر خاطره! باید در آن غرق شوم.»
تکنیک اصلی اینجاست: بازی را عوض کن. به جای دنبال کردن صداها، به دنبال شکارچی برو. به دنبال آن «کسی» که دارد این صداها را میشنود و تفسیر میکند. این، معنای واقعی جملهٔ اول این سفر است: «این تکنیک، شکارِ فکر نیست؛ ردیابیِ کسیست که فکر میکند.»
· تمرین عملی: همین الان، هر فکری که از ذهنت گذشت، یک لحظه مکث کن و بپرس: «این فکر، داشت برای چه کسی میآمد؟» لازم نیست جواب بدهی. فقط بپرس و توجه کن که توجهت از «محتوا» به سمت «منبع» چطور میچرخد.
---
فصل دوم: سلاح مخفی – پرسشی که دنیا را زیر و رو میکند
قلب این تکنیک، یک سوال است: «برای چه کسی؟» این سوال، پاشنه آشیل سیستم دروغین ذهن است. چرا؟ چون ذهن همیشه در حال ساختن یک داستان به نام "من" است: منِ شکست خورده، منِ قربانی، منِ خاص. هر فکر و احساسی، فصل جدیدی برای این داستان است.
وقتی با یک احساس شدید (مثل خشم یا غم) روبرو میشوی، به جای غرق شدن در آن، این سوال را مثل یک نیزه پرتاب کن: «این خشم، داره برای کدام من شعله میکشد؟»
· چه اتفاقی میافتد؟ جادوی این پرسش این است که وقتی صادقانه به دنبال آن «کسی» میگردی، او را پیدا نمیکنی. فقط یک فضای خالی، یک سکوت آگاهانه مییابی. اینجا، جرقهٔ تشخیص میزند: «اوه! پس این "منِ دراماتیک"، فقط یک نقشه بوده که ذهن بازی میکرده!» این لحظه، لحظهٔ رهایی است.
---
فصل سوم: تربیت سگِ وحشیِ توجه
توجه ما مثل یک سگ جوان، قدرتمند اما وحشی است. مدام به هر چیزی که ذهن پرت میکند (یک فکر، یک صدا، یک خاطره) میپرد و در آن گم میشود. کار ما، رام کردن و تربیت این سگ است. نه با تنبیه، که با مهربانی.
توجهِ تربیتشده، ویژگیهایی پیدا میکند:
1. آسوده است: مثل نگاه کردن به آسمان است. به آن فشار نمیآوری.
2. صبور است: میگذارد افکار بیایند و بروند، بدون عجله برای خلاص شدن از آنها.
3. صادق است: خودت را گول نمیزنی. اگر حسادت است، میگویی «حسادت اینجاست» و تظاهر به صلح نمیکنی.
· تمرین روزانه: روزی ۵ دقیقه بنشین و فقط نقش «آسمان» را بازی کن. افکار و احساساتت را مانند «ابر» ببین که میآیند و میروند. تو آسمانی؛ وسیع و پذیرا. فقط تماشا کن.
---
فصل چهارم: توبهِ مدرن – بازگشتی که تو را زنده نگه میدارد
در اینجا، «توبه» به معنای احساس گناه نیست. به معنای یک بازگشت مکانیکی و مداوم است. تو قرار نیست یک بار بیدار شوی و برای همیشه بیدار بمانی. ذهن تو را میلیونها بار خواهد دزدید و به داستانهایش خواهد برد. هنر کار در این است:
هر بار که فهمیدی غرق فکر شدهای،یک پیروزی است. با یک لبخند درونی و بدون سرزنش، توجهت را به حس وجود در بدنت، به نفس کشیدنت، بازگردان. این عملِ مداومِ «غرق شدن و بازگشت»، عضلهٔ آگاهی تو را قویتر از هر چیزی میکند.
· نکته طلایی: زندگی روزمره، باشگاه تمرین توست. صف نانوایی، ترافیک، یک گفتگوی سخت… همه فرصتی هستند برای این بازگشت. اینگونه، تمرین تو پشت درهای بسته نمیماند و به خیابان زندگی میآید.
---
فصل پنجم: سیل حکمت درونی – وقتی سد "من" میشکند
وقتی با این تمرین مداوم، داستانِ «من» را کمرنگ کنی، اتفاق عجیبی میافتد. گویی سدی شکسته شود که پشتش، رودخانهای از بینشهای درونزاد جاری بوده. اینها اطلاعات جدید نیستند؛ بلکه یادآوریهای ناگهانی هستند.
مثلاً ناگهان درک میکنی:
· «همه چیز همینجاست. من فقط داشتم دنبالش میگشتم.»
· «من از طبیعت جدا نیستم.»
· «این خشم، به من تعلق ندارد؛ فقط از من عبور میکند.»
این بینشها با فکر به دست نمیآیند؛ وقتی از فکر فراتر میروی، خودشان به سویت سرازیر میشوند.
---
فصل ششم: کاربرد در میدان نبردِ واقعی زندگی
این تکنیک، یک نظریهٔ لوکس برای اوقات فراغت نیست. یک جعبهابزار نجات برای لحظات سخت است:
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
1. هنگام خشم: پیش از فریاد زدن، بپرس: «این آتش، داره در کورهٔ کی میتونه؟» این مکث، از تو یک انسان منطقیتر میسازد.
2. هنگام تصمیمگیری فلجکننده: وقتی ذهنت بین دو گزینه پینگپنگ میکند، بپرس: «این ترس از انتخاب غلط، داره کدام منِ ترسو را آزار میده؟» اینگونه به جای ترس، به ندای درونیت گوش میکنی.
3. هنگام گیرکردن در گذشته یا آینده: بپرس: «این فیلم غمگین، الان داره برای چه کسی پخش میشه؟» این سوال، فوراً تو را به قدرتِ اکنون بازمیگرداند.
---
فصل هفتم: ریشههای کهن – تو تنها نیستی
این راه را بزرگان بسیاری رفتهاند. این تکنیک، ترجمهٔ عملی حکمت آنان برای انسان امروز است:
· مولوی: وقتی میگفت «بمیرید پیش از مردن»، از همان «مرگِ» فکرکنندهٔ وهمی حرف میزد.
· بودیسم: مفهوم «ناخود» (آناتا) دقیقاً با نشان دادن ناپایدار بودنِ «فکرکننده» تجربه میشود.
· ودانتا: پرسش کلیدی «من کیستم؟» (کوهام) عین همین تکنیک است.
· روانشناسی مدرن (درمان ACT): تو را از «فکرت» جدا میکند و به تو میآموزد که تو «فضایی» هستی که افکار در آن میآیند و میروند.
این ارتباط نشان میدهد که تو داری یک حقیقت جهانشمول را تجربه میکنی، نه یک ترفند موقتی.
---
فصل هشتم: آغاز واقعی – جایی که تمرین تمام میشود
هدف نهایی، رها کردن تکنیک است. مثل رها کردن قایق بعد از عبور از رودخانه. وقتی این تمرین را ادامه دهی، روزی میرسد که دیگر «تو» نیستی که «تکنیک را انجام میدهی». بلکه هوشیاریِ بینام و نشان است که در قالب تو، دارد بازیِ ظریفِ فکر و فکرکننده را تماشا میکند.
زندگی از نو آغاز میشود. اینبار نه به عنوان یک مبارزه برای ساختن یک «منِ بهتر»، بلکه به عنوان یک رقصِ شاد و سبک با لحظات. تو دیگر راویِ دراماتیک زندگی نیستی؛ تماشاگری هستی که در عین تماشا، بخشی از نمایش زیبای هستی است.
قدم اول: همین امروز، فقط یک کار کن. هر وقت یادت افتاد، از خودت بپرس: «این داره برای کی اتفاق میافته؟» و منتظر جواب نمان. فقط بپرس و به فضای خوشایند پس از پرسش، توجه کن.
https://t.me/Thegolde
2. هنگام تصمیمگیری فلجکننده: وقتی ذهنت بین دو گزینه پینگپنگ میکند، بپرس: «این ترس از انتخاب غلط، داره کدام منِ ترسو را آزار میده؟» اینگونه به جای ترس، به ندای درونیت گوش میکنی.
3. هنگام گیرکردن در گذشته یا آینده: بپرس: «این فیلم غمگین، الان داره برای چه کسی پخش میشه؟» این سوال، فوراً تو را به قدرتِ اکنون بازمیگرداند.
---
فصل هفتم: ریشههای کهن – تو تنها نیستی
این راه را بزرگان بسیاری رفتهاند. این تکنیک، ترجمهٔ عملی حکمت آنان برای انسان امروز است:
· مولوی: وقتی میگفت «بمیرید پیش از مردن»، از همان «مرگِ» فکرکنندهٔ وهمی حرف میزد.
· بودیسم: مفهوم «ناخود» (آناتا) دقیقاً با نشان دادن ناپایدار بودنِ «فکرکننده» تجربه میشود.
· ودانتا: پرسش کلیدی «من کیستم؟» (کوهام) عین همین تکنیک است.
· روانشناسی مدرن (درمان ACT): تو را از «فکرت» جدا میکند و به تو میآموزد که تو «فضایی» هستی که افکار در آن میآیند و میروند.
این ارتباط نشان میدهد که تو داری یک حقیقت جهانشمول را تجربه میکنی، نه یک ترفند موقتی.
---
فصل هشتم: آغاز واقعی – جایی که تمرین تمام میشود
هدف نهایی، رها کردن تکنیک است. مثل رها کردن قایق بعد از عبور از رودخانه. وقتی این تمرین را ادامه دهی، روزی میرسد که دیگر «تو» نیستی که «تکنیک را انجام میدهی». بلکه هوشیاریِ بینام و نشان است که در قالب تو، دارد بازیِ ظریفِ فکر و فکرکننده را تماشا میکند.
زندگی از نو آغاز میشود. اینبار نه به عنوان یک مبارزه برای ساختن یک «منِ بهتر»، بلکه به عنوان یک رقصِ شاد و سبک با لحظات. تو دیگر راویِ دراماتیک زندگی نیستی؛ تماشاگری هستی که در عین تماشا، بخشی از نمایش زیبای هستی است.
قدم اول: همین امروز، فقط یک کار کن. هر وقت یادت افتاد، از خودت بپرس: «این داره برای کی اتفاق میافته؟» و منتظر جواب نمان. فقط بپرس و به فضای خوشایند پس از پرسش، توجه کن.
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
کتاب کوچک ریتم زندگی
مقدمه: پارادوکس سازنده
زندگی نه جنگ است و نه استراحت مطلق؛رقصی است میان دو موسیقی به ظاهر متضاد: موسیقی ساختن (یادآوری، تلاش، شکلدادن) و موسیقی پاککردن (فراموشی، رهاکردن، پذیرش). راز زیستنِ کامل، درک این ریتم و نواختن آگاهانهٔ هر دو نت است.
فصل اول: تختهسیاه وجود
تصور کن وجود تو یک تختهسیاه بزرگ است.
۱.نوشتن: تو با هر تجربه، رابطه، هدف و هویتی که میپذیری، بر آن مینویسی. این ضروری است. تختهٔ خالی، وجودِ خالی است. پس با جسارت بنویس: عشق بورز، کار کن، بیافرین، "خودت" را بساز.
۲.پاککردن: اما اگر همیشه بنویسی و هرگز پاک نکنی، تخته مملو میشود از نوشتههای درهم و برهم و کهنه. دیگر جایی برای خط تازه نیست. آنگاه نوشتههایت زندانیات میشوند. درس: شهامت پاککردن را داشته باش. برخی خاطرات، شکستها، نقشهها و حتی تصوری را که از "خودت" داری، پاک کن. این خیانت به خود نیست؛ ایجاد فضایی برای حیات تازه است.
فصل دوم: نیروی خود، نیروی دیگر
ما بین دو حس در نوسانیم:
۱.حس کنترل: "من دارم زندگیام را میسازم. موفقیت و شکستم حاصل تلاش من است." این حس "نیروی خود" ضروری است، چون مسئولیت و عاملیت میآورد.
۲.حس رها شدن: "زندگی از خلال من جریان دارد. چیزهای زیبا و وحشتناک بسیاری، صرفاً برای من اتفاق افتاد." این حس "نیروی دیگر" (جهان، تقدیر، خدا، طبیعت) نیز ضروری است، چون فروتنی و شگفتی میآورد.
درس اصلی: هیچکدام به تنهایی حقیقت ندارند. وقتی در "کنترل" خسته و مایوس شدی، خودت را به جریان زندگی بسپار و بگو: "باشد. بگذار بیاید." و وقتی در "رها شدن" احساس درماندگی کردی، دست به عمل بزن و بگو: "من اینجا هستم و تأثیر میگذارم."
فصل سوم: آیینِ زیستن
هر روز کاری را انجام بده که برایت مقدس است،اما آن را بازی کن.
۱.از سر تکلیف نرو: اگر کاری—حتی مراقبه یا نیایش—را فقط از روی عادت و بیحضور قلب انجام دهی، میمیری. معنا را از دست میدهی.
۲.بازیگر باش: در کار، عشق و مراقبه، کاملاً حاضر شو. اما به نتیجه سخت نچسب. مانند بازیگری که لحظهای تماموجودش در نقش است، اما پس از فرود پرده، رهایش میکند. درس: در هر کاری که میکنی، هم کاملاً درگیر شو، هم نسبت به نتیجه، سبکبار.
فصل چهارم: ذکرِ درونی
نیازی به آیینهای پیچیده نیست.یک "ذکر درونی" دائمی داشته باش:
· در لحظات کنترل و تلاش: "این هم بگذرد." (تلاشات را جدی نگیر)
· در لحظات تسلیم و پذیرش: "این هم میآید." (از هیچ چیز نترس)
این ذکرِدوگانه، تو را در مرکز آرامشِ توفان نگاه میدارد.
فصل پنجم: قدیسِ عملِ خودانگیخته
گاهی،مانند قدیسان "میوکونین"، فقط عمل کن. بدون محاسبهٔ سود و زیان، شهرت یا قضاوت دیگران. کاری را که دل تو در "همین لحظه" میگوید انجام بده. ممکن است یک کار ساده، یک جملهٔ مهربانانه نابهجا، یا رها کردن کاری برای استراحت باشد. این اعمال خودانگیخته، موسیقی حقیقی زندگیاند که از پس تمام قواعد آموختهشده میآیند.
فصل ششم: پارادوکس نهایی
· برای رها شدن، گاهی باید بیامید رها کنی. حتی امید به "رهایی" را.
· برای بودن، باید بپذیری که هیچ "خودِ" ثابتی وجود ندارد؛ تنها جریانی از اکنونهاست.
· برای زیستن کامل، باید مرگ (پایانها، رهاکردنها) را در آغوش بگیری.
این تناقضها را حل نکن؛ در آغوش بگیر.تنشِ آنها، موتور تحول توست.
نتیجه: تو همان رقصی
تو نه نویسندهٔثابت تختهسیاهی، نه پاککن منفعل. تو خودِ عملِ نوشتن و پاککردنی. تو همان ریتمی. لحظهای مینویسی: برنامه میریزی، عهد میبندی، میسازی. لحظهای پس میگیری: میبخشی، میخندی، میگذری، رها میکنی. در این نوسان آگاهانه است که هم سنگینیِ بودن را تجربه میکنی، هم سبکیِ پرواز را.
پس با هر دم، جهان را بگیر. با هر بازدم، رهایش کن.
این،تمام راز است.
https://t.me/Thegolde
مقدمه: پارادوکس سازنده
زندگی نه جنگ است و نه استراحت مطلق؛رقصی است میان دو موسیقی به ظاهر متضاد: موسیقی ساختن (یادآوری، تلاش، شکلدادن) و موسیقی پاککردن (فراموشی، رهاکردن، پذیرش). راز زیستنِ کامل، درک این ریتم و نواختن آگاهانهٔ هر دو نت است.
فصل اول: تختهسیاه وجود
تصور کن وجود تو یک تختهسیاه بزرگ است.
۱.نوشتن: تو با هر تجربه، رابطه، هدف و هویتی که میپذیری، بر آن مینویسی. این ضروری است. تختهٔ خالی، وجودِ خالی است. پس با جسارت بنویس: عشق بورز، کار کن، بیافرین، "خودت" را بساز.
۲.پاککردن: اما اگر همیشه بنویسی و هرگز پاک نکنی، تخته مملو میشود از نوشتههای درهم و برهم و کهنه. دیگر جایی برای خط تازه نیست. آنگاه نوشتههایت زندانیات میشوند. درس: شهامت پاککردن را داشته باش. برخی خاطرات، شکستها، نقشهها و حتی تصوری را که از "خودت" داری، پاک کن. این خیانت به خود نیست؛ ایجاد فضایی برای حیات تازه است.
فصل دوم: نیروی خود، نیروی دیگر
ما بین دو حس در نوسانیم:
۱.حس کنترل: "من دارم زندگیام را میسازم. موفقیت و شکستم حاصل تلاش من است." این حس "نیروی خود" ضروری است، چون مسئولیت و عاملیت میآورد.
۲.حس رها شدن: "زندگی از خلال من جریان دارد. چیزهای زیبا و وحشتناک بسیاری، صرفاً برای من اتفاق افتاد." این حس "نیروی دیگر" (جهان، تقدیر، خدا، طبیعت) نیز ضروری است، چون فروتنی و شگفتی میآورد.
درس اصلی: هیچکدام به تنهایی حقیقت ندارند. وقتی در "کنترل" خسته و مایوس شدی، خودت را به جریان زندگی بسپار و بگو: "باشد. بگذار بیاید." و وقتی در "رها شدن" احساس درماندگی کردی، دست به عمل بزن و بگو: "من اینجا هستم و تأثیر میگذارم."
فصل سوم: آیینِ زیستن
هر روز کاری را انجام بده که برایت مقدس است،اما آن را بازی کن.
۱.از سر تکلیف نرو: اگر کاری—حتی مراقبه یا نیایش—را فقط از روی عادت و بیحضور قلب انجام دهی، میمیری. معنا را از دست میدهی.
۲.بازیگر باش: در کار، عشق و مراقبه، کاملاً حاضر شو. اما به نتیجه سخت نچسب. مانند بازیگری که لحظهای تماموجودش در نقش است، اما پس از فرود پرده، رهایش میکند. درس: در هر کاری که میکنی، هم کاملاً درگیر شو، هم نسبت به نتیجه، سبکبار.
فصل چهارم: ذکرِ درونی
نیازی به آیینهای پیچیده نیست.یک "ذکر درونی" دائمی داشته باش:
· در لحظات کنترل و تلاش: "این هم بگذرد." (تلاشات را جدی نگیر)
· در لحظات تسلیم و پذیرش: "این هم میآید." (از هیچ چیز نترس)
این ذکرِدوگانه، تو را در مرکز آرامشِ توفان نگاه میدارد.
فصل پنجم: قدیسِ عملِ خودانگیخته
گاهی،مانند قدیسان "میوکونین"، فقط عمل کن. بدون محاسبهٔ سود و زیان، شهرت یا قضاوت دیگران. کاری را که دل تو در "همین لحظه" میگوید انجام بده. ممکن است یک کار ساده، یک جملهٔ مهربانانه نابهجا، یا رها کردن کاری برای استراحت باشد. این اعمال خودانگیخته، موسیقی حقیقی زندگیاند که از پس تمام قواعد آموختهشده میآیند.
فصل ششم: پارادوکس نهایی
· برای رها شدن، گاهی باید بیامید رها کنی. حتی امید به "رهایی" را.
· برای بودن، باید بپذیری که هیچ "خودِ" ثابتی وجود ندارد؛ تنها جریانی از اکنونهاست.
· برای زیستن کامل، باید مرگ (پایانها، رهاکردنها) را در آغوش بگیری.
این تناقضها را حل نکن؛ در آغوش بگیر.تنشِ آنها، موتور تحول توست.
نتیجه: تو همان رقصی
تو نه نویسندهٔثابت تختهسیاهی، نه پاککن منفعل. تو خودِ عملِ نوشتن و پاککردنی. تو همان ریتمی. لحظهای مینویسی: برنامه میریزی، عهد میبندی، میسازی. لحظهای پس میگیری: میبخشی، میخندی، میگذری، رها میکنی. در این نوسان آگاهانه است که هم سنگینیِ بودن را تجربه میکنی، هم سبکیِ پرواز را.
پس با هر دم، جهان را بگیر. با هر بازدم، رهایش کن.
این،تمام راز است.
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
کتاب خودمونی سفر درون: رازِ خوبِ زندگی کردن
(براساس بینشهای ژرف)
پیشگفتار: یه نفس عمیق بکش
راستش را بخواهی، این کتاب قرار نیست چیزی به تو بیاموزد که خودت نمیدانی. فقط میخواهد چراغی باشد تا چیزهایی را که از ترس یا عجله فراموش کردهای، دوباره ببینی. ما باهم این صفحات را ورق میزنیم، انگار که کنار پنجرهای نشستهایم و به باران نگاه میکنیم. قول میدهم ساده حرف بزنم، بدون واژههای قلمبهسلمبه. فقط خودمونی، از دل به دل.
فصل اول: همین جا، همین الآن
· زندگی فقط همین لحظهای است که نفس میکشی. گذشته یک خاطره است و آینده یک تصور.
· تمام زندگی تلاش برای فرار از همین "اینجا"ست. اما حقیقت این است: همه چیز همان جایی است که هستی.
· گاهی بهترین کار این است: دست از تلاش بردار. فقط باش. نفس بکش. ببین. گوش کن.
· معجزه در کارهای معمولی پنهان شده: در اولین جرعه چای صبح، در صدای پرندهها، در گرمای آفتاب روی صورتت.
· سوال فقط این است: «آیا من واقعاً اینجا هستم؟ یا دارم در خیال دیروز و فردا گم میشوم؟»
فصل دوم: با قلبت مهربان باش
· تو مجموعهای از مشکلات برای حل کردن نیستی. تو یک انسان زنده هستی، با تمام زیبایی و آشفتگیات.
· به خودت اجازه بده احساساتت را داشته باشی. غم، ترس، خشم... مهمانان ناخواندهای نیستند. آنها بخشی از تو هستند.
· به جای جنگیدن با احساساتت، کنارشان بنشین. از آنها بپرس: «دوست داری چه چیزی را به من یاد بدهی؟»
· رهایی، از مسیر پذیرش میگذرد. اول بگو: «باشد. الان اینجوری است.» بعد ببین چه میشود.
فصل سوم: ذهنت را جدی نگیر!
· تو افکارت نیستی. تو کسی هستی که این افکار را میبیند و میشنود. مثل آسمان که ابرها در آن میآیند و میروند.
· وقتی فکر میکنی «من آدم بدبختی هستم»، این فقط یک فکر است، نه واقعیت تو.
· سکوت، خانه واقعی توست. هر از گاهی به این خانه بازگرد. فقط ساکت باش و نفس بکش.
· لازم نیست ذهنت را خالی کنی. فقط لازم نیست به هر فکری که میآید، چنگ بزنی.
فصل چهارم: عشق، از خودت شروع میشود
· تا برای خودت «آنجا» نباشی، نمیتوانی برای کس دیگری واقعاً حضور داشته باشی.
· عشق به خود، یعنی وقتی اشتباه میکنی، باز هم دستت را روی قلبت بگذاری و بگویی: «میدانم، سخت بود. اما اشکالی ندارد.»
· کودک درونت فقط یک چیز میخواهد: احساس امنیت کند و دیده شود. تو میتوانی پدر یا مادر این کودک باشی.
· وقتی خودت را با آغوش باز بپذیری، دیگران هم میتوانند تو را همانطور که هستی بپذیرند.
فصل پنجم: درد، معلم پنهان
· هیچ دردی بیمعنا نیست. هر زخمی حکمتی در خود دارد، اگر جسارت گوش دادن داشته باشی.
· قلب شکسته، قلبی است که آنقدر بزرگ شده که میتواند عشق بیشتری را در خود جای دهد.
· شجاعت، نترسیدن نیست. این است که با وجود ترس، قدم بر داری.
· گاهی زندگی ما را میشکند تا از نو و بزرگتر بسازد.
فصل ششم: رها کن تا رها شوی
· چسبیدن، مثل این است که مشتت را ماهها بسته نگه داری. خستگی فقط مال دست تو نیست؛ مال تمام وجودت است.
· رها کردن، به معنای بیخیالی نیست. به معنای اعتماد کردن به رودخانهی زندگی است.
· تو نمیتوانی هم موج باشی، هم سطح دریا را کنترل کنی. بگذار جریان تو را با خود ببرد.
· بزرگترین رهایی، رهایی از نیاز به «خاص بودن» است. معمولی باش. ساده باش. آزاد باش.
فصل هفتم: خوب زندگی کردن، هنر کوچک شدن است
· وقتی از تلاش برای قهرمان بودن دست برمیداری، تازه زندگی واقعی شروع میشود.
· فروتنی واقعی یعنی بپذیری که کنترل چندانی نداری و این را شکست ندانستن.
· شادی در چیزهای کوچک و رایگان پنهان است: یک لبخند، یک در آغوش گرفتن، یک غروب آفتاب.
· زندگی دعوتی است برای حضور داشتن، نه برای تصاحب کردن.
فصل هشتم: تو از قبل کامل هستی
· تمام این سفر، برای پیدا کردن چیزی در بیرون نیست. برای به یاد آوردن چیزی است که در درونت بوده.
· تو نیازی به درست شدن، بهبود یافتن یا تبدیل شدن به کس دیگری نداری.
· تو همانطور که هستی، شایسته عشق و تعلق خاطری.
· کافی است دست از جنگ بر داری و بپذیری که همین حالا، در این لحظه، هیچ چیزی کم نیست.
سخن آخر: نامهای به تو
دوست عزیز،
اگر از این کتاب فقط یک چیز به یادت بماند،بگذار این باشد:
هیچ جای دیگری برای رفتن وجود ندارد.
همه چیز همین جاست.در نفسی که همین حالا میکشی. در ضربان قلبت. در سکوت بین افکارت.
زندگی در پی تو نیست.زندگی اینجاست، منتظر است که تو هم بیایی و حضور داشته باشی.
کافی است چشمانت را ببندی،نفسی عمیق بکشی، و وقتی چشمانت را باز میکنی، دنیا را تازه ببینی؛ گویی برای اولین بار است که میبینی.
آسان نیست،اما ساده است. بسیار ساده.
عشقِمن، با تمام وجودت، باش.
(براساس بینشهای ژرف)
پیشگفتار: یه نفس عمیق بکش
راستش را بخواهی، این کتاب قرار نیست چیزی به تو بیاموزد که خودت نمیدانی. فقط میخواهد چراغی باشد تا چیزهایی را که از ترس یا عجله فراموش کردهای، دوباره ببینی. ما باهم این صفحات را ورق میزنیم، انگار که کنار پنجرهای نشستهایم و به باران نگاه میکنیم. قول میدهم ساده حرف بزنم، بدون واژههای قلمبهسلمبه. فقط خودمونی، از دل به دل.
فصل اول: همین جا، همین الآن
· زندگی فقط همین لحظهای است که نفس میکشی. گذشته یک خاطره است و آینده یک تصور.
· تمام زندگی تلاش برای فرار از همین "اینجا"ست. اما حقیقت این است: همه چیز همان جایی است که هستی.
· گاهی بهترین کار این است: دست از تلاش بردار. فقط باش. نفس بکش. ببین. گوش کن.
· معجزه در کارهای معمولی پنهان شده: در اولین جرعه چای صبح، در صدای پرندهها، در گرمای آفتاب روی صورتت.
· سوال فقط این است: «آیا من واقعاً اینجا هستم؟ یا دارم در خیال دیروز و فردا گم میشوم؟»
فصل دوم: با قلبت مهربان باش
· تو مجموعهای از مشکلات برای حل کردن نیستی. تو یک انسان زنده هستی، با تمام زیبایی و آشفتگیات.
· به خودت اجازه بده احساساتت را داشته باشی. غم، ترس، خشم... مهمانان ناخواندهای نیستند. آنها بخشی از تو هستند.
· به جای جنگیدن با احساساتت، کنارشان بنشین. از آنها بپرس: «دوست داری چه چیزی را به من یاد بدهی؟»
· رهایی، از مسیر پذیرش میگذرد. اول بگو: «باشد. الان اینجوری است.» بعد ببین چه میشود.
فصل سوم: ذهنت را جدی نگیر!
· تو افکارت نیستی. تو کسی هستی که این افکار را میبیند و میشنود. مثل آسمان که ابرها در آن میآیند و میروند.
· وقتی فکر میکنی «من آدم بدبختی هستم»، این فقط یک فکر است، نه واقعیت تو.
· سکوت، خانه واقعی توست. هر از گاهی به این خانه بازگرد. فقط ساکت باش و نفس بکش.
· لازم نیست ذهنت را خالی کنی. فقط لازم نیست به هر فکری که میآید، چنگ بزنی.
فصل چهارم: عشق، از خودت شروع میشود
· تا برای خودت «آنجا» نباشی، نمیتوانی برای کس دیگری واقعاً حضور داشته باشی.
· عشق به خود، یعنی وقتی اشتباه میکنی، باز هم دستت را روی قلبت بگذاری و بگویی: «میدانم، سخت بود. اما اشکالی ندارد.»
· کودک درونت فقط یک چیز میخواهد: احساس امنیت کند و دیده شود. تو میتوانی پدر یا مادر این کودک باشی.
· وقتی خودت را با آغوش باز بپذیری، دیگران هم میتوانند تو را همانطور که هستی بپذیرند.
فصل پنجم: درد، معلم پنهان
· هیچ دردی بیمعنا نیست. هر زخمی حکمتی در خود دارد، اگر جسارت گوش دادن داشته باشی.
· قلب شکسته، قلبی است که آنقدر بزرگ شده که میتواند عشق بیشتری را در خود جای دهد.
· شجاعت، نترسیدن نیست. این است که با وجود ترس، قدم بر داری.
· گاهی زندگی ما را میشکند تا از نو و بزرگتر بسازد.
فصل ششم: رها کن تا رها شوی
· چسبیدن، مثل این است که مشتت را ماهها بسته نگه داری. خستگی فقط مال دست تو نیست؛ مال تمام وجودت است.
· رها کردن، به معنای بیخیالی نیست. به معنای اعتماد کردن به رودخانهی زندگی است.
· تو نمیتوانی هم موج باشی، هم سطح دریا را کنترل کنی. بگذار جریان تو را با خود ببرد.
· بزرگترین رهایی، رهایی از نیاز به «خاص بودن» است. معمولی باش. ساده باش. آزاد باش.
فصل هفتم: خوب زندگی کردن، هنر کوچک شدن است
· وقتی از تلاش برای قهرمان بودن دست برمیداری، تازه زندگی واقعی شروع میشود.
· فروتنی واقعی یعنی بپذیری که کنترل چندانی نداری و این را شکست ندانستن.
· شادی در چیزهای کوچک و رایگان پنهان است: یک لبخند، یک در آغوش گرفتن، یک غروب آفتاب.
· زندگی دعوتی است برای حضور داشتن، نه برای تصاحب کردن.
فصل هشتم: تو از قبل کامل هستی
· تمام این سفر، برای پیدا کردن چیزی در بیرون نیست. برای به یاد آوردن چیزی است که در درونت بوده.
· تو نیازی به درست شدن، بهبود یافتن یا تبدیل شدن به کس دیگری نداری.
· تو همانطور که هستی، شایسته عشق و تعلق خاطری.
· کافی است دست از جنگ بر داری و بپذیری که همین حالا، در این لحظه، هیچ چیزی کم نیست.
سخن آخر: نامهای به تو
دوست عزیز،
اگر از این کتاب فقط یک چیز به یادت بماند،بگذار این باشد:
هیچ جای دیگری برای رفتن وجود ندارد.
همه چیز همین جاست.در نفسی که همین حالا میکشی. در ضربان قلبت. در سکوت بین افکارت.
زندگی در پی تو نیست.زندگی اینجاست، منتظر است که تو هم بیایی و حضور داشته باشی.
کافی است چشمانت را ببندی،نفسی عمیق بکشی، و وقتی چشمانت را باز میکنی، دنیا را تازه ببینی؛ گویی برای اولین بار است که میبینی.
آسان نیست،اما ساده است. بسیار ساده.
عشقِمن، با تمام وجودت، باش.
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
پ.ن: دفترچه تو
از این به بعد،این کتاب مال توست. در حاشیههایش بنویس. زیر جملات خط بکش. صفحاتش را تا بزن.
و در آخر،چند صفحه سفید برای تو گذاشتهام. برای روزهایی که نیاز داری با خودت حرف بزنی.
از خودت بپرس:
· امروز قلبم چه میگوید؟
· از چه چیزی دارم فرار میکنم؟
· یک چیز کوچک و زیبا که امروز دیدم چیست؟
· امروز چگونه میتوانم با خودم مهربان باشم؟
پایانِ آغاز
سفرت به درون،زیبا باد.
تو تنها نیستی.
https://t.me/Thegolde
از این به بعد،این کتاب مال توست. در حاشیههایش بنویس. زیر جملات خط بکش. صفحاتش را تا بزن.
و در آخر،چند صفحه سفید برای تو گذاشتهام. برای روزهایی که نیاز داری با خودت حرف بزنی.
از خودت بپرس:
· امروز قلبم چه میگوید؟
· از چه چیزی دارم فرار میکنم؟
· یک چیز کوچک و زیبا که امروز دیدم چیست؟
· امروز چگونه میتوانم با خودم مهربان باشم؟
پایانِ آغاز
سفرت به درون،زیبا باد.
تو تنها نیستی.
https://t.me/Thegolde
Telegram
یک قطره ای از دریا💧🌊💙
پر معرفی کانال های عرفانی و دلی😆
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود
حضور فکر، ذهن را مرزبندی می کند
اما ذهن بی حضور فکر ، فضایی بیکران است
به همین دلیل در بیداری،بی حضور فکر، انسان ، قطره را ترک می گوید ، دریا می شود و انرژی عظیمی رها می شود