فکر می کردم ستاره ام. ستاره ای پر نور و بزرگ. فکر می کردم میتوانم بدون خورشید ادامه دهم. اما... اما روزی، در اثر یک انفجار بزرگ، در اثر یک فروپاشیِ سهمگین، من ویران شدم و فرو ریختم. سال ها با خود فکر کردم. سال ها در خود پنهان شدم. آیا دوران شکوهِ من تمام شده بود؟! آیا پایان عمر من همینجا بود؟! نه. انکار کردم. نمیتوانست باشد. نمیخواستم به این سادگی ها تسلیم شوم. از جای برخواستم و هر چه مانده بود را دور هم جمع کردم. تا دوباره نور شوم، تو دوباره نور دهم. تا بیش از این در حقارت و ظلمِ خود فرو نروم. اما افسوس که تکه های شکسته ام نور خود را از دست داده بودند. بهم چسبیدند؛ آری اما ستاره ای دیگر متولد نشد؛ به جایش سیاه چاله ای عمیق و تاریک پا به عرصه گذاشت. سیاه چاله ای ویران کننده که باز هم من بودم. کاش دست به انکار نمی زدم. کاش انقدر تقلا نمی کردم که برگردم. کاش خود را همانجا در سکوت خود، در آنسوی کیهان، دفن می کردم.
2❤27
مجموعه ای از کم ها هستم. کم حوصله، کم انرژی، کم نشاط، کم توجه، کم پیدا. هیچوقت کامل نبودم. همیشه کم و ناقص.
❤14
« صدای شکستنش بلند بود، مثل صدای شکستن شیشه ها
اما نادیدنی بود، مثل اشک ماهی ها
برای همین
تنها فریادش شنیده شد، نه ترک های روی تنش،
پس گناهکار خطابش کردند
چون جای زخمی دیده نشد! »
اما نادیدنی بود، مثل اشک ماهی ها
برای همین
تنها فریادش شنیده شد، نه ترک های روی تنش،
پس گناهکار خطابش کردند
چون جای زخمی دیده نشد! »
1❤17
و خود را جا گذاشته ام،
در میانه ی راهی،
در سطر آخر کتابی،
در آخرین بوسه ی ماهی بر شن هایِ ساحل.
در میانه ی راهی،
در سطر آخر کتابی،
در آخرین بوسه ی ماهی بر شن هایِ ساحل.
❤29
لحظاتی در زندگی آدم هست که تنهایی قابل تحمل است و لحظات دیگری هست که حتی ثانیههای تنهایی روی بدن آدم سنگینی میکند.
- نامه از ابوالحسن نجفی به بهرام صادقی.
❤12
«به تماشا مشغولم.
به تماشای زنی که خانه را جمع می کند
غذا می پزد
کودکش را در آغوش میگیرد
ولی اگر به تصویر درون آینه اش خیره شوی؛
سخت در پی گِریستن و گریختن است...»
به تماشای زنی که خانه را جمع می کند
غذا می پزد
کودکش را در آغوش میگیرد
ولی اگر به تصویر درون آینه اش خیره شوی؛
سخت در پی گِریستن و گریختن است...»
❤14
ستارهای که بلعیده شد.
«با اینکه درست کنارمه، اما خیلی دور به نظر میرسه.»
«دستم را بگیر و قلبِ شکستهی مرا به پناهگاهِ امنِ خود ببر.»
❤18
شاید تنها نیاز آدمی همین باشد که شبی، در ساعتی، در کنج دنج خانه ای کسی با شنیدن یک موسیقی به یادش بیوفتد و دلتنگش شود.
❤18
من پیچیده نبودم. فقط یکم متفاوت بودم. و همین دلیلی شد برای اینکه همیشه مشکلو از من ببینن.
❤25
من بدبین نبودم. فقط لیوانی نمانده بود که نیمه ی پر یا خالی ای داشته باشد.
1❤20
از آدمایی که برای هر چیز کوچیکی ذوق میکنن خوشم میاد. گل میبینن بو میکنن، به بچه ها لبخند میزنن، از ابرا عکس میگیرن و کلی کارای دیگه که حس زنده بودن میده. اما میدونی؟ بیشتر سعیمم میکنم که ازشون دور باشم. که نزدیکم نیان. چون دوست ندارم این احساسات لطیف جاشونو با خلا من پر کنن. چون من خاکستری ام. چون من دیگه ذوقم نمیذوقه.
❤30
این چه نجات دهنده ایه که تصمیم گیری های سختو به عهده ی خودم میذاره؟ من اگه بلد بودم که تو نجات دهنده م نبودی. اه.
❤16
بیاید «ممنون اما به خودم مربوطه» گفتن رو نرمالایز کنیم؛ هر کسی حق دخالت و نظر دادن راجب زندگی و ظاهر مارو نداره.
❤29
من حالم تا وقتی خوبه که پُستی راجب اون موضوعی که ازش فرار میکردمو نبینم.
❤16
قبلا تشخیص و درک مشکل ۸۰ درصد مسیرِ حل بود. الان درک کردن و از هم فرونپاشیدن ۸۰ درصد مسیره.
❤21
دردی ناشناخته را تجربه میکنم؛ نه با لبخند، نه با گریه و نه حتی با سکوت، تغییری در وضعیتم ایجاد نمیشود. خستگی جسم را میتوانستم تحمل کنم، اما دیگر هیچ خواب و استراحتی برای عذاب روحم سراغ ندارم؛ و این جمله مدام در سرم تکرار میشود: گاهی تنها راه پیروزی در یک مبارزه، تسلیم شدن است.
- محمد رشیدی
❤18