ستاره‌ای که بلعیده شد.
1.46K subscribers
198 photos
51 videos
3 files
98 links
- There is no light in here, if you scared don't come.
- Marwin. She/her.

Send me music :
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5912851922
Download Telegram
خوشحالی که دیگه به موهات دست نمیزنم؟ بیچاره خبر نداری که دیگه دوستت ندارم.
28
معلومه که وقتی لوازم التحریر میخرم از ذوق روی پام بند نمیشم. پس فکر کردی نجات دهنده کیه؟!
26
خسته شدم از تعمیر ارتباطاتی که خودم هیچ نقشی تو خراب شدنش نداشتم.
118
ما فکر می‌کردیم
‏با قفل کردن در اتاق آن‌هایی که مرده‌اند،
‏اندوه‌مان را هم
‏آن‌جا جا می‌گذاریم.

- ‏طارق طوفان
8
خجالت نمی کشم. فقط باهات حال نمیکنم که حرف بزنم.
12
ببخشید اگه کمی سرد و جدی برخورد کردم. آخه مرز فروپاشیو رد کرده بودم.
17
ستاره‌ای که بلعیده شد.
«خوشحالم تو رو دارم که باهات حرف بزنم. اگه تو نبودی، من چی‌کار می‌کردم؟»
«اما تغییر کرده، یه چیزی عوض شده، نمی‌دونم چی؛ اما انگار یه غم پنهان در وجودش هست.»
13
ستاره‌ای که بلعیده شد.
من نمی‌گم دوستت دارم، می‌گم بیا این نقاشیو برای تو کشیدم.
من نمی‌گم دوستت دارم، می‌پرسم اسم فیلم مورد علاقه ات چیه؟ و هر جا ادیت ازش دیدم برات میفرستم.
13
از وقتی شروع کردم به کناره گیری و بحثی نمیکنم آروم ترم. دیگه لزومی نمیبینم از خودم و باورهام دفاع کنم. نه بحثی و شروع میکنم و نه خودم رو در معرضش قرار میدم. کوچک ترین نشانه ای که مربوط به موضوعرو میبینم سریع محل رو ترک میکنم و خودمو از تنش دور میکنم. تصمیم گرفتم خودم و خودیجاتمو درون خودم نگه دارم تا آسیبی نبینن. مکالمات باعث رشد و یادگیری میشن اما در صورتی که فرد مقابل قصدش تعامل باشه نه تحمیل. من تو سکوت خودم، امن ترم.
15
‏نمی‌دونم؛ کاش بستنی انبه‌ای، عنکبوتی، ابر سفیدی چیزی بودم.
15
دلم میخواست چندلر بودم. بعد از مدت ها فرار بلخره تو خونه ای که مانیکایی وجود داره آروم میگرفتم و از دوست داشتن و دوست داشته شدن نمیترسدم.
12
دلم میخواست راس بودم. بدون توجه به نظرات دیگران و اینکه تو چشمشون عجیب به نظر بیام، دنبال رشته و شغل مورد علاقه ام میرفتم و بهشون عشق می ورزیدم.
12
دلم میخواست مانیکا بودم. از تا ابد تلاش کردن و اثبات خودم به خودم خسته نمیشدم و سرحال و سرزنده بودم.
13
دلم میخواست فیبی بودم. از عجیب و متفاوت بودن نمی ترسیدم و به سادگی به همه لبخند می زدم.
12
دلم میخواست ریچل بودم. ترسمو قورت میدادم و برای مستقل و آزاد بودن، قید بند و زنجیر خانواده رو میزدم و مشغول به کار میشدم.
12
دلم میخواست جویی بودم. آزاد و رها، تو ی آپارتمان کوچیک با اردک و جوجه م کارتون مورد علاقمو تماشا میکردم.
12
ستاره‌ای که بلعیده شد.
«اما تغییر کرده، یه چیزی عوض شده، نمی‌دونم چی؛ اما انگار یه غم پنهان در وجودش هست.»
«هر روز فکر می‌کنم از دیروز خسته‌ترم و جدیداً به ذهنم رسیده که نکنه از این به بعد همیشه این‌‌جوری‌م.»
13
چرا همیشه تصمیم درست، سخت ترین تصمیمه؟ چرا باید برای کار درستی که انجام میدی درد بکشی؟ واقعا برام جای سواله که چرا این زندگی همیشه آدمارو مجبور میکنه موافق منطق اما خلاف احساس رفتار کنن.
20