بیشتر که فکر میکنم خاطرات خوبِ کودکی که داشتم به خاطر طرز فکر خوبو بچگانم بوده و اونا اصلا خاطرات خوبی نیستن. چه بسا الان که عمیقتر بهشون فکر میکنم دردم میاد و ناراحت میشم.
1❤18
گاهی فکر میکنم ماه مرواریدِ سیاهی بود که از مهرِ خورشید، لبریز نور شد و لکه های سیاهش رد بوسه های دلشکسته یِ شب است.
❤16
دیگر نای جنگیدن برای یافتن عشق و ماندن عاشق ندارم.
از تمام دنیا و آدم خسته ام.
بی جنگ و خون، خود برایِ من میمانی؟!
از تمام دنیا و آدم خسته ام.
بی جنگ و خون، خود برایِ من میمانی؟!
❤14
من لبامو بهم دوختم و هیچی نگفتم. نذاشتم کسی ببینه چطور به خاطر اون موضوع بهم ریختم. اما هر بار که چیزی من و به یادش انداخت، دستام شروع کردن به لرزیدن. دلم گرفت. سرم درد کرد. میدونی من خیلی بدیارو در حق خودم کردم.
❤29
«خوشحالم تو رو دارم که باهات حرف بزنم. اگه تو نبودی، من چیکار میکردم؟»
1❤21
من که نمیتونم. توهم نمیتونی. نمیدونیمم کی میتونه. پس بهتره راجبش بشینیم رو پل هوایی تخمه بشکونیم بذاریم هر طور که میخواد پیش بره. هوم؟!
1❤16
من فهمیدم رمزش تو اینه که اصلا تقویمو نگاه نکنی تا بفهمی چه روزیه. مثلا من تا الان نمیدونستم امروز جمعست و ی چهارشنبه ی بامزه داشتم.
❤17
بعضی وقتا احساس میکنم ما جمعه رو برای خودمون خیلی بولد کردیم. من میگم جمعه ست تو میگی جمعه ست اون میگه جمعه ست و الگو وار این جمعه بودنه ادامه داره. مثلا ممکنه اتفاقی تو یکی دیگه از روزهای هفته بیوفته که آنچنان تاثیری روی ما نذاره اما وقتی روز جمعه اون اتفاق میوفته انگار بدترین اتفاق دنیا برامون افتاده! یکی از دوستام کتاب "بدن فراموش نمی کند" رو خونده بود و میگفت مثلا تو فلان روز حالت بده بدون اینکه اتفاقی اون روز افتاده باشه. اما ممکنه سال ها قبل در اون تاریخ اتفاقی افتاده بوده باشه که تو بابتش ناراحت شدی و بدنت این مسئله رو فراموش نکرده! و من ناخودآگاه به این مسئله که فردای روز جمعه شنبه ایه که روز رفتن به مدرسه ست فکر کردم. به کسایی که مدرسه رو محیط جالبی میدونن دقت نکردم اما دقت کردم اکثر کسایی که مدرسه براشون محیط آنچنان جالبی نبوده، جمعه روز سخت و طاقت فرسایی به نظر میاد. جمعه رو روز پایان خوشی هاشون میدوننن؛ چون فردا قراره دوباره وارد محیطی بشن که تمام انرژیشون رو تحلیل میبره. و چون بدن فراموش نمی کند؛ حتی زمانی که مدرسه نداری هم این حس باهاته.
❤14
خوشحالی که دیگه به موهات دست نمیزنم؟ بیچاره خبر نداری که دیگه دوستت ندارم.
❤27
معلومه که وقتی لوازم التحریر میخرم از ذوق روی پام بند نمیشم. پس فکر کردی نجات دهنده کیه؟!
❤25
خسته شدم از تعمیر ارتباطاتی که خودم هیچ نقشی تو خراب شدنش نداشتم.
1❤17
ما فکر میکردیم
با قفل کردن در اتاق آنهایی که مردهاند،
اندوهمان را هم
آنجا جا میگذاریم.
با قفل کردن در اتاق آنهایی که مردهاند،
اندوهمان را هم
آنجا جا میگذاریم.
- طارق طوفان
❤8
ببخشید اگه کمی سرد و جدی برخورد کردم. آخه مرز فروپاشیو رد کرده بودم.
❤17