کسی نگران بود از طعم غذات خوشت نیاد؟ کسی نگران بود زیر بارون بمونی؟ بخوری زمین پات زخم بشه؟ چایی داغ بریزه رو دستت؟ حالت خوب نباشه؟ تب کنی؟ شب ناراحت سرتو بذاری رو بالش؟ امتحانتو خراب کنی؟ کسی اذیتت کنه؟ دعوات کنه؟ سرت داد بزنه؟ خسته بشی؟ خودتو گم کنی؟ کسی نگرانت بود؟ نبود؟! توهم نباش دیگه. بیخیالش.
❤9
بهم گفت : تو جزو اون آدمایی هستی که سخت میشه دوستش داشت. اما وقتی دوست داشتنی میشی آدمو معتاد خودت میکنی.
❤10
به مو رسید. پاره هم شد. اما باز گره زدم. پاره شد. گره زدم. پاره شد. گره زدم. انقدر گره زدم که دستام تاول بست. نوک انگشتام خونی شد. گره ها رفته رفته کم جون تر و نازک تر شدن اما من باز گره زدم. اگه پاره بشه بازم گره میزنم. من نباید یادم بره برای چی تا اینجا خودمو رسوندم.
❤17
Forwarded from ستارهای که بلعیده شد.
دوست داشتم بنویسم. آخر فکر میکردم نوشتن دردم را کمتر می کند. می پرسید دردم کمتر شد؟ نه. فقط یاد گرفتم با نوشتن رخش را زیبا کنم تا آنقدرها هم کریه نباشد.
❤19
از خون جوانان وطن دیگر لاله ای نمی روید. هر قطره خونی که مانده بود را در شیشه کردید!
❤31
دریای بیآرام
ویگن
«آرزو دارم تو را، ای دختر دریای من، چون غنچهی زیبا ببویم. قصهی تاریک رنج انتظارم را به اشک دیدگان غم بشویم. موبهمو غمهای سرگردانیم را، خسته در گوش تو گویم. همچو گل صد بار دگر بوسم تو را؛ صد بار دیگر ببویم.»
❤21
"استیصال" یعنی درماندگی. یعنی تلاش کنی اما نشود. یعنی بسازی ولی خراب شود. یعنی بمیری اما همچنان جسم داشته باشی و راه بروی.
❤22
بعضی وقتا دلم میخواد تفنگ و سمت آینه بگیرم و نجات دهنده رو از اسارت آینه فراری بدم.
1❤19
پایان این شبِ سیه سفید است. بله. بعد از این روزگارِ سیاه ی کفن سفید مارو میطلبه.
❤22
با این حجم از بغضی که قورت میدم، اگه گنجشک بودم تا الان صدباره مرده بودم.
❤18
زندگی یجوری باهات تا میکنه که به خودت میای میبینی بابت پژمرده شدن ی برگِ گلدونت ساعت ها گریه میکنی.
❤19
بیشتر که فکر میکنم خاطرات خوبِ کودکی که داشتم به خاطر طرز فکر خوبو بچگانم بوده و اونا اصلا خاطرات خوبی نیستن. چه بسا الان که عمیقتر بهشون فکر میکنم دردم میاد و ناراحت میشم.
1❤18
گاهی فکر میکنم ماه مرواریدِ سیاهی بود که از مهرِ خورشید، لبریز نور شد و لکه های سیاهش رد بوسه های دلشکسته یِ شب است.
❤16
دیگر نای جنگیدن برای یافتن عشق و ماندن عاشق ندارم.
از تمام دنیا و آدم خسته ام.
بی جنگ و خون، خود برایِ من میمانی؟!
از تمام دنیا و آدم خسته ام.
بی جنگ و خون، خود برایِ من میمانی؟!
❤14
من لبامو بهم دوختم و هیچی نگفتم. نذاشتم کسی ببینه چطور به خاطر اون موضوع بهم ریختم. اما هر بار که چیزی من و به یادش انداخت، دستام شروع کردن به لرزیدن. دلم گرفت. سرم درد کرد. میدونی من خیلی بدیارو در حق خودم کردم.
❤29
«خوشحالم تو رو دارم که باهات حرف بزنم. اگه تو نبودی، من چیکار میکردم؟»
1❤21