" شخصیت من کمی عجیب است. از تنهایی لذت میبرم، اما اجتماعی هم هستم. گاهی ساکت، گاهی پرحرف. گاهی مهربان، گاهی جدی. بعضیوقتها چیزهای بزرگ را میبخشم، اما از برخی چیزهای کوچک نمیگذرم. گاهی جسور، گاهی خجالتیام. و درکم برای همه آسان نیست. "
ی وقتایی سراسر از انرژی و نیرو برای حرکت، ی وقتایی انقدر خسته که نمیتونم از تو تختم بیام بیرون.
اگه دلت تنگ شد برنگرد. چون دوباره یادت میوفته که چرا از اول رفته بودی.
نگفت دوست دارم. گفت : دلیل وجود داشتن من تو این دنیا، تویی. هستم تا مراقب تو باشم.
❤2
ستارهای که بلعیده شد.
از آدمایی که به خاطر موفقیت عزیزانشون بیشتر از موفقت خودشون خوشحال میشن، خوشم میاد.
از آدمایی که موقع خداحافظی دست تکون میدن بای بای میکنن، خوشم میاد.
❤2
تو زندگی بعدیم دلم میخواد ی پیانیست باشم با کلی کتاب و بوم و قلم و رنگ.
❤2
شاید اگه تموم میشد راحت تر باهاش کنار میومدم. ی قبر براش چال میکندم و بالا سرش گریه می کردم. شاید اونموقع از سوگم کم میشد. اما خب تموم نشده. رها شده. نصفه ولش کردم.
❤1
از خودم عصبی میشم، چون از خودم انتظار دارم. از تو عصبی میشم، چون از تو انتظارشو نداشتم. میفهمی که؟!
واقعا زندگی همین بود؟ همین؟ همه ی همش؟ این چیزیه که جلو رومه؟ همین؟
باز خداروشکر حداقل مامان میدونه چایی پررنگ دوست دارم. نجات دهنده فقط مامانه و چایی.
حتی دیگر مطمعن نیستم که مخاطب نوشته هایم تویی یا نه عزیزِ من.
" صدای شکستنش بلند بود. انگار که دیوار ها ترک برداشتند و تا سقف امتداد یافتند. بعد از آوار، تکه ای از او پیدا نشد. "