آخرش ابرشرور بودن و گردن میگیرم و مثل تصوری که ازم دارن رفتار میکنم.
الان سختته اما بعدا که یادش افتادی از خودت تشکر میکنی که انجامش دادی و از پسش برومدی.
بعدا؟ بعدا دیگه خیلی دیره. بعدا دیگه با ی بوس و بغل حل نمیشه که عزیزمن.
میدونم که قراره دوباره خراب بشه و هر چی بافتم پنبه بشه اما بازم انجامش میدم. هزار بارم که خرابش کنن از نو میسازم و انجامش میدم. هر بار بهتر و قوی تر از قبل. هر بار با روش های بهتر. انقدر میسازم که از خراب شدن خسته بشه نه از دوباره ساخته شدن.
یک جوری با کودک درونم برخورد میکنم انگار اون سیندرلاست و من نامادریش.
لازم نبود جای هم باشیم یا شبیه هم بشیم تا همو بهتر بفهمیم. فقط کافی بود همونقدر که لازمه نقش خودمونو خوب ایفا کنیم که دیگری جای هر دو نفر تلاش نکنه.
ستاره ی من اگرچه کوچک بود و کم نور، اما متعلق به من بود.
هر گاه که سر بلند می کردم اورا می دیدم. شاید به خاطر همین بود که من هم انسان مورد علاقه ی او بودم، چرا که ما در این سیاهی ها نورِ اندک یکدیگر را می پرستیدیم.
هر گاه که سر بلند می کردم اورا می دیدم. شاید به خاطر همین بود که من هم انسان مورد علاقه ی او بودم، چرا که ما در این سیاهی ها نورِ اندک یکدیگر را می پرستیدیم.
هر کی پرسید چرا انقدر ساکتی؟ یاد تو افتادم. هر کی پرسید چرا انقدر بی اعتماد و شکاکی؟ یاد تو افتادم. هر کی پرسید چرا از آدما فرار می کنی؟ یاد تو افتادم. هر کی پرسید چرا از حرف زدن می ترسی؟ یاد تو افتادم. هر کی هر بار از "من" پرسید، من یاد "تو" افتادم.
1
بیشتر ترجیح میدم خفه بشم تا بخوام منظورمو کامل و واضح بیان کنم و آخرش بازهم درک نشم.
دوست دارم میان صفحات کتاب زندگی کنم، با آدمهای ساده ای که هرگز وجود نخواهند داشت.