من گفتم مهم نیست، ۳ صبح از خوابِ بد پریدم. من گفتم مهم نیست، تا صبح به سقف خیره موندم. من گفتم مهم نیست، وقتی داشتم امتحان میدادم ورقو خط خطی کردم. من گفتم مهم نیست، موقع صبحونه خوردن به استکان چای خیره موندم. من گفتم مهم نیست، اتاقمو صدباره مرتب کردم. من گفتم مهم نیست، غذای مورد علاقمو نخوردم. من گفتم مهم نیست، توهم باور کن. بذار راحت تر خودمو گول بزنم.
من خیلی به "تا سه نشه بازی نشه" اعتقاد دارم و متاسفانه بعد رد کردن سه دیگه کنترل دست من نیست. بدون توجه به قوانین بازی، بازی و رو نوک انگشتم می چرخونم. حالا تو هر موردی که میخواد باشه.
میدونی انقدری این روزا تو اضطراب و استرس غرقم که وقتی کارا درست پیش میرن بیشتر مضطرب میشم. یجوری ام. همش حس میکنم ی چیزی این وسط درست نیست. غلطه. ی جای کار میلنگه یا ی چیزی از چشمم دور مونده. من حتی نمیتونم اعتماد کنم به خودم چه برسه به تو.
1
جهنمِ واقعی برای من اون وقتیه که خودم از پس کاری که مربوط به منه و توش تبحر دارم برنیومدم و باید از کس دیگه ای کمک بگیرم. اینطوریه که احساس میکنم استقلالم زیر سوال رفته.
آخرش ابرشرور بودن و گردن میگیرم و مثل تصوری که ازم دارن رفتار میکنم.
الان سختته اما بعدا که یادش افتادی از خودت تشکر میکنی که انجامش دادی و از پسش برومدی.
بعدا؟ بعدا دیگه خیلی دیره. بعدا دیگه با ی بوس و بغل حل نمیشه که عزیزمن.
میدونم که قراره دوباره خراب بشه و هر چی بافتم پنبه بشه اما بازم انجامش میدم. هزار بارم که خرابش کنن از نو میسازم و انجامش میدم. هر بار بهتر و قوی تر از قبل. هر بار با روش های بهتر. انقدر میسازم که از خراب شدن خسته بشه نه از دوباره ساخته شدن.
یک جوری با کودک درونم برخورد میکنم انگار اون سیندرلاست و من نامادریش.