"داشت غذا می خورد. یهو بشقاب و کشید کنار و سرش و گذاشت روی میز. تا صبح گریه کرد. زیادم گریه کرد. ما چیزی بهش نگفتیم. بابا گفت کاری بهش نداشته باشید. خیلی خسته شده."
❤17
آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک، یک متل باورنکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من افسانه و قصه خودم را نمینویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است، آرزوهایی که به آن نرسیدهاند، آرزوهایی که هر متلسازی مطابق روحیه محدود موروثی خودش تصور کرده است.
- بوف کور؛ صادق هدایت.
❤14
نه چیزی نیست خودم یه کاریش میکنم. «همه ی آهنگای غمگینمو صدبار پلی میکنم.»
❤17
انسانهای زخمی را بیشتر دوست دارم؛ آنهایی که رنج کشیدهاند، چون دلشان عمیقتر میتپد. کسی که درد را فهمیده باشد، مهربانی را هم بهتر میفهمد. شاید به همین دلیل است که بعضی دلها، با وجود تمام شکستگیها، هنوز زیبا میمانند.
- داستایوفسکی.
❤17
«با من بمان،
با من که تمام ستارهها در تنم میسوزند و راحتم نمیگذارند.»
با من که تمام ستارهها در تنم میسوزند و راحتم نمیگذارند.»
- شمس لنگرودی
❤9
فعلا اینجوریه که دلم برای بو کردن گلا و حس زندگی کردن دوباره پر میکشه.
❤18
این قضیه ی دلت ی چیزی و از تموم وجودت میخواد اما مطمعنی که هیچوقت قرار نیست اتفاق بیوفته اصلا قضیه ی جالبی نیست.
❤9
احتمالا بدترین قسمتش اونجاست که همچنان برات مهمه اما دیگه بهش اعتمادی نداره.
❤13