به دیدگانِ محزونت نگریستم و دانستم نور را در تاریکی هم می توان یافت.
❤10
اگر زندگی ام کتابی بود صفحه ی اولش خوشی هایم بود و ۷۹۹ صفحه ی دیگر من بودم و غم.
❤15
مردم از تنهایی میترسند. اما من از این میترسم که خود را صرف کسی کنم که ارزش وقت و محبتم را ندارد.
❤15
و غم از درون قلبش جوشید در تمام وجودش وسعت یافت. به پایین رفت و از پاهایش توان ایستادن گرفت و به بالا رفت و از چشمانش سرازیر شد.
❤17
درون سینهام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی زهر آلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی زهر آلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم
❤12
حالا من نگفتم دوست دارم، تو چرا به لیریک آهنگایی که برات میفرستادم توجه نکردی؟؟
❤19
دیدی وقتایی که نخ و میپیچی دور انگشتت خون نمیتونه جریان پیدا کنه، ی جا خفه میشه و رنگ پوستت به کبودی میزنه؟ الان من اون انگشت خفه شده ام و مشکلات نخی که دورم پیچیده شده و به هیچوجه باز نمیشه.
❤17
KAİZEN
پشت بلندترین کوهها، قلعهای بود که پادشاه سنگدلی در آن زندگی میکرد؛ پادشاهی که همه او را به سکوتش میشناختند. هیچکس نمیدانست پشت آن سکوت چه میگذرد، چون او کمتر از احساساتش حرف میزد و بیشتر وقتش را تنها میگذراند. روزی نوازندهای دورهگرد به قلعه رسید.…
در قتلگاه سکوت من بودم و غم
هیچکس نبود، من بودم و من
شخصی رسید، نوایی آمد
پنجره ها شکسته شد، صدایی آمد
دستی به سوی من، آنگاه دراز شد
راه من به سوی تو، انگار آغاز شد ...
هیچکس نبود، من بودم و من
شخصی رسید، نوایی آمد
پنجره ها شکسته شد، صدایی آمد
دستی به سوی من، آنگاه دراز شد
راه من به سوی تو، انگار آغاز شد ...
❤7
گر به تو امید بستم، ناامیدم مکن. من از سیاهی دنیا تو را تک ستاره ای دیدم.
❤12