فکر میکردم دارم خوب میشم، اما حقیقت این بود که داشتم احساساتم و از دست میدادم.
❤21
ستارهای که بلعیده شد.
گیرنده: کسی که با آینهها قهر است. سلام. میدانم که چقدر سخت است در لباسی که به تن داری، احساسِ غریبگی کنی. انگار این پوست، این فرم، این حجم، مالِ تو نیست. میخواستم بگویم بدنِ تو، قایقِ توست در این دریایِ طوفانیِ زندگی. شاید این قایق رنگش پریده باشد، شاید…
یکوقتهایی آدم از خودش میپرسد این همه دویدن برای چیست؟ اینهمه صبحها بلند شدن، لباس پوشیدن، رفتن و برگشتن، تحمل کردنِ آدمها و تظاهر به اینکه همهچیز روبهراه است. انگار وسط یک سالنِ تئاتر بزرگ ایستادهایم و داریم نقشی را بازی میکنیم که خودمان هم دیالوگهایش را خیلی دوست نداریم، اما چون تماشاچیها نشستهاند، ناچاریم ادامه بدهیم. اگر امروز از نقش بازی کردن خسته شدهای، این کاغذ را برایت فرستادم که بگویم پردهها را بکش و برو پشت صحنه بنشین. شلختگیِ کارت، بیحوصلگیات و این خشمِ ریزی که زیر پوستت دویده را پنهان نکن. لازم نیست برای خوشایندِ هیچ تماشاچیای لبخند بزنی. زندگی یک مسابقهی دو نیست که آخرش به همهمان مدال بدهند. یکجایی هم گامهایت را شل کن، بگذار بقیه سبقت بگیرند و بروند. تو همین گوشهی پیادهرو، روی جدول بنشین و از تماشای آسمانی که هیچ کاری به دویدنهای ما ندارد، لذت ببر.
- از رگاء به ستاره ای که بلعیده شد.
❤7
به دیدگانِ محزونت نگریستم و دانستم نور را در تاریکی هم می توان یافت.
❤10
اگر زندگی ام کتابی بود صفحه ی اولش خوشی هایم بود و ۷۹۹ صفحه ی دیگر من بودم و غم.
❤15
مردم از تنهایی میترسند. اما من از این میترسم که خود را صرف کسی کنم که ارزش وقت و محبتم را ندارد.
❤15
و غم از درون قلبش جوشید در تمام وجودش وسعت یافت. به پایین رفت و از پاهایش توان ایستادن گرفت و به بالا رفت و از چشمانش سرازیر شد.
❤17
درون سینهام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی زهر آلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی زهر آلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم
❤12
حالا من نگفتم دوست دارم، تو چرا به لیریک آهنگایی که برات میفرستادم توجه نکردی؟؟
❤19
دیدی وقتایی که نخ و میپیچی دور انگشتت خون نمیتونه جریان پیدا کنه، ی جا خفه میشه و رنگ پوستت به کبودی میزنه؟ الان من اون انگشت خفه شده ام و مشکلات نخی که دورم پیچیده شده و به هیچوجه باز نمیشه.
❤17