ستاره‌ای که بلعیده شد.
1.43K subscribers
193 photos
50 videos
3 files
97 links
- اینجا خبری از نور نیست. اگه از تاریکی نمیترسی بیا.
- ماروینم. بیشتر از این نپرس.
- برام آهنگ بفرست :
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5912851922
Download Telegram
" تو بگی ب من از بارون و برف میرسم به بستن باختن بریدن. من تو ذهنم برای خودم داستان میسازم اگه بهم نگی منظورت از ب گفتنت چی بود. مطمعنی میتونی چنین آدم پارانویدی و تحمل کنی و هربار براش توضیح بدی؟! "
7
«در واقعیت به سر می‌بریم و گرفتار گذرانیم. خورد و خواب و دلزده کارهای ناخواسته کردن برای ادامه این خورد و خواب سمج، و باز این دور باطل را پیمودن و "ناگهان بانگی برآمد که خواجه مرد!" این گذران در خود پیچیده بی‌ سر انجام؟»

- سوگ سیاوش|شاهرخ مسکوب
17
امید؟ دیگر به کارم نمی آید. تمام دنیا را از من بگیرید و در کلبه ای پر از کتاب و چای حبسم کنید. من بیرون نمی آیم.
12
فکر می‌کردم دارم خوب می‌شم، اما حقیقت این بود که داشتم احساساتم و از دست می‌دادم.
21
ستاره‌ای که بلعیده شد.
گیرنده: کسی که با آینه‌ها قهر است. سلام. می‌دانم که چقدر سخت است در لباسی که به تن داری، احساسِ غریبگی کنی. انگار این پوست، این فرم، این حجم، مالِ تو نیست. می‌خواستم بگویم بدنِ تو، قایقِ توست در این دریایِ طوفانیِ زندگی. شاید این قایق رنگش پریده باشد، شاید…
یک‌وقت‌هایی آدم از خودش می‌پرسد این همه دویدن برای چیست؟ این‌همه صبح‌ها بلند شدن، لباس پوشیدن، رفتن و برگشتن، تحمل کردنِ آدم‌ها و تظاهر به اینکه همه‌چیز روبه‌راه است. انگار وسط یک سالنِ تئاتر بزرگ ایستاده‌ایم و داریم نقشی را بازی می‌کنیم که خودمان هم دیالوگ‌هایش را خیلی دوست نداریم، اما چون تماشاچی‌ها نشسته‌اند، ناچاریم ادامه بدهیم. اگر امروز از نقش بازی کردن خسته شده‌ای، این کاغذ را برایت فرستادم که بگویم پرده‌ها را بکش و برو پشت صحنه بنشین. شلختگیِ کارت، بی‌حوصلگی‌ات و این خشمِ ریزی که زیر پوستت دویده را پنهان نکن. لازم نیست برای خوشایندِ هیچ تماشاچی‌ای لبخند بزنی. زندگی یک مسابقه‌ی دو نیست که آخرش به همه‌مان مدال بدهند. یک‌جایی هم گام‌هایت را شل کن، بگذار بقیه سبقت بگیرند و بروند. تو همین گوشه‌ی پیاده‌رو، روی جدول بنشین و از تماشای آسمانی که هیچ کاری به دویدن‌های ما ندارد، لذت ببر.
- از رگاء به ستاره ای که بلعیده شد.
7
من از پسش بر نمیام. از اشرف مخلوقات بودن استعفاء میدم.
10
به دیدگانِ محزونت نگریستم و دانستم نور را در تاریکی هم می توان یافت.
10
اگر زندگی ام کتابی بود صفحه ی اولش خوشی هایم بود و ۷۹۹ صفحه ی دیگر من بودم و غم.
15
عجب جمعه ی داغ و سوزناکی کاپیتان.
15
مردم از تنهایی میترسند. اما من از این میترسم که خود را صرف کسی کنم که ارزش وقت و محبتم را ندارد.
15
و غم از درون قلبش جوشید در تمام وجودش وسعت یافت. به پایین رفت و از پاهایش توان ایستادن گرفت و به بالا رفت و از چشمانش سرازیر شد.
17
و تمامیِ زیستن، اما و اگری بیش نبود.
10
امروز 20 June، روزِ جهانی اعتراف کردن به کراشه.
9