در نه قفلی داشت نه بسته بود. چهارطاق باز بود. ی قسمت از دیوار ریخته بود. خودم با چکش ریختمش. هم قدِ ی آدم. پنجره ها شکسته بودن. شیشه ای در کار نبود. اما تو، بازم نیومدی. این همه راه بود اما تو، بازم نیومدی. همین.
❤10
امروز روز ابراز علاقه بود؟ متاسفم نیمه ی گمشده ی عزیزم. امروزم از دست دادی.
❤15
مطلقا آدمارو باور نکنید. اما اگه دیدید گربه ای بهشون گفت میو تصمیم گیری و به خودتون واگذار می کنم.
❤13
ستارهای که بلعیده شد.
از آدمایی که میگن"اینو دیدم یادت افتادم" خوشم میاد.
از آدمایی که موقع حرف زدن اسممو صدا میکنن خوشم میاد.
❤24
دوست داشتم بنویسم. آخر فکر میکردم نوشتن دردم را کمتر می کند. می پرسید دردم کمتر شد؟ نه. فقط یاد گرفتم با نوشتن رخش را زیبا کنم تا آنقدرها هم کریه نباشد.
❤47
خوب نیستم. با تلاشی که الآن برای ادامه زندگی میکنم میتوانستم اهرام مصر را بسازم.
- فرانتس کافکا
❤13
ی تیکه از بیسکوییتم افتاد تو چای. یاد خودم افتادم. سریع قاشق و انداختم تو لیوان تا نجاتش بدم. تا بیشتر از این غرق نشه. تا ته نشین نشه. قاشق خورد بهش. تکه تکه شد. له شد. پودر شد و در اخر ته نشین. مثل خودم بود. همین.
6❤27
احتمالا زندگی همان غذای نامحبوبیست که به زور به خوردمان می دهند و ما چون گرسنه ایم حق شکایت نداریم.
❤16
جوری بهم میگن ول کن بابا. انقدر سخت نگیر انگار من مشکل و دودستی چسبیدم میگم تورو ناموست نرو.
❤13
سلام. حالتون چطوره؟ راستش رو بخواید نمیدونم چرا دارم برای شما نامه می نویسم. احتمالا تا الان متوجه شدید که من از حرف زدن با آدم ها لذت نمی برم اما هر وقت که موضوعی ذهنمو درگیر میکنه شما تنها جوابی هستید که به ذهنم خطور میکنه. دیروز موقع برگشت از سرکار کنار ایستگاه قطار ایستادم. روی زمین ی پاکت نیم سوخته بود. برداشتم و نوشته ی روشو خوندم. ی نامه ی خداحافظی بود. مردی که احتمالا الان تو این دنیا نیست در این نامه از نارضایتی اش راجب زندگیِ دردناکش نوشته بود و تصمیم گرفته بود خودشو از روی پلی که چند متر با من فاصله داره پرت کنه. در انتهای نامه اش نوشته بود " من که نفهمیدم کیستم، آیا شما خود را می شناسید؟ " راستش رو بخواید منم این سوال رو از خودم پرسیدم که واقعا من کی هستم؟ یا دارم به چی تبدیل میشم؟ به این فکر کردم که واقعا اون چیزی که میخوام هستم؟ راستش رو بخواید نه. تو این زندگی مضحک نه تونستم کسی که خودم میخواستم باشم نه چیزی که بقیه ازم انتظار داشتن. نه میتونم بیشتر از این ادامه بدم و نه میتونم این راه و نصفه ول کنم. نصف شب از خواب می پرم و از خودم می پرسم واقعا من از این زندگی چی میخوام؟ وقتی خودم رو تو آینه میبینم بارها این سوال هارو تکرار میکنم. وقتی که روی نیمکت چوبی ته پارک نشستم یا حتی وقتی که دارم غذا میخورم. این فکرها همه جا با منند. نمیدونم واقعا باید چیکار کنم. شب ها با کوله باری از خستگی و استیصال به خونه بر می گردم...
الان که این نامه رو براتون مینویسم روی همون پل نشستم و به پایین خیره شدم. بنظرتون جواب منم همون پایینه یا باید جای دیگه ای دنبالش بگردم؟!
- ما نوشتیم اما شما نخوانید.
الان که این نامه رو براتون مینویسم روی همون پل نشستم و به پایین خیره شدم. بنظرتون جواب منم همون پایینه یا باید جای دیگه ای دنبالش بگردم؟!
- ما نوشتیم اما شما نخوانید.
❤21
به اندازه ی تموم دفعاتی که با خودم گفتم اینبار میشه اما بازم نشد، غمگینم.
❤17