تورو نمیدونم ولی من همیشه دلم میخواست یکی اینطوری دوستم داشته باشه.
❤12
" ابری کوچک و تنها درون سینهام من را به سوی رفتن و محو شدن میکشاند. "
❤6
من آدمی نیستم که بشه باهاش خوش گذروند و گردش رفت. اکثراً خستم، ساکتم، بی حوصله ام، اعصاب ندارم، خوابم میاد، گشنمه، انقدر فکرم درگیره که زمان و مکان و گم میکنم که ها؟ کجام، با کیم، اصلا واسه چی اینجام؟ و دلم میخواد هر چه زودتر برگردم خونه و خودمو تو اتاقم حبس کنم. اما ی چیزی و خوب میدونم که، اگه بخاطر کسی پامو از اتاقم بزارم بیرون و هم مسیرش بشم، وسط راه تنهاش نمیذارم.
❤9
" با من حرف بزن. از هر چیزی که دلت میخواد بگو. از همون اتفاق کوچیکی که فکر میکنی برای کسی مهم نیست برام بگو. از فکرای تاریک تهِ مغزت. از چیزی که دوست داری، از چیزی که آزارت میده. راجب هر چی که دلت میخواد با من حرف بزن. من به خاطر تو اینجام. "
❤8
ولی من اکثر اونموقع هایی که گفتم " نه. چرا باید ناراحت شم؟ " دروغ گفتم. خیلی ناراحت شدم. خیلی.
❤6
و کسی نمی داند آن ها که ماندند و نرفتند، چه چیزی را در درون خود کشتند تا دوام بیاورند.
❤8
ما زنده هایی هستیم که زندگی نمیکنیم و مرده هایی هستیم که خاکمون نکردن...
- داستایوفسکی
- داستایوفسکی
❤7
میگن پیش هر کس که دوستش داری پر حرف میشی، ولی من پیش هر کسی پر حرف شدم دیگه دوستش نداشتم، چون دیدم چطور نسبت به حرف هام بی توجه بود!
❤7
و تو نمی دانی که فعلِ " رفتن " برای کسی که نمی خواهد برود و بماند، چقدر می تواند دردناک باشد.
❤3
چی بگم دیگه. گفتنیای لازم و قبلا گفتم. الان فقط میتونم از پس تماشا کردنش بر بیام.
❤1