ستارهای که بلعیده شد.
مگه میشه تورو بره از یادم؟ –
0:37
مگه میری تو از ته این دلم؟
مگه ندادیم قول یه روز به هم؟
اگه نباشم نترسی تو گلم
اگه تنها شدی من با توام
کل زمین یه ور تو واسم یه ور..
مگه میری تو از ته این دلم؟
مگه ندادیم قول یه روز به هم؟
اگه نباشم نترسی تو گلم
اگه تنها شدی من با توام
کل زمین یه ور تو واسم یه ور..
❤7
دیگر به هیچ وجه منتظر نیستم. نه منتظر کسی که مرا نجات دهد و نه منتظر اتفاقی که مرا دوباره سرپا کند. اگر هم آمدنی در کار باشد بگویید نمی خواهد. گلدانِ انتظارم شکست و گلش پژمرده شد.
5❤11
من اون شب خودمو از دست دادم و بعد از اون دیگه برام مهم نبود کی میمونه یا کی میره.
❤11
بعضی وقتا ترجیح میدم وجود نداشته باشم تا وجود داشته باشم و نتونم کاری برای بهتر شدن حالم انجام بدم.
❤9
“من تمامش نکردم، شاید همین هم پایان باشد”
_از اخرین دست نوشتهی آلبرکامو
_از اخرین دست نوشتهی آلبرکامو
❤8
بزرگسالی از اونجایی شروع میشه که اول به خودت و دلت نگاه میکنی تا به این مورد فکر کنی که آیا کسی قراره بهت افتخار کنه یا نه.
❤10
والا ما اون طناب محکمی که وصلمون میکنه به زندگی رو پیدا نکردیم. اگه طنابیم در کار باشه فقط دور گردنمون بوده و بس.
❤7
تورو نمیدونم ولی من همیشه دلم میخواست یکی اینطوری دوستم داشته باشه.
❤12
" ابری کوچک و تنها درون سینهام من را به سوی رفتن و محو شدن میکشاند. "
❤6
من آدمی نیستم که بشه باهاش خوش گذروند و گردش رفت. اکثراً خستم، ساکتم، بی حوصله ام، اعصاب ندارم، خوابم میاد، گشنمه، انقدر فکرم درگیره که زمان و مکان و گم میکنم که ها؟ کجام، با کیم، اصلا واسه چی اینجام؟ و دلم میخواد هر چه زودتر برگردم خونه و خودمو تو اتاقم حبس کنم. اما ی چیزی و خوب میدونم که، اگه بخاطر کسی پامو از اتاقم بزارم بیرون و هم مسیرش بشم، وسط راه تنهاش نمیذارم.
❤9
" با من حرف بزن. از هر چیزی که دلت میخواد بگو. از همون اتفاق کوچیکی که فکر میکنی برای کسی مهم نیست برام بگو. از فکرای تاریک تهِ مغزت. از چیزی که دوست داری، از چیزی که آزارت میده. راجب هر چی که دلت میخواد با من حرف بزن. من به خاطر تو اینجام. "
❤8
ولی من اکثر اونموقع هایی که گفتم " نه. چرا باید ناراحت شم؟ " دروغ گفتم. خیلی ناراحت شدم. خیلی.
❤6
و کسی نمی داند آن ها که ماندند و نرفتند، چه چیزی را در درون خود کشتند تا دوام بیاورند.
❤8