اونی که من و رها کرد رفت تو نبودی. این من بودم که جلوتو نگرفتم و گذاشتم بری. اگه برام مهم بودی که این دستای من مثل زنجیر دورت میپیچیدن و اسیرت میکردن.
«تو آنجا تنها و ماتم گرفتهای. من هم اینجا همین حال را دارم. از کجا میآیند این حملات مالیخولیایی که انسان را در خود فرو میبرند؟
مثل خیزابی قد میکشند، آدمی را غرقه میسازند و دیگر راه گریزی نیست»
مثل خیزابی قد میکشند، آدمی را غرقه میسازند و دیگر راه گریزی نیست»
_ نامه از گوستاو فلوبر به ژرژ ساند.
به ازای تعداد دفعاتی که گفتم نه اینبار هیچ اتفاقی نمیوفته، ضربه خوردم.
اگه این غصه حل شدنی بود که تا الان اسید معدم کار خودشو کرده بود. حل نمیشه عزیزم. نوچ. فقط ته نشین میشه اون زیر و وقتی فکر کردی همه چی آرومه میاد رو کار و خودی نشون میده.
تو مسئول نجات بقیه نیستی. تنها کسی که باید نجاتش بدی فقط خودتی. رنج کشیدن یعنی رشد کردن. جلوی رشد کسی و نگیر.
ساز ما به کوک کَج نشسته. ساده بگم. من ی کودکم که باد ابر آرزوهاشو با خودش برده.
حرفتو نزنی جات حرف میزنن. حرفیم بزنی براشون مهم نیست. بازم حرف خودشونو میزنن. ای بیچاره تویِ آدمیزاد که به کسی کاری نداری اما بعضیا خیلی با تو کار دارن.
ممنون از قلبم که در مواقع حساس، زمانی که من سکوت کردم و چیزی نگفتم با صدایِ تپیدنش سکوتو شکست.
زمانی که باید می پذیرفتم، کلنجار می رفتم. الان که باید تلاش کنم و کلنجار برم، خستم.
آدمی که تکلیفش با خودش، احساسش، زندگیش و آیندش معلوم نیست، قطعا تکلیفش با توهم معلوم نیست. بلد نیست چیکار کنه، چطور رفتار کنه و چطور باهات حرف بزنه. پس به هیچ وجه نباید روی حرفای چنین آدمی حساب باز کنی و خودتو درگیرش کنی. فقط بشنو و بگذر. همین.
اگه یبار از پسش بربیای، قطعا دفعه ی بعدیم هست. اما اگه سمتش نری هیچوقت نمی فهمی می تونستی یا نمی شد.
من از تماشای غرق شدنت لذت نمی برم. اما اگه دلت بخواد بیشتر از این تو باتلاق فرو بری، من با لبخند بدرقه ت میکنم.
ستارهای که بلعیده شد.
- الان ی نسخه ی کوچیک از تو پیش خودم دارم. اگه گفتی چیهههه. + گربس؟ - آرهههه. + ..... میدونستم.
- نمی دونم ی غمِ بزرگ داری یا با غم بزرگ شدی.
+ خودمم اینو نمیدونم.
+ خودمم اینو نمیدونم.