و غم چون استخواتی در گلویم گیر کرده. نه میتوانم ببلعمش نه میتوانم پسش دهم.
❤17
«میگفت وقتی خوب نیستی، حالِ هیچی خوب نیست. غذا مزه نمیده. ابرا شکلای باحالی ندارن. فیلما خنده دار نیستن. آهنگا گوش خراش میشن. وقتی تو خوب نیستی حالِ زندگیَم خوب نیست. خوب باش. زندگی بهت نیاز داره. من بهت نیاز دارم.»
❤11
صبح با صدا زدن های مامان از خواب بیدار شدم. پشت سر هم اسممو صدا میزد و سعی میکرد از خواب بیدارم کنه. یا بهتر بگم از اون کابوسِ عجیب و غریب. وقتی از عالم خواب بیرون اومدم و ذهنم هوشیار شد ی نفس عمیق کشیدم. بیدار بودم اما هنوز نتونسته بودم چشمامو باز کنم. با دوباره صدا شدنم چشمامو باز کردم و سر جام نشستم. نفس نفس میزدم. ضربان قلبم بالا بود. عرق سرد از رو پیشونیم سر خورد و رو گردنم افتاد. تو اتاقم بودم. رو تختم. همش خواب بود. میدونم. تموم روز مشغول انجام دادن کارهایی بودم که حواسمو جمع کنم، تا به اون خواب فکر نکنم. ظهر مامان موقع نهار درست کردن پرسید : داشتی خواب ترسناک میدیدی؟ با مکث گفتم : آره آره. گفت : تو خواب نفس نفس میزدی. انگار ترسیده بودی. حتما به خاطر اون فیلمای ترسناکیه که میبینی. چقدر بهت میگم نگاهشون نکن. با خنده حرفشو تایید کردم و گفتم باشه باشه دیگه نگاه نمیکنم. بلخره شب میشه و نمیتونم از خودم فرار کنم. میام تو اتاق و شروع به فکر کردن میکنم. به هیولای تو خوابم. اما هیولایی نبود که. من بودم که وایستاده بودم کنار ی باتلاق عمیق و سیاه، و اطرافیانم، در حال غرق شدن بودن و من، کاری نمیتونستم بکنم. با هر قدمی که برمیداشتم تا نزدیکشون بشم اونا بیشترو بیشتر فرو میرفتن. انگار باتلاق با من حرکت میکرد. وقتی من ثابت بودم اونم ثابت بود. اما وقتی من پا به جلو میذاشتم اونم شروع می کرد به غرق کردن. نمیدونم. کدوم بهتر بود؟ اینکه سعیمو بکنم تا نجاتشون بدم و باعث بشم سریعتر غرق بشن یا اینکه فقط تماشاچی اون صحنه میبودم؟ اینبار هیولای کابوس خودِ من بودم. ترس، خودِ من بودم. ترس اینکه نتونم از کسانی که دوستشون دارم مراقبت کنم. که کافی نباشم. که قوی نباشم. بعضی وقتا از این همه فکر خسته میشمو دلم میخواد هر چی که دارمو ندارمو بذارم گوشه ی اتاق روش ی پارچه بکشم. ی نامه خداحافظی بنویسم و برم جایی که دیگه نتونم به خودم و کس دیگه ای آسیب برسونم.
1❤27
«گفت برای این غمِ تو دلِ ما تنها شونه جواب نیست. باید یبار تو بغلت بمیرم و دوباره زنده شم.»
❤16
برایم نوشت : «تو ماهت را از دست دادی. پس چارهای نداشتی جز اینکه در حق شبهای کبودت، ستاره باشی. این یک انتخاب رویایی نبود. یک تحمیل شبانه بود. یا باید ستاره میشدی، یا اجازه میدادی غیاب ماه، کورت کند. پس درخشیدی. از خودت بالا رفتی. از پوستت نور چکید و چشمک زدی. تا اینکه شب برای سیاه باقی ماندنش، مجبور به بلعیدن تو شد. اما حالا هم در شکم شب سوسو میزنی و چون استخوانی در گلویش گیر کردهای. ماه رفت، ستاره بلعیده شد و شب به قبرستان نورها بدل شد.»
❤20
ستارهای که بلعیده شد.
Photo
همه آدمها با هم برابرند؛ اما پولدارها محترم ترند؛ اما دخترها پرطرف دارترند؛ اما بچه ها واجب ترند؛ اما خانمها مقدم ترند؛ اما سفیدها برترند و سیاه ها بدبخت ترند.
البته تبعیضی در کار نیست؛ در کل همه آدمها باهم برابرند؛ اما بعضی ها برابر ترند!
البته تبعیضی در کار نیست؛ در کل همه آدمها باهم برابرند؛ اما بعضی ها برابر ترند!
❤24
آدم دقیقه نودی ای هستم. تا دقیقه نود تو و رفتارهات و تحمل میکنم و بوم. وقت اضافه ای وجود نداره. You lose me.
❤28
«و تو پر شکوهی، مانند یک انقلاب؛
و خیره کننده چون خون هایی که برایش ریخته شد.»
و خیره کننده چون خون هایی که برایش ریخته شد.»
❤18
گاهی خسته ام گاهی امیدوار. گاهی میشِکنم گاهی میشکانم. گاهی بیش از حد رنجورم گاهی دنیا را حریفم. گاهی از بلندی سقوط میکنم و گاهی نقطه ی اوج همانجاست. این روزها زندگی کردن آزارم میدهد. گاهی خنده و گاهی گریه ندارد. غمش از لیوانِ صبرم سر ریز شده. دیگر دنیا بنظرم رنگین و زیبا نیست. دیگر بوی نقاشی های کودکانه را نمی دهد. دیگر نمیتوانم قهرمان آن کودک مغموم باشم و شیاطین را شکست دهم. دیگر نمیتوانم بیش از این قوی و استوار باقی بمانم. مترسک سر جالیز شده ام. میلِ رفتنم هست اما پای رفتنم نه.
❤21