دریایِ غمِ ما ساحل ندارد.
به ناخدا بگویید قایق شکسته است و ملوان
توان پارو زدن ندارد!
به ناخدا بگویید قایق شکسته است و ملوان
توان پارو زدن ندارد!
❤17
گفت: وقتی غمگینی چطور دووم میاری؟
گفتم: به ستاره ها و تو فکر میکنم.
گفتم: به ستاره ها و تو فکر میکنم.
❤17
در حال غرق شدن بودم، در گردابی از تزلزل و ناآرامی. در گردابی عمیق تر از زخم هایِ روحم و آغشته به بویِ غم.
❤15
برای رفتن نه خداحافظی میخواستم نه راه و نه چمدان؛ در سرم دری باز بود بستم و رفتم.
جمال ثریا
❤12
شما که غریبه نیستید، منم بعضی وقتا دلم میخواد ی گوشه قایم شم و کسی نتونه پیدام کنه.
❤13
و غم چون استخواتی در گلویم گیر کرده. نه میتوانم ببلعمش نه میتوانم پسش دهم.
❤17
«میگفت وقتی خوب نیستی، حالِ هیچی خوب نیست. غذا مزه نمیده. ابرا شکلای باحالی ندارن. فیلما خنده دار نیستن. آهنگا گوش خراش میشن. وقتی تو خوب نیستی حالِ زندگیَم خوب نیست. خوب باش. زندگی بهت نیاز داره. من بهت نیاز دارم.»
❤11
صبح با صدا زدن های مامان از خواب بیدار شدم. پشت سر هم اسممو صدا میزد و سعی میکرد از خواب بیدارم کنه. یا بهتر بگم از اون کابوسِ عجیب و غریب. وقتی از عالم خواب بیرون اومدم و ذهنم هوشیار شد ی نفس عمیق کشیدم. بیدار بودم اما هنوز نتونسته بودم چشمامو باز کنم. با دوباره صدا شدنم چشمامو باز کردم و سر جام نشستم. نفس نفس میزدم. ضربان قلبم بالا بود. عرق سرد از رو پیشونیم سر خورد و رو گردنم افتاد. تو اتاقم بودم. رو تختم. همش خواب بود. میدونم. تموم روز مشغول انجام دادن کارهایی بودم که حواسمو جمع کنم، تا به اون خواب فکر نکنم. ظهر مامان موقع نهار درست کردن پرسید : داشتی خواب ترسناک میدیدی؟ با مکث گفتم : آره آره. گفت : تو خواب نفس نفس میزدی. انگار ترسیده بودی. حتما به خاطر اون فیلمای ترسناکیه که میبینی. چقدر بهت میگم نگاهشون نکن. با خنده حرفشو تایید کردم و گفتم باشه باشه دیگه نگاه نمیکنم. بلخره شب میشه و نمیتونم از خودم فرار کنم. میام تو اتاق و شروع به فکر کردن میکنم. به هیولای تو خوابم. اما هیولایی نبود که. من بودم که وایستاده بودم کنار ی باتلاق عمیق و سیاه، و اطرافیانم، در حال غرق شدن بودن و من، کاری نمیتونستم بکنم. با هر قدمی که برمیداشتم تا نزدیکشون بشم اونا بیشترو بیشتر فرو میرفتن. انگار باتلاق با من حرکت میکرد. وقتی من ثابت بودم اونم ثابت بود. اما وقتی من پا به جلو میذاشتم اونم شروع می کرد به غرق کردن. نمیدونم. کدوم بهتر بود؟ اینکه سعیمو بکنم تا نجاتشون بدم و باعث بشم سریعتر غرق بشن یا اینکه فقط تماشاچی اون صحنه میبودم؟ اینبار هیولای کابوس خودِ من بودم. ترس، خودِ من بودم. ترس اینکه نتونم از کسانی که دوستشون دارم مراقبت کنم. که کافی نباشم. که قوی نباشم. بعضی وقتا از این همه فکر خسته میشمو دلم میخواد هر چی که دارمو ندارمو بذارم گوشه ی اتاق روش ی پارچه بکشم. ی نامه خداحافظی بنویسم و برم جایی که دیگه نتونم به خودم و کس دیگه ای آسیب برسونم.
1❤27
«گفت برای این غمِ تو دلِ ما تنها شونه جواب نیست. باید یبار تو بغلت بمیرم و دوباره زنده شم.»
❤16
شوخی بود بابا. برو بخواب. بیدار موندن فایده ای نداره. فعلا.🤣🩷
❤19
برایم نوشت : «تو ماهت را از دست دادی. پس چارهای نداشتی جز اینکه در حق شبهای کبودت، ستاره باشی. این یک انتخاب رویایی نبود. یک تحمیل شبانه بود. یا باید ستاره میشدی، یا اجازه میدادی غیاب ماه، کورت کند. پس درخشیدی. از خودت بالا رفتی. از پوستت نور چکید و چشمک زدی. تا اینکه شب برای سیاه باقی ماندنش، مجبور به بلعیدن تو شد. اما حالا هم در شکم شب سوسو میزنی و چون استخوانی در گلویش گیر کردهای. ماه رفت، ستاره بلعیده شد و شب به قبرستان نورها بدل شد.»
❤20