ستاره‌ای که بلعیده شد.
1.41K subscribers
186 photos
50 videos
3 files
98 links
- اینجا خبری از نور نیست. اگه از تاریکی میترسی نیا.
- ماروینم. بیشتر از این نپرس.
- برام آهنگ بفرست :
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5912851922
Download Telegram
از درِ خونه که میام تو ی راست میرم تو اتاقم. تموم در و پنجره هارو میبندم و اون وسط پلاس میشم. چشمامو میبندمو ی نفس عمیق میکشم. صدای تیک تاک ساعت مثل همیشه روی مخمه. چشمامو باز میکنم به سقف خیره میشم. ی قسمتی از دیوار بغلی ترک خورده و تا سقف ادامه پیدا کرده. کی این ترک رو دیوار ظاهر شد؟؟ نمیدونم. یادم نمیاد. خیلی وقته دچار فراموشی شدم. همه چی زود از یادم میره. حتی ممکنه فردا صبح از خواب بیدار شم و اسم خودمم یادم نیاد. چشمامو دوباره میبندم و شروع میکنم به فکر کردن راجب اون ترک عمیق و نازک. آخرینبار کی به سقف زل زدم؟ اینم یاد نمیاد. برمیگردم به سوال قبلی و مرورش میکنم. ی سوال جدید. به نظرم چه اتفاقی باعث ایجاد اون ترک شده؟؟ آها آها برای این یکی میتونم جواب پیدا کنم. شاید... شاید مال وقتیه که زلزله اومد و تموم خونه لرزید و نزدیک بود لوستر قدیمیِ قرمزِ بامزه بیوفته وسط سفره. یا شاید مال زمان جنگه. وقتی که تموم شیشه ها میلرزیدن و کمد شیشه ای اتاق پشتی هم با اون حجم بزرگ و سنگینش شروع به لرزیدن کرد. دیگه چی؟ آها. شایدم اونوقتی که همسایه پشتی داشت خونشونو خراب میکرد تا ی نوشو بسازه. شایدم اونروز که خودم سر خودم داد زدم. آها. جالب شد. اونروز که خودمو هول دادم گوشه ی دیوار و هر چی از دهنم درمیومدو بهش گفتم. اونروز که بهش گفتم این بازی مسخره رو تموم کنه و وقتی عرضه ی انجام کاری و نداره نره سمتش. که اگه نمیتونه درستش کنه بیشتر از این خرابش نکنه. بعد چیکار کردم؟ هوم. همه وسایلشو ریختم روی زمین و کتاباشو پاره کردم و اون فقط نگاهم کرد. چیزی نگفت. اما تکیشو داد به دیوار. آها. یادم اومد. اونروز بود که سروکله ی اون ترک روی دیوار پیدا شد. چشمامو باز میکنم و از جام بلند میشم. میرم و دستمو میکشم روی ترک ها و نوازششون میکنم. از خودم میپرسم وقتی سرش داد می کشیدم ترسیده بود؟ دردش اومده بود؟ فکر میکرد دیگه دوستش ندارم؟ این سوال و باید از خودمم بپرسم. زندگی همش پر از سوال شده و من باید دنبال جواب بگردم. رسیدن به بعضی جوابا دردناکه. میسوزونه آدمو. اما رسیدن به بعضیاش تکلیف خیلی چیزارو روشن میکنه. برای همین تصمیم گرفتم تا وقتی باهم غریبه نشدیم دست خودمو بگیرمو از گذشته بکشمش بیرون. من نه دلتنگ دیروزم نه منتظر فردا. من امروزو بغل میکنم تا از دست نرفته. تا اون ستاره ی کوچیک نورشو از دست نداده و سیاه چاله نشده.
20
دریایِ غمِ ما ساحل ندارد.
به ناخدا بگویید قایق شکسته است و ملوان
توان پارو زدن ندارد!
17
گفت: وقتی غمگینی چطور دووم میاری؟
گفتم: به ستاره ها و تو فکر میکنم.
17
در حال غرق شدن بودم، در گردابی از تزلزل و ناآرامی. در گردابی عمیق تر از زخم هایِ روحم و آغشته به بویِ غم.
15
برای رفتن نه خداحافظی می‌خواستم نه راه و نه چمدان؛ در سرم دری باز بود بستم و رفتم.

جمال ثریا
12
شما که غریبه نیستید، منم بعضی وقتا دلم میخواد ی گوشه قایم شم و کسی نتونه پیدام کنه.
13
و غم چون استخواتی در گلویم گیر کرده. نه میتوانم ببلعمش نه میتوانم پسش دهم.
17
«تو نیمه ی گمشدم نیستی. تو خود منی که گمت کرده بودم.»
18
«میگفت وقتی خوب نیستی، حالِ هیچی خوب نیست. غذا مزه نمیده. ابرا شکلای باحالی ندارن. فیلما خنده دار نیستن. آهنگا گوش خراش میشن. وقتی تو خوب نیستی حالِ زندگیَم خوب نیست. خوب باش. زندگی بهت نیاز داره. من بهت نیاز دارم.»
11
صبح با صدا زدن های مامان از خواب بیدار شدم. پشت سر هم اسممو صدا میزد و سعی میکرد از خواب بیدارم کنه. یا بهتر بگم از اون کابوسِ عجیب و غریب. وقتی از عالم خواب بیرون اومدم و ذهنم هوشیار شد ی نفس عمیق کشیدم. بیدار بودم اما هنوز نتونسته بودم چشمامو باز کنم. با دوباره صدا شدنم چشمامو باز کردم و سر جام نشستم. نفس نفس میزدم. ضربان قلبم بالا بود. عرق سرد از رو پیشونیم سر خورد و رو گردنم افتاد. تو اتاقم بودم. رو تختم. همش خواب بود. میدونم. تموم روز مشغول انجام دادن کارهایی بودم که حواسمو جمع کنم، تا به اون خواب فکر نکنم. ظهر مامان موقع نهار درست کردن پرسید : داشتی خواب ترسناک میدیدی؟ با مکث گفتم : آره آره. گفت : تو خواب نفس نفس میزدی. انگار ترسیده بودی. حتما به خاطر اون فیلمای ترسناکیه که میبینی. چقدر بهت میگم نگاهشون نکن. با خنده حرفشو تایید کردم و گفتم باشه باشه دیگه نگاه نمیکنم. بلخره شب میشه و نمیتونم از خودم فرار کنم. میام تو اتاق و شروع به فکر کردن میکنم. به هیولای تو خوابم. اما هیولایی نبود که. من بودم که وایستاده بودم کنار ی باتلاق عمیق و سیاه، و اطرافیانم، در حال غرق شدن بودن و من، کاری نمیتونستم بکنم. با هر قدمی که برمیداشتم تا نزدیکشون بشم اونا بیشترو بیشتر فرو میرفتن. انگار باتلاق با من حرکت میکرد. وقتی من ثابت بودم اونم ثابت بود. اما وقتی من پا به جلو میذاشتم اونم شروع می کرد به غرق کردن. نمیدونم. کدوم بهتر بود؟ اینکه سعیمو بکنم تا نجاتشون بدم و باعث بشم سریعتر غرق بشن یا اینکه فقط تماشاچی اون صحنه میبودم؟ اینبار هیولای کابوس خودِ من بودم. ترس، خودِ من بودم. ترس اینکه نتونم از کسانی که دوستشون دارم مراقبت کنم. که کافی نباشم. که قوی نباشم. بعضی وقتا از این همه فکر خسته میشمو دلم میخواد هر چی که دارمو ندارمو بذارم گوشه ی اتاق روش ی پارچه بکشم. ی نامه خداحافظی بنویسم و برم جایی که دیگه نتونم به خودم و کس دیگه ای آسیب برسونم.
127
«گفت برای این غمِ تو دلِ ما تنها شونه جواب نیست. باید یبار تو بغلت بمیرم و دوباره زنده شم.»
16