مغزم یهو بهم گفت تو هرگز نمیتونی داستان رو بنویسی. هرگز نمیتونی تمومش کنی. بیمقدمه الآن وحشت کردم.
بستنی پنیر خوردم و زندگیم دو درجه شفافتر شده. همچنین بستنی آدامسبادکنکی هم روزم رو قشنگتر کرده.
هر وقت با بسته پر از اسکوپ بستنی برگشتم خونه، از خودم راضی بودم و فکر میکردم زندگیم چیزی کم نداره.
جوری که بستنی میتونه هورمون سروتونین در بدنم آزاد کنه، هیچی نمیتونه. شاید فقط آزادی اثرش بهتر از بستنی باشه. پس تا روزی که آخوند بره، بستنی میخورم.
اگه دیدید جوانی در خیابون آروم داره بهتون فحش میده، به خودتون نگیرید. شاید بعد از مدتها ورزش نکردن، باشگاه رفته و پاهاش دارن از جا کنده میشن.
Forwarded from رنگارنگ
بیاید شاپ تازهتاسیس کوچولو موچولوم کنار هم طرفداری فیلم و کتابهای موردعلاقهمون رو بکنیم.
@RosieShop1 ✨🕯
@RosieShop1 ✨🕯
GAAAAAAAAAAAAAY
نویسنده های عزیزم 🤨
الآن دارم داستان رو برای خودم تعریف میکنم و چقدر سوال دارم. چرا اینکار رو کرد؟ چرا دلش میخواد بره اونجا؟ چرا باید اینجوری بشه؟ منظورت چیه اینجای داستان؟ اینجوری نمیشه؟ اینجوری میشه؟
دلم میخواد عکاس حرفهای پیدا کنم که بتونه از #آیکو عکسهای قشنگ بگیره. واسه منی که انقدر بد عکس میگیرم، آیکو زیادی خوشگله.
Forwarded from توییتر دانشگاه تهرانی ها
تعداد دوستای خارج از کشورم به حدی رسیده که الان در واقع اونا یه دوست خارج از خارج دارن .
_حاج علی_
@uttweet
_حاج علی_
@uttweet
Forwarded from واژهفروش
من از نامرئی بودن بیشتر از هر چیز دیگهای میترسم و متنفرم. نامرئی بودن و به دنبالش دوست داشته نشدن خیلی با «تمایل به دوست داشته شدن توسط همه» متفاوته. من خیلی خوب میدونم که اگه بخوای همه دوستت داشته باشند، نمیتونی خود واقعیتو به کسی نشون بدی. و این یعنی باید دروغگو بودن رو خوب در خودت پرورش بدی.
اما این وسط چیزی که هولناک و دردناکه، دیده نشدنه. مدتهاست که دیگه برام مهم نیست همه دوستم داشته باشند، ولی برام مهمه که هرکسی یه نظری دربارهم داشته باشه. دوست ندارم اون صدای ضعیف پسزمینۀ مکالمهها باشم، یا اونی که پنج دقیقه بعد فراموش میشه. دوست دارم مهم و تاثیرگذار و حتی اگر لازم بود، نفرتانگیز باشم. نفرتانگیز بودن رو دوست ندارم و تمام تلاشم اینه که ازش اجتناب کنم، ولی همچنان انتخاب بهتری از نامرئی بودنه.
هرچی بیشتر فریاد میزنم کمتر دیده میشم، اینو میدونم. ولی این باعث نمیشه دست از خراش دادن حنجرهم بردارم. من سخت یاد میگیرم.
اما این وسط چیزی که هولناک و دردناکه، دیده نشدنه. مدتهاست که دیگه برام مهم نیست همه دوستم داشته باشند، ولی برام مهمه که هرکسی یه نظری دربارهم داشته باشه. دوست ندارم اون صدای ضعیف پسزمینۀ مکالمهها باشم، یا اونی که پنج دقیقه بعد فراموش میشه. دوست دارم مهم و تاثیرگذار و حتی اگر لازم بود، نفرتانگیز باشم. نفرتانگیز بودن رو دوست ندارم و تمام تلاشم اینه که ازش اجتناب کنم، ولی همچنان انتخاب بهتری از نامرئی بودنه.
هرچی بیشتر فریاد میزنم کمتر دیده میشم، اینو میدونم. ولی این باعث نمیشه دست از خراش دادن حنجرهم بردارم. من سخت یاد میگیرم.
هر کی گفت ورزش برای سلامتی خوبه بزنید تو دهنش. دستهام رو فقط نصف راه میتونم بیارم بالا، تازه اونم با جیغ. میبرم بالای سرم که از درد چشمهام سیاهی میرن.