Flare and Fire
Photo
خیلی منتظر این لحظه بودم. این لحظات ستارهای و فانتزی باعث میشه فکر کنم شاید لحظات ستارهای و فانتزی ممکنه. شاید اون آرزوهای دفنشده میتونه به حقیقت بپیونده. شاید تهش شیرینه. از این دو تا خوشم نمیآد چون امیدوارم میکنن و گاهی فکر میکنم امید مرگباره، در عین حال اگه امید نداشته باشیم چیکار کنیم.
از اونجایی که دست "او" ازم کوتاهه و نمیتونه دنبالم کنه در پایان میگم، دیگه همه میدونن... "او" قدش کوتاهه. هههههه!
از اونجایی که دست "او" ازم کوتاهه و نمیتونه دنبالم کنه در پایان میگم، دیگه همه میدونن... "او" قدش کوتاهه. هههههه!
میخوام از این ترم برم کتابخونهی دانشگاه. هنوز ندیدم چه شکلیه. کاش نور مناسب، صندلیهای راحت و کتابهای زیاد داشته باشه. کاش!
بچه بودم هر ماه کتابخونهم رو میریختم بیرون و دوباره میچیدم. الآن اگه بخوام کتابها رو بیارم بیرون دیگه نمیتونم دوباره جاشون بدم. نمیفهمم چه اتفاقی میافته، انگار کتابها طبیعی رشد میکنن و تو هم میرن و اگه بریزمشون بیرون دیگه جا نمیشن.
Run Run Rebel
Hidden Citizens
When I'm in your veins
Always finds a way
That's the price you paid
For the play... with the pain
Run run rebel
Run with the devil
Ahh... I'm coming for you
@TheDeadPhilosopher
Always finds a way
That's the price you paid
For the play... with the pain
Run run rebel
Run with the devil
Ahh... I'm coming for you
@TheDeadPhilosopher
🍓2
Forwarded from .: هیچستان :.
«فراموش میشوی، گویی که هرگز نبودهای!
مانند مرگ یک پرنده
مانند یک کنیسهی متروکه
فراموش میشوی،
مثل عشق یک رَهگذر
و مانند یک گل در شب
فراموش میشوی.»
|محمود درویش
#quotes
مانند مرگ یک پرنده
مانند یک کنیسهی متروکه
فراموش میشوی،
مثل عشق یک رَهگذر
و مانند یک گل در شب
فراموش میشوی.»
|محمود درویش
#quotes
وقتی به این سوال میرسه که ایراد شخصیتیت چیه، میبینم افراد دیگه موردی میتونن به خودشون ایراد بگیرن. منم میآم ببینم موردهای خودم چیه و میبینم مشکل رو تو چند مورد نمیتونم جدا کنم و بگم این و این و این. فقط کل ترکیب و نتیجههام رو میبینم و میگم اینی که داره از تو آینه بهم نگاه میکنه، کار نمیکنه. هر کی باشه، هر طرز تفکری هم داشته باشه ولی کار نمیکنه. انگار ماشینه تازه از کارخونه دراومده، همچین مدل بالا نیست ولی مدل قدیمی هم نیست. تمیزه، کاربردیه و حتی میبریش تو جاده حرکت میکنه اما هرگز قرار نیست به مقصد برسه.
ساعت خوابم دو هفتهست جوری به هم ریخته که اون کلاس هفت صبحی که برداشتم مثل فحش میمونه. من صبحها رو دوست دارم ولی فکر کنم دیگه رنگش هم نبینم.
عاشق نقشهها تو کتابهای فانتزیم ولی تقریباً همیشه یادم میره تو طول داستان بهشون نگاه کنم. وجودش دلگرمکنندهس ولی لازمش ندارم.
تو مرحلهای از نوشتنم که کتابهای دیگه رو بالاپایین کردن و زل زدن به صفحهی خالی تایپنشده یعنی نوشتن.
دوستان گاهی تعجب میکنن که من یادم نمیآد دوستم خارج از کشور کجا زندگی میکنه چون فقط در حد کشور یادم میمونه. توقع دارن فرق اورنجکاونتی و کالیفورنیا و اون شهره وسط آمریکا که پر ذرته رو بفهمم یا یادم باشه ونکوور و سوری باهم فرق دارن. خیلی بخوام هنر کنم محلههای تهران یادم بمونه. میآد میپرسه فلان دوستت کدوم شهره؟ فقط میدونم مثل آقا پلیسه وقتی من خوابم، اون بیداره.
تو همین تهران خودمون خیلی وقتها گوگلمپ میزنم وگرنه نمیدونم کجام. بعد باید بدونم رفیق عزیزم کجای آمریکاست؟ تو نقشه یکی وسط، یکی چپ، یکی راست آمریکاست، در این حد میدونم.
خواهرم برگشت گفت کاش دوستت بودم. پرسیدم چرا. جواب داد همهی دوستهات یا رفتن آمریکا یا کانادا، بعدم خندهی شیطانی کرد. دیدم راست میگه، فقط دوستهام رفتن این دو تا کشور، نه به استرالیا، نه اروپا، نه کشورهای دیگهی آسیا آدم ندادم. با من رفاقت کنید، کارتون راه میافته.
نت جوری ریده که نمیتونم کار کنم. پس کار نمیکنم. پس کتاب میخونم. پس خوشحالم.
اگه کانال دارین مرموز بودن باحاله ها و گفتن احساسات کلی که مخاطب داره ولی هدفش مهم نیست و منم میفهمم چی میگی، بدون اینکه جزئیاتی بهم بدی. ولی انقدر بدم میآد کانالها خیلی دورادور به موضوعی تو زندگیشون اشاره میکنن. تنها وقتی متوجه منظورشون میشی که بهشون نزدیک باشی. خب کانال عمومیه و ما هم فضول، بهتر توضیح بدین دیگه!