باید روزی ده بار با خودم تکرار کنم که «لازم نیست کتابهای پرسی جکسون رو دوباره بخونی.» چون من قویتر از این حرفهام. چون من کلی کتاب نخونده دارم.
Forwarded from خوننویسی
خیلیها فروغ رو دوست دارن، یا تصویر فروغینِ خودشون رو دوست دارن و باهاش عشق میکنن. ولی من آدمهای زیادی رو ندیدم که واقعاً فروغ رو بشناسن. یا از زاویه دید مناسب بهش نگاه کنن. به نظر من فروغ رو نه از کتابهایی که درباره آثارش و زندگیش نوشته شده، نه از نامههایی که نوشته و دریافت کرده، نه از توصیفهایی که نزدیکانش کردن، از هیچکدوم اینها نمیشه شناخت.
فروغ در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» میگه میان پنجره و دیدن فاصلهایست. و این زاویه درست نگاه کردن به فروغه. به نظر من اصلاً نمیشه فروغ رو شناخت. چون بخشی از شخصیتش از همه پنهان بوده. گمشده در فاصله پنجره و دیدن. البته که خود فروغ هم امروز به ادبیات، به شعر تبدیل شده، ولی از نظر من این پنهان بودن بخشی از شخصیت فروغ کاملاً عادیه، رمانتیک و شاعرانه نیست. آدمهای معمولی هم گاهی این فاصله رو دارن. فقط اینکه پنجرهشون به چشم نمیآد، و دیدنشون چندان چشمگیر نیست.
فروغ در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» میگه میان پنجره و دیدن فاصلهایست. و این زاویه درست نگاه کردن به فروغه. به نظر من اصلاً نمیشه فروغ رو شناخت. چون بخشی از شخصیتش از همه پنهان بوده. گمشده در فاصله پنجره و دیدن. البته که خود فروغ هم امروز به ادبیات، به شعر تبدیل شده، ولی از نظر من این پنهان بودن بخشی از شخصیت فروغ کاملاً عادیه، رمانتیک و شاعرانه نیست. آدمهای معمولی هم گاهی این فاصله رو دارن. فقط اینکه پنجرهشون به چشم نمیآد، و دیدنشون چندان چشمگیر نیست.
امروز تا این ساعت خیلی بیخود و بیجهت وجود داشتم. وقتشه کارهام رو تموم کنم.
همینه جنبهی بیرون رفتن ندارم. میرم بیرون بیستوچهار ساعت کاری وقت لازم دارم دوباره شارژ بشم و برگردم رو روتین.
خیلی عجیبه که عاشق کتاب نویسندهای میشی ولی گاهی از کتابهای دیگهش اصلاً لذت نمیبری.
خیلی دوست داشتم وقتی بیام که کمتر تلخ باشم ولی فکر نکنم حالاحالاها تلخی از وجودم بره. قضیه اینه که دیروز خبر بدی بهم رسید و هر چی اومد بنویسم رو تا الآن پاک کردم. با خودم گفتم شاید نباید بیام این وسط بگم چی شده ولی خب دیلی زدم که از خوبیها و بدیها بگم. بعد چند وقت برگردم ببینم کجاها بودم، چه حسی داشتم، چیها شد. دیلی واسه همینه دیگه. ناله کردن هم بخشی از کاره.
As she’s walking away
نشدن هم جزوی از زندگیه.
اون چیزی که رویاش رو تو سرت میچرخونی و اون چیزی که زمانه پیش پات میذاره اغلب قریب به اتفاق متفاوت خواهند بود.
پس بپذیر، بچ بازی درنیار و براش آرزوی شادی کن.
اون چیزی که رویاش رو تو سرت میچرخونی و اون چیزی که زمانه پیش پات میذاره اغلب قریب به اتفاق متفاوت خواهند بود.
پس بپذیر، بچ بازی درنیار و براش آرزوی شادی کن.
خیلی دوست دارم به چنین چیزی باور داشته باشم. فکر کنم از یه جایی به بعد باور میکنی تا کمی راحتتر دووم بیاری ولی در واقع نمیفهمی. نمیگیری چرا نباید بشه. چرا برای همه اتفاق میافته جز من؟ چرا انگار همه حرکت میکنن جز من؟ میگن نتیجهی زحماتت رو میگیری ولی نتیجه نمیگیری. بعد داستانهایی که از بقیه شنیدی رو یادت میآد؛ فلانی دهها بار رد شد تا اینکه یکی کتابش رو چاپ کرد. فلانی چندین دانشگاه ردش کردن تا اینکه اون دانشگاهی که میخواد قبولش کرد. فلانی فهمید اونی که میخواسته بهترین گزینه براش نبوده، بهترین گزینه براش اتفاق میافته و دیگه به پشتسرش نگاه نمیکنه. ولی بازم حس میکنم فقط من داره سرم کلاه میره. دلم میخواد بچبازی دربیارم.
خیلی دوست دارم به چنین چیزی باور داشته باشم. فکر کنم از یه جایی به بعد باور میکنی تا کمی راحتتر دووم بیاری ولی در واقع نمیفهمی. نمیگیری چرا نباید بشه. چرا برای همه اتفاق میافته جز من؟ چرا انگار همه حرکت میکنن جز من؟ میگن نتیجهی زحماتت رو میگیری ولی نتیجه نمیگیری. بعد داستانهایی که از بقیه شنیدی رو یادت میآد؛ فلانی دهها بار رد شد تا اینکه یکی کتابش رو چاپ کرد. فلانی چندین دانشگاه ردش کردن تا اینکه اون دانشگاهی که میخواد قبولش کرد. فلانی فهمید اونی که میخواسته بهترین گزینه براش نبوده، بهترین گزینه براش اتفاق میافته و دیگه به پشتسرش نگاه نمیکنه. ولی بازم حس میکنم فقط من داره سرم کلاه میره. دلم میخواد بچبازی دربیارم.
ولی واقعاً برای همه اتفاق میافته جز من. گاهی اوقات به خودم اجازه میدم فکر کنم حقمه ولی بعدش بهم دوباره اثبات میشه که کافی نبوده. من کافی نبودم.
فکر کردید تو کانال فیلسوف مرده صحبتهای فرحبخش داریم؟ کور خوندید! اینجا فقط ناله داریم. جز روزهایی که پرسی جکسون پخش میشه.
Forwarded from تراسِ هراس
همچون کسی که در کشتیِ در حال غرق شدن، از تیرکی در حال سقوط آویزان است، شاید اما از آنجا نشانهای به رهایی بازیابد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـوالتر بنیامین
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـوالتر بنیامین
Arm Your Eyes
AaRON
My skin is young, and my eyes were full of hope
But I've seen the dark of the day
I need a shore, just one trail I could follow
Far from the fog in my head
@TheDeadPhilosopher
But I've seen the dark of the day
I need a shore, just one trail I could follow
Far from the fog in my head
@TheDeadPhilosopher