کیمیاگری نه فقط با جنبهی مادی جهان بلکه با جنبهی لطیفتر دنیا، یعنی بخش روانی و روحانی، سروکار داشته. در کیمیاگری عدهای صنعتگر داشتیم که بیشتر با فلزات کار میکردن. گروه دومی داشتیم که کیمیای روحانی رو مطالعه میکردن. گروه سوم فکر میکردن اون عملیاتهای خارجی بهعنوان تکیهگاهی برای تحولات درونی روح کاربرد داره.
آیا من میفهمم دارم چی میخونم؟ نه، کامل نمیفهمم. نثر کتاب رو دوست ندارم. آیا لذت میبرم؟ بله. دارم فکر میکنم از این مبحث سیستم جادویی دربیارم. البته خیلی لازم نیست به خودم فشار بیارم، کیمیاگری واقعاً عین جادوگری بوده.
صبح بیدار شدم و دیدم احوالم مثل اون آقاههست که میگفت: «ما نه به ننهمان رفتهایم، نه به پدرمان، ما به گا رفتهایم.»
Forwarded from ^ The Other Side ^ (^ፑ ♪ Ɓ^)
تعداد کسایی که دلم میخواد این رو براشون بفرستم بیشماره. حتی نسخهی ترجمهشدهش رو!
و بنده اعلام میدارم موفق شدم کار دانشگاه رو به سرانجام برسونم، با اینکه تب و درد بدن به قصد کشت در من نهادینه شده.
در پایان میگویم که رفتم بمیرم. آی!
در پایان میگویم که رفتم بمیرم. آی!
بعد از خداحافظیهای فراوان انتظار میره دیگه بلد باشم لبخند بزنم، دست تکون بدم و ببینم یکی دیگه از دوستهام داره میره. اما هیچوقت عادت نمیکنم.
آخ که چقدر دوست دارم بزنم تو دل داستان سوم. تنها فعالیتی که تضمین میکنه زندگی رو تحمل کنم، نوشتنه.
بعضی وقتها فکر میکنم اینهمه داستانی که تو وجودم دارم، این حجم از درد رو نمیتونم روایت کنم. ولی اگه روایت نکنم به چه دردی میخورم؟ پس فقط مینویسم بلکه شاید به واقعیت نزدیکترش کنم.
Forwarded from Fuck the fucking fuckers before the fucking fuckers fuck you
we used to be excited about بزرگسالی but look at us now broken, lonely, and tired of this world.
کار دانشگاه رو که کردم باید بشینم ویرایش کنم و لقمهای نون حلال دربیارم ولی مریضی دهنم رو صاف کرده.
نگاه نکنید تو کانال هی از زیباییهای نوشتن و نویسنده بودن میگم، خودم نشستم یه گوشه از تب شدید دارم ناله میکنم.
واقعاً هیچ مترجمی قصد نداره کتابهای استیون فرای رو ترجمه کنه؟ یکی از بهترین نویسندههای اسطورهایه ولی کتابی ازش ترجمه نشده.
دلم برای قهوه، نوشتن، شکلات، پیتزا و نفس کشیدن تنگ شده. مریضی همهشون رو ازم گرفته.