فیلسوف مرده
1.33K subscribers
2.32K photos
39 videos
15 files
172 links
چون «فلسفه تمرین مرگ است.»

اکانت ساب‌استک:
https://substack.com/@deadphilosopher

مخزن موسیقی:
@TheDeadPlaylist

آرشیو:
@DeadPhilosopherArchive
Download Telegram
این هفته یهویی انقدر سرم شلوغ شد که طبق معمول شگفت‌زده شدم چرا به‌عنوان انسان بالغ عادت ندارم به برنامه‌ی پر. شاید بالغ نیستم؟ هفته‌ی آینده هم همین داستان رو خواهیم داشت تا اینکه کارهای دانشگاهم رو یکشنبه تحویل بدم. به خودم افتخار می‌کنم که اولین باره کار دانشگاهی رو می‌دونم چجوری انجامش بدم. محض رضای زئوس برید اون رشته‌ای که دوست دارید، نه اونی که خانواده‌تون ازتون خواستن. الآن که دکتر و مهندسش هم بی‌کار می‌شن تو این مملکت، لااقل درسی رو بخونید که دوست دارید و تو همون بی‌کار بشید.
‌‌
دلم می‌خواست تو هوای بارونی برم قدم بزنم ولی سردرد نمی‌ذاره زندگی کنم.
Forwarded from ArThas
شلیک کن! برای کشتن همه‌مون گلوله ندارید. هر چند نفری که می‌تونید رو بکشید، اونایی که باقی می‌مونن، همه‌تون رو تیکه تیکه می‌کنن.

> چرنوبیل(2019)
طرف پایه گذاشته برای لپ‌تاپش که هم‌سطح صورتش بشه و گردنش به فنا نره. خوشحال و شاد و خندان داشتم می‌گشتم ببینم جایی هست بخرم که انقدر مثل گالوم خم نشم موقع کار. همون موقع #آیکو پرید رو لپ‌تاپ و بهم یادآوری کرد رییس کیه. اگه بخوام پایه بگیرم صد درصد آیکو لپ‌تاپ رو پرت می‌کنه و پیروز می‌شه.
#دست‌ها و جادو.
‌‌
«اگر تو نفهمی که زیباست، هیچکس نمی‌فهمد.»
کیمیاگری نه فقط با جنبه‌ی مادی جهان بلکه با جنبه‌ی لطیف‌تر دنیا، یعنی بخش روانی و روحانی، سروکار داشته. در کیمیاگری عده‌ای صنعتگر داشتیم که بیشتر با فلزات کار می‌کردن. گروه دومی داشتیم که کیمیای روحانی رو مطالعه می‌کردن. گروه سوم فکر می‌کردن اون عملیات‌های خارجی به‌عنوان تکیه‌گاهی برای تحولات درونی روح کاربرد داره.
‌‌
آیا من می‌فهمم دارم چی می‌خونم؟ نه، کامل نمی‌فهمم. نثر کتاب رو دوست ندارم. آیا لذت می‌برم؟ بله. دارم فکر می‌کنم از این مبحث سیستم جادویی دربیارم. البته خیلی لازم نیست به خودم فشار بیارم، کیمیاگری واقعاً عین جادوگری بوده.
‌‌‌
چرا ایده‌ی‌ داستانی ندارم که توش اژدها داشته باشه؟
استیکر گوجو ساتورو که کنار کیبوردم زده بودم رو مشاهده می‌کنید. از سر استرس کنده‌شده، با اینکه خیلی دوسش داشتم. به کاکل‌‌های گوجو هم رحم نکردم.
‌‌‌
صبح بیدار شدم و دیدم احوالم مثل اون آقاهه‌ست که می‌گفت: «ما نه به ننه‌مان رفته‌ایم، نه به پدرمان، ما به گا رفته‌ایم.»
اگه بپرسن درونت چه شکلیه:
Forwarded from ^ The Other Side ^ (^ፑ ♪ Ɓ^)
تعداد کسایی که دلم می‌خواد این رو براشون بفرستم بی‌شماره. حتی نسخه‌ی ترجمه‌شده‌ش رو!
و بنده اعلام می‌دارم موفق شدم کار دانشگاه رو به سرانجام برسونم، با اینکه تب و درد بدن به قصد کشت در من نهادینه شده.
در پایان می‌گویم که رفتم بمیرم. آی!
بعد از خداحافظی‌های فراوان انتظار می‌ره دیگه بلد باشم لبخند بزنم، دست تکون بدم و ببینم یکی دیگه از دوست‌‌هام داره می‌ره. اما هیچ‌وقت عادت نمی‌کنم.
‌‌‌
آخ که چقدر دوست دارم بزنم تو دل داستان سوم. تنها فعالیتی که تضمین می‌کنه زندگی رو تحمل کنم، نوشتنه.
‌‌‌