این هفته یهویی انقدر سرم شلوغ شد که طبق معمول شگفتزده شدم چرا بهعنوان انسان بالغ عادت ندارم به برنامهی پر. شاید بالغ نیستم؟ هفتهی آینده هم همین داستان رو خواهیم داشت تا اینکه کارهای دانشگاهم رو یکشنبه تحویل بدم. به خودم افتخار میکنم که اولین باره کار دانشگاهی رو میدونم چجوری انجامش بدم. محض رضای زئوس برید اون رشتهای که دوست دارید، نه اونی که خانوادهتون ازتون خواستن. الآن که دکتر و مهندسش هم بیکار میشن تو این مملکت، لااقل درسی رو بخونید که دوست دارید و تو همون بیکار بشید.
طرف پایه گذاشته برای لپتاپش که همسطح صورتش بشه و گردنش به فنا نره. خوشحال و شاد و خندان داشتم میگشتم ببینم جایی هست بخرم که انقدر مثل گالوم خم نشم موقع کار. همون موقع #آیکو پرید رو لپتاپ و بهم یادآوری کرد رییس کیه. اگه بخوام پایه بگیرم صد درصد آیکو لپتاپ رو پرت میکنه و پیروز میشه.
کیمیاگری نه فقط با جنبهی مادی جهان بلکه با جنبهی لطیفتر دنیا، یعنی بخش روانی و روحانی، سروکار داشته. در کیمیاگری عدهای صنعتگر داشتیم که بیشتر با فلزات کار میکردن. گروه دومی داشتیم که کیمیای روحانی رو مطالعه میکردن. گروه سوم فکر میکردن اون عملیاتهای خارجی بهعنوان تکیهگاهی برای تحولات درونی روح کاربرد داره.
آیا من میفهمم دارم چی میخونم؟ نه، کامل نمیفهمم. نثر کتاب رو دوست ندارم. آیا لذت میبرم؟ بله. دارم فکر میکنم از این مبحث سیستم جادویی دربیارم. البته خیلی لازم نیست به خودم فشار بیارم، کیمیاگری واقعاً عین جادوگری بوده.
صبح بیدار شدم و دیدم احوالم مثل اون آقاههست که میگفت: «ما نه به ننهمان رفتهایم، نه به پدرمان، ما به گا رفتهایم.»
Forwarded from ^ The Other Side ^ (^ፑ ♪ Ɓ^)
تعداد کسایی که دلم میخواد این رو براشون بفرستم بیشماره. حتی نسخهی ترجمهشدهش رو!
و بنده اعلام میدارم موفق شدم کار دانشگاه رو به سرانجام برسونم، با اینکه تب و درد بدن به قصد کشت در من نهادینه شده.
در پایان میگویم که رفتم بمیرم. آی!
در پایان میگویم که رفتم بمیرم. آی!
بعد از خداحافظیهای فراوان انتظار میره دیگه بلد باشم لبخند بزنم، دست تکون بدم و ببینم یکی دیگه از دوستهام داره میره. اما هیچوقت عادت نمیکنم.
آخ که چقدر دوست دارم بزنم تو دل داستان سوم. تنها فعالیتی که تضمین میکنه زندگی رو تحمل کنم، نوشتنه.