قبلاً صدا از بیرون میاومد عصبی میشدم. اینجوری بودم که ساکت شید، من دارم سعی میکنم فکر کنم. این روزها که دم خونهمون پاتوق جوونها شده تا ساعتها میتونم به خندهها و کرکرهاشون گوش بدم. از اونور یکی صدای موسیقی رو میبره بالا و دوباره ناخودآگاه لبخند میزنم. انگار این خندهها اثباتیه بر زندگی. موسیقی اثباتیه بر آزادگی. مردم، مثل خود من، با وجود سایهی مرگ بالای سرشون میآن ته کوچهای رو پیدا میکنن و از اونجایی، بازم مثل من، خودشون نمیتونن خونه داشته باشن، اینجا رو سرپناه موقت خودشون میکنن و با دوستهاشون میگن و میخندن.
فیلسوف مرده
رابرت فراست در شعر «آتش و یخ» میگه یخ و آتش تضاد دارن اما وجهه مشترکشون اینه که میتونن همهچیز رو در دنیا نابود کنن.
Some say the world will end in fire,
Some say in ice.
From what I’ve tasted of desire
I hold with those who favor fire.
But if it had to perish twice,
I think I know enough of hate
To say that for destruction ice
Is also great
And would suffice.
[Robert Frost]
چرا کسی که دو زبان رو بلده راحت نمیتونه ترجمهشون کنه؟ چون زبانها عین جزیره میمونن آدرس کوچهخیابون جفتشون رو بلدی، حالا یکی رو بیشتر از اونیکی. ولی پل ارتباطی بینشون برقرار نشده. مترجم پل میسازه، بعضیها با ماشین از روی پلهاشون رد میشن، بعضیها با قطار سریعالسیر. سرعت و دقت مترجمها رو تازه وقتی خودت سعی میکنی ترجمه کنی درک میکنی.
من با چی از روی پل رد میشم؟ با قاطر! اینجوریام که من این کلمه رو بلدم، میتونم ازش استفاده کنم ولی به فارسی چی میشد؟! قاطر حرکت نمیکنه که، فقط دم کونش وایستادم دارم هل میدم.
من با چی از روی پل رد میشم؟ با قاطر! اینجوریام که من این کلمه رو بلدم، میتونم ازش استفاده کنم ولی به فارسی چی میشد؟! قاطر حرکت نمیکنه که، فقط دم کونش وایستادم دارم هل میدم.
شما افسرده نیستید، شما فقط گربهای ندارید که هر وقت از بیرون برمیگردید خونه بیاد استقبالتون و سرش رو بیاره بالا که یعنی بوس بزن به کلهم.
Sonne
Rammstein
Alle warten auf das Licht (All waiting for the light)
fürchtet euch, fürchtet euch nicht (have fear, fear not)
die Sonne scheint mir aus den Augen (the sun shines out of my eyes)
sie wird heut nacht nicht untergehen (she will not go down tonight)
und die Welt zählt laut bis zehn (and the world counts loud to ten)
@TheDeadPhilosopher
fürchtet euch, fürchtet euch nicht (have fear, fear not)
die Sonne scheint mir aus den Augen (the sun shines out of my eyes)
sie wird heut nacht nicht untergehen (she will not go down tonight)
und die Welt zählt laut bis zehn (and the world counts loud to ten)
@TheDeadPhilosopher
اینکه ابن سینا بعد از نجات دادن امیر خراسان جای پول، درخواست کرده به کتابخونهی یارو دسترسی داشته باشه اثبات میکنه بهرهی هوشی اقصادی جفتمون در یه حده و جفتمون ریدیم.
خیلی خب. امروز دیگه ویرایش رو تمومش میکنم. من میتونم. من قادرم. من توانام. من تنبل نیستم. من پشت گوش نمیندازم.
حالا برم یه ذره بخوابم چون دارم بیهوش میشم ولی من میتونم. موفق شدم میآم اینجا اعلام میکنم. موفق نشدم... موفق نشدم نداریم. امروز کار تمومه. بله!
حالا برم یه ذره بخوابم چون دارم بیهوش میشم ولی من میتونم. موفق شدم میآم اینجا اعلام میکنم. موفق نشدم... موفق نشدم نداریم. امروز کار تمومه. بله!
فیلسوف مرده
خیلی خب. امروز دیگه ویرایش رو تمومش میکنم. من میتونم. من قادرم. من توانام. من تنبل نیستم. من پشت گوش نمیندازم. حالا برم یه ذره بخوابم چون دارم بیهوش میشم ولی من میتونم. موفق شدم میآم اینجا اعلام میکنم. موفق نشدم... موفق نشدم نداریم. امروز کار تمومه.…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
-چرا انقدر خرج حیوون خونگی میکنی؟
-چون خیلی وقتها فقط این بچه زنده نگهم داشته.
-چون خیلی وقتها فقط این بچه زنده نگهم داشته.
همیشه دارم زور میزنم بنویسم و ویرایش کنم تا تحویل بدم خونده بشه یا چاپ بشه. بعدش که تحویل میدم دچار افسردگی پس از زایمان میشم.
اینجوری که میخوام به مقصد برسم، نفسم میبره ولی پیش میرم و خوشحالیهای گهگاه نصیبم میشه چون خب دارم داستان مینویسم. اگه روندش طولانی بشه وحشت میکنم که نکنه هرگز نتونم تمومش کنم. وقتی بالاخره تحویل میدم، هر بار که تحویل دادم، سگ سیاه افسردگی پاچهم رو میگیره. و این چرخه تکرار میشه.
اینجوری که میخوام به مقصد برسم، نفسم میبره ولی پیش میرم و خوشحالیهای گهگاه نصیبم میشه چون خب دارم داستان مینویسم. اگه روندش طولانی بشه وحشت میکنم که نکنه هرگز نتونم تمومش کنم. وقتی بالاخره تحویل میدم، هر بار که تحویل دادم، سگ سیاه افسردگی پاچهم رو میگیره. و این چرخه تکرار میشه.