بار آخری که بهت گفتم دیگه تموم شد دروغ گفتم، باز یکم امید ته دلم مونده بود ولی تو هیچوقت برنگشتی و تلاش نکردی.
هیچکس من رو به عنوان دختر مظلومی که همیشه سکوت میکنه نمیشناسه، و من به این افتخار میکنم.
در نهایت شدنی میشه، موندنی میمونه، اومدنی میاد، رفتنی میره، واسه هر چیزی زیاد اصرار نکن.
❤1
از سختیهای HSP شخصیت فوق حساس بودن اونجاست که چیزی که ناراحتت کرده رو گفتی و در جوابش بهت گفتن تو داری زیادی بزرگش میکنی، اینجاست که خودت هم شک میکنی به اینکه حق داشتی ناراحت بشی یا واقعا داری زیادی بزرگش میکنی؟ نتیجهاش این میشه که بین احساس شرم و خشم و خیلی وقتها اضطراب، پاسکاری میشی.
من قاصدک فوت کردم، شمع کیک تولد فوت کردم آرزو کردم، من ستاره دنباله دار دیدم دستام رو به هم چسبوندم، زیر بارون و برف چشمامو بستم و از ته دل خواستم، من آرزو کردم تو برآورده نشدی.
من اون شب رو گریه نکردم، ولی بعدش هر بار که اتفاقی افتاد، یه بار هم به یاد اون شب گریه کردم.
چیزی که هر بار توجهام رو جلب میکنه این غمگین بودن عموم انسانهاست، انگار بیشتر افراد رها شدن، تیکهای از وجودشونرو گم کردن، فردی رو از دست دادن، به انتظار بازگشتی نشستن، انسانی رو گم کردن.
بعضی موقعها خودمون دوست نداریم حالمون خوب شه چون درد آخرین حلقه اتصالمون به چیزیه که از دست دادیم.
رها کردن سختتر از رها شدنه، کی میدونه آدم چی میکشه تا خودش رو قانع کنه و بزاره بره.
میدونی بدتر از اینکه دوست نداشته باشه چیه؟ اینکه بهت نگه، و تو رو تو بلاتکلیفی بزاره از رفتارهاش نتونی تشخیص بدی که دلش باهاته یا از روی دلسوزی جوابت رو میده.