Survival Notes
36 subscribers
20 photos
5 videos
1 file
15 links
«روزنوشت‌ و علاقه‌مندی‌های من»
Download Telegram
Unique
CJ
School
CJ
من، دیگری‌ست.

نوزادِ انسان در مقیاس با دیگر حیوانات بیشترین وابستگی رو به والدینش دارد، در حدّی که بقایش در گروعه دیگری‌ست.
کودکِ انسان درکی که از یکپارچگی بدنش ندارد، بدن را زندگی می‌کند اما آن را به صورت یک «کل» نمی‌‌شناسد.
فقط مجموعه‌ای از احساسات و حالت‌ها رو درک می‌کند مثلاً میفهمد الآن دستش درد می‌کند یا الآن گرسنشه و... این حالت در اصطلاح روان‌کاویِ لکانی به «بدنِ تکه‌تکه‌شده» معروفه.

این وضعیت تا شش‌هفت ماهگی ادامه پیدا می‌کند و از ۶ تا ۱۸ ماهگی، کودک با مرحله‌ی جدیدی به نامِ «مرحله‌ی آیینه‌ای» مواجه می‌شود.
در مرحله‌ی آیینه‌ای کودک تصویرِ یکپارچه‌ای از بدنش در آیینه می‌بیند و با همانندسازی تصویرِ خودش در آیینه، برای اولین بار حسِ «یکپارچگیِ بدنی» رو تجربه می‌کند.
کودک با این تجربه، احساس لذت و شور و شعف می‌کند و نخستین تصور «منِ منسجم» در کودک شکل می‌گیرد.

اما چرا تصور ما از خود، از خلالِ دیگری شکل می‌گیرد؟

در وهله‌ی اول بازشناسی کودک از خود در بیرون و توسط آیینه، مادر و دیگری شکل می‌گیرد.
دوم اینکه تصویر بازتاب شده در آیینه تصویرِ خیالی و وارونه‌شده‌ی بدن اوست.
کودک با دیدن تصویر بازتاب شده خودش می‌گوید: «این من هستم» اما در واقع با یک تصویرِ بیرونی همانندسازی می‌کند.

به همین دلیل لکان در نظریه‌ی مرحله‌ی آیینه‌ای استنباط می‌کند که؛ من، دیگری‌ست. پایه و اساس تصورِ ما از خود، تصوری‌‌ست که از خلالِ تصویر بیرونی و نگاهِ دیگری شکل می‌گیرد.

از همین منظر دعوت به «خودت باش» دعوتی‌ست به تقویت منِ کاذب چون انسان ‌اساساً خودِ مستقل و اصیلی ندارد.

@SurvivalNotes
در دَشتِ توَهُم، جَهَتی نیست مُعَین،
ما را چه ضرور است بدانیم، کجاییم؟

- بیدل دهلوی

@SurvivalNotes
انسان، غریزه ندارد

غریزه یک الگو و رفتار ثابت و برنامه‌ریزی شده‌ است که در خدمت نیازهای زیستی‌ قرار دارد.
این نیاز سبب ایجاد نوعی تنش در حیوان می‌شود که رفع این تنش، یک الگوی رفتاری «نسبتاً ثابتی» را دنبال می‌کند که حیوان را به سویِ ارضای آن سوق می‌دهد.
نوعِ ارضا این نیاز نیز نسبتاً ثابت و پایدار است و پس از ارضا، تنش ناشی از آن موقتاً کاهش می‌یابد.
مثلاً وقتی یک گربه گرسنه‌ است، با غذا خوردن آرام می‌گیرد. یا وقتی پرنده‌ای با یک پناهگاهِ امن نیاز دارد، لانه می‌سازد و پس از ساخت آن آرام می‌گیرد.

اما انسان دیگر با غریزه، به این معنای زیست‌شناختی، مواجه نیستیم؛ بلکه آنچه رفتار و میل انسانی را سازمان می‌دهد، «سائق» است.
سائق نیرویی روانی‌ است که منشایی بدنی دارد، اما به واسطه‌ی «زبان» و «نظم نمادین» از نیازِ زیستی فاصله می‌گیرد. از همین رو، برخلاف غریزه، ابژه‌ای ثابت برای ارضای خود ندارد. سائق حول محور یک فقدان می‌پرخد و هدفش تصاحب کامل ابژه یا رسیدن به ارضایی نهایی نیست؛ آنچه سائق را می‌راتد، تکرارِ خودِ این چرخه است.

مثلاً کودکی را در نظر بگیرید که گرسنه‌ است.
مکیدن پستان مادر صرفاً کارکرد تغذیه‌ای ندارد. کودک ممکن است پس از احساس سیری نیز به مکیدن ادامه دهد، یا ممکن است پس از جدا شدن از پستان، انگشت خود را بمکد یا پستانک بخواهد. اینجا رفتار صرفاً در خدمت نیازِ بدنی نیست.
مثال دیگر، گرسنگی در انسان است. انسان هر نوع غذایی را نمیخورد، با هرکسی و در هرجایی غذا نمیخورد.
حتی ممکن است پس از احساس سیری، به پرخوری ادامه دهد؛ پرخوری‌ای که در راستای رقابتِ با دیگری یا دستیابی به نوعی آرامش روانی باشد.
حتی اگر در شدیدترین حالت گرسنگی باشد و برای حفظ بقا ناچار به خوردن غذا باشد، باز هم در انتخاب غذایش تابعِ صرفِ نیاز زیستی نیست. ممکن است میانِ غذاها دست به انتخاب بزند یا حتی گرسنگی را به یک آرمان، باور یا معنا پیوند بزند.

از این رو سائق، بر خلاف غریزه، ابژه‌ای ثابت ندارد، از خلال زبان و نظم نمادین سازمان می‌یابد، حول محور فقدان می‌چرخد و به ارضایی نهایی ختم نمی‌شود؛ بلکه در مدار تکرار خود استمرار می‌یابد. این همان ویژگی است که انسانِ زبان‌مند را از حیوانِ صرفاً غریزی متمایز می‌کند.

@SurvivalNotes
مبتلایی به غمِ محنت و اندوهِ فراق
ای دل! این ناله و افغانِ تو، بی‌چیزی نیست

حافظ

@SurvivalNotes
Tasian
Alireza Ghorbani
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر باوری به نام «مرگ» وجود نداشت چگونه میتوانستیم زندگی را تحمل کنیم؟

#ژک_لکان
بیدل:

مطلبی گر بود از هستی، همین آزار بود
ورنه در کُنجِ عدم، آسودگی بسیار بود

زندگی جز نقدِ وحشت در گره چیزی نداشت
کاروانِ رنگ‌و‌بو را رفتنی در بار بود

@SurvivalNotes
بیکن : ما سخت مرهون #ماکیاولی ودیگرانی هستیم که نوشتند (تبیین کردند) آدمی چه میکند ، نه آن که چه باید بکند.

@SurvivalNotes
فقراتی از نامۀ اپیکوروس به منویکئوس
(دیوگِنِس لائرتیوس 135—10.121)


«بدین باور خوی کن که مرگ برای ما هیچ است. چراکه هر نیک و بدی از اندریافتِ حسی [=آیسثِسیس] است، و مرگ محرومیت از اندریافتِ حسی است. بنابراین شناختِ درست دربارۀ اینکه مرگ برای ما هیچ است میرنده زیستن را دلپذیر [= آپولاوستوس] می‌کند، البته نه با افزودنِ زمانی بی‌کرانه [=آپیروس] بِدان، بلکه با ازمیان برداشتنِ تمنایِ مرگناپذیری. 125. زیرا برای کسی که دریافته باشد در غیابِ زیستن هیچ امر ترسناکی درکار نیست، در طولِ زیستن نیز هیچ امر ترسناکی [= دینوس] درکار نخواهد بود. پس ابله است آنکه می‌گوید ترسش از مرگ از آن سبب نیست که حضورِ مرگ ترسناک است بلکه از آن سبب است که در پیش بودنِ مرگ ترسناک است. زیرا آنچه در طولِ حضورش آشفته نمی‌سازد، صرفِ انتظارش نیز تنها دردی بی‌بنیاد (بی‌پایه) پدید می‌آورد. پس مرگ، به‌عنوانِ دلهره‌آورترینِ امورِ بد، برای ما هیچ است؛ زیرا زمانی که ما هستیم، مرگ هنوز حضور ندارد؛ و هنگامی که مرگ حاضر است، ما نیستیم. بنابراین [مرگ] نه به زندگان مربوط است و نه به مردگان، زیرا بر اولی تأثیر ندارد، و دومی نیز وجود ندارد. اما عوام گاهی از مرگ می‌گریزند چراکه آن را بدترینِ امور می‌دانند و گاهی آن را برمی‌گزینند چراکه آن را رهایی از بدترین امور در زندگی می‌دانند. 126. اما مردِ حکیم نه زیستن را پس میزند و نه از مرگ می‌ترسد. زیرا نه زیستن او را آزرده می‌کند، نه باور دارد که نزیستن باید چیز بدی باشد. و درست همانگونه که لذیذترین خوراک را برمی‌گزیند نه بیشترین مقدار خوراک را بی‌قیدوشرط، از لذتبخش‌ترین عمر محظوظ می‌شود نه از طولانی‌ترین عمر. کسی که توصیه می‌کند جوان باید زیبا بزید و پیر زیبا بمیرد کوته‌فکر است، نه فقط به دلیلِ جنبه‌های لذتبخشِ زندگی بلکه بدین دلیل که فعالیتِ یکسانی زیبا زیستن و زیبا مُردن را فراهم می‌آورد. بسیار بدتر کسی است که می‌گوید خوب است که به‌دنیا نیاییم، اما اگر به‌دنیا می‌آییم [خوب است که] هرچه زودتر از دروازه‌های هایدِس [=جهان مردگان] عبور کنیم. 127. زیرا اگر واقعاً بدانچه می‌گوید باور دارد، چرا زندگی را ترک نمی‌گوید؟ و اگر قاطعانه چنین تصمیمی گرفته باشد، انجام آن برایش آسان است. اما اگر مزاح می‌کند، وقتش را در میانِ کسانی که پذیرایش نیستند تلف می‌کند. باید به‌یاد داشته باشیم که آنچه رخ خواهد داد نه بی‌قیدوشرط در حیطۀ قدرتِ ماست نه بی‌قیدوشرط بیرون از آن، تا بی‌قیدوشرط انتظار داشته باشیم که رخ خواهد داد یا نومید باشیم که بی‌قیدوشرط رخ نخواهد داد.»

@towardinside
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معمّا نه تو خوانی و نه من
هست از پسِ پرده گفت‌وگوی من و تو
چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من

- ابوسعید ابوالخیر

@SurvivalNotes
زان گه که تو را بر منِ مِسکین نظر است
آثـارم از آفـتاب مشـهورتر است

گر خود همه عیب‌ها بدین بنده در است
هر عیب که سلطان بپسندد هنر است!

@SurvivalNotes
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا می‌دانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند

#خیام
@SurvivalNotes
کمال‌گرایی، تلاشی مذبوحانه برای نجات اُبژهٔ محبوبی است که در فانتزیِ فرد متلاشی شده است.


به زعم ملانی کلاین، زمانی که کودک به تدریج درمی‌یابد کسی که دوستش دارد همان کسی است که خشم، نفرت و تکانه‌های سادیستی‌اش نیز متوجه او بوده‌اند، با اضطرابی تازه روبه‌رو می‌شود: این وحشت که مبادا در فانتزی خود به اُبژهٔ محبوب آسیب رسانده، آن را تکه‌تکه کرده یا از میان برده باشد.

از دل همین اضطراب، میل به ترمیم سربرمی‌آورد؛ اشتیاقی برای دوباره کنار هم گذاشتن آنچه متلاشی شده، بازگرداندن آن به زندگی، احیای آن و بازیابی تمامیت ازدست‌رفته‌اش. به همین سبب، «کامل ساختن» چیزی می‌تواند در لایه‌ای عمیق‌تر از روان، معنای نجات دادن چیزی را داشته باشد که فرد احساس می‌کند روزی آن را ویران کرده است.

از این منظر، اشتیاق افراطی به بی‌نقص بودن، ردّ یک فانتزی قدیمی از ویرانی را با خود حمل می‌کند. فرد می‌کوشد چیزی را چنان درست، زیبا و کامل بسازد که هیچ اثری از شکستگی باقی نماند؛ گویی کمال می‌تواند گواهی باشد بر اینکه اُبژه هنوز زنده است، آسیبی ندیده و دوباره به تمامیِ خود بازگشته است. انگار کامل کردن جهان بیرونی می‌تواند اطمینانی فراهم آورد که اُبژهٔ درونی هنوز سالم و زنده است.

کلاین سرچشمهٔ بخشی از خلاقیت، تصعید و میل به ساختن را نیز در همین کوشش برای ترمیم می‌بیند. اگر اطمینان به «امکان ترمیم» وجود داشته باشد، میل به کمال‌گرایی می‌تواند به خلاقیت منجر شود، لیک اگر این اطمینان به «امکان ترمیم» در ذهن میسر نباشد، اشتیاق افراطی به کمال‌گرایی به تکلیفی بی‌پایان و مذبوحانه مبدل می‌شود که در آن هر نقص کوچک، بار دیگر همان هراس از فروپاشی را فعال می‌کند.

از مقالهٔ «ملاحظاتی در باب پیدایش روانی حالات مانیک-افسرده‌وار»
Survival Notes pinned «کمال‌گرایی، تلاشی مذبوحانه برای نجات اُبژهٔ محبوبی است که در فانتزیِ فرد متلاشی شده است. به زعم ملانی کلاین، زمانی که کودک به تدریج درمی‌یابد کسی که دوستش دارد همان کسی است که خشم، نفرت و تکانه‌های سادیستی‌اش نیز متوجه او بوده‌اند، با اضطرابی تازه روبه‌رو…»
گروه روانکاوی تداعی
کمال‌گرایی، تلاشی مذبوحانه برای نجات اُبژهٔ محبوبی است که در فانتزیِ فرد متلاشی شده است. به زعم ملانی کلاین، زمانی که کودک به تدریج درمی‌یابد کسی که دوستش دارد همان کسی است که خشم، نفرت و تکانه‌های سادیستی‌اش نیز متوجه او بوده‌اند، با اضطرابی تازه روبه‌رو…
سلسله پست‌هایی که در این چنل قرار می‌گیره یا با دقت و حوصله بخونید تا فهم درستی از مطلب داشته باشید، یا اصلاً نخونید و وقتتون رو تلف نکنید که حداقل منجر به برداشتِ اشتباه و ناقص نشود.
پرسش مهم‌تر از پاسخ نیست

پیش‌فرض عامّه‌ی مردم این است که پرسش مهم‌تر از پاسخ است و از این‌رو، تمامی زندگی‌شان را صرف پرسش می‌کنند.

از نگاه روان‌کاوی، پرسش در بسیاری از موارد نه‌تنها ضروری‌تر از پاسخ نیست، بلکه پناه‌گاهی امن برای گریزِ انسان از تجربه‌کردن و زیستن است.

کسی که به‌طور مداوم سؤال می‌پرسد از مواجهه با امر واقع که عرصه‌ی ابهام و عدم‌قطعیت است، می‌هراسد.
انسان بالغ با کنش‌مندی به جهان واقعیت ورود می‌کند و پذیرایِ «پیچیدگی، ابهام و عدم‌قطعیت» در جهان هستی است.

از این‌رو پرسشگر بی‌عمل نه‌تنها انسان عاقل، بالغ و حقیقت‌جویی نیست، بلکه همچون کودکی آسیب‌پذیر است که پرسیدن را به ابزاری بدل کرده تا انفعال و ترس خود را در قالب اصطلاحاتی همچون «پرسشگری» و «آگاهی» توجیه کند.


@SurvivalNotes
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خلاصه‌ی حرف ژیژک اینه که دست از سر خودتون بردارید. یک هدف بیرونی پیدا کنید و خودتون رو تماماً وقف اون کنید.
خودشناسی به اندازه‌ای میتونه مفید باشه که تو زندگیتون بدردتون بخوره؛ عمیق‌ و وسواس شدن در خودشناسی و واکاوی مداوم تاریخچه‌ی زندگی، طعم زندگی‌ کردن رو از شما می‌گیره و "کارکردی" هم در زندگی شما نداره.
وقت، انرژی و عمرتون رو به‌‌جای خودشناسی، وقفِ زندگی و هدفی بیرونی کنید.
مردانِ جهان هزار عالم رفتند
تو بر دو قدم هنوز می‌اندیشی

عطار

@SurvivalNotes
"شخصیت انسان در حدود ۵ یا ۶ سالگی شکل می‌گیرد و باقی زندگی، تکرار و بازآفرینی الگوهای شکل‌گرفته در آن دوران است."

@SurvivalNotes