☀️«انکسار خورشید»☀️
681 subscribers
2 photos
1 video
3 links
در کوچه پس کوچه‌های فلورانسِ عصر رنسانس، دخترکی راهبه قدم به جهانی گذاشت که متعلق به دیوانگی‌ها، اختراعات و رازهای لئوناردو داوینچی بود. اما بعضی رازها، برای آشکار شدن نیاز به بهای سنگینی برای پرداخت شدن دارند❤️‍🔥
«تحت حمایت انجمن نویسندگان ونوس»
Download Telegram
انکسار؛ یعنی شکستن مسیر نور در لحظه‌ی عبور از جهانی به جهان دیگر...

سال‌هاست رازی در میان سایه‌های فلورانس پنهان شده است.
رازی که با یک دفترچه آغاز شد، با یک بی‌آبرویی دفن شد و حالا به گوش دخترکی رسیده که هرگز قرار نبود وارد این بازی شود.
لیویا آلبیزی، دخترکی راهبه، اما خارج از چهارچوب بانویی متعارف در عصر خود. ایستاده در میان ایمان و کنجکاوی، ایستاده در میان جدال گذشته‌ای تلخ و فراموش نشدنی و استادی که مرز میان نبوغ و جنون را جابه‌جا می‌کند.

کارگاه آرنو آغازگر راز آنها بود.
اما بعضی رازها، تنها وقتی پیدا می‌شوند
که دیگر صاحبشان همان آدم قبل نباشد...❤️‍🔥
❤3😍1
#انکسار_خورشید✨
#پارت_یک☀️

***
ایتالیا- فلورانس
سال 1477
برهنه ایستاده بودم، درحالی که تنم هیستریک‌وار می‌لرزید و فک و چانه‌ام یک جا بند نمی‌شد. جای ناخن‌هایشان پوستم را رو به سرخی می‌برد و نفسم به سختی بالا می‌آمد. آنها موهایم را شانه می‌کردند، بر لب‌هایم ماده.ای سرخ می‌کشیدند و نصیحتم می‌کردند...
نصیحت‌هایی مبنی بر مقاومت نکردن، پدیرفتن، پذیرفتن مردی که با سرک کشیدن ماه در آسمان، قرار بود کابوسم شود.
زنی که چندی قبل گوشتم را از روی استخوانم بلند کرده بود تا سد مقاومتم را بشکند و بی‌دردسر لباس راهبه‌گی را از تنم بیرون بکشد مقابلم ایستاد. دستش را به سوی صورتم آورد...
می‌خواست تارهای سرکش گیسوانم را از مقابل چشمانم کنار بزند، آخرین ذره‌های جسارت که در ته کیسه‌ام باقی مانده بود سبب شد دستش را در هوا چنگ بزنم، درحالی که ناخن‌هایم را در پوستش فرو می‌کردم از میان دندان‌هایی که بهم برخورد می‌کردند غریدم:
-به موهام دست نزن!
دست زدن به شعله‌هایم کار او بود؛ فقط او حق داشت، فقط او می‌توانست آنقدر نزدیک خورشید شود که شعله‌هایش را لمس کند.
صد حیف که خورشیدش حال در فاحشه‌خانه بود؛ اسیر، آزرده و غم‌زده!
رهایم می‌کنند، دست از سرم که بر‌میدارند فکر می‌کنم فرصتی داده‌اند تا خس خس قفسه سینه‌ام التیام یابد اما...
آن لباس را که در دست زن تیره‌پوست می‌بینم قالب تهی می‌کنم.
آنقدر که حتی توانایی جیغ زدن را هم از دست می‌دهم. لب‌هایم از هم فاصله می‌گیرند، تارهای صوتی‌ام کش می‌آیند، انگشتانم بر آهن تاج تخت قفل می‌شوند. زانوهایم را در شکم جمع می‌کنم، با چشمانی که از شدت وحشت وق‌زده و از اشک مرطوب‌اند می‌نالم:
-ن...نه...خوا...خواهش می‌کنم!
دستانم را می‌کشند، موهایم را در مشت می‌گیرند
آن تکه پارچه اسفناک را که از سرم عبور می‌دهد تمام می‌شوم،
بند انگشتانم رها می‌شوند، سفیدی ناخن‌هایم دوباره به سرخی بدل می‌شود و چشمانم بسته می‌شوند... گویی مغزم خاموش می‌شود.
تنهایم می‌گذارند، تنهایم می‌گذارند تا با تصور هیولایی که در یک قدمی‌ام ایستاده بود جان بدهم، بارها...
چند ساعت گذشت؟ نمی‌دانم.
فقط می‌دانم وقتی دخترکی که کمی بزرگتر از خودم به نظر می‌رسید سراسیمه در اتاق را گشود و گفت:
-پاشو، داره میاد!
😱2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_دو ☀️

چیزی در قفسه سینه‌ام شکست، صاعقه مانند پخش شد، سوزاند، خاکستر کرد.
صدای دستگیره در که بلند شد، صدای پای مرد که به گوش‌هایم رسید خاکسترم را هم باد برد... زانوهایم می‌لرزیدند، دستانم بیشتر از آنها...
با این حال، تن کرختم را بلند کردم، به دیوار پشت سرم تکیه زدم. پاهای برهنه‌ام، بالاتنه‌ام که در پوششی توری و عریان فرو رفته بود همه و همه سبب شده بود از شعله‌هایم به عنوان پوشش استفاده کنم.
چانه‌ام به گردنم چسبیده بود، چشم‌هایم سخت بر روی هم فشرده میشد و دستان لرزانم جسم نیمه برهنه‌ام را در آغوش گرفته بود.
احساس میکنم... حضور مرد را...
جایی درست مقابل پنجره‌ای که کنارم قرار گرفته بود.
صدای باز شدن در پنجره را می‌شنوم و پس از آن، طنین صدایش را:
-این اتاق واقعاً تهویه مزخرفی داره!
نفس در سینه‌ام گره خورد، ساختار کلمات جایی بر روی زبانم درهم شکستند و من مبهوت به مردی چشم دوختم که نقاب بر صورتش نمی‌توانست رایحه چوب، جوهر و دودش را پنهان کند.
خودش را به سمتم کشید، شنلی که همراهش بود را از پشت سرم عبور داد و روی شانه‌های برهنه‌‌ام کشید:
-گفته بودم می‌تونی دیر کنی... اما هرگز نگفتم می‌تونی برنگردی؛ گفتم؟
چشمان ماتم زده و درهمم سبب شد بند‌های شنلم را درحالی گره بزند که نگاهش حتی برای لحظه‌ای بر روی چیزی که زیر شنل به تن داشتم نمی‌چرخید:
-فقط بیا از اینجا بریم!
و کاش می‌شد...
***
«۶ ماه قبل»
صدای ناقوس؛ سلول به سلول تنم را به بازی می‌گیرد، درک نمی‌کردم که چگونه بعد از سیزده ماه و بیست و هشت روز که در این صومعه‌ رسماً زندانی شده بودم هنوز نتوانسته بودم وفق پیدا کنم.
چشم می‌چرخانم، شنل کتان و خاکستری رنگم را بیش از پیش جلو می‌کشم، پنجره‌ها هنوز چیزی جز تاریکی القا نمی‌کردند، اگر می‌توانستم از آن پنجره آویزان می‌شدم و به طلوع خورشید چشم می‌دوختم اما حال، افسار کنجکاوی‌ام باید کشیده می‌شد...
دلیلش واضح بود، طبق زمانبندی، دو دقیقه و چهل و شش ثانیه بعد صدای فریاد آنا بلند می‌شد که من را خواهر الیزابت خطاب می‌کرد... لعنت به آن اسم من درآوردی که قرار بود من را از خودم دور کند.
چشم از معماری طاق کلیسا بر می‌دارم، خدا لعنتم کند که چشمانم دست از سرکشی و خیرگی برنمی‌داشتند. پا تند می‌کنم، راهرو های سرد و نیمه تاریک را با حالتی شبیه به دویدن پشت سر می‌گذارم
تصویر  حضرت مسیح و مادر مقدس را پشت سر می‌گذارم.
کاشی ها را که انگشتانم با پستی بلندی هایشان آشنا بودند را زیر پا له می‌کنم، از کنار چاه که در حیاط مرکزی قرار داشت عبور می‌کنم.
این‌بار دیگر رسماً می‌دوم؛ صدای زمزمه دعا، بوی شمع که مومش در حال ذوب شدن بود همه و همه در مقابل چشمانم نقش می‌بندند؛ شاید تمسخر آمیز به نظر می‌رسید اما بوی دخترکان راهبه و پوشیده در آن لباس آبی تیره را حس می‌کردم، بویی مانند عود و استخودوس.
از زیر طاق ورودی صومعه که عبور می‌کنم، سنگینی قفسه سینه‌ام مانند پرنده‌ای پر باز می‌کند، بال می‌زند، دور می‌شود و من می‌توانم سریع‌تر بدوم.
🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_سه☀️

درحالی می‌دوم که مردمک چشم‌هایم بر روی چکش آهنگر ثابت می‌مانند، همزمان چرخ ارابه که در چاله آب فرو می‌رود قطرات آب تا زانویم بالا می‌پرند.
در این میان، نگاهم به بالا کشیده می‌شود، طناب‌های رنگی از پنجره خانه‌ای به چارچوب پنجره دیگری در این سمت خیابان گره خورده‌اند و لباس ها بر روی آنها تاب می‌خورند...
حواسم آنقدر پرت کنجکاوی و سرک کشیدن است که مچم پیچ می‌خورد و در چاله آب فرو میرود، پایم را بلند می‌کنم، قدم بعدی را که برمی‌دارم چرم خیس شده در پایم سنگین می‌شود، بافتش جمع می‌شود و من به پاهایم خیره می‌شوم.
در لحظه‌ای، شاید در کمتر از چند ثانیه تصمیم می‌گیرم برگردم، سرم را کج‌ می‌کنم، به چاله مملو از آب و طرح امواج کوچک رویش نگاه می‌کنم.
ناگهان نور تیز می‌شود و چشمم را می‌زند؛ به یاد می‌آورم، موقعیتم را...
لباسی که صلیب طلایی رویش گلدوزی شده بود، لباسی که به راهبه‌ها تعلق داشت را به یاد می‌آورم. لباسی که در جایی، درست مقابل تختم رهایش کرده بودم، لگدمال شده!
و من به عنوان یک راهبه، اکنون باید در کلیسا می‌بودم، پوشیده در جامه آبی، مقابل محراب، درحال دعا و مناجات... درحالی که هرروز قسمم را تمدید می‌کردم، قسمی که شامل باکره بودن، ازدواج نکردن و تا ابد اسیر محراب کلیسا شدن می‌بود.
حال دخترکی که من باشم، کجا بود؟
شنل بر تن، با کفش‌هایی خیس و گلی، افسار گسیخته و پریشان، با نگاهی که لحظه‌ای ثابت نمی‌ماند؛ درحال انجام عمل مقدس فرار کردن....
مقصد کجا بود؟ همان جایی که مملو از بوی روغن، رنگ، چوب و دود بود.
کارگاه عجیب و جادویی آرنو، پاهایم که مرا به مقصد می‌رسانند، مرخص‌شان می‌کنم.
شاید به همین خاطر بود که دیگر به جای قدم برداشتن، پاهایم را می‌کشیدم.
آنقدر آن سبک راه رفتن را ادامه می‌دهم که پسرکی نوجوان، هنگام خروج از کارگاه چنان با جسمم برخورد می‌کند که تن بی‌تعادلم به میزی برخورد می‌کند که از شدت درهم برهم بودنش حتی نمی‌توانستم تشخیص دهد چه چیز‌هایی رویش چیده.اند.
نگاهی که پدرم همیشه هرز خطاب‌شان می‌کرد، درحال تجزیه و تحلیل ابزارآلاتی بودند که بر روی میز به شیوه‌ای نامنظم و جالب چیده شده بودند. چند دقیقه بود که همان‌طور خیره مانده بودم نمی‌دانم.
فقط می‌دانم که در لحظه‌ای خودم را یافتم که از سنگینی نگاهی شانه‌هایم خم شده بودند.
البته نگاه‌های خیره‌ای!
مردان؛ در ابعاد و قد و قواره‌های مختلف...
در زندگی‌ام تا به حال هرگز این حجم از مرد را یک جا ندیده بودم.
بزاقم را فرو بردم، کلاه شنلم را که نمی‌دانستم کی از سرم افتاده بود را لمس کردم و طی تصمیمی احمقانه، دست دیگرم را بالا بردم و با لودگی تکان دادم:
- سلام!
❤‍🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_چهار ☀️

مردی که درحال جا به جایی آهن‌های قطور و لوله‌ای شکل بود، درحالی که از کنارم عبور می‌کرد بو کشید:
- بوی کلیسا میده؛ حاضرم قسم بخورم این لباس‌های ژنده و چندش آور از اونجا اومدن!
به سرفه افتادم؛ این را از سبد لباس‌های تمیز ربوده بودم...
شسته شده بودند و باز آن خراب شده را این چنین بی‌پروا به یاد مردم اطرافم می‌انداختند؟
در میان این افکار، با دیدن شی کروی شکلی که در هوا می‌چرخید، فراموش کردم، در کسری از ثانیه بی‌توجه قدم برداشتم
جلوتر رفتو، وسط کارگاه ایستادم و دست دراز کردم.
می‌خواستم لمسش کنم، آن کره پیچ در پیچ و نورانی آنقدر مرا به وجد آورده بود که پریدم، بی‌توجه به موقعیتم با آن کفش‌های خیس و پر سر و صدا می‌پریدم و عجیب مضحکه دست مردانی شده بودم که خیره خیره نگاهم می‌کردند.
در میان تلاش‌های ستودنی‌ام، مردمک چشم‌هایم این‌بار به جای کره، به مردی خیره شدند که بر روی میز خم شده بود ، کف دستش را روی میز گردویی رنگ گذاشته بود و با دست چپش چیزی می‌کشید. بدون اینکه حتی نیم نگاهی حواله‌ام کند.
با چشم‌هایم درحال بلعیدن مرد بودم؛ چشمانم فاصله‌ای تا افتادن بر کف دستم نداشتند که او رحم کرد و به طرز عجیبی قلم را رها کرد، به سمت قفسه پشت سرش قدم برداشت، شتاب زده و تند شیشه‌ای کوچک را از میان انبوهی از اوراق کاغذ، تکه فلزها و کتابهای قطور یافت و  اینبار به جای قلم و کاغذ، طنابی را برداشت که بر روی زمین افتاده بود.
حسش می‌کردم.... خودش بود!
عقل مجنون و مملو از فکر و خیالم او را می‌شناخت.
اویی که پوشیده در لباسی سفید بود که بند‌های روی سینه‌اش تا نیمه باز بودند.
اویی که صاحب دستانی بود که بند انگشتانش آغشته به مرکب بودند، به همراه نگاهی خاص که لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت و مدام در پی کشف چیزهای شگفت‌انگیز بود. نگاهی که موهای درهم و شلخته‌اش نمی‌گذاشت به خوبی آنها را ببینم.
او خودش بود؛ مردی که آوازه‌اش از بلندی دیواره‌های صومعه گذر کرده بود، ذهنم را تصاحب کرده بود و آن حس اشتیاق درونم برای هم صحبتی و هم‌نشینی با او را به بالاترین سطح ممکن رسانده بود.
مردی که پشت میز ایستاده بود، آنقدر جالب، وسوسه‌انگیز و شگفت‌آور، همانی بود که در چند سال اخیر در ذهنم تصورش می‌کردم، تصویری که حالا به جای نمادی مجهول بر روی صورتش، چهره یافته بود، حقیقی و ملموس!
اینبار پاهایم را نمی‌کشم؛ واقعا قدم برمی‌دارم، پر هیجان، با سرعت و بی‌ارام و قرار....
البته؛ پیش از آنکه بتوانم مقابلش بایستم و طناب را از دستش بقاپم تا ببینم چگونه آن رشته‌ها را بر هم تنیده، دست مردی بر روی شانه‌ام می‌نشیند:
- سنیورا... برای تحویل کردن پرتره به کارگاه اومدید؟
به ناچار به سویش می‌چرخم؛ لبخندی شل و وا رفته تقدیمش می‌کنم، درحالی که نگاهم هر از چند گاهی می‌چرخد و به مردی خیره می‌شود که طناب را رها کرده و اینبار مستقیماً به پنجره خیره شده که کلاغی سیاه رنگ یک ضرب به شیشه‌اش می‌کوبد.
مرد مقابل چشمانم بشکن می‌زند؛ نگاهم را می‌دزدد:
-سنیورا؛ لئو ما این روزها بیشتر از هروقت دیگه‌ای توانایی یک جا ایستادن و یک کار مشخص رو از دست داده، پرتره قطعا آماده نیست.
لپ‌هایم را باد می‌کنم، انگار که می‌تواند بر جاذبه غلبه کند و سبب شود تا مقابل میز آن مرد پرواز کنم.
❤‍🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_پنج☀️

آرزوی خیالی‌ام با دیدن نگاه منتظر مرد بر باد می‌رود پس دهان باز میکنم:
-سنیور، من سفارش پرتره‌ای نداشتم که حالا برای تحویل گرفتنش به اینجا اومده باشم من می‌خوام...
آستین لباسش را میان انگشتانم می‌کشم و سبب می‌شوم نگاهش معطوف همان شخصی شود که میخواهم:
-من می‌خوام با سنیور داوینچی صحبت کنم!
در یک ثانیه، در حقیقت با یک تخمین ساده تقریباً در دو دهم ثانیه، چکش‌ها متوقف شدند، قلم‌ها از حرکت ایستادند، گویی باد هم دست از تکان دادن کاغذ‌هایی که بر روی دیوار نصفه و نیمه چسبانده بودند برداشت.
و بالاخره... نگاه او چرخید، از پنجره به میز کشیده شد، طرح نیمه کاره‌ای که کشیده بود را پشت سر گذاشت و به من رسید...
به چشم‌هایم که منتظر و شیفته او را تماشا می‌کردند.
قدم بلندی برداشت، آنقدر پرشتاب که سریع‌تر از آنچه که انتظار داشتم مقابلم قرار گرفت.
سرش به سمت شانه‌اش متمایل شد، و من ناخودآگاه سرم را درست مانند او حرکت دادم...
-اون کره‌ای که از سقف آویزون کردی؛ چطور انقدر برق می‌زنه؟
انگار یه گلوله آتیشه؛ اما اگر آتیش بود باید با باد خاموش می‌شد، متوجه شدم رو به روی پنجره اصلیه کارگاهه، خورشید موقع طلوع مقابل پنجره قرار میگیره، از قصد اونجا گذاشتیش مگه نه؟
چشمانش به گونه‌ای عجیب برق می‌زنند، دستانش را پشت سرش قفل می‌کند، روی پاشنه پایش می‌چرخد، خط نگاه‌مان مشترک می‌شود. او هم به کره نگاه می‌کند...
-چرا به خورشید فکر کردی؟
خودم را جلو می‌کشم، می‌خواهم کنارش بایستم.
چشمانم را ریز می‌کنم، متفکر و فیلسوف گونه:
-چون متوجه شدم با جا به جایی خورشید توی آسمون نور کره کم و زیاد میشه؛ وقتی تازه به اینجا رسیدم خورشید درست وسط آسمون و دقیقاً مقابل شیشه پنجره بود اما حالا که کنار رفته...
دستم را به حالتی شبیه به سقوط مقابل چشمانش به حرکت در میارم:
-کره سوزان‌مون نورش رو سلب کرده!
او در سکوت به کره خیره می‌شود و من ادامه می‌دهم:
-اگر مسئله واقعا درباره نوره، می‌تونیم به جاش شمع بیاریم، اگه کافی باشه کره رو تبدیل به یه منبع روشنایی دائمی برای کارگاه‌مون می‌کنیم مگه نه؟
از گوشه چشم می‌بینم، دست‌هایش که پشت سرش گره خورده‌اند هم را رها می کنند و بوی جوهر بیشتر زیر بینی‌ام می‌پیچد.
سرش به سمتم می‌چرخد، به سمت منی که گستاخانه و بی‌تفاوت، یا لااقل به ظاهر بی‌تفاوت همچنان نگاهم را به کره دوخته‌ام که هرچند کم نور اما اشک را در چشمانم میهمان کرده...
سد مقاومتم می‌شکند، آرام سرم را به سمتش می‌چرخانم و او با مکثی کوتاه می‌پرسد:
- گفتی...کارگاه‌مون؟
درحالی که قطره اشکی که روی گونه‌ام راه گرفته را با سر انگشت لمس می‌کنم به سمتش متمایل میشم:
-ببخشید، یادم رفت، من می‌خوام بمونم...
❤‍🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_شش ☀️

خودش را عقب می‌کشد، شروع به قدم زدن می‌کند، حتی هر از گاهی به واسطه قدم‌هایش در آن فضای باریک میان میزها کاغذ‌ها را به زمین می‌ریزد.
برای لحظه‌ای می‌ایستد، انگشتانش در هوا حرکت می‌کنند، گویی دارد این دقیقه را به عنوان تمسخر آمیز‌‌ترین بخش از تاریخ فلورانس ثبت  می‌کند. رد همین تفکر پوچ وادارم می‌کند دوباره پیش‌دستی کنم:
-منظورم اینه امیدوارم سنیور داوینچی من رو به عنوان کارآموزشون بپذیرن؛ یعنی... چیزی که می‌خوام بگم اینه که نیاز دارم بپذیرینم چون در غیر این صورت نقشه دیگه‌ای جهت انجام ندارم!
حقیقت را گفته بودم؛ ماجرا این بود...
من گسسته بودم، بند بند وجودم دچار فرسایش شده بود، ذهن من خواه یا ناخواه ماهیت قوانین را اینگونه می‌دانست؛ آنها به وجود آمده بودند تا شکسته شوند.
پس نقشه‌ام این بود؛ قرار بود با کنجکاوی قوانین عمارت را درهم بشکنم؛ انتظار نداشتم آن دیوانه بازی‌هایم آخر و عاقبتم را به صومعه ختم کند اما زندگی بر اساس انتظاراتم پیش نرفت پس من هم با بی‌پروایی ستون‌های صومعه را به لرزه درآوردم
و در آخر وقتی ستون‌ها فاصله‌ای تا فرو ریختن نداشتند آخرین نقشه‌ام را رو کردم و آن همینقدر ساده بود؛ اینکه جایگاه کارآموز داوینچی را به دست بیاورم چون ایمان داشتم اینبار قانون شکنی نه مجازات بلکه از دیدگاه او زاویه دیدی متفاوت و قابل تشویق و تحسین بود!
نقشه دیگری نداشتم؛ مغزم داشت جیب‌های خالی از ایده‌اش را نشانم میداد.
او... اما انگار اصلأ در این حوالی نیست. احساس می‌کنم هیچ‌کدام از حرف‌هایم را نشنیده یا نخواسته که بشنود...
ولی نگاه خیره‌اش، آن چشم‌هایی که به مردمک‌هایم گره خورده‌ بود خبر از این میداد که به کلماتم گوش سپرده:
- لوک، اون پارچه تیره رو بده به من!
این را خطاب به پسرکی می‌گوید که پشت میز نشسته و تکه چوبی را می‌تراشد. پسر به سرعت می‌ایستد پارچه‌‌ای که زیر قلمو‌هایی که رنگ بر روی موهای پرتراکم‌شان خشک شده را می‌کشد، می‌تکاندش و آن را به دست سنیور داوینچی می‌رساند:
-آوردمش استاد!
لرزش خفیف شانه‌هایم، پس از شنیدن آن لفظ استاد چیزی نیست که بتوانم ارادی خطابش کنم، فقط میتوانم بگویم انگار چیزی در قلبم ذوب می‌شود... آن چیز بی‌شک‌ توده عظیم عطشم بود، عطشی که برای دست‌یابی به چشمه رمز و راز و جذابیت این کارگاه داشتم.
احساسات امانم نمی‌دهند، اما آنقدر عقلم را از کنترل خارج نمی کنند که متوجه نشوم او بالای نردبان، در حال مسدود کردن راه ورود نور است؛ گویی خورشید را برای مدتی به مرخصی فرستاد.
چند پله پایین می‌آید و بعد، ارتفاع باقی مانده را می‌پرد.
دستانش بی‌تعلل می‌چرخند و ناگهان ۹ جا شمعی روی میز را تهی می‌یابم، طنابی که چندی پیش می‌خواستم سارق‌ش شوم را با چاقوی کوچکی که از جیبش بیرون می‌کشد می‌برد.
شمع اول را روشن می‌کند، دومین و سومین شمع را به واسطه همان اولی روشن می‌کند.
لحظه‌ای ابروهایش در هم کشیده می‌شوند، دست هایش از حرکت می‌ایستند، کشوی میز را باز می‌کند، شمع‌های بیشتری بیرون می‌کشد و بعد با تای ابرویی بالارفته به نقطه‌ای، جایی در پشت سرم خیره می‌شود. پیش از آنکه فرصت کنم سرم را حرکت دهم، پسر جوانی مانند باروت برافروخته به سمت او می‌دود و دو شمع میان انگشتانش را به او می‌سپارد و او... آنها را به هم می‌چسباند، بی‌تفاوت نسبت به پارافینی که با ذوب شدن بر پوست دستانش می‌نشیند... بعد، شمع‌ها یکی پس از دیگری شعله می‌کشند.
❤‍🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_هفت ☀️

می‌دانستم، به طرز عجیبی میدانستم آن چیزی که در شرف وقوع بود هردوی مارا به وجد می‌آورد. دستش را بالا کشید، شمع‌های به هم پیوسته را مقابل کره گرفت؛ چیزی در وجودم می‌غلتید.
دخترک بازیگوش درونم خودش را به در و دیوار می‌کوبید تا هرچه زودتر ببیند چه می‌شود.
دوست دارم محکم بر پشت گردنش بکوبم، آینده‌اش در هاله‌ای از ناپایداری و مجهولیت به سر می‌برد و او مشتاق انتظار میکشید.
انتظارمان آنقدر طولانی نشد، کره براق شد، فضای نیمه تاریک کارگاه در روشنی‌ای نسبی فرو رفت اما کافی نبود.
مشخصاً کافی نبود، منبع باید قوی‌تر می‌بود، و کم دردسر‌تر...
دستش را پایین می‌آورد، کره برای دقایقی همچنان روشن باقی می‌ماند و بعد به نشانه خداحافظی دست تکان می‌دهد.
اما رد نگاه او... چیز دیگری می‌گوید.
نگاهش بین پنجره آن سوی کارگاه، سقف، و زمین چوبی کارگاه می‌چرخد و من نمیتوانم درک کنم که آنچه در جدال روشنایی گوی و تاریکی فضای کارگاه بر روی لبانش می‌بینم لبخندی از سر هیجان است یا پوزخندی از روی نتیجه ندادن آنچه که در تصوراتمان متفاوت بود. نمی‌دانستم چه در سر این مرد می‌گذرد...
نگاه مردان اطرافم، هرچند به اندازه من بهت‌زده نبود اما همان‌قدر نفهمی درونش موج میزد. گیج و سردرگم به او چشم دوخته بودم، به اویی که ناگهان سرش را به عقب خم می‌کند؛ و انحنای لب هایش اینبار واقعا فرمی شبیه به لبخند می‌گیرد.
و من، در پستوی لبخند او شکلی از دیوانگی می‌دیدم، شکلی از جنون که لب‌های مرا نیز به لبخند وا می‌داشت.
همراهی کردن با او، شریک شدن در کارهای دیوانه‌وارش قلب مرا به استخوان‌های محافظ دورش می‌کوبید.
آنقدر شدید که احساس میکردم قلبم، فاصله‌ای تا شکافتن پوستم و بیرون آمدن از آن ندارد!
اما درست پیش از آنکه تصور خیالی‌ام به وقوع بپیوندد او... رفت!
دوید و کارگاه را ترک کرد.
و من... مات و مبهوت به جای خالی‌اش خیره شده بودم، به شمع هایی که بر روی زمین رهایشان کرده بود.
شوک و بهتم آنقدر واضح است که مردی که درباره پرتره سوال پیچم کرده بود با مهربانی شنل را از روی شانه‌هایم برمی‌دارم:
- نمی‌دونم کی برمی‌گرده؛ هیچکس نمیدونه... پس بهتره خودت رو سرگرم کنی تا دوباره سر و کله‌اش پیدا بشه.
از پیشنهادش قدردانی می‌کنم، هرچند که بیش از سرگرمی... برای من فرصتی بود تا حس کنجکاوی بی‌حد و مرزم را آرام کنم.
از کجا شروع کردم نمیدانم... کارآگاه فضایی مستطیل شکل داشت.
سه میز طویل کنار هم قرار گرفته بودند، میزهایی که بر رویشان کاغذ، شیشه‌های روغنی، تکه‌های ذغال و جوهر به چشم می‌خورد و دیوارها، توسط کمدهایی با قفسه‌های فراوان پوشیده شده بودند.
تنها، دیوار شرقی کارگاه بود که به جای تخته‌های چوب، به وسیله‌ کاغذها احاطه شده بود.
کاغذهایی که کمتر کسی در فلورانس فرصت لمس و تماشایشان را داشت و در نبود لئوناردو داوینچی؛ به نظر من جزو همان کمتر کسی محسوب می‌شدم...
مقابل دیوار می‌ایستم، مردمک‌هایم طرح‌هایش را وجب می‌زنند، نقطه به نقطه، خط به خط... گویی می‌خواستم تمامی‌شان را به یاد بسپارم.
طراحی‌هایش، از عضلات و ماهیچه‌ها گرفته تا چرخ دنده‌ها و ماشین‌آلات عجیب و غریب، از ساختار بال پرنده گرفته تا نقشی از پر همه و همه ساختارهای درون مغزم را تحریک می‌کردند.
چیزی که توجهم را بیش از هرچیزی جلب کرده بود، نه طراحی‌هایش، بلکه بهم ریختگی‌ای بود که در تک تک‌شان مشهود بود؛ به گونه‌ای که انگار همان طرح، بارها بر روی کاغذ کشیده شده و پاک شده بود اما....
رشته‌های درون مغزم کِش می‌آیند، کم مانده بود جیغ‌کشان مردانی که تازه بر سر کارشان بازگشته بودند را خبر کنم تا آنها هم چیزی که من در شرف دیدنش بودم را ببیند.
دامن گلی جامه بلندم را چنگ می‌اندازم و سپس، بر روی زانوهایم می‌نشینم. حال، زاویه نگاهم کمتر از سی درجه است، از پایین‌ترین حالت ممکن کاغذ‌هایش را از نظر می‌گذرانم و بعد عقیده‌ام را تغییر می‌دهم. بهم ریخته و شلخته من بودم؛ نه طراحی‌های او...
چیزهایی که من بر پایه و اساس پاک شدن مدام، و طراحی شدن پی در پی گذاشته بودم در حقیقت بخش دیگری از عضله، ماهیچه، و یا چرخ دنده و هرچیزی بود که او کشیده بود.
تنها باید شیوه نگاهت را تغییر می‌دادی تا او هم تغییر کند...
حال درک میکنم؛ غیرممکن کلمه‌ای بود که این مرد منحصر به فرد را تحریک می‌کرد تا آن را به ممکن تبدیل کند!
انگشتانم گستاخانه جلو می‌روند، صدایی در ذهنم فریاد میزند که میخواهد آن را لمس کند اما پیش از محقق شدن خواسته‌ام، پشت دستم از ضرب دست شخصی سرخ می‌شود:
- دست نزن!
😍2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_هشت ☀️

سر می‌چرخانم، در ضلع غربی کارگاه وسایلش را بر روی زمین رها می‌کند، آنقدر سریع السیر به آنجا رسیده که برای لحظه‌ای شک میکنم که واقعا بر پشت دستم کوبیده یا نه؟
کلاف پیچ در پیچ افکارم، با صدای خرد شدن شیشه، چنان بریده می‌شود که گویی تکه‌ای از همان شیشه‌، نخ‌هایش را بریده...
-لئو!!! خدایا خودت کمک کن!
قهقهه‌ای که تا پشت لب‌هایم آمده بود را فرو می‌خورم و خودم را به جایی درست کنار او می‌رسانم.
جایی کنار پنجره ضلع غربی که شیشه‌هایش را به باد فنا داده و حال، سخت مشغول است تا جایی خالی شیشه‌ها را با چیزی که حدس میزدم عدسی باشد تعویض کند!
مردمک‌هایم دستانش را دنبال می‌کنند و زبانم، سریع‌تر از نگاهم سوال می‌پرسد:
-داری جای شیشه عدسی می‌ذاری؟
مدام جا به جا می‌شود، می‌چرخد، هراز گاهی حتی با کشیدن استینم مرا از سر راهش برمی‌دارد اما در حقیقت، پاسخ سوالم این نبود پس دوباره می‌سپرم:
-میدونی چرا به این فکر کردم؟ طبیعتاً شیشه رو نشکستی که دوباره جاش شیشه بذاری پس... یه چیز متفاوت باید باشه!
از کنارم به تندی عبور می‌کند، می‌خواهد تکه بعدی شیشه را جای‌گذاری کند که چشمانم... اینبار بر روی ذره‌بینی ثابت می‌مانند که از جیبش بیرون زده پس بی‌درنگ آن را چنگ می‌زنم، متوجه می‌شود یا تصمیم می‌گیرد وانمود کند که متوجه نشده نمی‌دانم.
ذره‌بین میان انگشتانم بازی می‌کند، مقابل پنجره که حال نیمی از شیشه‌هایش با عدسی جایگزین شده‌اند و با شدتی چند برابر نور را در خود جمع کرده‌ ذره بین را بالا می‌آورم.
از نحوه عبور تیز و برنده نور گوشه چشمانم چین می‌خورند و...
پلک می‌زنم، بارها، گوشه لب‌هایم به بالا می‌پرند و چهره‌‌ام ردی از شگفتی بازتاب می‌کند. از مقابل خط عبور نور از ذره‌بین کنار می‌روم؛ سعی می‌کنم با تغییر زاویه دستانم ذره‌بین را وادار کنم نور را به جایی بفرستد که من میخواهم... جایی مانند فیتیله شمع‌ها!
تقلاهایم بی‌نتیجه می‌مانند، اما عاملی که وادارم می‌کند دست از پریدن و جا به جا شدن بردارم خستگی نبود بلکه نگاه مردی بود که رنگ عجیبی به خود گرفته بود:
-زاویه مهمه؛ اگر درست تنظیم بشه...
ادامه جمله‌اش را من کامل می‌کنم:
-و اگر شمع‌هارو جایی زیر کره قرار بدیم...
لب‌هایش از هم فاصله می‌گیرند، مردمک‌هایش دورانی می‌چرخند و دست‌هایش در هوا نقش می‌کشند:
-وقت غروب، وقتی خورشید داره آخرین تابش‌هاش رو از طریق این پنجره داخل می‌فرسته و ذره‌بین بازتابش میده...
با شوق بالا می‌پرم، گیسوان نارنجی رنگم، یا طبق نقل قولی از پدرم «شعله‌های آتشم» به صورتم کوبیده می‌شوند اما نمی‌توانم افسار آن دخترک بازیگوش درونم را بکشم پس در عوض... همراهی‌اش می‌کنم:
-کافیه زاویه طوری باشه تا نور به شمع‌ها برسه، اینطوری به محض غروب، کره بازهم شروع به بازتاب نور می‌کنه!
پلک میزند، چشمانش آنقدر شگفت‌زده و براق است که احساس می‌کنم اوست که اولین ماجراجویی‌اش را در کنار لئوناردو داوینچی پشت سر گذاشته، نه من!
😍2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_نه ☀️

اشتیاق در چشمانش فروکش نمی‌کند، اما به سوی دیگری معطوف می‌شود. دوباره سرگرم جا‌به‌جایی عدسی‌ها و جایگزاری‌شان می‌شود و من ذره‌بین را رها نمیکنم؛ تنها شیوه‌ام را تغییر می‌دهم...
اینبار اولین کاغذ سفیدی که به چشمم میخورد را در دست می‌گیرم، از تکه ذغال‌های پراکنده بر روی زمین، بزرگ‌ترین را انتخاب می‌کنم و طرح می‌زنم...
بهم ریخته، درهم، نابسامان، کارم را راه می‌انداخت و باقی‌اش اهمیتی نداشت. می‌نوشتم، می‌کشیدم... پنجره را، زاویه نور را، جایگاه ذره بین را. 
اگرچه می‌دانستم خطای محاسباتی از طراحی‌هایم فریاد می‌کشد و تنها راه چاره آزمایش کردن است بازهم ادامه می‌دادم.
آنقدر که ذغالم به انتها رسید و شروع به دستبرد زدن بر تکه‌های کوچک‌تر کردم.
ذغال‌هایم که هیچ، کاغذهای سفید اطرافم هم به انتها رسیدند.
سرم را به آرامی بالا کشیدم... به یاد نمی‌آوردم دقیقا از چندمین طرح بر روی زمین آوار شدم و از آن مهم‌تر؛ یادم نمی‌آمد او کِی رفته بود!
سر می‌چرخانم، اهل کارگاه شمع‌ها را آرام آرام روشن می‌کنند و این، نشانه‌ایست بر مبنای اینکه غروب نزدیک است...
اولین حدسم را امتحان میکنم، ذره‌بین در دست، به گونه‌ای مقابل پنجره می‌ایستم که زاویه دستم کمتر از پنجاه و بیشتر از سی باشد... خورشید که مقابل پنجره قرار می‌گیرد لب می‌گزم، سوی مخالف را نگاه می‌کنم و مشخصاً هدف من، چشم مردی که سرش بر روی سقف، به شیوه‌ای هنرمندانه گچ بری شده بود؛ نبود!
خورشید پایین می‌رود و من احساس می‌کنم آن دم آخری، برایم دهن کجی می‌کند!
چشم غره‌ای به جای خالی‌اش می‌روم و خط تیره بزرگی بر روی کاغذی که دستورالعملش با شکست مواجه شده بود می‌کشم...
بعد از آن را می‌پرسی؟
دوازده روز؛ درست دوازده روز است که در کارگاه پناه گرفته‌ام.
داوینچی دیوانه‌وار طراحی می‌کرد، آنطور که فهمیده بودم برای یک پروژه مشترک به این کارگاه آمده بود، کارگاهی که متعلق به همان مردی بود که مرا در روز اول بابت پرتره سوال پیچ کرده بود.
نامش آندرا بود، آندرا وورکیو مردی دوست داشتنی و پنجاه و اندی ساله که در گذشته استاد داوینچی و حال همکارش بود.
برق چشمانش هنگامی که به داوینچی نگاه می‌کرد، آنقدر مشهود بود که من تازه وارد هم می‌دانستم او عجیب به لئوناردو علاقه دارد.
از آن بگذریم، در دوازده روز گذشته تمام محاسباتم با اختلاف‌هایی گاه زیاد و گاه کم به پوچی ختم شده بودند و من، برای ایده امروزم نیاز داشتم این مردان دیوانه و در عین حال جالب را از ضلع غربی کارگاه دور نگه دارم...
دلیلم واضح بود؛ اینبار قصد داشتم ذره بین را بر روی زمین بگذارم. با زاویه‌ای که در ذهنم بود...
و دیگر نمی‌خواستم به انتظار بایستم تا ببینم چه می‌شود، حقیقتاً فاصله‌ای تا متنفر شدن از خورشید نداشتم.
کمی جنبه شکستم پایین بود؛ کفری می‌شدم، آنقدر که دوست داشتم خورشید را با مشت بزنم.
❤‍🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_ده ☀️
به سختی لوک و باقی را راضی می‌کنم تا از آنجا دور بمانند و با قدم زدن و دویدن‌هایشان در ضلع غربی زاویه ذره بینم را خراب نکنند.
آندرا در این میان پادرمیانی کرد...
درحالی که من مانند جرقه آتش بالا و پایین می‌پریدم تا آن مردان یک دنده را راضی کنم با لبخند پشتم ایستاده و گفت:
-سِنیورا رو در مسیر آزمایشش همراهی کنید!
و آنها، واقعا این کار را کردند و من پس از تنظیم ذره بین، جایی زیر پنجره درست بر روی زمین مشغول انجام وظایفم شدم.
آندرا هرچقدر مهربان بود از بیکاری و بیهوده گشتن نفرت داشت و طی یک حساب سرانگشتی من در کارگاهش غذا می‌خوردم، زندگی می‌کردم و حتی شب هم همان‌جا می‌خوابیدم پس سپردن مسئولیت جمع‌آوری ذغال‌ها و پیچ و مهره‌هایی که داوینچی بر روی زمین ریخته بود آزرده‌ام نمی‌کرد.
هرچند، تاثیر به خصوصی نداشتم، ذغال‌ها را جمع می‌کردم، داوینچی پیچ‌ها را بر زمین می‌ریخت. پیچ‌ها را در جایشان می‌گذاشتم کاغذها را میان مشتش می‌فشرد و پرت می‌کرد.
حال، درست در همین موقعیت قرار گرفته‌ام، جایی درست کنار او که بر روی میز خم شده و دستانش به سرعت می‌چرخند و طرح می‌زنند. کاغذ‌های مچاله شده‌اش را جمع می‌کنم و هراز گاهی از حرص و خشمی که از دیدن پرت شدن کاغذ دوباره‌ای نشأت گرفته با مشت به پایش می‌کوبم البته... دریغ از واکنشی!
می‌گویم دریغ، چون درست پس از آن ضربه به سمت چرخ دنده‌های آویزان از سقف هجوم می‌برد، لمس‌شان می‌کند و با دقتی بی‌مثال تک به تک‌شان را از زیر نظر می‌گذراند.
مراحل بازرسی که تمام شد، بی‌تعلل سه عدد از آنها را به همراه نخ‌هایشان از سقف کند.
درحالی که کاغذ مچاله شده دیگری را باز میکنم تا از دیدن اشتباهاتش شگفت‌زده شوم به فریاد آندرا گوش می‌سپارم:
-لعنت بهت لئو! اون چندتا برای تزیین و زیبایی بودن!
نور که چشمم را می‌زند، فرصتی برای قهقهه‌ زدن بر جمله مملو از حرص آندرا نمی‌یابم و به جای آن، غر می‌زنم:
-این همه شمع برای چیه؟ مگه می‌خواید سوزن ن...
رشته کلامم پاره می‌شود، چشمانم آنقدر گشاد و متعجب‌اند که اقدام بی‌دقتم برای برخاستن، سرم را مهمان ضربه‌ای از سوی میز می‌کند.
گویی میزهای این کارگاه هم داوینچی را دوست داشتند!
بی اهمیت، درحالی که سر دردمندم را نوازش می‌کردم، قامت راست کردم و...
باید باور می‌کردم؟ باید باور می‌کردم آنچه که نور کارگاه‌مان را تأمین کرده همان کره‌ایست که توانسته‌ام شمع‌های زیرش را غیر مستقیم روشن کنم؟
لب‌هایم می‌لرزند و انگشتانم به جای سر دردمندم، بر روی لب‌هایم می‌نشینند.
لب‌هایی که می‌خواستند با جیغ گوش‌خراشی شادی درون قلبم را به گوش مردم فلورانس برسانند.
نگاهم را از کره می‌گیرم و به جای آن، به کسانی نگاه می‌کنم که سبب اصلی این آزمایش بودند.
لوک بر روی سینه‌اش صلیب می‌کشد، پسرک مو طلایی با شگفتی از آن طرف کارگاه می‌دود و زیر کره قرار می‌گیرد.
صدایی مریم مقدس را فرا می‌خواند، آن یکی به پسرِ مادر مقدس متوصل می‌شود حتی آندرو هم آن کلاه فرانسوی‌اش را از سرش برداشته و دهانش تا نیمه باز مانده.
همه دست از کار کشیده‌اند، یکی بر روی سقف، یکی پشت میز و دیگری مقابل مجسمه تراش خورده نیمه کاره‌ای...
انگار طبق قانون نانوشته‌ای، تماماً موظف‌اند به آن جسم براق و نورانی خیره شوند البته به استثنای یک نفر!
مردی که چشمانش به جای کره، من را هدف قرار گرفته‌اند...
گویی به جای کاویدن منبع نور، تصمیم گرفته مرا کشف کند.
-زاویه... زاویه‌ش رو خودت محاسبه کردی؟
😍2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_یازده ☀️

پاتند می‌کنم، مقابلش می‌ایستم. مقابل اویی که در چرخ دنده‌ها میان انگشتان جوهری‌اش ثابت مانده‌اند:
-آ...ره! دوازده روزه، دوازده بار اشتباه کردم بعد فکر کردم شاید مسئله درباره گذاشتن ذره‌بین جلوی پنجره نیست بلکه...
جمله‌ام را به راحتی تکمیل می‌کند؛ انگار که می‌خواهد تکه آخر پازلی را سر جایش بگذارد:
- درباره گذاشتنش پایین پنجره‌ست!
حال دلم خوب می‌شود، کارگاه‌مان غرق نور شده.
آنقدر که شاید اگر غریبه‌ای داخل شود تصور کند سر صبح است!
نگاهم می‌کند، به چشم‌هایم خیره می‌شود و بعد به پنجره‌ای که تاریکی بیرون کارگاه را یادآوری می‌کند:
-برو کاغذ‌ محاسباتت رو بیار، می‌خوام بدونم از کجا به این نتیجه رسیدی...
می‌دوم، در این دوازده روز فهمیده‌ام چگونه و از بین کدام میز و صندلی ها عبور کنم تا چیزی را بر روی زمین نیندازم.
کاغذهایم را از میان انبوهی از نقشه‌های آناتومی می‌یابم، همزمان که مرتب‌شان می‌کنم به سوی او پاتند می‌کنم.
کاغذهایم را به دستش می‌دهم و او با سرعت ورق می‌زند، روی یکی از آنها مکث می‌کند و بعد زمزمه می‌کند:
-جالبه!
لبخندم عمق می‌گیرد، انگشتانم آستین کت چرمی‌اش را می‌گیرند و تکان می‌دهند:
-چی؟ چی جالبه؟ بهم بگو...
پاسخم را نمی‌دهد اما من جیغ خفه‌ای می‌کشم، اگر این کار را نمی‌کردم مویرگ‌‌هایم از شدت جریان خون پر شتابم پاره می‌شدند.
نگاهش بعد از شنیدن صدای عجیبی که از خودم درآورده‌ام رنگ شوک به خود گرفته:
- یه تیکه ذغال بیار!
می‌خواهم بروم، واقعا میگویم...
داوینچی بخواهد محاسباتم را ببیند و من سر باز کنم؟ بی‌شک آخرین احتمال این دنیا بود!
اما... نمی‌گذارند.
آن سایه‌هایی که به لطف روشنایی بر کف چوبی کارگاه نقش می‌بندند جلویم را می‌گیرند.
پاهایم به هم گره می‌خورند و بعد به چوب‌های زیرشان وصله زده میشوند.
سایه‌هایشان، به طرز بی‌رحمانه‌ای شانه خالی می‌کنند و جایشان را به آنها می‌دهند... به خود حقیقی‌شان!
با همان ابهت همیشگی‌لش در میانه ایستاده، دو زن کنارش قرار گرفته‌اند.
نگاهش آنقدر تاسف‌بار، آنقدر اسفناک و آنقدر منزجرکننده است که روحم تحلیل می‌رود.
می‌گویم روحم چون دخترکی که در وجودم، تا چندی قبل از شوق یک جا بند نمی‌شد حال کز کرده و می‌خواهد فرار کند.
اگر نوری نبود، می‌شد...
صد حیف که امیدم برای اینجا ماندن، حال تبدیل به وسیله‌ای برای رفتن شده است.
-از صومعه، امن‌ترین جای دنیا برای دختری مثل تو فرار کردی و حالا ببین کجایی... توی کارگاهی که حتی روی سقفشم توسط مردها رزرو شده!
بزاقم را فرو می‌برم، و او انگار نمی‌بیند که برق چشمانم را چگونه به سوگ تبدیل کرده:
-خودم رو معرفی نکردم آقایون... من سنیور لورنزو آلبیزی هستم، پدر اون آتشی که میون‌تون جا خوش کرده و با شعله‌هاش داره کارگاه‌تون رو می‌سوزونه!
❤2❤‍🔥1
خوش‌اومدید قشنگام:)
انکسار خورشید منتظره تا با نگاه‌تون بهش معنا ببخشید🥹🩵🫂
❤2