#انکسار_خورشید✨
#پارت_یازده ☀️
پاتند میکنم، مقابلش میایستم. مقابل اویی که در چرخ دندهها میان انگشتان جوهریاش ثابت ماندهاند:
-آ...ره! دوازده روزه، دوازده بار اشتباه کردم بعد فکر کردم شاید مسئله درباره گذاشتن ذرهبین جلوی پنجره نیست بلکه...
جملهام را به راحتی تکمیل میکند؛ انگار که میخواهد تکه آخر پازلی را سر جایش بگذارد:
- درباره گذاشتنش پایین پنجرهست!
حال دلم خوب میشود، کارگاهمان غرق نور شده.
آنقدر که شاید اگر غریبهای داخل شود تصور کند سر صبح است!
نگاهم میکند، به چشمهایم خیره میشود و بعد به پنجرهای که تاریکی بیرون کارگاه را یادآوری میکند:
-برو کاغذ محاسباتت رو بیار، میخوام بدونم از کجا به این نتیجه رسیدی...
میدوم، در این دوازده روز فهمیدهام چگونه و از بین کدام میز و صندلی ها عبور کنم تا چیزی را بر روی زمین نیندازم.
کاغذهایم را از میان انبوهی از نقشههای آناتومی مییابم، همزمان که مرتبشان میکنم به سوی او پاتند میکنم.
کاغذهایم را به دستش میدهم و او با سرعت ورق میزند، روی یکی از آنها مکث میکند و بعد زمزمه میکند:
-جالبه!
لبخندم عمق میگیرد، انگشتانم آستین کت چرمیاش را میگیرند و تکان میدهند:
-چی؟ چی جالبه؟ بهم بگو...
پاسخم را نمیدهد اما من جیغ خفهای میکشم، اگر این کار را نمیکردم مویرگهایم از شدت جریان خون پر شتابم پاره میشدند.
نگاهش بعد از شنیدن صدای عجیبی که از خودم درآوردهام رنگ شوک به خود گرفته:
- یه تیکه ذغال بیار!
میخواهم بروم، واقعا میگویم...
داوینچی بخواهد محاسباتم را ببیند و من سر باز کنم؟ بیشک آخرین احتمال این دنیا بود!
اما... نمیگذارند.
آن سایههایی که به لطف روشنایی بر کف چوبی کارگاه نقش میبندند جلویم را میگیرند.
پاهایم به هم گره میخورند و بعد به چوبهای زیرشان وصله زده میشوند.
سایههایشان، به طرز بیرحمانهای شانه خالی میکنند و جایشان را به آنها میدهند... به خود حقیقیشان!
با همان ابهت همیشگیلش در میانه ایستاده، دو زن کنارش قرار گرفتهاند.
نگاهش آنقدر تاسفبار، آنقدر اسفناک و آنقدر منزجرکننده است که روحم تحلیل میرود.
میگویم روحم چون دخترکی که در وجودم، تا چندی قبل از شوق یک جا بند نمیشد حال کز کرده و میخواهد فرار کند.
اگر نوری نبود، میشد...
صد حیف که امیدم برای اینجا ماندن، حال تبدیل به وسیلهای برای رفتن شده است.
-از صومعه، امنترین جای دنیا برای دختری مثل تو فرار کردی و حالا ببین کجایی... توی کارگاهی که حتی روی سقفشم توسط مردها رزرو شده!
بزاقم را فرو میبرم، و او انگار نمیبیند که برق چشمانم را چگونه به سوگ تبدیل کرده:
-خودم رو معرفی نکردم آقایون... من سنیور لورنزو آلبیزی هستم، پدر اون آتشی که میونتون جا خوش کرده و با شعلههاش داره کارگاهتون رو میسوزونه!
#پارت_یازده ☀️
پاتند میکنم، مقابلش میایستم. مقابل اویی که در چرخ دندهها میان انگشتان جوهریاش ثابت ماندهاند:
-آ...ره! دوازده روزه، دوازده بار اشتباه کردم بعد فکر کردم شاید مسئله درباره گذاشتن ذرهبین جلوی پنجره نیست بلکه...
جملهام را به راحتی تکمیل میکند؛ انگار که میخواهد تکه آخر پازلی را سر جایش بگذارد:
- درباره گذاشتنش پایین پنجرهست!
حال دلم خوب میشود، کارگاهمان غرق نور شده.
آنقدر که شاید اگر غریبهای داخل شود تصور کند سر صبح است!
نگاهم میکند، به چشمهایم خیره میشود و بعد به پنجرهای که تاریکی بیرون کارگاه را یادآوری میکند:
-برو کاغذ محاسباتت رو بیار، میخوام بدونم از کجا به این نتیجه رسیدی...
میدوم، در این دوازده روز فهمیدهام چگونه و از بین کدام میز و صندلی ها عبور کنم تا چیزی را بر روی زمین نیندازم.
کاغذهایم را از میان انبوهی از نقشههای آناتومی مییابم، همزمان که مرتبشان میکنم به سوی او پاتند میکنم.
کاغذهایم را به دستش میدهم و او با سرعت ورق میزند، روی یکی از آنها مکث میکند و بعد زمزمه میکند:
-جالبه!
لبخندم عمق میگیرد، انگشتانم آستین کت چرمیاش را میگیرند و تکان میدهند:
-چی؟ چی جالبه؟ بهم بگو...
پاسخم را نمیدهد اما من جیغ خفهای میکشم، اگر این کار را نمیکردم مویرگهایم از شدت جریان خون پر شتابم پاره میشدند.
نگاهش بعد از شنیدن صدای عجیبی که از خودم درآوردهام رنگ شوک به خود گرفته:
- یه تیکه ذغال بیار!
میخواهم بروم، واقعا میگویم...
داوینچی بخواهد محاسباتم را ببیند و من سر باز کنم؟ بیشک آخرین احتمال این دنیا بود!
اما... نمیگذارند.
آن سایههایی که به لطف روشنایی بر کف چوبی کارگاه نقش میبندند جلویم را میگیرند.
پاهایم به هم گره میخورند و بعد به چوبهای زیرشان وصله زده میشوند.
سایههایشان، به طرز بیرحمانهای شانه خالی میکنند و جایشان را به آنها میدهند... به خود حقیقیشان!
با همان ابهت همیشگیلش در میانه ایستاده، دو زن کنارش قرار گرفتهاند.
نگاهش آنقدر تاسفبار، آنقدر اسفناک و آنقدر منزجرکننده است که روحم تحلیل میرود.
میگویم روحم چون دخترکی که در وجودم، تا چندی قبل از شوق یک جا بند نمیشد حال کز کرده و میخواهد فرار کند.
اگر نوری نبود، میشد...
صد حیف که امیدم برای اینجا ماندن، حال تبدیل به وسیلهای برای رفتن شده است.
-از صومعه، امنترین جای دنیا برای دختری مثل تو فرار کردی و حالا ببین کجایی... توی کارگاهی که حتی روی سقفشم توسط مردها رزرو شده!
بزاقم را فرو میبرم، و او انگار نمیبیند که برق چشمانم را چگونه به سوگ تبدیل کرده:
-خودم رو معرفی نکردم آقایون... من سنیور لورنزو آلبیزی هستم، پدر اون آتشی که میونتون جا خوش کرده و با شعلههاش داره کارگاهتون رو میسوزونه!
❤2❤🔥1
خوشاومدید قشنگام:)
انکسار خورشید منتظره تا با نگاهتون بهش معنا ببخشید🥹🩵🫂
انکسار خورشید منتظره تا با نگاهتون بهش معنا ببخشید🥹🩵🫂
❤2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_دوازده☀️
قلبم برای لحظهای فراموش میکند چگونه باید بتپد، کلماتش استخوانهایم را نه... دلم را شکسته بودند. آنقدر عمیق که رنج بالا خزید، دست بر دست غم داد و باهم، گلویم را خراشیدند.
مرد شخصیتم را آنقدر خوار و کوچک کرده بود که حتی دفاع آندرا نتوانست حتی بخش کوچکی از قلبم را وصله پینه کند:
-دختر شما کارگاهمون رو به تباهی نبرده؛ حتی... یه نسخه از خورشید رو مهمون اینجا کرده!
باانزجار نگاهم میکند، بی اشتیاق...
رنگ نگاهش آشناست، مانند زمانهاییست که من به اشتباهاتم نگاه میکردم.
یکی از زنانی که همراهش آمده لب به سخن باز میکند و لحن ترسناکش روحم را نخ کش میکند:
-تو قسم خوردی یه راهبه باشی، قسم خوردی فراموش کنی روزی لیویا بودی. و حالا خودت رو نگاه کن...
چشمان آبی روشنش به شیوهای خصمانه سرتاپایم را از نظر می گذارند:
-لباس مقدست رو لگد مال کردی و از کلیسا پا به فرار گذاشتی. حالا به لطف پدرت نه میتونی لیویای آشوبگر باشی و نه به خاطر حرکت بیشرمانهات خواهر الیزابت!
کم مانده غرق شوم، در دریای کلماتی که شکل خنجر به خودشان گرفتهاند و رحم ندارند. آنقدر بر تنم کوبیده میشوند که احساس میکنم تا چندی بعد، طراحیهای داوینچی در خون شناور میشوند.
-بابا...
صدای خش دارم خودم را هم متعجب میکند، با این حال ادامه میدهم:
-من برای اونجا ساخته نشدم بابا؛ لیویا نمیتونه زیر اون پوسته راهبهگی الیزابت دووم بیاره.
مردمکهایش در حدقه میچرخند، مرا به یاد کودکانی میاندازد که در کلیسا از شنیدن دعاها خسته میشوند اما مجبورند به اصرار والدینشان بمانند:
-لعنت به روزی که مادرت به دنیات آورد لیویا، لعنت به تویی که یاد نگرفتی چطور مثل یه دختر اشرافی رفتار کنی و آبروی من رو حفظ کنی...
ضربه این دو جمله، آنقدر کاریست که فکر میکنم از همان اول نیازی به سخنرانی نداشت. همین دو جمله را میگفت و میدید که چگونه از شرم و حقارت از کارگاه که نه، از فلورانس میروم.
زبانی که تا پیش از شنیدن این جملات، آماده شده بود تا کمی خودش را برای پدرش شرح دهد حال به سقف دهانم چسبیده.
کاش میتوانستم برای لحظهای تنفسم را متوقف کنم؛ نفس که میکشیدم دردم میآمد... نفس که میکشیدم دستی که دور قلبم پیچیده شده بود، مشت میشد. آنقدر محکم که دردش رشتهوار در تنم پیچ میخورد.
-میدونی چیه لیویا؟ هیچ اهمیتی به مزخرفاتی که دوست داری و سوالهایی که درباره پریدن تو آب، بالارفتن از ستون و نگاه کردن به حشرهها میپرسی نمیدم؛ باید برگردی صومعه!
انبار باروت را میزند، لفظ «باید» آنقدر تحت فشارم قرار میدهد که لیویای سرکش درونم افسار پاره میکند:
-همونطور که مادرم باید برمیگشت به خونه، نه سنیور آلبیزی؟
چشمانش رنگ خون میگیرند، عنبیههای آبی رنگش چنان سرخ میشوند که برای لحظهای احساس میکنم زیاده روی کردهام:
-پایان داستان زندگی مادرت رو که دیدی؛ میخوای همون راه رو بری؟
#پارت_دوازده☀️
قلبم برای لحظهای فراموش میکند چگونه باید بتپد، کلماتش استخوانهایم را نه... دلم را شکسته بودند. آنقدر عمیق که رنج بالا خزید، دست بر دست غم داد و باهم، گلویم را خراشیدند.
مرد شخصیتم را آنقدر خوار و کوچک کرده بود که حتی دفاع آندرا نتوانست حتی بخش کوچکی از قلبم را وصله پینه کند:
-دختر شما کارگاهمون رو به تباهی نبرده؛ حتی... یه نسخه از خورشید رو مهمون اینجا کرده!
باانزجار نگاهم میکند، بی اشتیاق...
رنگ نگاهش آشناست، مانند زمانهاییست که من به اشتباهاتم نگاه میکردم.
یکی از زنانی که همراهش آمده لب به سخن باز میکند و لحن ترسناکش روحم را نخ کش میکند:
-تو قسم خوردی یه راهبه باشی، قسم خوردی فراموش کنی روزی لیویا بودی. و حالا خودت رو نگاه کن...
چشمان آبی روشنش به شیوهای خصمانه سرتاپایم را از نظر می گذارند:
-لباس مقدست رو لگد مال کردی و از کلیسا پا به فرار گذاشتی. حالا به لطف پدرت نه میتونی لیویای آشوبگر باشی و نه به خاطر حرکت بیشرمانهات خواهر الیزابت!
کم مانده غرق شوم، در دریای کلماتی که شکل خنجر به خودشان گرفتهاند و رحم ندارند. آنقدر بر تنم کوبیده میشوند که احساس میکنم تا چندی بعد، طراحیهای داوینچی در خون شناور میشوند.
-بابا...
صدای خش دارم خودم را هم متعجب میکند، با این حال ادامه میدهم:
-من برای اونجا ساخته نشدم بابا؛ لیویا نمیتونه زیر اون پوسته راهبهگی الیزابت دووم بیاره.
مردمکهایش در حدقه میچرخند، مرا به یاد کودکانی میاندازد که در کلیسا از شنیدن دعاها خسته میشوند اما مجبورند به اصرار والدینشان بمانند:
-لعنت به روزی که مادرت به دنیات آورد لیویا، لعنت به تویی که یاد نگرفتی چطور مثل یه دختر اشرافی رفتار کنی و آبروی من رو حفظ کنی...
ضربه این دو جمله، آنقدر کاریست که فکر میکنم از همان اول نیازی به سخنرانی نداشت. همین دو جمله را میگفت و میدید که چگونه از شرم و حقارت از کارگاه که نه، از فلورانس میروم.
زبانی که تا پیش از شنیدن این جملات، آماده شده بود تا کمی خودش را برای پدرش شرح دهد حال به سقف دهانم چسبیده.
کاش میتوانستم برای لحظهای تنفسم را متوقف کنم؛ نفس که میکشیدم دردم میآمد... نفس که میکشیدم دستی که دور قلبم پیچیده شده بود، مشت میشد. آنقدر محکم که دردش رشتهوار در تنم پیچ میخورد.
-میدونی چیه لیویا؟ هیچ اهمیتی به مزخرفاتی که دوست داری و سوالهایی که درباره پریدن تو آب، بالارفتن از ستون و نگاه کردن به حشرهها میپرسی نمیدم؛ باید برگردی صومعه!
انبار باروت را میزند، لفظ «باید» آنقدر تحت فشارم قرار میدهد که لیویای سرکش درونم افسار پاره میکند:
-همونطور که مادرم باید برمیگشت به خونه، نه سنیور آلبیزی؟
چشمانش رنگ خون میگیرند، عنبیههای آبی رنگش چنان سرخ میشوند که برای لحظهای احساس میکنم زیاده روی کردهام:
-پایان داستان زندگی مادرت رو که دیدی؛ میخوای همون راه رو بری؟
🤯2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_سیزده ☀️
بغضی که در گلویم نشسته بود، تا چشمانم بالا آمد.
سرم را پایین انداختم، نه از شرم و نه از ترس مردی که پدرم به شمار میرفت. تنها برای اینکه چشمان شیشهای شدهام رسوایم نکنند:
-راهِ اون رو برم بابا؟ من رسماً خود اونم!
سرم را بالا میکشم، نگاهش میکنم.
در سکوت، آرام، با نگاهی که نه برای من، بلکه متعلق به دخترکی چهار ساله و بیپناه بود:
-بذار خودم باشم بابا؛ خواسته زیادی نیست...
فرم چشمانش سخت و فکش منقبض میشود، مستقیماً خیرهام میشود و میگذارد تماشا کنم...
چشمانش را که هیچ گرما و مهربانیای در آنها وجود نداشت؛ تنها چیزی که در پستوی آن دو گوی آبی میدیدم مردی شکسته و عاری از احساس بود:
-آخرین کسی که بهش اجازه دادم خودش باشه در ازای خودش بودن، روح و جسمش وسط آتیش سوخت و خاکستر شد و...
فاصله میانمان را به حداقل میرساند، چانهام اسیر انگشتانش میشود و او با صراحتی که قلب شکستهام سزاوارش نبود میگوید:
- اون شخص کسیه که تو شعلههات رو ازش به ارث بردی!
انگشتانش از روی چانهام میلغزند، پایین میآیند، دور دستهای باریک از موهایم میپیچند. نگاهش بر روی تار به تار موهایم میلغزد و من میدانم در ذهن پر فکر و خیالش چه میگذرد، او گیسوان مرا که نه، در حقیقت چیزی را لمس میکرد که سالها قبل، پیش از آنکه بتواند برای آخرین بار در میان انگشتانش حس کند خاکستر شده بود و من... بیاراده تنم را عقب میکشم.
نگاهش مات و گرفته، خیره به انگشتانش مانده بود.
انگشتانی که چندی پیش تکهای از چیزی را لمس میکردند که متعلق به سایه مادرم بود.
دیگر آنقدر کوچک و خام نبودم که تصور کنم او روزی مرا خواهد دید؛ او همین حالا هم مرا میدید.
لیویا را نه، سایه زنی را میدید که مدتها پیش خودش، با دستان خودش او را به اعماق ذلت و تاریکی فرستاده بود.
سنیور آنقدر در زندگیام نقشی نداشت که بوم سرنوشتم از دیدنش، رنگ ناامنی و ناآرامی به خود میگرفت.
پدرم نگاه میگیرد به سمت در قدم برمیدارد و من میترسم، میترسم دهان باز کنم و خون بیرون بریزد.
چون اینبار قلبم را زده بود، وصلههای کهنه و تقریباً التیام یافته را دوباره کشیده بود و من... دیگر توانی برای مرهم گذاشتن بر روی زخم های نشأت گرفته از این مرد نداشتم.
-یه هفته اینجا میمونه!
#پارت_سیزده ☀️
بغضی که در گلویم نشسته بود، تا چشمانم بالا آمد.
سرم را پایین انداختم، نه از شرم و نه از ترس مردی که پدرم به شمار میرفت. تنها برای اینکه چشمان شیشهای شدهام رسوایم نکنند:
-راهِ اون رو برم بابا؟ من رسماً خود اونم!
سرم را بالا میکشم، نگاهش میکنم.
در سکوت، آرام، با نگاهی که نه برای من، بلکه متعلق به دخترکی چهار ساله و بیپناه بود:
-بذار خودم باشم بابا؛ خواسته زیادی نیست...
فرم چشمانش سخت و فکش منقبض میشود، مستقیماً خیرهام میشود و میگذارد تماشا کنم...
چشمانش را که هیچ گرما و مهربانیای در آنها وجود نداشت؛ تنها چیزی که در پستوی آن دو گوی آبی میدیدم مردی شکسته و عاری از احساس بود:
-آخرین کسی که بهش اجازه دادم خودش باشه در ازای خودش بودن، روح و جسمش وسط آتیش سوخت و خاکستر شد و...
فاصله میانمان را به حداقل میرساند، چانهام اسیر انگشتانش میشود و او با صراحتی که قلب شکستهام سزاوارش نبود میگوید:
- اون شخص کسیه که تو شعلههات رو ازش به ارث بردی!
انگشتانش از روی چانهام میلغزند، پایین میآیند، دور دستهای باریک از موهایم میپیچند. نگاهش بر روی تار به تار موهایم میلغزد و من میدانم در ذهن پر فکر و خیالش چه میگذرد، او گیسوان مرا که نه، در حقیقت چیزی را لمس میکرد که سالها قبل، پیش از آنکه بتواند برای آخرین بار در میان انگشتانش حس کند خاکستر شده بود و من... بیاراده تنم را عقب میکشم.
نگاهش مات و گرفته، خیره به انگشتانش مانده بود.
انگشتانی که چندی پیش تکهای از چیزی را لمس میکردند که متعلق به سایه مادرم بود.
دیگر آنقدر کوچک و خام نبودم که تصور کنم او روزی مرا خواهد دید؛ او همین حالا هم مرا میدید.
لیویا را نه، سایه زنی را میدید که مدتها پیش خودش، با دستان خودش او را به اعماق ذلت و تاریکی فرستاده بود.
سنیور آنقدر در زندگیام نقشی نداشت که بوم سرنوشتم از دیدنش، رنگ ناامنی و ناآرامی به خود میگرفت.
پدرم نگاه میگیرد به سمت در قدم برمیدارد و من میترسم، میترسم دهان باز کنم و خون بیرون بریزد.
چون اینبار قلبم را زده بود، وصلههای کهنه و تقریباً التیام یافته را دوباره کشیده بود و من... دیگر توانی برای مرهم گذاشتن بر روی زخم های نشأت گرفته از این مرد نداشتم.
-یه هفته اینجا میمونه!
😍2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_چهارده☀️
این جمله، نه ردی از خشم داشت و نه ردی از غرور و زورگویی...
آنقدر آرام و بیحاشیه بود که پدرم را وادار کرد دست از شکافتن شخصیت دخترش بردارد و بایستد:
-شما الان چی گفتید؟
چرخ دندههایش را برداشته و مقابل نور گرفته، حرکتشان میدهد و اینبار دقیقتر بررسی میکند:
-گفتم یه هفته میمونه سنیور!
پدرم عقب گرد میکند و قدم برداشته را بازمیگردد:
-چرا؟ چون فکر کردی شاگردته و حق استادی به گردنش داری؟
صندوقچه آهنی را از باریکه جایی که بین کمد روغنها و دیوار وجود داشت بیرون میکشد و روی میز میگذارد:
-نه! چون باید بهم توضیح بده زاویه رو چطور محاسبه کرده!
یک تای ابروی پدرم بالا میپرد، پلک میزند، چندین و چند بار...
انگار که میخواست فرصتی برای فکر کردن ایجاد کند.
و من... از همین لحظه برای هفت روز دیگر عزادارم.
چون او به من پشت میکند، کارگاه را ترک میکند و من میدانم با بازگشتنش مرا که نه، روحم را به تاراج میبرد.
فضای کارگاه، آنقدر سنگین و خفقانآور شده بود که شیطنتهای لوک و لطیفههای بامزه آندرا هم نمیتوانست درهم بشکندش.
با این وجود چارهای جز دوام آوردن نداشتم، پس همان کاری را میکنم که لیویای چهار ساله میکرد... تظاهر کردن!
تظاهر کردن به داشتن آنچه که هرگز نداشتم، آزادی!
حتی برای مدتی کوتاه... برای همان هفت روزی که داوینچی برایم گِرو گرفته بود.
نگاه او هنوز بر روی محاسباتم میچرخید و من، به آرامی کنارش جا گرفتم.
-قبل از اومدن پدرم، گفتی جالبه...
حالا میتونی بگی چی دقیقا جالبه؟
نگاهش را از کاغذها جدا نمیکند، تنها آنها را پشت سر هم بر روی میز میچیند و بعد انگشتان جوهریاش بیپروا بر روی قسمتی از کاغذها که طرحی از پنجره را به نمایش میگذاشت میچرخد:
-تو هر طرحی که کشیدی و تو هر محاسبهای که کردی، نور ورودی رو فقط از یه بخش از پنجره در نظر گرفتی...
خم میشوم، رد دستانش را دنبال میکنم و او ادامه میدهد:
-هر طرح، یه زاویه جدید اما یه بخش تکراری از عدسی پنجره...
لبهایم از هم فاصله میگیرند، به آرامی زمزمه میکنم:
-این یعنی...
انگشتانش درجا میایستند و چشمانش اینبار مستقیماً به مردمکهایم گره میخورند:
-با این کار احتمالاتت رو به یک چهارم رسوندی؛ وگرنه امکان نداشت تو دوازده روز بتونی تمام حالات رو امتحان کنی!
سرم به سمت شانهام کج میشود، هنوز متوجه نشدهام چه میگوید.
احساس میکنم متوجه شده هنوز به عمق چیزی که میگوید پی نبردهام، انگشتانش بیپروا جلو میآیند، تار موهای حالتدار و نارنجی رنگم را لمس میکند و از آنها را از مقابل چشمانم کنار میکشد:
-خوب نگاه کن، شیشه پنجره چهار تکهست و و تو به جای اینکه هر زاویه رو با چهار بخش هم امتحان کنی، شیشه رو ثابت نگه داشتی و زاویه رو تغییر دادی این واقعا...
انگشتانش لا به لای موهای پرتراکم و قهوهای رنگش فرو میرود، آنقدر محکم که برای لحظهای از تصور دردی که به سرش تحمیل کرده چهرهام در هم میرود:
-امکان نداره!
چند قدمی رو به جلو برمیدارد، چیزی زیر لب میگوید که گوشهایم توانایی شنیدنش را ندارند. بر روی پاشنه پایش میچرخد، دوباره مقابلم میایستد:
-سه چهارم، سی و شش حالت مختلف دیگه رو حذف کردی!
لبم را زیر تیزی دندان نیشم فشار میدهم و به آرامی میپرسم:
-یعنی...اشتباه کردم؟
#پارت_چهارده☀️
این جمله، نه ردی از خشم داشت و نه ردی از غرور و زورگویی...
آنقدر آرام و بیحاشیه بود که پدرم را وادار کرد دست از شکافتن شخصیت دخترش بردارد و بایستد:
-شما الان چی گفتید؟
چرخ دندههایش را برداشته و مقابل نور گرفته، حرکتشان میدهد و اینبار دقیقتر بررسی میکند:
-گفتم یه هفته میمونه سنیور!
پدرم عقب گرد میکند و قدم برداشته را بازمیگردد:
-چرا؟ چون فکر کردی شاگردته و حق استادی به گردنش داری؟
صندوقچه آهنی را از باریکه جایی که بین کمد روغنها و دیوار وجود داشت بیرون میکشد و روی میز میگذارد:
-نه! چون باید بهم توضیح بده زاویه رو چطور محاسبه کرده!
یک تای ابروی پدرم بالا میپرد، پلک میزند، چندین و چند بار...
انگار که میخواست فرصتی برای فکر کردن ایجاد کند.
و من... از همین لحظه برای هفت روز دیگر عزادارم.
چون او به من پشت میکند، کارگاه را ترک میکند و من میدانم با بازگشتنش مرا که نه، روحم را به تاراج میبرد.
فضای کارگاه، آنقدر سنگین و خفقانآور شده بود که شیطنتهای لوک و لطیفههای بامزه آندرا هم نمیتوانست درهم بشکندش.
با این وجود چارهای جز دوام آوردن نداشتم، پس همان کاری را میکنم که لیویای چهار ساله میکرد... تظاهر کردن!
تظاهر کردن به داشتن آنچه که هرگز نداشتم، آزادی!
حتی برای مدتی کوتاه... برای همان هفت روزی که داوینچی برایم گِرو گرفته بود.
نگاه او هنوز بر روی محاسباتم میچرخید و من، به آرامی کنارش جا گرفتم.
-قبل از اومدن پدرم، گفتی جالبه...
حالا میتونی بگی چی دقیقا جالبه؟
نگاهش را از کاغذها جدا نمیکند، تنها آنها را پشت سر هم بر روی میز میچیند و بعد انگشتان جوهریاش بیپروا بر روی قسمتی از کاغذها که طرحی از پنجره را به نمایش میگذاشت میچرخد:
-تو هر طرحی که کشیدی و تو هر محاسبهای که کردی، نور ورودی رو فقط از یه بخش از پنجره در نظر گرفتی...
خم میشوم، رد دستانش را دنبال میکنم و او ادامه میدهد:
-هر طرح، یه زاویه جدید اما یه بخش تکراری از عدسی پنجره...
لبهایم از هم فاصله میگیرند، به آرامی زمزمه میکنم:
-این یعنی...
انگشتانش درجا میایستند و چشمانش اینبار مستقیماً به مردمکهایم گره میخورند:
-با این کار احتمالاتت رو به یک چهارم رسوندی؛ وگرنه امکان نداشت تو دوازده روز بتونی تمام حالات رو امتحان کنی!
سرم به سمت شانهام کج میشود، هنوز متوجه نشدهام چه میگوید.
احساس میکنم متوجه شده هنوز به عمق چیزی که میگوید پی نبردهام، انگشتانش بیپروا جلو میآیند، تار موهای حالتدار و نارنجی رنگم را لمس میکند و از آنها را از مقابل چشمانم کنار میکشد:
-خوب نگاه کن، شیشه پنجره چهار تکهست و و تو به جای اینکه هر زاویه رو با چهار بخش هم امتحان کنی، شیشه رو ثابت نگه داشتی و زاویه رو تغییر دادی این واقعا...
انگشتانش لا به لای موهای پرتراکم و قهوهای رنگش فرو میرود، آنقدر محکم که برای لحظهای از تصور دردی که به سرش تحمیل کرده چهرهام در هم میرود:
-امکان نداره!
چند قدمی رو به جلو برمیدارد، چیزی زیر لب میگوید که گوشهایم توانایی شنیدنش را ندارند. بر روی پاشنه پایش میچرخد، دوباره مقابلم میایستد:
-سه چهارم، سی و شش حالت مختلف دیگه رو حذف کردی!
لبم را زیر تیزی دندان نیشم فشار میدهم و به آرامی میپرسم:
-یعنی...اشتباه کردم؟
❤🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_پانزده☀️
چشمانش برق میزند، برقی از شگفتی و جنون:
-برعکس... این واقعا هوشمندانهست!
در هوشمندانه بودنش شکی نبود، داوینچی اینگونه خطابش میکرد.
مسئله این بود که من از قصد این کار را نکرده بودم.
ذهنم ناخودآگاه سه قطعه دیگر عدسی را حذف کرده بود، چیزی معادل سه چهارم احتمالاتی که باید آزمایش میکردم.
-ناخوداگاه انجامش دادم سنیور داوینچی، این... از قصد نبود!
ابروهایش بالا میپرند، دستانش در هوا حرکت میکنند.
انگشتانش بالا و پایین میشوند و همانند زمانهایی که قلم بر دست میگیرد، بر روی بوم خیالی نقش میکشد:
-این حتی جالبتره! تو از قصد انجامش ندادی...
به صورت غیرارادی ذهنت این کار رو برات انجام داده!
حرفم را پس میگیرم، در صومعه در مقابل افرادی که او را کافر خطاب میکردند با عبارت نابغه از هویتش دفاع میکردم اما حال...
متوجه شدهام؛ او نابغهای دیوانه است!
و خطرناکترین بخش ماجرا دیوانگی او نبود، بلکه این بود که من عجیب از دیوانگی او لذت میبردم.
و او با تمام دیوانگیاش، استعداد بینظیری در زمانشناسی داشت.
به وقتش چنان ذهنم را به بازی میگرفت که حتی نمیتوانستم برای ثانیهای به مردابی که گرفتارش بودم فکر کنم و در زمانی دیگر، درست مشابه این لحظه رهایم میکرد.
نه تنها... بلکه با کاغذهایم!
ایدهاش هرچند در ابتدا ستودنی به نظر نمیرسید، اما گرگ و میش آسمان که فرا رسید علت عمل عجیب و غریبش را دریافتم.
با محاسباتم رهایم کرده بود تا در عوض پیچ و تاب خوردن در میان کلاف برندهای که پدرم برایم بافته بود در دنیای اعداد و آزمون و خطا گم بشوم.
و او... جایی دورتر از من، آن سوی کارگاه پشت میزش نشسته بود.
درحالی که اینبار در کاغذی که مقابلش قرار گرفته بود طرح و نقشی نمیکشید و در عوض، برای ثانیهای به چرخ دندهای که در دست داشت خیره میشد و برای دقایقی طولانی به نقشهی مقابلش!
هرچه که بود چشمانش را از بیخوابی مانند کاسهای از خون جلوه میداد. متوجه بودم که تمام شب را همپایم بیدار مانده بود اما به نظر میآمد دیشب، به اندازه چند شب بیداری کشیده بود.
تماشای آن حجم کلافگی و بهم ریختگی کافی بود، باید کاری میکردم:
-سنیور داوینچی... باید استراحت کنید!
نگاهم نمیکند، قصد دارد خودش را در دریایی از چرخ دندههای فولادی غرق کند و من از کجا آنقدر جسارت پیدا کردهام که میخواهم جلویش را بگیرم؟
نمیدانم، احتمالا اگر پدرم اینجا بود این ویژگی را مانند تمام ویژگیهای نامتعارفم به مادرم ارجاع میداد.
چند قدم بلند برمیدارم، آنقدر بلند که بتوانم جایی کنارش بایستم.
آنچه بر کاغذ میدیدم بیشتر از هرچیزی به لاکپشت شباهت داشت.
همان سطح نیمکره مانند، چند ضلعی گونه و سفت و سخت که تنها تفاوتش با لاکپشت، آن چرخ دندههایی بودند که جای پاهایش را گرفته بودند.
کمی پایینتر از آن طرح کلی، سطح نیمکره مانند به شکل برعکس طراحی شده بود و در دل آن، تعداد زیادی چرخ دنده پیچ و مهره و سیمهای رابط به چشم میخورد.
در نگاهم هنوز هم یک لاکپشت بود، یک لاکپشت آهنی غول پیکر!
چشمانم هنوز قصد دل کندن از آن طرح متفاوت را ندارند که سنگینی نگاهش، وادارم میکند مردمکهایم را معطوفش کنم.
خستگی از چشمانش سرریز میکرد، دستهای از موهای درهمش پیشانیاش را پوشانده بود و انگشتانش بر روی میز ضرب گرفته بودند:
-سه شبانه روز! دقیقا سه شبانه روزه که دارم روش کار میکنم و...
از جا میپرد، پوتینهایش سنگینتر از هروقت دیگری کف کارگاه را متر میکنند و زمزمهوار جزئیات پراکندهای را شرح میدهد.
-من نمیتونم قید یکیش رو بزنم... این لعنتی هم باید حرکت کنه و هم باید شلیک کنه!
چشمانم گرد میشوند، انگشت اشارهام با سوئظن به سمت لاکپشت گرفته میشود:
-لاکپشته! تو راه رفتن هم لنگ میزنه شلیک از کجا در اومد؟
#پارت_پانزده☀️
چشمانش برق میزند، برقی از شگفتی و جنون:
-برعکس... این واقعا هوشمندانهست!
در هوشمندانه بودنش شکی نبود، داوینچی اینگونه خطابش میکرد.
مسئله این بود که من از قصد این کار را نکرده بودم.
ذهنم ناخودآگاه سه قطعه دیگر عدسی را حذف کرده بود، چیزی معادل سه چهارم احتمالاتی که باید آزمایش میکردم.
-ناخوداگاه انجامش دادم سنیور داوینچی، این... از قصد نبود!
ابروهایش بالا میپرند، دستانش در هوا حرکت میکنند.
انگشتانش بالا و پایین میشوند و همانند زمانهایی که قلم بر دست میگیرد، بر روی بوم خیالی نقش میکشد:
-این حتی جالبتره! تو از قصد انجامش ندادی...
به صورت غیرارادی ذهنت این کار رو برات انجام داده!
حرفم را پس میگیرم، در صومعه در مقابل افرادی که او را کافر خطاب میکردند با عبارت نابغه از هویتش دفاع میکردم اما حال...
متوجه شدهام؛ او نابغهای دیوانه است!
و خطرناکترین بخش ماجرا دیوانگی او نبود، بلکه این بود که من عجیب از دیوانگی او لذت میبردم.
و او با تمام دیوانگیاش، استعداد بینظیری در زمانشناسی داشت.
به وقتش چنان ذهنم را به بازی میگرفت که حتی نمیتوانستم برای ثانیهای به مردابی که گرفتارش بودم فکر کنم و در زمانی دیگر، درست مشابه این لحظه رهایم میکرد.
نه تنها... بلکه با کاغذهایم!
ایدهاش هرچند در ابتدا ستودنی به نظر نمیرسید، اما گرگ و میش آسمان که فرا رسید علت عمل عجیب و غریبش را دریافتم.
با محاسباتم رهایم کرده بود تا در عوض پیچ و تاب خوردن در میان کلاف برندهای که پدرم برایم بافته بود در دنیای اعداد و آزمون و خطا گم بشوم.
و او... جایی دورتر از من، آن سوی کارگاه پشت میزش نشسته بود.
درحالی که اینبار در کاغذی که مقابلش قرار گرفته بود طرح و نقشی نمیکشید و در عوض، برای ثانیهای به چرخ دندهای که در دست داشت خیره میشد و برای دقایقی طولانی به نقشهی مقابلش!
هرچه که بود چشمانش را از بیخوابی مانند کاسهای از خون جلوه میداد. متوجه بودم که تمام شب را همپایم بیدار مانده بود اما به نظر میآمد دیشب، به اندازه چند شب بیداری کشیده بود.
تماشای آن حجم کلافگی و بهم ریختگی کافی بود، باید کاری میکردم:
-سنیور داوینچی... باید استراحت کنید!
نگاهم نمیکند، قصد دارد خودش را در دریایی از چرخ دندههای فولادی غرق کند و من از کجا آنقدر جسارت پیدا کردهام که میخواهم جلویش را بگیرم؟
نمیدانم، احتمالا اگر پدرم اینجا بود این ویژگی را مانند تمام ویژگیهای نامتعارفم به مادرم ارجاع میداد.
چند قدم بلند برمیدارم، آنقدر بلند که بتوانم جایی کنارش بایستم.
آنچه بر کاغذ میدیدم بیشتر از هرچیزی به لاکپشت شباهت داشت.
همان سطح نیمکره مانند، چند ضلعی گونه و سفت و سخت که تنها تفاوتش با لاکپشت، آن چرخ دندههایی بودند که جای پاهایش را گرفته بودند.
کمی پایینتر از آن طرح کلی، سطح نیمکره مانند به شکل برعکس طراحی شده بود و در دل آن، تعداد زیادی چرخ دنده پیچ و مهره و سیمهای رابط به چشم میخورد.
در نگاهم هنوز هم یک لاکپشت بود، یک لاکپشت آهنی غول پیکر!
چشمانم هنوز قصد دل کندن از آن طرح متفاوت را ندارند که سنگینی نگاهش، وادارم میکند مردمکهایم را معطوفش کنم.
خستگی از چشمانش سرریز میکرد، دستهای از موهای درهمش پیشانیاش را پوشانده بود و انگشتانش بر روی میز ضرب گرفته بودند:
-سه شبانه روز! دقیقا سه شبانه روزه که دارم روش کار میکنم و...
از جا میپرد، پوتینهایش سنگینتر از هروقت دیگری کف کارگاه را متر میکنند و زمزمهوار جزئیات پراکندهای را شرح میدهد.
-من نمیتونم قید یکیش رو بزنم... این لعنتی هم باید حرکت کنه و هم باید شلیک کنه!
چشمانم گرد میشوند، انگشت اشارهام با سوئظن به سمت لاکپشت گرفته میشود:
-لاکپشته! تو راه رفتن هم لنگ میزنه شلیک از کجا در اومد؟
❤2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_شانزده ☀️
میایستد، سریعتر از حد معمول پلک میزند، چهرهاش در برزخی میان ناباوری و شوک گیر افتاده:
-لا... لاکپشت؟ این رسماً یه دژه!
یه دیوار که به جای اینکه سربازها پشتش پناه بگیرن و شلیک کنن، جلوتر راه میفته و با توپهایی که داره دقیقا همون کار رو میکنه.
پشت سرم میایستد، دستانش را جلو میآورد و تارهای سرکش گیسوانم را که مقابل چشمانم ریخته بودند با ملایمت کنار میکشد:
-دوباره نگاه کن!
تلاش میکنم دقیقتر نگاه کنم اما... خب چه کنم؟
تنها چیزی که میدیدم لاکپشتی بود که در دلش یک عالمه چرخ دنده داشت:
-یه لاک نیم کره شکل داره، چهارتا چرخ هم جای پاهاش گذاشته شده... پس یه لاکپشت آهنیه!
خداراشکر که نزدیکترین ستون کارگاه با او چند قدمی فاصله داشت، وگرنه با توجه به آنچه که در چشمانش میدیدم مطمعناً یا سر خودش را به آن میکوبید یا سر مرا!
نفس عمیقی کشید، قفسه سینهاش سخت بالا و پایین میرفت.
از من فاصله میگیرد، به میز نزدیک میشود و تنش بر روی طرح سایه میاندازد:
-این یه تانکه! یه ابزار جنگی محسوب میشه! نه یه لاکپشت که بخوای باهاش بازی کنی!
آنقدر واضح بود؟ خب، جالب به نظر میرسید.
بازی کردن با یک لاکپشت آهنی!
دوباره تلخ میشود، ناآرام و درهم:
-مقاوتمش بالا رفته اما بیش از حد سنگین شده، حرکت نمیکنه...
بازیگوشی تمام میشود، تلاش میکنم دقیق گوش بسپارم.
-سبکش بکنم، با اولین برخورد باروت سطحش فرو میره و سوراخ میشه!
ناگهانی، پرشتاب و مملو از کلافگی کف دستش را بر روی میز، جایی درست بر روی طرحش میکوبد:
-لعنت بهت!
داوینچی خالقی بود که با مخلوق بر روی کاغذش هم دعوا میکرد؛ او خشمش را متوجه قلب انسانها نمیکرد، تنها آن را بر روی کاغذ فرود میآورد؛ بر روی آن چیزی که هنوز جان نگرفته بود میدانستم که آن لعنت از سر نفرت نبود، بلکه از روی مقاومت در برابرچالشهای بیپایان طرحی ناخلف برای مقابله با حقیقی شدن بود.
بر روی صندلی، جایی پشت میز مینشینم، درحالی که پاهایم را
در شکم جمع کردهام و چانهام را بر روی زانویم گذاشتهام.
آرام خودم را تاب میدهم، تن مچاله شدهام را گاه به جلو و گاه به عقب میکشم تا تمرکز کنم.
درحالی که حجم عظیمی از اطلاعات و دانش مهندسی مغزم را تحت فشار گذاشته بود، صدایی شیطنتآمیز تفکرات پیچ در پیچم را مهار کرد:
-به چی انقدر دقیق خیره شدی؟
بیآنکه سر بلند کنم، در پاسخ لوک زمزمه کردم:
-به این لاکپ...
نگاه داوینچی آنقدر تیز به سمتم میچرخد که احساس میکنم موجی از آتش به سمتم پرتاب کرده:
-من..منظورم تانکه!
با رضایت سرتکان میدهد و مردمکهای من، افسار گسیخته بر روی پسرکی ثابت میمانند که از شدت ابزار و وسایلی که بر دستش دادهاند به یک سمت خم شده و نمیتواند درست حرکت کند.
موجی از اشتیاق و جنون آشکارا قلبم را در برمیگیرد، انگشتانم جلو میروند.
طراحیاش را با لطافت و شوق لمس میکنند و میگذارند چشمهایم با میلی بیحدمرز خط به خط دیوانگیهای داوینچی را کنکاش کنند:
-چرا همه چرخدندهها اینجا قرار گرفتن؟
#پارت_شانزده ☀️
میایستد، سریعتر از حد معمول پلک میزند، چهرهاش در برزخی میان ناباوری و شوک گیر افتاده:
-لا... لاکپشت؟ این رسماً یه دژه!
یه دیوار که به جای اینکه سربازها پشتش پناه بگیرن و شلیک کنن، جلوتر راه میفته و با توپهایی که داره دقیقا همون کار رو میکنه.
پشت سرم میایستد، دستانش را جلو میآورد و تارهای سرکش گیسوانم را که مقابل چشمانم ریخته بودند با ملایمت کنار میکشد:
-دوباره نگاه کن!
تلاش میکنم دقیقتر نگاه کنم اما... خب چه کنم؟
تنها چیزی که میدیدم لاکپشتی بود که در دلش یک عالمه چرخ دنده داشت:
-یه لاک نیم کره شکل داره، چهارتا چرخ هم جای پاهاش گذاشته شده... پس یه لاکپشت آهنیه!
خداراشکر که نزدیکترین ستون کارگاه با او چند قدمی فاصله داشت، وگرنه با توجه به آنچه که در چشمانش میدیدم مطمعناً یا سر خودش را به آن میکوبید یا سر مرا!
نفس عمیقی کشید، قفسه سینهاش سخت بالا و پایین میرفت.
از من فاصله میگیرد، به میز نزدیک میشود و تنش بر روی طرح سایه میاندازد:
-این یه تانکه! یه ابزار جنگی محسوب میشه! نه یه لاکپشت که بخوای باهاش بازی کنی!
آنقدر واضح بود؟ خب، جالب به نظر میرسید.
بازی کردن با یک لاکپشت آهنی!
دوباره تلخ میشود، ناآرام و درهم:
-مقاوتمش بالا رفته اما بیش از حد سنگین شده، حرکت نمیکنه...
بازیگوشی تمام میشود، تلاش میکنم دقیق گوش بسپارم.
-سبکش بکنم، با اولین برخورد باروت سطحش فرو میره و سوراخ میشه!
ناگهانی، پرشتاب و مملو از کلافگی کف دستش را بر روی میز، جایی درست بر روی طرحش میکوبد:
-لعنت بهت!
داوینچی خالقی بود که با مخلوق بر روی کاغذش هم دعوا میکرد؛ او خشمش را متوجه قلب انسانها نمیکرد، تنها آن را بر روی کاغذ فرود میآورد؛ بر روی آن چیزی که هنوز جان نگرفته بود میدانستم که آن لعنت از سر نفرت نبود، بلکه از روی مقاومت در برابرچالشهای بیپایان طرحی ناخلف برای مقابله با حقیقی شدن بود.
بر روی صندلی، جایی پشت میز مینشینم، درحالی که پاهایم را
در شکم جمع کردهام و چانهام را بر روی زانویم گذاشتهام.
آرام خودم را تاب میدهم، تن مچاله شدهام را گاه به جلو و گاه به عقب میکشم تا تمرکز کنم.
درحالی که حجم عظیمی از اطلاعات و دانش مهندسی مغزم را تحت فشار گذاشته بود، صدایی شیطنتآمیز تفکرات پیچ در پیچم را مهار کرد:
-به چی انقدر دقیق خیره شدی؟
بیآنکه سر بلند کنم، در پاسخ لوک زمزمه کردم:
-به این لاکپ...
نگاه داوینچی آنقدر تیز به سمتم میچرخد که احساس میکنم موجی از آتش به سمتم پرتاب کرده:
-من..منظورم تانکه!
با رضایت سرتکان میدهد و مردمکهای من، افسار گسیخته بر روی پسرکی ثابت میمانند که از شدت ابزار و وسایلی که بر دستش دادهاند به یک سمت خم شده و نمیتواند درست حرکت کند.
موجی از اشتیاق و جنون آشکارا قلبم را در برمیگیرد، انگشتانم جلو میروند.
طراحیاش را با لطافت و شوق لمس میکنند و میگذارند چشمهایم با میلی بیحدمرز خط به خط دیوانگیهای داوینچی را کنکاش کنند:
-چرا همه چرخدندهها اینجا قرار گرفتن؟
❤🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_هفده☀️
دست از طی کردن طول و عرض کارگاه برمیدارد.
در عوض، خودش را به جایی درست کنارم میرساند و با دنبال کردن انگشت اشارهام، متوجه میشود منظورم کدام بخش از طرح است:
-چون قلبش، در حقیقت محرک اونجا قرار گرفته، چیزی که باعث میشه نیرو و انرژی توش به جریان بیفته و...
صدایش در آستانه شکستن بود، از سر ساعتها بیخوابی بود یا از سر کلنجار رفتنهای بینتیجه نمیدانم:
-به تمام بخشها برسه!
کلماتش در پس ذهنم چهره مییابند، چهرههایی آمیخته به کلافگی و ناچاری... پس به آرامی زمزمه میکنم:
-محرک اونجاست، پس یعنی...
مکث میکنم، سرانگشتم را بر روی محل تجمع چرخ دندهها میگذارم:
- تقریباً کل وزن هم اونجاست!
لبهایش از هم فاصله میگیرند، چیزی در چشمانش فروکش میکند. چیزی مانند خستگی... گویی تاریکی شب از جنگل چشمانش رخت بسته و میگذارد خورشید امید، دوباره آن دو گوی سبز را مملو از شوق کند.
ذغال بردست میگیرد، طراحی را تغییر میدهد.
چرخ دندهها را پراکنده میکند، آنها را در سطح درونی لاکپشتش با نظم و هندسهای جالب میچیند.
دخترک کوچک درونم دست و پا میزد، به دنبال کلمهای مناسب بالا و پایین میپرید و من، در میان تلاشهایم برای آرام کردن او پرسیدم:
-الان درست شد؟
دستانش از حرکت ایستادند، سرش به سمتم چرخید و من در آن مردمکهای عجیب، سایهای از شگفتی و آسودگی دیدم:
-درست شده یا نه نمیدونم؛ کاغذها مسیر رو روشن میکنن...
نیمچه لبخندی معنادار بر روی لبش شکل میگیرد و ادامه میدهد:
-اما نه انقدر که بتونی مقصدت رو ببینی!
با پایان حرفش لیست خرید مینویسد، آن را تحویل لوک میدهد و روانه بازارش میکند.
و لوک، برای آنکه زیر بار فهرست بلند بالای داوینچی از پا نیفتد، دوید و شاید کمر از یک ساعت بعد با قفسهسینهای که به تندی بالا و پایین میشد و دستانی که دیگر نمیدانستند چرخدنده را نگه دارند یا میله فولادی را به کارگاه بازگشت.
و کارگاه... رسماً به هوا رفت. داوینچی میدان جنگی درست کرده بود تماشایی! نبردی میان دو نفر؛ او، در مقابل اشتباهاتش که لاکپشتش را به سکون و یکجا نشینی محکوم کرده بودند.
مرد مقابلم بیشک یک باروت متحرک بود. فلزها را صیقل میداد، چرخ دندهها را میچید، رابطها را متصل میکرد.
سپس تماشا میکرد، همه چیز را میشکافت و دوباره سرهم میکرد.
و من جایی مقابل او که کف کارگاه محل سکونت فعلیاش بود جا خوش کرده بودم.
وسایل مورد نیاز را به دستش میدادم و برای مدتی، هرچند کوتاه اجازه میدادم قلبم گرمای خانهای که تازه یافته بود را لمس کند، میگذاشتم بخشی از خاطرات این کارگاه شود... کارگاهی که در آن سوی دیوارهایش؛ لیویا هرگز لیویا نبود!
چرخه دیوانه بازیهای او که برای من عجیب تحسین برانگیز و خیرهکننده به نظر میرسید تا هفت روز ادامه پیدا کرد.
حال سازهاش شکلی حقیقی به خود گرفته بود؛ هرچند هنوز تکمیل نبود و من از اعماق قلبم میدانستم هرگز تکمیل شدنش را نخواهم دید.
او میآمد، میدانستم...
سایه حضورش نزدیک شده بود و نگذاشته بود امروز در شگفتی دنیای نفسگیر او غرق شوم.
در تمام طول روز، جسمم را سرگرم کار کرده بودم اما در نهایت، این روح ناپایدارم بود که هربار مرا به پشت پنجره کشیده بود.
و حال، زمانی که سیاهی دلگیری بر سر فلورانس سایه انداخته بود و تنها صوتی که در کارگاه به گوش میخورد صدای کشیده شدن ذغال بر روی کاغذ بود لحن نرم او نگاهم را به آن سوی کارگاه معطوف کرد.
-با جدیتی که پدرت از خودش برای بردنت نشون داد، فکر نمیکردم انقدر دیر کنه!
انگشتانم با درماندگی دنباله پیراهنم را میفشارند و قلبم، از شنیدن آنچه که او بر زبان آورده بود لبخند تلخی میزند، لبخندی آمیخته به حسرت، حسرت ترک کردن مکانی که معنا و مفهوم خانه را یادم داده بود:
-ف..کر نمیکردم بین این همه مسئله و محاسبه، کسی برای شمردن روزهای باقیمونده من وقتی داشته باشه...
#پارت_هفده☀️
دست از طی کردن طول و عرض کارگاه برمیدارد.
در عوض، خودش را به جایی درست کنارم میرساند و با دنبال کردن انگشت اشارهام، متوجه میشود منظورم کدام بخش از طرح است:
-چون قلبش، در حقیقت محرک اونجا قرار گرفته، چیزی که باعث میشه نیرو و انرژی توش به جریان بیفته و...
صدایش در آستانه شکستن بود، از سر ساعتها بیخوابی بود یا از سر کلنجار رفتنهای بینتیجه نمیدانم:
-به تمام بخشها برسه!
کلماتش در پس ذهنم چهره مییابند، چهرههایی آمیخته به کلافگی و ناچاری... پس به آرامی زمزمه میکنم:
-محرک اونجاست، پس یعنی...
مکث میکنم، سرانگشتم را بر روی محل تجمع چرخ دندهها میگذارم:
- تقریباً کل وزن هم اونجاست!
لبهایش از هم فاصله میگیرند، چیزی در چشمانش فروکش میکند. چیزی مانند خستگی... گویی تاریکی شب از جنگل چشمانش رخت بسته و میگذارد خورشید امید، دوباره آن دو گوی سبز را مملو از شوق کند.
ذغال بردست میگیرد، طراحی را تغییر میدهد.
چرخ دندهها را پراکنده میکند، آنها را در سطح درونی لاکپشتش با نظم و هندسهای جالب میچیند.
دخترک کوچک درونم دست و پا میزد، به دنبال کلمهای مناسب بالا و پایین میپرید و من، در میان تلاشهایم برای آرام کردن او پرسیدم:
-الان درست شد؟
دستانش از حرکت ایستادند، سرش به سمتم چرخید و من در آن مردمکهای عجیب، سایهای از شگفتی و آسودگی دیدم:
-درست شده یا نه نمیدونم؛ کاغذها مسیر رو روشن میکنن...
نیمچه لبخندی معنادار بر روی لبش شکل میگیرد و ادامه میدهد:
-اما نه انقدر که بتونی مقصدت رو ببینی!
با پایان حرفش لیست خرید مینویسد، آن را تحویل لوک میدهد و روانه بازارش میکند.
و لوک، برای آنکه زیر بار فهرست بلند بالای داوینچی از پا نیفتد، دوید و شاید کمر از یک ساعت بعد با قفسهسینهای که به تندی بالا و پایین میشد و دستانی که دیگر نمیدانستند چرخدنده را نگه دارند یا میله فولادی را به کارگاه بازگشت.
و کارگاه... رسماً به هوا رفت. داوینچی میدان جنگی درست کرده بود تماشایی! نبردی میان دو نفر؛ او، در مقابل اشتباهاتش که لاکپشتش را به سکون و یکجا نشینی محکوم کرده بودند.
مرد مقابلم بیشک یک باروت متحرک بود. فلزها را صیقل میداد، چرخ دندهها را میچید، رابطها را متصل میکرد.
سپس تماشا میکرد، همه چیز را میشکافت و دوباره سرهم میکرد.
و من جایی مقابل او که کف کارگاه محل سکونت فعلیاش بود جا خوش کرده بودم.
وسایل مورد نیاز را به دستش میدادم و برای مدتی، هرچند کوتاه اجازه میدادم قلبم گرمای خانهای که تازه یافته بود را لمس کند، میگذاشتم بخشی از خاطرات این کارگاه شود... کارگاهی که در آن سوی دیوارهایش؛ لیویا هرگز لیویا نبود!
چرخه دیوانه بازیهای او که برای من عجیب تحسین برانگیز و خیرهکننده به نظر میرسید تا هفت روز ادامه پیدا کرد.
حال سازهاش شکلی حقیقی به خود گرفته بود؛ هرچند هنوز تکمیل نبود و من از اعماق قلبم میدانستم هرگز تکمیل شدنش را نخواهم دید.
او میآمد، میدانستم...
سایه حضورش نزدیک شده بود و نگذاشته بود امروز در شگفتی دنیای نفسگیر او غرق شوم.
در تمام طول روز، جسمم را سرگرم کار کرده بودم اما در نهایت، این روح ناپایدارم بود که هربار مرا به پشت پنجره کشیده بود.
و حال، زمانی که سیاهی دلگیری بر سر فلورانس سایه انداخته بود و تنها صوتی که در کارگاه به گوش میخورد صدای کشیده شدن ذغال بر روی کاغذ بود لحن نرم او نگاهم را به آن سوی کارگاه معطوف کرد.
-با جدیتی که پدرت از خودش برای بردنت نشون داد، فکر نمیکردم انقدر دیر کنه!
انگشتانم با درماندگی دنباله پیراهنم را میفشارند و قلبم، از شنیدن آنچه که او بر زبان آورده بود لبخند تلخی میزند، لبخندی آمیخته به حسرت، حسرت ترک کردن مکانی که معنا و مفهوم خانه را یادم داده بود:
-ف..کر نمیکردم بین این همه مسئله و محاسبه، کسی برای شمردن روزهای باقیمونده من وقتی داشته باشه...
😭2
☀️«انکسار خورشید»☀️
#انکسار_خورشید✨ #پارت_هفده☀️ دست از طی کردن طول و عرض کارگاه برمیدارد. در عوض، خودش را به جایی درست کنارم میرساند و با دنبال کردن انگشت اشارهام، متوجه میشود منظورم کدام بخش از طرح است: -چون قلبش، در حقیقت محرک اونجا قرار گرفته، چیزی که باعث میشه نیرو…
- فکر نمیکردم بین این همه مسئله و محاسبه کسی برای شمردن روزهای باقی مونده من وقتی داشته باشه...
اما لئو همیشه برای توجه به کوچکترین جزئیات تو وقت داره:) 🥹💕
😭2
قشنگام به چنل خودتون خوشاومدید🥹🫂
پارت اول انکسار خورشید ✨
پارت اول انکسار خورشید ✨
Telegram
☀️«انکسار خورشید»☀️
#انکسار_خورشید✨
#پارت_یک☀️
***
ایتالیا- فلورانس
سال 1477
برهنه ایستاده بودم، درحالی که تنم هیستریکوار میلرزید و فک و چانهام یک جا بند نمیشد. جای ناخنهایشان پوستم را رو به سرخی میبرد و نفسم به سختی بالا میآمد. آنها موهایم را شانه میکردند، بر لبهایم…
#پارت_یک☀️
***
ایتالیا- فلورانس
سال 1477
برهنه ایستاده بودم، درحالی که تنم هیستریکوار میلرزید و فک و چانهام یک جا بند نمیشد. جای ناخنهایشان پوستم را رو به سرخی میبرد و نفسم به سختی بالا میآمد. آنها موهایم را شانه میکردند، بر لبهایم…
❤🔥1🥰1
#انکسار_خورشید✨
#پارت_هجده☀️
صدایم میلرزید، بغض نفسهایم را به خس خس تبدیل کرده بود.
نگاهش بالا میآید، میدانم که میخواهد چیزی بگوید.
کم پیش میآمد برای صحبت کردن دست از کار بکشد، مگر اینکه کلماتش، مهمتر از عمل جان بخشیدن به ایدههایش بودند.
اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، در کارگاه از شدت ضرب باز شدن چنان به دیوار برخورد میکند که شانههایم بالا میپرند.
لوک را میبینم، سراسیمه، آشفته، زخمی...
موهای سیاهش و درهم برهمش پیشانیاش را پوشانده بودند و قطرات خون، از میان پوست شکافته شدهاش تا پیراهنش کشیده شده بودند.
-ل... لئو!
داوینچی فاصله میانشان را به صفر میرساند، بازوهایش را چنگ میزند و لوک، با آخرین توانی که برایش باقی مانده مینالد:
-کارگ...کارگاهت لئو... نتونستم جلوشون رو بگیرم!
داوینچی میدود، لوک با آن حال نزار و سست پشت سرش!
در آخرین لحظه، صدای فریاد داوینچی را میشنوم:
-در رو قفل کن!
لبهایم از شدت بهت از هم فاصله گرفتهاند. مغزم چنان آشفته و چنان دردمند است که نمیتوانم آنچه که در کسری از دقیقه رخ داده را تجزیه و تحلیل کنم.
بزاقم را فرو بردم، موهایم را از ریشه چنگ زدم و درحالی که به شیوهای احمقانه و بیثبات به دور خودم میچرخیدم زمزمه کردم:
-گ..گفت چیکار کنم؟ آها... گفت در...
نفس بریده بریدهام را فرو خوردم:
-د..ر رو قفل کنم!
وجب به وجب میز را از نظر میگذرانم. آنقدر همهچیز پیچ در پیچ و درهم فرو رفته بود که انگشتان لرزانم بارها چیز دیگری را برمیداشتند .در اخر، کلید را به سختی از آهنربایی که به آن چسبیده بود جدا میکنم.
به سمت در هجوم میبرم، در را هل میدهم...
اما پیش از آنکه کامل بسته شود، پایی که میان در و چارچوب قرار گرفته ورق را برمیگرداند.
شخص در را با فشار کوچکی باز میکند و جسمم راحتتر از حد انتظار به عقب سکندری میخورد.
تارهای صوتیام تا کش آمدن و فریاد زدن نام آندرا فاصلهای ندارند که قدم در کارگاه میگذارد.
مردمکهایم از چکمههای چرمی مشکی رنگش بالا خزیدند، از ردای سرمهای که حاشیههای طلاییاش اشرافزاده بودن صاحبش را به گوش اهالی فلورانس میرساند گذشتند و سرانجام، بر روی چهرهاش ثابت ماندند.
-بابا؟
در سکوت داخل میشود و من، محتاطانه قدمی به عقب بر میدارم.
حضورش بر وحشت و اضطرابم دامن زده بود، آنقدر که با ناخنهایم به جان پوست لبهایم افتادم.
پریشانی موهایم، به روحیاتم هم سرایت کرده بود که نمیتوانستم یک جا بند شوم.
با این حال، کلمات را به کار میگیرم. نمیتوانستم بیخبر کارگاه را ترک کنم:
-بابا... یکم صبر کن! وقتی داوینچی برگرده باهات میام، باشه؟
صندلی را عقب میکشد، پشت میز مینشیند و درحالی که کاغذهای روی میز را از نظر میگذارند میگوید:
-قصد بردنت رو ندارم!
#پارت_هجده☀️
صدایم میلرزید، بغض نفسهایم را به خس خس تبدیل کرده بود.
نگاهش بالا میآید، میدانم که میخواهد چیزی بگوید.
کم پیش میآمد برای صحبت کردن دست از کار بکشد، مگر اینکه کلماتش، مهمتر از عمل جان بخشیدن به ایدههایش بودند.
اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، در کارگاه از شدت ضرب باز شدن چنان به دیوار برخورد میکند که شانههایم بالا میپرند.
لوک را میبینم، سراسیمه، آشفته، زخمی...
موهای سیاهش و درهم برهمش پیشانیاش را پوشانده بودند و قطرات خون، از میان پوست شکافته شدهاش تا پیراهنش کشیده شده بودند.
-ل... لئو!
داوینچی فاصله میانشان را به صفر میرساند، بازوهایش را چنگ میزند و لوک، با آخرین توانی که برایش باقی مانده مینالد:
-کارگ...کارگاهت لئو... نتونستم جلوشون رو بگیرم!
داوینچی میدود، لوک با آن حال نزار و سست پشت سرش!
در آخرین لحظه، صدای فریاد داوینچی را میشنوم:
-در رو قفل کن!
لبهایم از شدت بهت از هم فاصله گرفتهاند. مغزم چنان آشفته و چنان دردمند است که نمیتوانم آنچه که در کسری از دقیقه رخ داده را تجزیه و تحلیل کنم.
بزاقم را فرو بردم، موهایم را از ریشه چنگ زدم و درحالی که به شیوهای احمقانه و بیثبات به دور خودم میچرخیدم زمزمه کردم:
-گ..گفت چیکار کنم؟ آها... گفت در...
نفس بریده بریدهام را فرو خوردم:
-د..ر رو قفل کنم!
وجب به وجب میز را از نظر میگذرانم. آنقدر همهچیز پیچ در پیچ و درهم فرو رفته بود که انگشتان لرزانم بارها چیز دیگری را برمیداشتند .در اخر، کلید را به سختی از آهنربایی که به آن چسبیده بود جدا میکنم.
به سمت در هجوم میبرم، در را هل میدهم...
اما پیش از آنکه کامل بسته شود، پایی که میان در و چارچوب قرار گرفته ورق را برمیگرداند.
شخص در را با فشار کوچکی باز میکند و جسمم راحتتر از حد انتظار به عقب سکندری میخورد.
تارهای صوتیام تا کش آمدن و فریاد زدن نام آندرا فاصلهای ندارند که قدم در کارگاه میگذارد.
مردمکهایم از چکمههای چرمی مشکی رنگش بالا خزیدند، از ردای سرمهای که حاشیههای طلاییاش اشرافزاده بودن صاحبش را به گوش اهالی فلورانس میرساند گذشتند و سرانجام، بر روی چهرهاش ثابت ماندند.
-بابا؟
در سکوت داخل میشود و من، محتاطانه قدمی به عقب بر میدارم.
حضورش بر وحشت و اضطرابم دامن زده بود، آنقدر که با ناخنهایم به جان پوست لبهایم افتادم.
پریشانی موهایم، به روحیاتم هم سرایت کرده بود که نمیتوانستم یک جا بند شوم.
با این حال، کلمات را به کار میگیرم. نمیتوانستم بیخبر کارگاه را ترک کنم:
-بابا... یکم صبر کن! وقتی داوینچی برگرده باهات میام، باشه؟
صندلی را عقب میکشد، پشت میز مینشیند و درحالی که کاغذهای روی میز را از نظر میگذارند میگوید:
-قصد بردنت رو ندارم!
🤯2
#انکسار_خورشید ✨
#پارت_نوزده☀️
لرزی عجیب از ستون مهرهام بالا خزید. دستان مرطوب و لرزانم را به هم پیچیدم.
زمانی نداشتم، زمانی برای پر و بال دادن به احساسات انسانی شکنندهام نداشتم:
-بابا... اینکه مثل بچهها فریبم میدی اصلأ قابل تحمل نیست!
باید آرام باشم، اما لحنم بیشتر از آرام بودن رگههایی از خشم و هیاهو را به نمایش گذاشته بود.
-بهت گفتم قرار نیست ببرمت، این جمله چه شباهتی به فریب دادن داره؟
مغزم اتصالی میکند، مانند یکی از آزمایشهای ناموفق داوینچی...
بوی سوختگی را حس میکنم، بیشک ذهنم از دست بازیهای این مرد استعفا داده بود.
-نزدیک یک ماهه که شاگرد داوینچی شدی؛ مشتاقم بدونم اینجا چیکار میکنید که حاضر نیستی به عمارت پدرت برگردی!
کشمکش میان عقل و احساساتم آنقدر طولانی نمیشود. دلیلش... نگاه او بود.
چیزی در چشمانش میدیدم، چیزی مانند علاقه، اشتیاق، تمنا.
تمنایی برای شنیدن شرح حالم در این کارگاه.
تمنایی برای وصله زدن به فرشینهی پوسیده پدر دختریمان.
کنترلم را از دست میدهم، پر سروصدا و تا حدی افراطی پرشور عمل میکنم.
برایش از دیوانگیهایمان میگویم، از طرحهای او، از ایدههای من...
از مهربانی آندرا، شیطنتهای لوک.
از اختراعاتش میگویم، از اختراعاتی که او خلقشان کرده بود و من با غرور از آنها حرف میزدم.
لحظه به لحظه را با جزئیات شرح میدهم، از کره میگویم، از منبع نور کارگاهمان و در نهایت...
با سرخوشیای که حاصل توجه و دقتش به حرفهایم بود ملافه سفید رنگ را از روی لاکپشت برداشتم:
-درسته که شبیه لاکپشته؛ بهت حق میدم بابا.
ولی اگر جلوی خودش بگی لاکپشت مطمئنا بیرونت میکنه. میدونی؟ این...
با نگاهی که میدانستم اکنون چقدر درخشان و براق است به چشمانش خیره شدم:
-یه تانکه!
گوشه لبش بالا میرود، کمی تنش را از پشتی صندلی جدا میکند:
-که اینطور! بقیه رو ببینم.
به دستانم سرعت میبخشم. طراحیهای ابزارهای جنگیاش را با کمی کلنجار از میان کوهی از اوراق بیرون میکشم:
-نگاه کن بابا! داوینچی یه نابغهست...
حتی وقتی به یه کلاغ خیره میشه، من اطمینان میدم بعدش قراره یه چیز دیونهوار خلق کنه!
برای اولین بار در طول هجده سال زندگیام، خیال میکردم دارد با شیفتگی نگاهم میکند، مرا... نه چیزهای جالبی که اطرافمان قرار گرفته بود!
او آرام بلند میشود، مقابلم میایستد.
سرش را کمی خم میکند، دستانش را دو طرف صورتم هائل میکند و خیرهام میشود.
همان حرکت کوچک کافی بود. تنفسم مختل میشود، فراموش میکنم چگونه نفس میکشیدم.
از سوی دیگر احساس سرمای غیرقابل توصیف دستانش زمستان را برای تنم به ارمغان میآورد؛ مهمان ناخواندهای که تا عمق استخوانم نفوذ میکند و از نگاهش، چنان دستپاچه و معذب میشوم که گمان میکنم گونههایم سِر شدهاند.
-امیدوارم اون اتفاق باعث بشه بزرگ بشی!
#پارت_نوزده☀️
لرزی عجیب از ستون مهرهام بالا خزید. دستان مرطوب و لرزانم را به هم پیچیدم.
زمانی نداشتم، زمانی برای پر و بال دادن به احساسات انسانی شکنندهام نداشتم:
-بابا... اینکه مثل بچهها فریبم میدی اصلأ قابل تحمل نیست!
باید آرام باشم، اما لحنم بیشتر از آرام بودن رگههایی از خشم و هیاهو را به نمایش گذاشته بود.
-بهت گفتم قرار نیست ببرمت، این جمله چه شباهتی به فریب دادن داره؟
مغزم اتصالی میکند، مانند یکی از آزمایشهای ناموفق داوینچی...
بوی سوختگی را حس میکنم، بیشک ذهنم از دست بازیهای این مرد استعفا داده بود.
-نزدیک یک ماهه که شاگرد داوینچی شدی؛ مشتاقم بدونم اینجا چیکار میکنید که حاضر نیستی به عمارت پدرت برگردی!
کشمکش میان عقل و احساساتم آنقدر طولانی نمیشود. دلیلش... نگاه او بود.
چیزی در چشمانش میدیدم، چیزی مانند علاقه، اشتیاق، تمنا.
تمنایی برای شنیدن شرح حالم در این کارگاه.
تمنایی برای وصله زدن به فرشینهی پوسیده پدر دختریمان.
کنترلم را از دست میدهم، پر سروصدا و تا حدی افراطی پرشور عمل میکنم.
برایش از دیوانگیهایمان میگویم، از طرحهای او، از ایدههای من...
از مهربانی آندرا، شیطنتهای لوک.
از اختراعاتش میگویم، از اختراعاتی که او خلقشان کرده بود و من با غرور از آنها حرف میزدم.
لحظه به لحظه را با جزئیات شرح میدهم، از کره میگویم، از منبع نور کارگاهمان و در نهایت...
با سرخوشیای که حاصل توجه و دقتش به حرفهایم بود ملافه سفید رنگ را از روی لاکپشت برداشتم:
-درسته که شبیه لاکپشته؛ بهت حق میدم بابا.
ولی اگر جلوی خودش بگی لاکپشت مطمئنا بیرونت میکنه. میدونی؟ این...
با نگاهی که میدانستم اکنون چقدر درخشان و براق است به چشمانش خیره شدم:
-یه تانکه!
گوشه لبش بالا میرود، کمی تنش را از پشتی صندلی جدا میکند:
-که اینطور! بقیه رو ببینم.
به دستانم سرعت میبخشم. طراحیهای ابزارهای جنگیاش را با کمی کلنجار از میان کوهی از اوراق بیرون میکشم:
-نگاه کن بابا! داوینچی یه نابغهست...
حتی وقتی به یه کلاغ خیره میشه، من اطمینان میدم بعدش قراره یه چیز دیونهوار خلق کنه!
برای اولین بار در طول هجده سال زندگیام، خیال میکردم دارد با شیفتگی نگاهم میکند، مرا... نه چیزهای جالبی که اطرافمان قرار گرفته بود!
او آرام بلند میشود، مقابلم میایستد.
سرش را کمی خم میکند، دستانش را دو طرف صورتم هائل میکند و خیرهام میشود.
همان حرکت کوچک کافی بود. تنفسم مختل میشود، فراموش میکنم چگونه نفس میکشیدم.
از سوی دیگر احساس سرمای غیرقابل توصیف دستانش زمستان را برای تنم به ارمغان میآورد؛ مهمان ناخواندهای که تا عمق استخوانم نفوذ میکند و از نگاهش، چنان دستپاچه و معذب میشوم که گمان میکنم گونههایم سِر شدهاند.
-امیدوارم اون اتفاق باعث بشه بزرگ بشی!
🤯2
#انکسار_خورشید ✨
#پارت_بیست☀️
نمیفهمم، معنای جملهاش را متوجه نمیشوم و او... فاصله میگیرد.
- کدوم اتفاق؟
پرسشم آرام بود، آرام و پر از شبهه.
در پاسخ، تنها لبخند نصفه نیمهای حوالهام میکند با فشردن آرام سرشانهام از کارگاه خارج میشود.
با رفتنش، هرج و مرجی که در وجودم به سختی آرام شده بود دوباره بالا میگیرد. آرامش و سکون پوشالیام به سرعت به اضطراب و وحشت بدل میشوند و من... نالان و لبریز از احساسات پیچیدهای که روحم را فرسوده میکرد مدام طول کارگاه را طی میکردم.
گاه مقابل طراحیهایش میایستادم و گاه صدای هر جنبندهای که از بیرون به گوشم میرسید را به آنها نسبت میدادم.
اما در آن لحظه، صدای باز شدن در آنقدر حقیقی به نظر میرسید که نتوانستم آن را هم خیالی زاده شده از ذهن بیش از حد فعالم خطاب کنم.
ابتدا قامت لوک مقابلم ظاهر شد. خسته و آشفته، به همراه گرد سیاهی که بر چهره و موهایش نشسته بود.
به دیوار تکیه میدهد، سُر میخورد و همانجا بر روی زمین مینشیند.
حال او را میبینم، داوینچی را...
رد محوی از سوختگی بر روی گونهاش دیده میشد. برخلاف زخم عمیقی که بر روی گردنش جا خوش کرده بود.
کلماتی که تا پیش از این آماده کرده بودم تا با آنها برایشان کاخی از سوالهایم بنا کنم حال در گلویم جمع شده بودند.
نمیدانستم چه بر سرشان آمده بود، قلبم آنقدر تند و محکم میتپید که صدای گله و شکایت استخوانهای قفسه سینهام را میشنیدم.
با این وجود نمیدانم چگونه، نمیدانم با کدام توان و ظرفیت آب را گرم کردم و پارچه تمیز آوردم.
خون خشک شده پیشانی و خاکستر سیاه که از چهره لوک پاک شد مقداری از غذای باقی مانده برایش آوردم.
از مقابل لوک بلند شدم، ایستادم.
لبه پنجره نشسته بود. مدادش را میان انگشتانش تاب میداد.
چشمانم را در حدقه میچرخانم، باید حرفهایی که با پدرم زده بودم را پس میگرفتم.
سلامت روحی و جسمی مرد مقابلم قابل بحث بود!
-خدایا... الان وقتش نیست!
با انگشت اشاره دست آزادش، شقیقهاش را فشرد:
-متوجه شدم اشکا...
مهلت نمیدهم به تفکراتش پر و بال دهد، مداد را از دستش میکشم.
آنقدری خسته بود که تسلط دستانش را به من بسپارد و مقاومت را کنار بگذارد.
سرش را رو به عقب متمایل کرد و به شیشه پنجره تکیه داد. چیزی شبیه به اجازه برای پیشروی دستانم...
صورتش را تمیز میکنم. خون، دوده، خاکستر، گرد و خاک؛ همه را پاک میکنم.
میدانی؟من تلاشم را کردم بودم.
فقط صد حیف آنقدری نبودند که غبار چشمانش را هم جلا بدهند.
فکر میکنم کارم تمام شده، کلاف افکارم حول محور غذایی که باید برایش میآوردم میچرخید و مردمکهایم بر روی دستکشهای چرم مشکیاش!
بند انگشتانم میلرزیدند، نه از ترس آنچه که دیده بودم. از وحشت آنچه که بر سرشان آمده بود که از شدت هولناکیاش زبان به کام گرفته بودند.
لبه دستکشش را لمس کردم، اولین حرکت کافی بود.
شانههایش منقبض شدند و او، به جای فریاد زدن سرش را به شیشه پنجره کوبید.
-دس..تکش به د..ستهات چسبیده!
#پارت_بیست☀️
نمیفهمم، معنای جملهاش را متوجه نمیشوم و او... فاصله میگیرد.
- کدوم اتفاق؟
پرسشم آرام بود، آرام و پر از شبهه.
در پاسخ، تنها لبخند نصفه نیمهای حوالهام میکند با فشردن آرام سرشانهام از کارگاه خارج میشود.
با رفتنش، هرج و مرجی که در وجودم به سختی آرام شده بود دوباره بالا میگیرد. آرامش و سکون پوشالیام به سرعت به اضطراب و وحشت بدل میشوند و من... نالان و لبریز از احساسات پیچیدهای که روحم را فرسوده میکرد مدام طول کارگاه را طی میکردم.
گاه مقابل طراحیهایش میایستادم و گاه صدای هر جنبندهای که از بیرون به گوشم میرسید را به آنها نسبت میدادم.
اما در آن لحظه، صدای باز شدن در آنقدر حقیقی به نظر میرسید که نتوانستم آن را هم خیالی زاده شده از ذهن بیش از حد فعالم خطاب کنم.
ابتدا قامت لوک مقابلم ظاهر شد. خسته و آشفته، به همراه گرد سیاهی که بر چهره و موهایش نشسته بود.
به دیوار تکیه میدهد، سُر میخورد و همانجا بر روی زمین مینشیند.
حال او را میبینم، داوینچی را...
رد محوی از سوختگی بر روی گونهاش دیده میشد. برخلاف زخم عمیقی که بر روی گردنش جا خوش کرده بود.
کلماتی که تا پیش از این آماده کرده بودم تا با آنها برایشان کاخی از سوالهایم بنا کنم حال در گلویم جمع شده بودند.
نمیدانستم چه بر سرشان آمده بود، قلبم آنقدر تند و محکم میتپید که صدای گله و شکایت استخوانهای قفسه سینهام را میشنیدم.
با این وجود نمیدانم چگونه، نمیدانم با کدام توان و ظرفیت آب را گرم کردم و پارچه تمیز آوردم.
خون خشک شده پیشانی و خاکستر سیاه که از چهره لوک پاک شد مقداری از غذای باقی مانده برایش آوردم.
از مقابل لوک بلند شدم، ایستادم.
لبه پنجره نشسته بود. مدادش را میان انگشتانش تاب میداد.
چشمانم را در حدقه میچرخانم، باید حرفهایی که با پدرم زده بودم را پس میگرفتم.
سلامت روحی و جسمی مرد مقابلم قابل بحث بود!
-خدایا... الان وقتش نیست!
با انگشت اشاره دست آزادش، شقیقهاش را فشرد:
-متوجه شدم اشکا...
مهلت نمیدهم به تفکراتش پر و بال دهد، مداد را از دستش میکشم.
آنقدری خسته بود که تسلط دستانش را به من بسپارد و مقاومت را کنار بگذارد.
سرش را رو به عقب متمایل کرد و به شیشه پنجره تکیه داد. چیزی شبیه به اجازه برای پیشروی دستانم...
صورتش را تمیز میکنم. خون، دوده، خاکستر، گرد و خاک؛ همه را پاک میکنم.
میدانی؟من تلاشم را کردم بودم.
فقط صد حیف آنقدری نبودند که غبار چشمانش را هم جلا بدهند.
فکر میکنم کارم تمام شده، کلاف افکارم حول محور غذایی که باید برایش میآوردم میچرخید و مردمکهایم بر روی دستکشهای چرم مشکیاش!
بند انگشتانم میلرزیدند، نه از ترس آنچه که دیده بودم. از وحشت آنچه که بر سرشان آمده بود که از شدت هولناکیاش زبان به کام گرفته بودند.
لبه دستکشش را لمس کردم، اولین حرکت کافی بود.
شانههایش منقبض شدند و او، به جای فریاد زدن سرش را به شیشه پنجره کوبید.
-دس..تکش به د..ستهات چسبیده!
🤯1😱1
#انکسار_خورشید ✨
#پارت_بیست_یک☀️
سوخته بودند، در آتشی که ندیده میتوانستم بگویم سوزان و عظیم بوده است.
پلکهایش را برای لحظهای بر روی هم فشرد و بعد، به آرامی لب زد:
-میدونم!
انگار نه انگار که درباره سوختگی دستانش حرف میزنم، لحنش بیشتر به شخصی شباهت داشت که بارانی بودن هوا را تایید میکرد!
میل دارم بر سرش جیغ بکشم اما نگاهش...
نگاهش آنچنان زیر هالهای از غم و ناچاری فرو رفته که وادارم میکند سعی کنم به آرامی هرچه تمامتر دستکشها را بیرون بکشم.
اهمیتی نداشت چقدر طول بکشد، با ظرافت و حساسیت دستکش را از روی پوستش جدا میکردم.
هرچند که در بخشهایی که سوختگی عمیقتر بود، لایهای از پوستش همراه با دستکش کنده میشد و فکش، بیصدا محکمتر از قبل روی هم قفل میشد.
پس از دقایقی طاقتفرسا، دستانش بدون آن پوشش چرمی میان انگشتانم بودند.
ملتهب، سرخ، دردمند و تکه تکه.
برخاستم، از میان قفسههایی که به آندرا تعلق داشت ضمادگیاهی مدنظرم را یافتم و دوباره، جایی مقابلش قرار گرفتم.
ضماد را بر روی زخمهایش گذاشتم، مطمئناً پوستش به سوزش افتاده بود که چشمانش را آنقدر سخت بر روی هم میفشرد.
لب گزیدم، به ناچار با تکه پارچههای نواری شکل دستانش را پانسمان کردم.
آخرین زخم را که بستم، آتش درون قلبم گُر گرفت:
-میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟
دستانش هنوز میان دستانم بود، دستانی که تا چندی پیش شگفتی خلقت میکردند و حال حتی از حرکت دادن بند انگشتانشان هم عاجز بودند.
با این حال تکیهاش را پنجره گرفت. به انگشتان سوخته و ملتهبش که زیر حجمی از پارچه و ضماد پنهان شده بودند خیره شد.
-هیچ اتفاق خاصی نیفتاده لیویا فقط... کارگاهش رو آتیش زدن!
با همان صدای طعنهآمیز و مملو از حرص و خشمش ادامه داد:
-ماهم به خاطر نجات دادن طراحیهای این دیوونه به این حال و روز افتادیم!
شقیقههایم تیر میکشند، نبض میزنند.
سرم بر روی گردنم سنگینی میکند و بیاختیار، بر روی زانوهایم همان جا بر روی زمین مینشینم.
-گذشت!
قاطعیت کلامش، خشم لوک را شعلهورتر میکند:
-احمق، هر جفتمون میدونیم اونها دنبال چی بودن... گذشت؟ این تازه شروعش بود.
در حبابی از نادانی غوطهور بودم، لایههای ضخیمی از مِه دیدم را تار کرده بودند.
مردمکهای لغزان و بیثباتم را به او دوختم. اویی که دستانش را پس کشید و در عوض، زیر کتفم را گرفت:
-بلند شو لیویا...
نفس شکستهای از میان لبهایم بیرون خزید.
مضحک بود؛ هنوز منتظر بودم کسی از میان آن دو مرد دیوانه پاسخی قابل درک نصیبم کند.
با این وجود، سکوت کردم. شب ویران کنندهای بود؛ تلفیقی از تمامی ترسهایم...
خانهمان امشب، شاهد چیزهای عجیبی بود. عجیبتر از اختراعات و دیوانگیهایمان.
مدت زیادی تا طلوع خورشید نمانده بود اما چشمانم دیگر یاری نمیکردند و اجزای تنم دیگر تاب و توان ایستادگی نداشتند. از آسودگی آن دو که اطمینان یافتم، گوشهای بر روی زمین دراز کشیدم.
گوشهای از کارگاهی که از امشب، دیگر فقط یک کارگاه به نظر نمیرسید.
پاهایم را در شکمم جمع کردم و اجازه دادم روحم به دنیای بیخبری سفر کند. به دنیای که در آن، با طلوع خورشید خانهام هنوز به من تعلق داشت!
#پارت_بیست_یک☀️
سوخته بودند، در آتشی که ندیده میتوانستم بگویم سوزان و عظیم بوده است.
پلکهایش را برای لحظهای بر روی هم فشرد و بعد، به آرامی لب زد:
-میدونم!
انگار نه انگار که درباره سوختگی دستانش حرف میزنم، لحنش بیشتر به شخصی شباهت داشت که بارانی بودن هوا را تایید میکرد!
میل دارم بر سرش جیغ بکشم اما نگاهش...
نگاهش آنچنان زیر هالهای از غم و ناچاری فرو رفته که وادارم میکند سعی کنم به آرامی هرچه تمامتر دستکشها را بیرون بکشم.
اهمیتی نداشت چقدر طول بکشد، با ظرافت و حساسیت دستکش را از روی پوستش جدا میکردم.
هرچند که در بخشهایی که سوختگی عمیقتر بود، لایهای از پوستش همراه با دستکش کنده میشد و فکش، بیصدا محکمتر از قبل روی هم قفل میشد.
پس از دقایقی طاقتفرسا، دستانش بدون آن پوشش چرمی میان انگشتانم بودند.
ملتهب، سرخ، دردمند و تکه تکه.
برخاستم، از میان قفسههایی که به آندرا تعلق داشت ضمادگیاهی مدنظرم را یافتم و دوباره، جایی مقابلش قرار گرفتم.
ضماد را بر روی زخمهایش گذاشتم، مطمئناً پوستش به سوزش افتاده بود که چشمانش را آنقدر سخت بر روی هم میفشرد.
لب گزیدم، به ناچار با تکه پارچههای نواری شکل دستانش را پانسمان کردم.
آخرین زخم را که بستم، آتش درون قلبم گُر گرفت:
-میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟
دستانش هنوز میان دستانم بود، دستانی که تا چندی پیش شگفتی خلقت میکردند و حال حتی از حرکت دادن بند انگشتانشان هم عاجز بودند.
با این حال تکیهاش را پنجره گرفت. به انگشتان سوخته و ملتهبش که زیر حجمی از پارچه و ضماد پنهان شده بودند خیره شد.
-هیچ اتفاق خاصی نیفتاده لیویا فقط... کارگاهش رو آتیش زدن!
با همان صدای طعنهآمیز و مملو از حرص و خشمش ادامه داد:
-ماهم به خاطر نجات دادن طراحیهای این دیوونه به این حال و روز افتادیم!
شقیقههایم تیر میکشند، نبض میزنند.
سرم بر روی گردنم سنگینی میکند و بیاختیار، بر روی زانوهایم همان جا بر روی زمین مینشینم.
-گذشت!
قاطعیت کلامش، خشم لوک را شعلهورتر میکند:
-احمق، هر جفتمون میدونیم اونها دنبال چی بودن... گذشت؟ این تازه شروعش بود.
در حبابی از نادانی غوطهور بودم، لایههای ضخیمی از مِه دیدم را تار کرده بودند.
مردمکهای لغزان و بیثباتم را به او دوختم. اویی که دستانش را پس کشید و در عوض، زیر کتفم را گرفت:
-بلند شو لیویا...
نفس شکستهای از میان لبهایم بیرون خزید.
مضحک بود؛ هنوز منتظر بودم کسی از میان آن دو مرد دیوانه پاسخی قابل درک نصیبم کند.
با این وجود، سکوت کردم. شب ویران کنندهای بود؛ تلفیقی از تمامی ترسهایم...
خانهمان امشب، شاهد چیزهای عجیبی بود. عجیبتر از اختراعات و دیوانگیهایمان.
مدت زیادی تا طلوع خورشید نمانده بود اما چشمانم دیگر یاری نمیکردند و اجزای تنم دیگر تاب و توان ایستادگی نداشتند. از آسودگی آن دو که اطمینان یافتم، گوشهای بر روی زمین دراز کشیدم.
گوشهای از کارگاهی که از امشب، دیگر فقط یک کارگاه به نظر نمیرسید.
پاهایم را در شکمم جمع کردم و اجازه دادم روحم به دنیای بیخبری سفر کند. به دنیای که در آن، با طلوع خورشید خانهام هنوز به من تعلق داشت!
🤯1🌚1
☀️«انکسار خورشید»☀️
#انکسار_خورشید ✨ #پارت_بیست_یک☀️ سوخته بودند، در آتشی که ندیده میتوانستم بگویم سوزان و عظیم بوده است. پلکهایش را برای لحظهای بر روی هم فشرد و بعد، به آرامی لب زد: -میدونم! انگار نه انگار که درباره سوختگی دستانش حرف میزنم، لحنش بیشتر به شخصی شباهت داشت…
و فردا... همهچیز تغییر میکنه:)🔥😈
ریاکشن یادتون نره قشنگا✨
🌚2
#انکسار_خورشید ✨
#پارت_بیست_دو☀️
***
صدای زنجیر میآمد، صدای کوبیده شدن چکمههایی سفت و سخت بر زمین چوبی.
از آن عجیبتر بوی غریبهها به مشامم میخورد.
رایحهای تلخ که با بوی چوب، روغن و جوهر کارگاه سنخیتی نداشت.
تلاش میکنم پلکهایم را از هم فاصله دهم...
اما وزن بیخوابیهایم سنگینتر از ارادهام برای باز کردن چشمهایم بود.
البته، پیش از آنکه صدای خرد شدن شیشه، آخرین رشته خوابم را بدرد و وادارم کند پلکهایم را تا نیمه از هم فاصله بدهم.
از لای چشمان خواب آلودم، چکمهها را میدیدم، انتهای شنلهای سلطنتی را...
برق شمشیر و زنجیر را میدیدم.
پلک میزنم، اینبار به خستگی اعتنا نمیکنم.
شنلی که اطمینان داشتم دیشب بر روی خودم نکشیده بودم را کنار زدم.
نیم خیز میشوم، مردمکهایم میلغزند.
سربازهای حکومتی را از نظر میگذرانم و بعد، به او خیره میشوم.
به چهره سرد و بیگانهاش، به اویی که هیچ اثری از محبت و گرما در نگاهش به چشم نمیخورد.
دستم را بر لبه میز میگیرم، میایستم.
کمی آن طرفتر، پشت میز خوابش برده بود.
درحالی که سرش را روی طراحیهایش گذاشته بود. طراحیهایی که نیمی از آنها، حال بر روی زمین طمع خاک چکمه سربازان را میچشیدند.
چشمان خسته و تبدارش به آنها خیره شده بود.
نه به سربازهای افسار گسیخته و نه به برق شمشیرهای برنده؛ تنها به طراحیهایی که زیر چکمهها مچاله شده بودند.
آندرا جایی بر روی پلههای که به اتاقش منتهی میشد ماتش برده بود و لوک، فاصلهای تا ناسزا گفتن بر آنها که خوابش را بر هم زده بودند نداشت.
-سنیور لئوناردو داوینچی، شما به اتهام طراحی و ساخت ادوات جنگی برای دشمن جمهوری فلورانس، بازداشت میشید!
مرد قدم برمیدارد، کشویی که دیشب طراحی ابزارهای جنگی را درونش جا داده بودم را میگشاید.
انبوهی از اوراق را بیرون میکشد، آنها را به دست سرباز بلند قد میسپارد.
اینبار به سمت مخالف میرود، ملافه سفید رنگ را از روی لاکپشتمان چنگ میزند.
و کاش... آن واقعا یک لاکپشت بود، نه یک تانک خارقالعاده که اتهامش را سنگینتر از پیش میکرد.
قلبم از حرکت ایستاده بود؟ نمیدانم...
این تنها توجیهی بود که برای آن احساس خفگی عمیق و دردآور در ذهنم داشتم.
انگشتانم دور گلویم حلقه میشوند و او، لورنزو آلبیزی، درحالی که به دخترک کبود و بینفسش خیره شده بود دستورش را صادر کرد.
دستوری که سبب شد در کسری از ثانیه، دستان داوینچی در میان حلقههایی فولادی اسیر شوند.
چیزی درونم شکست، مادهای مذاب و داغ در قفسه سینهام پخش شد. آنقدر پرحرارت و زجرآور بود که احساس میکردم فاصلهای تا تکه تکه شدن ندارم.
اصلا کاش تکه تکه میشدم، کاش خاکستر میشدم و گرد و غبار نحسم را باد با خود میبرد.
چطور قرار بود دوام بیاورم؟ چطور قرار بود بعد از دیدن آن نگاه قامت راست کنم؟
#پارت_بیست_دو☀️
***
صدای زنجیر میآمد، صدای کوبیده شدن چکمههایی سفت و سخت بر زمین چوبی.
از آن عجیبتر بوی غریبهها به مشامم میخورد.
رایحهای تلخ که با بوی چوب، روغن و جوهر کارگاه سنخیتی نداشت.
تلاش میکنم پلکهایم را از هم فاصله دهم...
اما وزن بیخوابیهایم سنگینتر از ارادهام برای باز کردن چشمهایم بود.
البته، پیش از آنکه صدای خرد شدن شیشه، آخرین رشته خوابم را بدرد و وادارم کند پلکهایم را تا نیمه از هم فاصله بدهم.
از لای چشمان خواب آلودم، چکمهها را میدیدم، انتهای شنلهای سلطنتی را...
برق شمشیر و زنجیر را میدیدم.
پلک میزنم، اینبار به خستگی اعتنا نمیکنم.
شنلی که اطمینان داشتم دیشب بر روی خودم نکشیده بودم را کنار زدم.
نیم خیز میشوم، مردمکهایم میلغزند.
سربازهای حکومتی را از نظر میگذرانم و بعد، به او خیره میشوم.
به چهره سرد و بیگانهاش، به اویی که هیچ اثری از محبت و گرما در نگاهش به چشم نمیخورد.
دستم را بر لبه میز میگیرم، میایستم.
کمی آن طرفتر، پشت میز خوابش برده بود.
درحالی که سرش را روی طراحیهایش گذاشته بود. طراحیهایی که نیمی از آنها، حال بر روی زمین طمع خاک چکمه سربازان را میچشیدند.
چشمان خسته و تبدارش به آنها خیره شده بود.
نه به سربازهای افسار گسیخته و نه به برق شمشیرهای برنده؛ تنها به طراحیهایی که زیر چکمهها مچاله شده بودند.
آندرا جایی بر روی پلههای که به اتاقش منتهی میشد ماتش برده بود و لوک، فاصلهای تا ناسزا گفتن بر آنها که خوابش را بر هم زده بودند نداشت.
-سنیور لئوناردو داوینچی، شما به اتهام طراحی و ساخت ادوات جنگی برای دشمن جمهوری فلورانس، بازداشت میشید!
مرد قدم برمیدارد، کشویی که دیشب طراحی ابزارهای جنگی را درونش جا داده بودم را میگشاید.
انبوهی از اوراق را بیرون میکشد، آنها را به دست سرباز بلند قد میسپارد.
اینبار به سمت مخالف میرود، ملافه سفید رنگ را از روی لاکپشتمان چنگ میزند.
و کاش... آن واقعا یک لاکپشت بود، نه یک تانک خارقالعاده که اتهامش را سنگینتر از پیش میکرد.
قلبم از حرکت ایستاده بود؟ نمیدانم...
این تنها توجیهی بود که برای آن احساس خفگی عمیق و دردآور در ذهنم داشتم.
انگشتانم دور گلویم حلقه میشوند و او، لورنزو آلبیزی، درحالی که به دخترک کبود و بینفسش خیره شده بود دستورش را صادر کرد.
دستوری که سبب شد در کسری از ثانیه، دستان داوینچی در میان حلقههایی فولادی اسیر شوند.
چیزی درونم شکست، مادهای مذاب و داغ در قفسه سینهام پخش شد. آنقدر پرحرارت و زجرآور بود که احساس میکردم فاصلهای تا تکه تکه شدن ندارم.
اصلا کاش تکه تکه میشدم، کاش خاکستر میشدم و گرد و غبار نحسم را باد با خود میبرد.
چطور قرار بود دوام بیاورم؟ چطور قرار بود بعد از دیدن آن نگاه قامت راست کنم؟
🤯1🌚1
Forwarded from ° انجمن نویسندگان ونوس ° (𝙈𝙞𝙧𝙖✿)
💫این رمان و این چنل تحت حمایت «انجمن نویسندگان ونوس» میباشد 💫
انجمن ونوس، حامی استعداد های نوظهور🤍
@VENUSWrite
چنل پیدیاف:
@PDFvenus
جهت عضویت در انجمن به این آیدی پیام بدید👇🏻
@Venus_vwa
انجمن ونوس، حامی استعداد های نوظهور🤍
@VENUSWrite
چنل پیدیاف:
@PDFvenus
جهت عضویت در انجمن به این آیدی پیام بدید👇🏻
@Venus_vwa
❤2