#انکسار_خورشید✨
#پارت_شانزده ☀️
میایستد، سریعتر از حد معمول پلک میزند، چهرهاش در برزخی میان ناباوری و شوک گیر افتاده:
-لا... لاکپشت؟ این رسماً یه دژه!
یه دیوار که به جای اینکه سربازها پشتش پناه بگیرن و شلیک کنن، جلوتر راه میفته و با توپهایی که داره دقیقا همون کار رو میکنه.
پشت سرم میایستد، دستانش را جلو میآورد و تارهای سرکش گیسوانم را که مقابل چشمانم ریخته بودند با ملایمت کنار میکشد:
-دوباره نگاه کن!
تلاش میکنم دقیقتر نگاه کنم اما... خب چه کنم؟
تنها چیزی که میدیدم لاکپشتی بود که در دلش یک عالمه چرخ دنده داشت:
-یه لاک نیم کره شکل داره، چهارتا چرخ هم جای پاهاش گذاشته شده... پس یه لاکپشت آهنیه!
خداراشکر که نزدیکترین ستون کارگاه با او چند قدمی فاصله داشت، وگرنه با توجه به آنچه که در چشمانش میدیدم مطمعناً یا سر خودش را به آن میکوبید یا سر مرا!
نفس عمیقی کشید، قفسه سینهاش سخت بالا و پایین میرفت.
از من فاصله میگیرد، به میز نزدیک میشود و تنش بر روی طرح سایه میاندازد:
-این یه تانکه! یه ابزار جنگی محسوب میشه! نه یه لاکپشت که بخوای باهاش بازی کنی!
آنقدر واضح بود؟ خب، جالب به نظر میرسید.
بازی کردن با یک لاکپشت آهنی!
دوباره تلخ میشود، ناآرام و درهم:
-مقاوتمش بالا رفته اما بیش از حد سنگین شده، حرکت نمیکنه...
بازیگوشی تمام میشود، تلاش میکنم دقیق گوش بسپارم.
-سبکش بکنم، با اولین برخورد باروت سطحش فرو میره و سوراخ میشه!
ناگهانی، پرشتاب و مملو از کلافگی کف دستش را بر روی میز، جایی درست بر روی طرحش میکوبد:
-لعنت بهت!
داوینچی خالقی بود که با مخلوق بر روی کاغذش هم دعوا میکرد؛ او خشمش را متوجه قلب انسانها نمیکرد، تنها آن را بر روی کاغذ فرود میآورد؛ بر روی آن چیزی که هنوز جان نگرفته بود میدانستم که آن لعنت از سر نفرت نبود، بلکه از روی مقاومت در برابرچالشهای بیپایان طرحی ناخلف برای مقابله با حقیقی شدن بود.
بر روی صندلی، جایی پشت میز مینشینم، درحالی که پاهایم را
در شکم جمع کردهام و چانهام را بر روی زانویم گذاشتهام.
آرام خودم را تاب میدهم، تن مچاله شدهام را گاه به جلو و گاه به عقب میکشم تا تمرکز کنم.
درحالی که حجم عظیمی از اطلاعات و دانش مهندسی مغزم را تحت فشار گذاشته بود، صدایی شیطنتآمیز تفکرات پیچ در پیچم را مهار کرد:
-به چی انقدر دقیق خیره شدی؟
بیآنکه سر بلند کنم، در پاسخ لوک زمزمه کردم:
-به این لاکپ...
نگاه داوینچی آنقدر تیز به سمتم میچرخد که احساس میکنم موجی از آتش به سمتم پرتاب کرده:
-من..منظورم تانکه!
با رضایت سرتکان میدهد و مردمکهای من، افسار گسیخته بر روی پسرکی ثابت میمانند که از شدت ابزار و وسایلی که بر دستش دادهاند به یک سمت خم شده و نمیتواند درست حرکت کند.
موجی از اشتیاق و جنون آشکارا قلبم را در برمیگیرد، انگشتانم جلو میروند.
طراحیاش را با لطافت و شوق لمس میکنند و میگذارند چشمهایم با میلی بیحدمرز خط به خط دیوانگیهای داوینچی را کنکاش کنند:
-چرا همه چرخدندهها اینجا قرار گرفتن؟
#پارت_شانزده ☀️
میایستد، سریعتر از حد معمول پلک میزند، چهرهاش در برزخی میان ناباوری و شوک گیر افتاده:
-لا... لاکپشت؟ این رسماً یه دژه!
یه دیوار که به جای اینکه سربازها پشتش پناه بگیرن و شلیک کنن، جلوتر راه میفته و با توپهایی که داره دقیقا همون کار رو میکنه.
پشت سرم میایستد، دستانش را جلو میآورد و تارهای سرکش گیسوانم را که مقابل چشمانم ریخته بودند با ملایمت کنار میکشد:
-دوباره نگاه کن!
تلاش میکنم دقیقتر نگاه کنم اما... خب چه کنم؟
تنها چیزی که میدیدم لاکپشتی بود که در دلش یک عالمه چرخ دنده داشت:
-یه لاک نیم کره شکل داره، چهارتا چرخ هم جای پاهاش گذاشته شده... پس یه لاکپشت آهنیه!
خداراشکر که نزدیکترین ستون کارگاه با او چند قدمی فاصله داشت، وگرنه با توجه به آنچه که در چشمانش میدیدم مطمعناً یا سر خودش را به آن میکوبید یا سر مرا!
نفس عمیقی کشید، قفسه سینهاش سخت بالا و پایین میرفت.
از من فاصله میگیرد، به میز نزدیک میشود و تنش بر روی طرح سایه میاندازد:
-این یه تانکه! یه ابزار جنگی محسوب میشه! نه یه لاکپشت که بخوای باهاش بازی کنی!
آنقدر واضح بود؟ خب، جالب به نظر میرسید.
بازی کردن با یک لاکپشت آهنی!
دوباره تلخ میشود، ناآرام و درهم:
-مقاوتمش بالا رفته اما بیش از حد سنگین شده، حرکت نمیکنه...
بازیگوشی تمام میشود، تلاش میکنم دقیق گوش بسپارم.
-سبکش بکنم، با اولین برخورد باروت سطحش فرو میره و سوراخ میشه!
ناگهانی، پرشتاب و مملو از کلافگی کف دستش را بر روی میز، جایی درست بر روی طرحش میکوبد:
-لعنت بهت!
داوینچی خالقی بود که با مخلوق بر روی کاغذش هم دعوا میکرد؛ او خشمش را متوجه قلب انسانها نمیکرد، تنها آن را بر روی کاغذ فرود میآورد؛ بر روی آن چیزی که هنوز جان نگرفته بود میدانستم که آن لعنت از سر نفرت نبود، بلکه از روی مقاومت در برابرچالشهای بیپایان طرحی ناخلف برای مقابله با حقیقی شدن بود.
بر روی صندلی، جایی پشت میز مینشینم، درحالی که پاهایم را
در شکم جمع کردهام و چانهام را بر روی زانویم گذاشتهام.
آرام خودم را تاب میدهم، تن مچاله شدهام را گاه به جلو و گاه به عقب میکشم تا تمرکز کنم.
درحالی که حجم عظیمی از اطلاعات و دانش مهندسی مغزم را تحت فشار گذاشته بود، صدایی شیطنتآمیز تفکرات پیچ در پیچم را مهار کرد:
-به چی انقدر دقیق خیره شدی؟
بیآنکه سر بلند کنم، در پاسخ لوک زمزمه کردم:
-به این لاکپ...
نگاه داوینچی آنقدر تیز به سمتم میچرخد که احساس میکنم موجی از آتش به سمتم پرتاب کرده:
-من..منظورم تانکه!
با رضایت سرتکان میدهد و مردمکهای من، افسار گسیخته بر روی پسرکی ثابت میمانند که از شدت ابزار و وسایلی که بر دستش دادهاند به یک سمت خم شده و نمیتواند درست حرکت کند.
موجی از اشتیاق و جنون آشکارا قلبم را در برمیگیرد، انگشتانم جلو میروند.
طراحیاش را با لطافت و شوق لمس میکنند و میگذارند چشمهایم با میلی بیحدمرز خط به خط دیوانگیهای داوینچی را کنکاش کنند:
-چرا همه چرخدندهها اینجا قرار گرفتن؟
❤🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_هفده☀️
دست از طی کردن طول و عرض کارگاه برمیدارد.
در عوض، خودش را به جایی درست کنارم میرساند و با دنبال کردن انگشت اشارهام، متوجه میشود منظورم کدام بخش از طرح است:
-چون قلبش، در حقیقت محرک اونجا قرار گرفته، چیزی که باعث میشه نیرو و انرژی توش به جریان بیفته و...
صدایش در آستانه شکستن بود، از سر ساعتها بیخوابی بود یا از سر کلنجار رفتنهای بینتیجه نمیدانم:
-به تمام بخشها برسه!
کلماتش در پس ذهنم چهره مییابند، چهرههایی آمیخته به کلافگی و ناچاری... پس به آرامی زمزمه میکنم:
-محرک اونجاست، پس یعنی...
مکث میکنم، سرانگشتم را بر روی محل تجمع چرخ دندهها میگذارم:
- تقریباً کل وزن هم اونجاست!
لبهایش از هم فاصله میگیرند، چیزی در چشمانش فروکش میکند. چیزی مانند خستگی... گویی تاریکی شب از جنگل چشمانش رخت بسته و میگذارد خورشید امید، دوباره آن دو گوی سبز را مملو از شوق کند.
ذغال بردست میگیرد، طراحی را تغییر میدهد.
چرخ دندهها را پراکنده میکند، آنها را در سطح درونی لاکپشتش با نظم و هندسهای جالب میچیند.
دخترک کوچک درونم دست و پا میزد، به دنبال کلمهای مناسب بالا و پایین میپرید و من، در میان تلاشهایم برای آرام کردن او پرسیدم:
-الان درست شد؟
دستانش از حرکت ایستادند، سرش به سمتم چرخید و من در آن مردمکهای عجیب، سایهای از شگفتی و آسودگی دیدم:
-درست شده یا نه نمیدونم؛ کاغذها مسیر رو روشن میکنن...
نیمچه لبخندی معنادار بر روی لبش شکل میگیرد و ادامه میدهد:
-اما نه انقدر که بتونی مقصدت رو ببینی!
با پایان حرفش لیست خرید مینویسد، آن را تحویل لوک میدهد و روانه بازارش میکند.
و لوک، برای آنکه زیر بار فهرست بلند بالای داوینچی از پا نیفتد، دوید و شاید کمر از یک ساعت بعد با قفسهسینهای که به تندی بالا و پایین میشد و دستانی که دیگر نمیدانستند چرخدنده را نگه دارند یا میله فولادی را به کارگاه بازگشت.
و کارگاه... رسماً به هوا رفت. داوینچی میدان جنگی درست کرده بود تماشایی! نبردی میان دو نفر؛ او، در مقابل اشتباهاتش که لاکپشتش را به سکون و یکجا نشینی محکوم کرده بودند.
مرد مقابلم بیشک یک باروت متحرک بود. فلزها را صیقل میداد، چرخ دندهها را میچید، رابطها را متصل میکرد.
سپس تماشا میکرد، همه چیز را میشکافت و دوباره سرهم میکرد.
و من جایی مقابل او که کف کارگاه محل سکونت فعلیاش بود جا خوش کرده بودم.
وسایل مورد نیاز را به دستش میدادم و برای مدتی، هرچند کوتاه اجازه میدادم قلبم گرمای خانهای که تازه یافته بود را لمس کند، میگذاشتم بخشی از خاطرات این کارگاه شود... کارگاهی که در آن سوی دیوارهایش؛ لیویا هرگز لیویا نبود!
چرخه دیوانه بازیهای او که برای من عجیب تحسین برانگیز و خیرهکننده به نظر میرسید تا هفت روز ادامه پیدا کرد.
حال سازهاش شکلی حقیقی به خود گرفته بود؛ هرچند هنوز تکمیل نبود و من از اعماق قلبم میدانستم هرگز تکمیل شدنش را نخواهم دید.
او میآمد، میدانستم...
سایه حضورش نزدیک شده بود و نگذاشته بود امروز در شگفتی دنیای نفسگیر او غرق شوم.
در تمام طول روز، جسمم را سرگرم کار کرده بودم اما در نهایت، این روح ناپایدارم بود که هربار مرا به پشت پنجره کشیده بود.
و حال، زمانی که سیاهی دلگیری بر سر فلورانس سایه انداخته بود و تنها صوتی که در کارگاه به گوش میخورد صدای کشیده شدن ذغال بر روی کاغذ بود لحن نرم او نگاهم را به آن سوی کارگاه معطوف کرد.
-با جدیتی که پدرت از خودش برای بردنت نشون داد، فکر نمیکردم انقدر دیر کنه!
انگشتانم با درماندگی دنباله پیراهنم را میفشارند و قلبم، از شنیدن آنچه که او بر زبان آورده بود لبخند تلخی میزند، لبخندی آمیخته به حسرت، حسرت ترک کردن مکانی که معنا و مفهوم خانه را یادم داده بود:
-ف..کر نمیکردم بین این همه مسئله و محاسبه، کسی برای شمردن روزهای باقیمونده من وقتی داشته باشه...
#پارت_هفده☀️
دست از طی کردن طول و عرض کارگاه برمیدارد.
در عوض، خودش را به جایی درست کنارم میرساند و با دنبال کردن انگشت اشارهام، متوجه میشود منظورم کدام بخش از طرح است:
-چون قلبش، در حقیقت محرک اونجا قرار گرفته، چیزی که باعث میشه نیرو و انرژی توش به جریان بیفته و...
صدایش در آستانه شکستن بود، از سر ساعتها بیخوابی بود یا از سر کلنجار رفتنهای بینتیجه نمیدانم:
-به تمام بخشها برسه!
کلماتش در پس ذهنم چهره مییابند، چهرههایی آمیخته به کلافگی و ناچاری... پس به آرامی زمزمه میکنم:
-محرک اونجاست، پس یعنی...
مکث میکنم، سرانگشتم را بر روی محل تجمع چرخ دندهها میگذارم:
- تقریباً کل وزن هم اونجاست!
لبهایش از هم فاصله میگیرند، چیزی در چشمانش فروکش میکند. چیزی مانند خستگی... گویی تاریکی شب از جنگل چشمانش رخت بسته و میگذارد خورشید امید، دوباره آن دو گوی سبز را مملو از شوق کند.
ذغال بردست میگیرد، طراحی را تغییر میدهد.
چرخ دندهها را پراکنده میکند، آنها را در سطح درونی لاکپشتش با نظم و هندسهای جالب میچیند.
دخترک کوچک درونم دست و پا میزد، به دنبال کلمهای مناسب بالا و پایین میپرید و من، در میان تلاشهایم برای آرام کردن او پرسیدم:
-الان درست شد؟
دستانش از حرکت ایستادند، سرش به سمتم چرخید و من در آن مردمکهای عجیب، سایهای از شگفتی و آسودگی دیدم:
-درست شده یا نه نمیدونم؛ کاغذها مسیر رو روشن میکنن...
نیمچه لبخندی معنادار بر روی لبش شکل میگیرد و ادامه میدهد:
-اما نه انقدر که بتونی مقصدت رو ببینی!
با پایان حرفش لیست خرید مینویسد، آن را تحویل لوک میدهد و روانه بازارش میکند.
و لوک، برای آنکه زیر بار فهرست بلند بالای داوینچی از پا نیفتد، دوید و شاید کمر از یک ساعت بعد با قفسهسینهای که به تندی بالا و پایین میشد و دستانی که دیگر نمیدانستند چرخدنده را نگه دارند یا میله فولادی را به کارگاه بازگشت.
و کارگاه... رسماً به هوا رفت. داوینچی میدان جنگی درست کرده بود تماشایی! نبردی میان دو نفر؛ او، در مقابل اشتباهاتش که لاکپشتش را به سکون و یکجا نشینی محکوم کرده بودند.
مرد مقابلم بیشک یک باروت متحرک بود. فلزها را صیقل میداد، چرخ دندهها را میچید، رابطها را متصل میکرد.
سپس تماشا میکرد، همه چیز را میشکافت و دوباره سرهم میکرد.
و من جایی مقابل او که کف کارگاه محل سکونت فعلیاش بود جا خوش کرده بودم.
وسایل مورد نیاز را به دستش میدادم و برای مدتی، هرچند کوتاه اجازه میدادم قلبم گرمای خانهای که تازه یافته بود را لمس کند، میگذاشتم بخشی از خاطرات این کارگاه شود... کارگاهی که در آن سوی دیوارهایش؛ لیویا هرگز لیویا نبود!
چرخه دیوانه بازیهای او که برای من عجیب تحسین برانگیز و خیرهکننده به نظر میرسید تا هفت روز ادامه پیدا کرد.
حال سازهاش شکلی حقیقی به خود گرفته بود؛ هرچند هنوز تکمیل نبود و من از اعماق قلبم میدانستم هرگز تکمیل شدنش را نخواهم دید.
او میآمد، میدانستم...
سایه حضورش نزدیک شده بود و نگذاشته بود امروز در شگفتی دنیای نفسگیر او غرق شوم.
در تمام طول روز، جسمم را سرگرم کار کرده بودم اما در نهایت، این روح ناپایدارم بود که هربار مرا به پشت پنجره کشیده بود.
و حال، زمانی که سیاهی دلگیری بر سر فلورانس سایه انداخته بود و تنها صوتی که در کارگاه به گوش میخورد صدای کشیده شدن ذغال بر روی کاغذ بود لحن نرم او نگاهم را به آن سوی کارگاه معطوف کرد.
-با جدیتی که پدرت از خودش برای بردنت نشون داد، فکر نمیکردم انقدر دیر کنه!
انگشتانم با درماندگی دنباله پیراهنم را میفشارند و قلبم، از شنیدن آنچه که او بر زبان آورده بود لبخند تلخی میزند، لبخندی آمیخته به حسرت، حسرت ترک کردن مکانی که معنا و مفهوم خانه را یادم داده بود:
-ف..کر نمیکردم بین این همه مسئله و محاسبه، کسی برای شمردن روزهای باقیمونده من وقتی داشته باشه...
😭2
☀️«انکسار خورشید»☀️
#انکسار_خورشید✨ #پارت_هفده☀️ دست از طی کردن طول و عرض کارگاه برمیدارد. در عوض، خودش را به جایی درست کنارم میرساند و با دنبال کردن انگشت اشارهام، متوجه میشود منظورم کدام بخش از طرح است: -چون قلبش، در حقیقت محرک اونجا قرار گرفته، چیزی که باعث میشه نیرو…
- فکر نمیکردم بین این همه مسئله و محاسبه کسی برای شمردن روزهای باقی مونده من وقتی داشته باشه...
اما لئو همیشه برای توجه به کوچکترین جزئیات تو وقت داره:) 🥹💕
😭2
قشنگام به چنل خودتون خوشاومدید🥹🫂
پارت اول انکسار خورشید ✨
پارت اول انکسار خورشید ✨
Telegram
☀️«انکسار خورشید»☀️
#انکسار_خورشید✨
#پارت_یک☀️
***
ایتالیا- فلورانس
سال 1477
برهنه ایستاده بودم، درحالی که تنم هیستریکوار میلرزید و فک و چانهام یک جا بند نمیشد. جای ناخنهایشان پوستم را رو به سرخی میبرد و نفسم به سختی بالا میآمد. آنها موهایم را شانه میکردند، بر لبهایم…
#پارت_یک☀️
***
ایتالیا- فلورانس
سال 1477
برهنه ایستاده بودم، درحالی که تنم هیستریکوار میلرزید و فک و چانهام یک جا بند نمیشد. جای ناخنهایشان پوستم را رو به سرخی میبرد و نفسم به سختی بالا میآمد. آنها موهایم را شانه میکردند، بر لبهایم…
❤🔥1🥰1
#انکسار_خورشید✨
#پارت_هجده☀️
صدایم میلرزید، بغض نفسهایم را به خس خس تبدیل کرده بود.
نگاهش بالا میآید، میدانم که میخواهد چیزی بگوید.
کم پیش میآمد برای صحبت کردن دست از کار بکشد، مگر اینکه کلماتش، مهمتر از عمل جان بخشیدن به ایدههایش بودند.
اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، در کارگاه از شدت ضرب باز شدن چنان به دیوار برخورد میکند که شانههایم بالا میپرند.
لوک را میبینم، سراسیمه، آشفته، زخمی...
موهای سیاهش و درهم برهمش پیشانیاش را پوشانده بودند و قطرات خون، از میان پوست شکافته شدهاش تا پیراهنش کشیده شده بودند.
-ل... لئو!
داوینچی فاصله میانشان را به صفر میرساند، بازوهایش را چنگ میزند و لوک، با آخرین توانی که برایش باقی مانده مینالد:
-کارگ...کارگاهت لئو... نتونستم جلوشون رو بگیرم!
داوینچی میدود، لوک با آن حال نزار و سست پشت سرش!
در آخرین لحظه، صدای فریاد داوینچی را میشنوم:
-در رو قفل کن!
لبهایم از شدت بهت از هم فاصله گرفتهاند. مغزم چنان آشفته و چنان دردمند است که نمیتوانم آنچه که در کسری از دقیقه رخ داده را تجزیه و تحلیل کنم.
بزاقم را فرو بردم، موهایم را از ریشه چنگ زدم و درحالی که به شیوهای احمقانه و بیثبات به دور خودم میچرخیدم زمزمه کردم:
-گ..گفت چیکار کنم؟ آها... گفت در...
نفس بریده بریدهام را فرو خوردم:
-د..ر رو قفل کنم!
وجب به وجب میز را از نظر میگذرانم. آنقدر همهچیز پیچ در پیچ و درهم فرو رفته بود که انگشتان لرزانم بارها چیز دیگری را برمیداشتند .در اخر، کلید را به سختی از آهنربایی که به آن چسبیده بود جدا میکنم.
به سمت در هجوم میبرم، در را هل میدهم...
اما پیش از آنکه کامل بسته شود، پایی که میان در و چارچوب قرار گرفته ورق را برمیگرداند.
شخص در را با فشار کوچکی باز میکند و جسمم راحتتر از حد انتظار به عقب سکندری میخورد.
تارهای صوتیام تا کش آمدن و فریاد زدن نام آندرا فاصلهای ندارند که قدم در کارگاه میگذارد.
مردمکهایم از چکمههای چرمی مشکی رنگش بالا خزیدند، از ردای سرمهای که حاشیههای طلاییاش اشرافزاده بودن صاحبش را به گوش اهالی فلورانس میرساند گذشتند و سرانجام، بر روی چهرهاش ثابت ماندند.
-بابا؟
در سکوت داخل میشود و من، محتاطانه قدمی به عقب بر میدارم.
حضورش بر وحشت و اضطرابم دامن زده بود، آنقدر که با ناخنهایم به جان پوست لبهایم افتادم.
پریشانی موهایم، به روحیاتم هم سرایت کرده بود که نمیتوانستم یک جا بند شوم.
با این حال، کلمات را به کار میگیرم. نمیتوانستم بیخبر کارگاه را ترک کنم:
-بابا... یکم صبر کن! وقتی داوینچی برگرده باهات میام، باشه؟
صندلی را عقب میکشد، پشت میز مینشیند و درحالی که کاغذهای روی میز را از نظر میگذارند میگوید:
-قصد بردنت رو ندارم!
#پارت_هجده☀️
صدایم میلرزید، بغض نفسهایم را به خس خس تبدیل کرده بود.
نگاهش بالا میآید، میدانم که میخواهد چیزی بگوید.
کم پیش میآمد برای صحبت کردن دست از کار بکشد، مگر اینکه کلماتش، مهمتر از عمل جان بخشیدن به ایدههایش بودند.
اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، در کارگاه از شدت ضرب باز شدن چنان به دیوار برخورد میکند که شانههایم بالا میپرند.
لوک را میبینم، سراسیمه، آشفته، زخمی...
موهای سیاهش و درهم برهمش پیشانیاش را پوشانده بودند و قطرات خون، از میان پوست شکافته شدهاش تا پیراهنش کشیده شده بودند.
-ل... لئو!
داوینچی فاصله میانشان را به صفر میرساند، بازوهایش را چنگ میزند و لوک، با آخرین توانی که برایش باقی مانده مینالد:
-کارگ...کارگاهت لئو... نتونستم جلوشون رو بگیرم!
داوینچی میدود، لوک با آن حال نزار و سست پشت سرش!
در آخرین لحظه، صدای فریاد داوینچی را میشنوم:
-در رو قفل کن!
لبهایم از شدت بهت از هم فاصله گرفتهاند. مغزم چنان آشفته و چنان دردمند است که نمیتوانم آنچه که در کسری از دقیقه رخ داده را تجزیه و تحلیل کنم.
بزاقم را فرو بردم، موهایم را از ریشه چنگ زدم و درحالی که به شیوهای احمقانه و بیثبات به دور خودم میچرخیدم زمزمه کردم:
-گ..گفت چیکار کنم؟ آها... گفت در...
نفس بریده بریدهام را فرو خوردم:
-د..ر رو قفل کنم!
وجب به وجب میز را از نظر میگذرانم. آنقدر همهچیز پیچ در پیچ و درهم فرو رفته بود که انگشتان لرزانم بارها چیز دیگری را برمیداشتند .در اخر، کلید را به سختی از آهنربایی که به آن چسبیده بود جدا میکنم.
به سمت در هجوم میبرم، در را هل میدهم...
اما پیش از آنکه کامل بسته شود، پایی که میان در و چارچوب قرار گرفته ورق را برمیگرداند.
شخص در را با فشار کوچکی باز میکند و جسمم راحتتر از حد انتظار به عقب سکندری میخورد.
تارهای صوتیام تا کش آمدن و فریاد زدن نام آندرا فاصلهای ندارند که قدم در کارگاه میگذارد.
مردمکهایم از چکمههای چرمی مشکی رنگش بالا خزیدند، از ردای سرمهای که حاشیههای طلاییاش اشرافزاده بودن صاحبش را به گوش اهالی فلورانس میرساند گذشتند و سرانجام، بر روی چهرهاش ثابت ماندند.
-بابا؟
در سکوت داخل میشود و من، محتاطانه قدمی به عقب بر میدارم.
حضورش بر وحشت و اضطرابم دامن زده بود، آنقدر که با ناخنهایم به جان پوست لبهایم افتادم.
پریشانی موهایم، به روحیاتم هم سرایت کرده بود که نمیتوانستم یک جا بند شوم.
با این حال، کلمات را به کار میگیرم. نمیتوانستم بیخبر کارگاه را ترک کنم:
-بابا... یکم صبر کن! وقتی داوینچی برگرده باهات میام، باشه؟
صندلی را عقب میکشد، پشت میز مینشیند و درحالی که کاغذهای روی میز را از نظر میگذارند میگوید:
-قصد بردنت رو ندارم!
🤯2
#انکسار_خورشید ✨
#پارت_نوزده☀️
لرزی عجیب از ستون مهرهام بالا خزید. دستان مرطوب و لرزانم را به هم پیچیدم.
زمانی نداشتم، زمانی برای پر و بال دادن به احساسات انسانی شکنندهام نداشتم:
-بابا... اینکه مثل بچهها فریبم میدی اصلأ قابل تحمل نیست!
باید آرام باشم، اما لحنم بیشتر از آرام بودن رگههایی از خشم و هیاهو را به نمایش گذاشته بود.
-بهت گفتم قرار نیست ببرمت، این جمله چه شباهتی به فریب دادن داره؟
مغزم اتصالی میکند، مانند یکی از آزمایشهای ناموفق داوینچی...
بوی سوختگی را حس میکنم، بیشک ذهنم از دست بازیهای این مرد استعفا داده بود.
-نزدیک یک ماهه که شاگرد داوینچی شدی؛ مشتاقم بدونم اینجا چیکار میکنید که حاضر نیستی به عمارت پدرت برگردی!
کشمکش میان عقل و احساساتم آنقدر طولانی نمیشود. دلیلش... نگاه او بود.
چیزی در چشمانش میدیدم، چیزی مانند علاقه، اشتیاق، تمنا.
تمنایی برای شنیدن شرح حالم در این کارگاه.
تمنایی برای وصله زدن به فرشینهی پوسیده پدر دختریمان.
کنترلم را از دست میدهم، پر سروصدا و تا حدی افراطی پرشور عمل میکنم.
برایش از دیوانگیهایمان میگویم، از طرحهای او، از ایدههای من...
از مهربانی آندرا، شیطنتهای لوک.
از اختراعاتش میگویم، از اختراعاتی که او خلقشان کرده بود و من با غرور از آنها حرف میزدم.
لحظه به لحظه را با جزئیات شرح میدهم، از کره میگویم، از منبع نور کارگاهمان و در نهایت...
با سرخوشیای که حاصل توجه و دقتش به حرفهایم بود ملافه سفید رنگ را از روی لاکپشت برداشتم:
-درسته که شبیه لاکپشته؛ بهت حق میدم بابا.
ولی اگر جلوی خودش بگی لاکپشت مطمئنا بیرونت میکنه. میدونی؟ این...
با نگاهی که میدانستم اکنون چقدر درخشان و براق است به چشمانش خیره شدم:
-یه تانکه!
گوشه لبش بالا میرود، کمی تنش را از پشتی صندلی جدا میکند:
-که اینطور! بقیه رو ببینم.
به دستانم سرعت میبخشم. طراحیهای ابزارهای جنگیاش را با کمی کلنجار از میان کوهی از اوراق بیرون میکشم:
-نگاه کن بابا! داوینچی یه نابغهست...
حتی وقتی به یه کلاغ خیره میشه، من اطمینان میدم بعدش قراره یه چیز دیونهوار خلق کنه!
برای اولین بار در طول هجده سال زندگیام، خیال میکردم دارد با شیفتگی نگاهم میکند، مرا... نه چیزهای جالبی که اطرافمان قرار گرفته بود!
او آرام بلند میشود، مقابلم میایستد.
سرش را کمی خم میکند، دستانش را دو طرف صورتم هائل میکند و خیرهام میشود.
همان حرکت کوچک کافی بود. تنفسم مختل میشود، فراموش میکنم چگونه نفس میکشیدم.
از سوی دیگر احساس سرمای غیرقابل توصیف دستانش زمستان را برای تنم به ارمغان میآورد؛ مهمان ناخواندهای که تا عمق استخوانم نفوذ میکند و از نگاهش، چنان دستپاچه و معذب میشوم که گمان میکنم گونههایم سِر شدهاند.
-امیدوارم اون اتفاق باعث بشه بزرگ بشی!
#پارت_نوزده☀️
لرزی عجیب از ستون مهرهام بالا خزید. دستان مرطوب و لرزانم را به هم پیچیدم.
زمانی نداشتم، زمانی برای پر و بال دادن به احساسات انسانی شکنندهام نداشتم:
-بابا... اینکه مثل بچهها فریبم میدی اصلأ قابل تحمل نیست!
باید آرام باشم، اما لحنم بیشتر از آرام بودن رگههایی از خشم و هیاهو را به نمایش گذاشته بود.
-بهت گفتم قرار نیست ببرمت، این جمله چه شباهتی به فریب دادن داره؟
مغزم اتصالی میکند، مانند یکی از آزمایشهای ناموفق داوینچی...
بوی سوختگی را حس میکنم، بیشک ذهنم از دست بازیهای این مرد استعفا داده بود.
-نزدیک یک ماهه که شاگرد داوینچی شدی؛ مشتاقم بدونم اینجا چیکار میکنید که حاضر نیستی به عمارت پدرت برگردی!
کشمکش میان عقل و احساساتم آنقدر طولانی نمیشود. دلیلش... نگاه او بود.
چیزی در چشمانش میدیدم، چیزی مانند علاقه، اشتیاق، تمنا.
تمنایی برای شنیدن شرح حالم در این کارگاه.
تمنایی برای وصله زدن به فرشینهی پوسیده پدر دختریمان.
کنترلم را از دست میدهم، پر سروصدا و تا حدی افراطی پرشور عمل میکنم.
برایش از دیوانگیهایمان میگویم، از طرحهای او، از ایدههای من...
از مهربانی آندرا، شیطنتهای لوک.
از اختراعاتش میگویم، از اختراعاتی که او خلقشان کرده بود و من با غرور از آنها حرف میزدم.
لحظه به لحظه را با جزئیات شرح میدهم، از کره میگویم، از منبع نور کارگاهمان و در نهایت...
با سرخوشیای که حاصل توجه و دقتش به حرفهایم بود ملافه سفید رنگ را از روی لاکپشت برداشتم:
-درسته که شبیه لاکپشته؛ بهت حق میدم بابا.
ولی اگر جلوی خودش بگی لاکپشت مطمئنا بیرونت میکنه. میدونی؟ این...
با نگاهی که میدانستم اکنون چقدر درخشان و براق است به چشمانش خیره شدم:
-یه تانکه!
گوشه لبش بالا میرود، کمی تنش را از پشتی صندلی جدا میکند:
-که اینطور! بقیه رو ببینم.
به دستانم سرعت میبخشم. طراحیهای ابزارهای جنگیاش را با کمی کلنجار از میان کوهی از اوراق بیرون میکشم:
-نگاه کن بابا! داوینچی یه نابغهست...
حتی وقتی به یه کلاغ خیره میشه، من اطمینان میدم بعدش قراره یه چیز دیونهوار خلق کنه!
برای اولین بار در طول هجده سال زندگیام، خیال میکردم دارد با شیفتگی نگاهم میکند، مرا... نه چیزهای جالبی که اطرافمان قرار گرفته بود!
او آرام بلند میشود، مقابلم میایستد.
سرش را کمی خم میکند، دستانش را دو طرف صورتم هائل میکند و خیرهام میشود.
همان حرکت کوچک کافی بود. تنفسم مختل میشود، فراموش میکنم چگونه نفس میکشیدم.
از سوی دیگر احساس سرمای غیرقابل توصیف دستانش زمستان را برای تنم به ارمغان میآورد؛ مهمان ناخواندهای که تا عمق استخوانم نفوذ میکند و از نگاهش، چنان دستپاچه و معذب میشوم که گمان میکنم گونههایم سِر شدهاند.
-امیدوارم اون اتفاق باعث بشه بزرگ بشی!
🤯2
#انکسار_خورشید ✨
#پارت_بیست☀️
نمیفهمم، معنای جملهاش را متوجه نمیشوم و او... فاصله میگیرد.
- کدوم اتفاق؟
پرسشم آرام بود، آرام و پر از شبهه.
در پاسخ، تنها لبخند نصفه نیمهای حوالهام میکند با فشردن آرام سرشانهام از کارگاه خارج میشود.
با رفتنش، هرج و مرجی که در وجودم به سختی آرام شده بود دوباره بالا میگیرد. آرامش و سکون پوشالیام به سرعت به اضطراب و وحشت بدل میشوند و من... نالان و لبریز از احساسات پیچیدهای که روحم را فرسوده میکرد مدام طول کارگاه را طی میکردم.
گاه مقابل طراحیهایش میایستادم و گاه صدای هر جنبندهای که از بیرون به گوشم میرسید را به آنها نسبت میدادم.
اما در آن لحظه، صدای باز شدن در آنقدر حقیقی به نظر میرسید که نتوانستم آن را هم خیالی زاده شده از ذهن بیش از حد فعالم خطاب کنم.
ابتدا قامت لوک مقابلم ظاهر شد. خسته و آشفته، به همراه گرد سیاهی که بر چهره و موهایش نشسته بود.
به دیوار تکیه میدهد، سُر میخورد و همانجا بر روی زمین مینشیند.
حال او را میبینم، داوینچی را...
رد محوی از سوختگی بر روی گونهاش دیده میشد. برخلاف زخم عمیقی که بر روی گردنش جا خوش کرده بود.
کلماتی که تا پیش از این آماده کرده بودم تا با آنها برایشان کاخی از سوالهایم بنا کنم حال در گلویم جمع شده بودند.
نمیدانستم چه بر سرشان آمده بود، قلبم آنقدر تند و محکم میتپید که صدای گله و شکایت استخوانهای قفسه سینهام را میشنیدم.
با این وجود نمیدانم چگونه، نمیدانم با کدام توان و ظرفیت آب را گرم کردم و پارچه تمیز آوردم.
خون خشک شده پیشانی و خاکستر سیاه که از چهره لوک پاک شد مقداری از غذای باقی مانده برایش آوردم.
از مقابل لوک بلند شدم، ایستادم.
لبه پنجره نشسته بود. مدادش را میان انگشتانش تاب میداد.
چشمانم را در حدقه میچرخانم، باید حرفهایی که با پدرم زده بودم را پس میگرفتم.
سلامت روحی و جسمی مرد مقابلم قابل بحث بود!
-خدایا... الان وقتش نیست!
با انگشت اشاره دست آزادش، شقیقهاش را فشرد:
-متوجه شدم اشکا...
مهلت نمیدهم به تفکراتش پر و بال دهد، مداد را از دستش میکشم.
آنقدری خسته بود که تسلط دستانش را به من بسپارد و مقاومت را کنار بگذارد.
سرش را رو به عقب متمایل کرد و به شیشه پنجره تکیه داد. چیزی شبیه به اجازه برای پیشروی دستانم...
صورتش را تمیز میکنم. خون، دوده، خاکستر، گرد و خاک؛ همه را پاک میکنم.
میدانی؟من تلاشم را کردم بودم.
فقط صد حیف آنقدری نبودند که غبار چشمانش را هم جلا بدهند.
فکر میکنم کارم تمام شده، کلاف افکارم حول محور غذایی که باید برایش میآوردم میچرخید و مردمکهایم بر روی دستکشهای چرم مشکیاش!
بند انگشتانم میلرزیدند، نه از ترس آنچه که دیده بودم. از وحشت آنچه که بر سرشان آمده بود که از شدت هولناکیاش زبان به کام گرفته بودند.
لبه دستکشش را لمس کردم، اولین حرکت کافی بود.
شانههایش منقبض شدند و او، به جای فریاد زدن سرش را به شیشه پنجره کوبید.
-دس..تکش به د..ستهات چسبیده!
#پارت_بیست☀️
نمیفهمم، معنای جملهاش را متوجه نمیشوم و او... فاصله میگیرد.
- کدوم اتفاق؟
پرسشم آرام بود، آرام و پر از شبهه.
در پاسخ، تنها لبخند نصفه نیمهای حوالهام میکند با فشردن آرام سرشانهام از کارگاه خارج میشود.
با رفتنش، هرج و مرجی که در وجودم به سختی آرام شده بود دوباره بالا میگیرد. آرامش و سکون پوشالیام به سرعت به اضطراب و وحشت بدل میشوند و من... نالان و لبریز از احساسات پیچیدهای که روحم را فرسوده میکرد مدام طول کارگاه را طی میکردم.
گاه مقابل طراحیهایش میایستادم و گاه صدای هر جنبندهای که از بیرون به گوشم میرسید را به آنها نسبت میدادم.
اما در آن لحظه، صدای باز شدن در آنقدر حقیقی به نظر میرسید که نتوانستم آن را هم خیالی زاده شده از ذهن بیش از حد فعالم خطاب کنم.
ابتدا قامت لوک مقابلم ظاهر شد. خسته و آشفته، به همراه گرد سیاهی که بر چهره و موهایش نشسته بود.
به دیوار تکیه میدهد، سُر میخورد و همانجا بر روی زمین مینشیند.
حال او را میبینم، داوینچی را...
رد محوی از سوختگی بر روی گونهاش دیده میشد. برخلاف زخم عمیقی که بر روی گردنش جا خوش کرده بود.
کلماتی که تا پیش از این آماده کرده بودم تا با آنها برایشان کاخی از سوالهایم بنا کنم حال در گلویم جمع شده بودند.
نمیدانستم چه بر سرشان آمده بود، قلبم آنقدر تند و محکم میتپید که صدای گله و شکایت استخوانهای قفسه سینهام را میشنیدم.
با این وجود نمیدانم چگونه، نمیدانم با کدام توان و ظرفیت آب را گرم کردم و پارچه تمیز آوردم.
خون خشک شده پیشانی و خاکستر سیاه که از چهره لوک پاک شد مقداری از غذای باقی مانده برایش آوردم.
از مقابل لوک بلند شدم، ایستادم.
لبه پنجره نشسته بود. مدادش را میان انگشتانش تاب میداد.
چشمانم را در حدقه میچرخانم، باید حرفهایی که با پدرم زده بودم را پس میگرفتم.
سلامت روحی و جسمی مرد مقابلم قابل بحث بود!
-خدایا... الان وقتش نیست!
با انگشت اشاره دست آزادش، شقیقهاش را فشرد:
-متوجه شدم اشکا...
مهلت نمیدهم به تفکراتش پر و بال دهد، مداد را از دستش میکشم.
آنقدری خسته بود که تسلط دستانش را به من بسپارد و مقاومت را کنار بگذارد.
سرش را رو به عقب متمایل کرد و به شیشه پنجره تکیه داد. چیزی شبیه به اجازه برای پیشروی دستانم...
صورتش را تمیز میکنم. خون، دوده، خاکستر، گرد و خاک؛ همه را پاک میکنم.
میدانی؟من تلاشم را کردم بودم.
فقط صد حیف آنقدری نبودند که غبار چشمانش را هم جلا بدهند.
فکر میکنم کارم تمام شده، کلاف افکارم حول محور غذایی که باید برایش میآوردم میچرخید و مردمکهایم بر روی دستکشهای چرم مشکیاش!
بند انگشتانم میلرزیدند، نه از ترس آنچه که دیده بودم. از وحشت آنچه که بر سرشان آمده بود که از شدت هولناکیاش زبان به کام گرفته بودند.
لبه دستکشش را لمس کردم، اولین حرکت کافی بود.
شانههایش منقبض شدند و او، به جای فریاد زدن سرش را به شیشه پنجره کوبید.
-دس..تکش به د..ستهات چسبیده!
🤯1😱1
#انکسار_خورشید ✨
#پارت_بیست_یک☀️
سوخته بودند، در آتشی که ندیده میتوانستم بگویم سوزان و عظیم بوده است.
پلکهایش را برای لحظهای بر روی هم فشرد و بعد، به آرامی لب زد:
-میدونم!
انگار نه انگار که درباره سوختگی دستانش حرف میزنم، لحنش بیشتر به شخصی شباهت داشت که بارانی بودن هوا را تایید میکرد!
میل دارم بر سرش جیغ بکشم اما نگاهش...
نگاهش آنچنان زیر هالهای از غم و ناچاری فرو رفته که وادارم میکند سعی کنم به آرامی هرچه تمامتر دستکشها را بیرون بکشم.
اهمیتی نداشت چقدر طول بکشد، با ظرافت و حساسیت دستکش را از روی پوستش جدا میکردم.
هرچند که در بخشهایی که سوختگی عمیقتر بود، لایهای از پوستش همراه با دستکش کنده میشد و فکش، بیصدا محکمتر از قبل روی هم قفل میشد.
پس از دقایقی طاقتفرسا، دستانش بدون آن پوشش چرمی میان انگشتانم بودند.
ملتهب، سرخ، دردمند و تکه تکه.
برخاستم، از میان قفسههایی که به آندرا تعلق داشت ضمادگیاهی مدنظرم را یافتم و دوباره، جایی مقابلش قرار گرفتم.
ضماد را بر روی زخمهایش گذاشتم، مطمئناً پوستش به سوزش افتاده بود که چشمانش را آنقدر سخت بر روی هم میفشرد.
لب گزیدم، به ناچار با تکه پارچههای نواری شکل دستانش را پانسمان کردم.
آخرین زخم را که بستم، آتش درون قلبم گُر گرفت:
-میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟
دستانش هنوز میان دستانم بود، دستانی که تا چندی پیش شگفتی خلقت میکردند و حال حتی از حرکت دادن بند انگشتانشان هم عاجز بودند.
با این حال تکیهاش را پنجره گرفت. به انگشتان سوخته و ملتهبش که زیر حجمی از پارچه و ضماد پنهان شده بودند خیره شد.
-هیچ اتفاق خاصی نیفتاده لیویا فقط... کارگاهش رو آتیش زدن!
با همان صدای طعنهآمیز و مملو از حرص و خشمش ادامه داد:
-ماهم به خاطر نجات دادن طراحیهای این دیوونه به این حال و روز افتادیم!
شقیقههایم تیر میکشند، نبض میزنند.
سرم بر روی گردنم سنگینی میکند و بیاختیار، بر روی زانوهایم همان جا بر روی زمین مینشینم.
-گذشت!
قاطعیت کلامش، خشم لوک را شعلهورتر میکند:
-احمق، هر جفتمون میدونیم اونها دنبال چی بودن... گذشت؟ این تازه شروعش بود.
در حبابی از نادانی غوطهور بودم، لایههای ضخیمی از مِه دیدم را تار کرده بودند.
مردمکهای لغزان و بیثباتم را به او دوختم. اویی که دستانش را پس کشید و در عوض، زیر کتفم را گرفت:
-بلند شو لیویا...
نفس شکستهای از میان لبهایم بیرون خزید.
مضحک بود؛ هنوز منتظر بودم کسی از میان آن دو مرد دیوانه پاسخی قابل درک نصیبم کند.
با این وجود، سکوت کردم. شب ویران کنندهای بود؛ تلفیقی از تمامی ترسهایم...
خانهمان امشب، شاهد چیزهای عجیبی بود. عجیبتر از اختراعات و دیوانگیهایمان.
مدت زیادی تا طلوع خورشید نمانده بود اما چشمانم دیگر یاری نمیکردند و اجزای تنم دیگر تاب و توان ایستادگی نداشتند. از آسودگی آن دو که اطمینان یافتم، گوشهای بر روی زمین دراز کشیدم.
گوشهای از کارگاهی که از امشب، دیگر فقط یک کارگاه به نظر نمیرسید.
پاهایم را در شکمم جمع کردم و اجازه دادم روحم به دنیای بیخبری سفر کند. به دنیای که در آن، با طلوع خورشید خانهام هنوز به من تعلق داشت!
#پارت_بیست_یک☀️
سوخته بودند، در آتشی که ندیده میتوانستم بگویم سوزان و عظیم بوده است.
پلکهایش را برای لحظهای بر روی هم فشرد و بعد، به آرامی لب زد:
-میدونم!
انگار نه انگار که درباره سوختگی دستانش حرف میزنم، لحنش بیشتر به شخصی شباهت داشت که بارانی بودن هوا را تایید میکرد!
میل دارم بر سرش جیغ بکشم اما نگاهش...
نگاهش آنچنان زیر هالهای از غم و ناچاری فرو رفته که وادارم میکند سعی کنم به آرامی هرچه تمامتر دستکشها را بیرون بکشم.
اهمیتی نداشت چقدر طول بکشد، با ظرافت و حساسیت دستکش را از روی پوستش جدا میکردم.
هرچند که در بخشهایی که سوختگی عمیقتر بود، لایهای از پوستش همراه با دستکش کنده میشد و فکش، بیصدا محکمتر از قبل روی هم قفل میشد.
پس از دقایقی طاقتفرسا، دستانش بدون آن پوشش چرمی میان انگشتانم بودند.
ملتهب، سرخ، دردمند و تکه تکه.
برخاستم، از میان قفسههایی که به آندرا تعلق داشت ضمادگیاهی مدنظرم را یافتم و دوباره، جایی مقابلش قرار گرفتم.
ضماد را بر روی زخمهایش گذاشتم، مطمئناً پوستش به سوزش افتاده بود که چشمانش را آنقدر سخت بر روی هم میفشرد.
لب گزیدم، به ناچار با تکه پارچههای نواری شکل دستانش را پانسمان کردم.
آخرین زخم را که بستم، آتش درون قلبم گُر گرفت:
-میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟
دستانش هنوز میان دستانم بود، دستانی که تا چندی پیش شگفتی خلقت میکردند و حال حتی از حرکت دادن بند انگشتانشان هم عاجز بودند.
با این حال تکیهاش را پنجره گرفت. به انگشتان سوخته و ملتهبش که زیر حجمی از پارچه و ضماد پنهان شده بودند خیره شد.
-هیچ اتفاق خاصی نیفتاده لیویا فقط... کارگاهش رو آتیش زدن!
با همان صدای طعنهآمیز و مملو از حرص و خشمش ادامه داد:
-ماهم به خاطر نجات دادن طراحیهای این دیوونه به این حال و روز افتادیم!
شقیقههایم تیر میکشند، نبض میزنند.
سرم بر روی گردنم سنگینی میکند و بیاختیار، بر روی زانوهایم همان جا بر روی زمین مینشینم.
-گذشت!
قاطعیت کلامش، خشم لوک را شعلهورتر میکند:
-احمق، هر جفتمون میدونیم اونها دنبال چی بودن... گذشت؟ این تازه شروعش بود.
در حبابی از نادانی غوطهور بودم، لایههای ضخیمی از مِه دیدم را تار کرده بودند.
مردمکهای لغزان و بیثباتم را به او دوختم. اویی که دستانش را پس کشید و در عوض، زیر کتفم را گرفت:
-بلند شو لیویا...
نفس شکستهای از میان لبهایم بیرون خزید.
مضحک بود؛ هنوز منتظر بودم کسی از میان آن دو مرد دیوانه پاسخی قابل درک نصیبم کند.
با این وجود، سکوت کردم. شب ویران کنندهای بود؛ تلفیقی از تمامی ترسهایم...
خانهمان امشب، شاهد چیزهای عجیبی بود. عجیبتر از اختراعات و دیوانگیهایمان.
مدت زیادی تا طلوع خورشید نمانده بود اما چشمانم دیگر یاری نمیکردند و اجزای تنم دیگر تاب و توان ایستادگی نداشتند. از آسودگی آن دو که اطمینان یافتم، گوشهای بر روی زمین دراز کشیدم.
گوشهای از کارگاهی که از امشب، دیگر فقط یک کارگاه به نظر نمیرسید.
پاهایم را در شکمم جمع کردم و اجازه دادم روحم به دنیای بیخبری سفر کند. به دنیای که در آن، با طلوع خورشید خانهام هنوز به من تعلق داشت!
🤯1🌚1
☀️«انکسار خورشید»☀️
#انکسار_خورشید ✨ #پارت_بیست_یک☀️ سوخته بودند، در آتشی که ندیده میتوانستم بگویم سوزان و عظیم بوده است. پلکهایش را برای لحظهای بر روی هم فشرد و بعد، به آرامی لب زد: -میدونم! انگار نه انگار که درباره سوختگی دستانش حرف میزنم، لحنش بیشتر به شخصی شباهت داشت…
و فردا... همهچیز تغییر میکنه:)🔥😈
ریاکشن یادتون نره قشنگا✨
🌚2
#انکسار_خورشید ✨
#پارت_بیست_دو☀️
***
صدای زنجیر میآمد، صدای کوبیده شدن چکمههایی سفت و سخت بر زمین چوبی.
از آن عجیبتر بوی غریبهها به مشامم میخورد.
رایحهای تلخ که با بوی چوب، روغن و جوهر کارگاه سنخیتی نداشت.
تلاش میکنم پلکهایم را از هم فاصله دهم...
اما وزن بیخوابیهایم سنگینتر از ارادهام برای باز کردن چشمهایم بود.
البته، پیش از آنکه صدای خرد شدن شیشه، آخرین رشته خوابم را بدرد و وادارم کند پلکهایم را تا نیمه از هم فاصله بدهم.
از لای چشمان خواب آلودم، چکمهها را میدیدم، انتهای شنلهای سلطنتی را...
برق شمشیر و زنجیر را میدیدم.
پلک میزنم، اینبار به خستگی اعتنا نمیکنم.
شنلی که اطمینان داشتم دیشب بر روی خودم نکشیده بودم را کنار زدم.
نیم خیز میشوم، مردمکهایم میلغزند.
سربازهای حکومتی را از نظر میگذرانم و بعد، به او خیره میشوم.
به چهره سرد و بیگانهاش، به اویی که هیچ اثری از محبت و گرما در نگاهش به چشم نمیخورد.
دستم را بر لبه میز میگیرم، میایستم.
کمی آن طرفتر، پشت میز خوابش برده بود.
درحالی که سرش را روی طراحیهایش گذاشته بود. طراحیهایی که نیمی از آنها، حال بر روی زمین طمع خاک چکمه سربازان را میچشیدند.
چشمان خسته و تبدارش به آنها خیره شده بود.
نه به سربازهای افسار گسیخته و نه به برق شمشیرهای برنده؛ تنها به طراحیهایی که زیر چکمهها مچاله شده بودند.
آندرا جایی بر روی پلههای که به اتاقش منتهی میشد ماتش برده بود و لوک، فاصلهای تا ناسزا گفتن بر آنها که خوابش را بر هم زده بودند نداشت.
-سنیور لئوناردو داوینچی، شما به اتهام طراحی و ساخت ادوات جنگی برای دشمن جمهوری فلورانس، بازداشت میشید!
مرد قدم برمیدارد، کشویی که دیشب طراحی ابزارهای جنگی را درونش جا داده بودم را میگشاید.
انبوهی از اوراق را بیرون میکشد، آنها را به دست سرباز بلند قد میسپارد.
اینبار به سمت مخالف میرود، ملافه سفید رنگ را از روی لاکپشتمان چنگ میزند.
و کاش... آن واقعا یک لاکپشت بود، نه یک تانک خارقالعاده که اتهامش را سنگینتر از پیش میکرد.
قلبم از حرکت ایستاده بود؟ نمیدانم...
این تنها توجیهی بود که برای آن احساس خفگی عمیق و دردآور در ذهنم داشتم.
انگشتانم دور گلویم حلقه میشوند و او، لورنزو آلبیزی، درحالی که به دخترک کبود و بینفسش خیره شده بود دستورش را صادر کرد.
دستوری که سبب شد در کسری از ثانیه، دستان داوینچی در میان حلقههایی فولادی اسیر شوند.
چیزی درونم شکست، مادهای مذاب و داغ در قفسه سینهام پخش شد. آنقدر پرحرارت و زجرآور بود که احساس میکردم فاصلهای تا تکه تکه شدن ندارم.
اصلا کاش تکه تکه میشدم، کاش خاکستر میشدم و گرد و غبار نحسم را باد با خود میبرد.
چطور قرار بود دوام بیاورم؟ چطور قرار بود بعد از دیدن آن نگاه قامت راست کنم؟
#پارت_بیست_دو☀️
***
صدای زنجیر میآمد، صدای کوبیده شدن چکمههایی سفت و سخت بر زمین چوبی.
از آن عجیبتر بوی غریبهها به مشامم میخورد.
رایحهای تلخ که با بوی چوب، روغن و جوهر کارگاه سنخیتی نداشت.
تلاش میکنم پلکهایم را از هم فاصله دهم...
اما وزن بیخوابیهایم سنگینتر از ارادهام برای باز کردن چشمهایم بود.
البته، پیش از آنکه صدای خرد شدن شیشه، آخرین رشته خوابم را بدرد و وادارم کند پلکهایم را تا نیمه از هم فاصله بدهم.
از لای چشمان خواب آلودم، چکمهها را میدیدم، انتهای شنلهای سلطنتی را...
برق شمشیر و زنجیر را میدیدم.
پلک میزنم، اینبار به خستگی اعتنا نمیکنم.
شنلی که اطمینان داشتم دیشب بر روی خودم نکشیده بودم را کنار زدم.
نیم خیز میشوم، مردمکهایم میلغزند.
سربازهای حکومتی را از نظر میگذرانم و بعد، به او خیره میشوم.
به چهره سرد و بیگانهاش، به اویی که هیچ اثری از محبت و گرما در نگاهش به چشم نمیخورد.
دستم را بر لبه میز میگیرم، میایستم.
کمی آن طرفتر، پشت میز خوابش برده بود.
درحالی که سرش را روی طراحیهایش گذاشته بود. طراحیهایی که نیمی از آنها، حال بر روی زمین طمع خاک چکمه سربازان را میچشیدند.
چشمان خسته و تبدارش به آنها خیره شده بود.
نه به سربازهای افسار گسیخته و نه به برق شمشیرهای برنده؛ تنها به طراحیهایی که زیر چکمهها مچاله شده بودند.
آندرا جایی بر روی پلههای که به اتاقش منتهی میشد ماتش برده بود و لوک، فاصلهای تا ناسزا گفتن بر آنها که خوابش را بر هم زده بودند نداشت.
-سنیور لئوناردو داوینچی، شما به اتهام طراحی و ساخت ادوات جنگی برای دشمن جمهوری فلورانس، بازداشت میشید!
مرد قدم برمیدارد، کشویی که دیشب طراحی ابزارهای جنگی را درونش جا داده بودم را میگشاید.
انبوهی از اوراق را بیرون میکشد، آنها را به دست سرباز بلند قد میسپارد.
اینبار به سمت مخالف میرود، ملافه سفید رنگ را از روی لاکپشتمان چنگ میزند.
و کاش... آن واقعا یک لاکپشت بود، نه یک تانک خارقالعاده که اتهامش را سنگینتر از پیش میکرد.
قلبم از حرکت ایستاده بود؟ نمیدانم...
این تنها توجیهی بود که برای آن احساس خفگی عمیق و دردآور در ذهنم داشتم.
انگشتانم دور گلویم حلقه میشوند و او، لورنزو آلبیزی، درحالی که به دخترک کبود و بینفسش خیره شده بود دستورش را صادر کرد.
دستوری که سبب شد در کسری از ثانیه، دستان داوینچی در میان حلقههایی فولادی اسیر شوند.
چیزی درونم شکست، مادهای مذاب و داغ در قفسه سینهام پخش شد. آنقدر پرحرارت و زجرآور بود که احساس میکردم فاصلهای تا تکه تکه شدن ندارم.
اصلا کاش تکه تکه میشدم، کاش خاکستر میشدم و گرد و غبار نحسم را باد با خود میبرد.
چطور قرار بود دوام بیاورم؟ چطور قرار بود بعد از دیدن آن نگاه قامت راست کنم؟
🤯1🌚1
Forwarded from ° انجمن نویسندگان ونوس ° (𝙈𝙞𝙧𝙖✿)
💫این رمان و این چنل تحت حمایت «انجمن نویسندگان ونوس» میباشد 💫
انجمن ونوس، حامی استعداد های نوظهور🤍
@VENUSWrite
چنل پیدیاف:
@PDFvenus
جهت عضویت در انجمن به این آیدی پیام بدید👇🏻
@Venus_vwa
انجمن ونوس، حامی استعداد های نوظهور🤍
@VENUSWrite
چنل پیدیاف:
@PDFvenus
جهت عضویت در انجمن به این آیدی پیام بدید👇🏻
@Venus_vwa
❤2