#انکسار_خورشید✨
#پارت_پنج☀️
آرزوی خیالیام با دیدن نگاه منتظر مرد بر باد میرود پس دهان باز میکنم:
-سنیور، من سفارش پرترهای نداشتم که حالا برای تحویل گرفتنش به اینجا اومده باشم من میخوام...
آستین لباسش را میان انگشتانم میکشم و سبب میشوم نگاهش معطوف همان شخصی شود که میخواهم:
-من میخوام با سنیور داوینچی صحبت کنم!
در یک ثانیه، در حقیقت با یک تخمین ساده تقریباً در دو دهم ثانیه، چکشها متوقف شدند، قلمها از حرکت ایستادند، گویی باد هم دست از تکان دادن کاغذهایی که بر روی دیوار نصفه و نیمه چسبانده بودند برداشت.
و بالاخره... نگاه او چرخید، از پنجره به میز کشیده شد، طرح نیمه کارهای که کشیده بود را پشت سر گذاشت و به من رسید...
به چشمهایم که منتظر و شیفته او را تماشا میکردند.
قدم بلندی برداشت، آنقدر پرشتاب که سریعتر از آنچه که انتظار داشتم مقابلم قرار گرفت.
سرش به سمت شانهاش متمایل شد، و من ناخودآگاه سرم را درست مانند او حرکت دادم...
-اون کرهای که از سقف آویزون کردی؛ چطور انقدر برق میزنه؟
انگار یه گلوله آتیشه؛ اما اگر آتیش بود باید با باد خاموش میشد، متوجه شدم رو به روی پنجره اصلیه کارگاهه، خورشید موقع طلوع مقابل پنجره قرار میگیره، از قصد اونجا گذاشتیش مگه نه؟
چشمانش به گونهای عجیب برق میزنند، دستانش را پشت سرش قفل میکند، روی پاشنه پایش میچرخد، خط نگاهمان مشترک میشود. او هم به کره نگاه میکند...
-چرا به خورشید فکر کردی؟
خودم را جلو میکشم، میخواهم کنارش بایستم.
چشمانم را ریز میکنم، متفکر و فیلسوف گونه:
-چون متوجه شدم با جا به جایی خورشید توی آسمون نور کره کم و زیاد میشه؛ وقتی تازه به اینجا رسیدم خورشید درست وسط آسمون و دقیقاً مقابل شیشه پنجره بود اما حالا که کنار رفته...
دستم را به حالتی شبیه به سقوط مقابل چشمانش به حرکت در میارم:
-کره سوزانمون نورش رو سلب کرده!
او در سکوت به کره خیره میشود و من ادامه میدهم:
-اگر مسئله واقعا درباره نوره، میتونیم به جاش شمع بیاریم، اگه کافی باشه کره رو تبدیل به یه منبع روشنایی دائمی برای کارگاهمون میکنیم مگه نه؟
از گوشه چشم میبینم، دستهایش که پشت سرش گره خوردهاند هم را رها می کنند و بوی جوهر بیشتر زیر بینیام میپیچد.
سرش به سمتم میچرخد، به سمت منی که گستاخانه و بیتفاوت، یا لااقل به ظاهر بیتفاوت همچنان نگاهم را به کره دوختهام که هرچند کم نور اما اشک را در چشمانم میهمان کرده...
سد مقاومتم میشکند، آرام سرم را به سمتش میچرخانم و او با مکثی کوتاه میپرسد:
- گفتی...کارگاهمون؟
درحالی که قطره اشکی که روی گونهام راه گرفته را با سر انگشت لمس میکنم به سمتش متمایل میشم:
-ببخشید، یادم رفت، من میخوام بمونم...
#پارت_پنج☀️
آرزوی خیالیام با دیدن نگاه منتظر مرد بر باد میرود پس دهان باز میکنم:
-سنیور، من سفارش پرترهای نداشتم که حالا برای تحویل گرفتنش به اینجا اومده باشم من میخوام...
آستین لباسش را میان انگشتانم میکشم و سبب میشوم نگاهش معطوف همان شخصی شود که میخواهم:
-من میخوام با سنیور داوینچی صحبت کنم!
در یک ثانیه، در حقیقت با یک تخمین ساده تقریباً در دو دهم ثانیه، چکشها متوقف شدند، قلمها از حرکت ایستادند، گویی باد هم دست از تکان دادن کاغذهایی که بر روی دیوار نصفه و نیمه چسبانده بودند برداشت.
و بالاخره... نگاه او چرخید، از پنجره به میز کشیده شد، طرح نیمه کارهای که کشیده بود را پشت سر گذاشت و به من رسید...
به چشمهایم که منتظر و شیفته او را تماشا میکردند.
قدم بلندی برداشت، آنقدر پرشتاب که سریعتر از آنچه که انتظار داشتم مقابلم قرار گرفت.
سرش به سمت شانهاش متمایل شد، و من ناخودآگاه سرم را درست مانند او حرکت دادم...
-اون کرهای که از سقف آویزون کردی؛ چطور انقدر برق میزنه؟
انگار یه گلوله آتیشه؛ اما اگر آتیش بود باید با باد خاموش میشد، متوجه شدم رو به روی پنجره اصلیه کارگاهه، خورشید موقع طلوع مقابل پنجره قرار میگیره، از قصد اونجا گذاشتیش مگه نه؟
چشمانش به گونهای عجیب برق میزنند، دستانش را پشت سرش قفل میکند، روی پاشنه پایش میچرخد، خط نگاهمان مشترک میشود. او هم به کره نگاه میکند...
-چرا به خورشید فکر کردی؟
خودم را جلو میکشم، میخواهم کنارش بایستم.
چشمانم را ریز میکنم، متفکر و فیلسوف گونه:
-چون متوجه شدم با جا به جایی خورشید توی آسمون نور کره کم و زیاد میشه؛ وقتی تازه به اینجا رسیدم خورشید درست وسط آسمون و دقیقاً مقابل شیشه پنجره بود اما حالا که کنار رفته...
دستم را به حالتی شبیه به سقوط مقابل چشمانش به حرکت در میارم:
-کره سوزانمون نورش رو سلب کرده!
او در سکوت به کره خیره میشود و من ادامه میدهم:
-اگر مسئله واقعا درباره نوره، میتونیم به جاش شمع بیاریم، اگه کافی باشه کره رو تبدیل به یه منبع روشنایی دائمی برای کارگاهمون میکنیم مگه نه؟
از گوشه چشم میبینم، دستهایش که پشت سرش گره خوردهاند هم را رها می کنند و بوی جوهر بیشتر زیر بینیام میپیچد.
سرش به سمتم میچرخد، به سمت منی که گستاخانه و بیتفاوت، یا لااقل به ظاهر بیتفاوت همچنان نگاهم را به کره دوختهام که هرچند کم نور اما اشک را در چشمانم میهمان کرده...
سد مقاومتم میشکند، آرام سرم را به سمتش میچرخانم و او با مکثی کوتاه میپرسد:
- گفتی...کارگاهمون؟
درحالی که قطره اشکی که روی گونهام راه گرفته را با سر انگشت لمس میکنم به سمتش متمایل میشم:
-ببخشید، یادم رفت، من میخوام بمونم...
❤🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_شش ☀️
خودش را عقب میکشد، شروع به قدم زدن میکند، حتی هر از گاهی به واسطه قدمهایش در آن فضای باریک میان میزها کاغذها را به زمین میریزد.
برای لحظهای میایستد، انگشتانش در هوا حرکت میکنند، گویی دارد این دقیقه را به عنوان تمسخر آمیزترین بخش از تاریخ فلورانس ثبت میکند. رد همین تفکر پوچ وادارم میکند دوباره پیشدستی کنم:
-منظورم اینه امیدوارم سنیور داوینچی من رو به عنوان کارآموزشون بپذیرن؛ یعنی... چیزی که میخوام بگم اینه که نیاز دارم بپذیرینم چون در غیر این صورت نقشه دیگهای جهت انجام ندارم!
حقیقت را گفته بودم؛ ماجرا این بود...
من گسسته بودم، بند بند وجودم دچار فرسایش شده بود، ذهن من خواه یا ناخواه ماهیت قوانین را اینگونه میدانست؛ آنها به وجود آمده بودند تا شکسته شوند.
پس نقشهام این بود؛ قرار بود با کنجکاوی قوانین عمارت را درهم بشکنم؛ انتظار نداشتم آن دیوانه بازیهایم آخر و عاقبتم را به صومعه ختم کند اما زندگی بر اساس انتظاراتم پیش نرفت پس من هم با بیپروایی ستونهای صومعه را به لرزه درآوردم
و در آخر وقتی ستونها فاصلهای تا فرو ریختن نداشتند آخرین نقشهام را رو کردم و آن همینقدر ساده بود؛ اینکه جایگاه کارآموز داوینچی را به دست بیاورم چون ایمان داشتم اینبار قانون شکنی نه مجازات بلکه از دیدگاه او زاویه دیدی متفاوت و قابل تشویق و تحسین بود!
نقشه دیگری نداشتم؛ مغزم داشت جیبهای خالی از ایدهاش را نشانم میداد.
او... اما انگار اصلأ در این حوالی نیست. احساس میکنم هیچکدام از حرفهایم را نشنیده یا نخواسته که بشنود...
ولی نگاه خیرهاش، آن چشمهایی که به مردمکهایم گره خورده بود خبر از این میداد که به کلماتم گوش سپرده:
- لوک، اون پارچه تیره رو بده به من!
این را خطاب به پسرکی میگوید که پشت میز نشسته و تکه چوبی را میتراشد. پسر به سرعت میایستد پارچهای که زیر قلموهایی که رنگ بر روی موهای پرتراکمشان خشک شده را میکشد، میتکاندش و آن را به دست سنیور داوینچی میرساند:
-آوردمش استاد!
لرزش خفیف شانههایم، پس از شنیدن آن لفظ استاد چیزی نیست که بتوانم ارادی خطابش کنم، فقط میتوانم بگویم انگار چیزی در قلبم ذوب میشود... آن چیز بیشک توده عظیم عطشم بود، عطشی که برای دستیابی به چشمه رمز و راز و جذابیت این کارگاه داشتم.
احساسات امانم نمیدهند، اما آنقدر عقلم را از کنترل خارج نمی کنند که متوجه نشوم او بالای نردبان، در حال مسدود کردن راه ورود نور است؛ گویی خورشید را برای مدتی به مرخصی فرستاد.
چند پله پایین میآید و بعد، ارتفاع باقی مانده را میپرد.
دستانش بیتعلل میچرخند و ناگهان ۹ جا شمعی روی میز را تهی مییابم، طنابی که چندی پیش میخواستم سارقش شوم را با چاقوی کوچکی که از جیبش بیرون میکشد میبرد.
شمع اول را روشن میکند، دومین و سومین شمع را به واسطه همان اولی روشن میکند.
لحظهای ابروهایش در هم کشیده میشوند، دست هایش از حرکت میایستند، کشوی میز را باز میکند، شمعهای بیشتری بیرون میکشد و بعد با تای ابرویی بالارفته به نقطهای، جایی در پشت سرم خیره میشود. پیش از آنکه فرصت کنم سرم را حرکت دهم، پسر جوانی مانند باروت برافروخته به سمت او میدود و دو شمع میان انگشتانش را به او میسپارد و او... آنها را به هم میچسباند، بیتفاوت نسبت به پارافینی که با ذوب شدن بر پوست دستانش مینشیند... بعد، شمعها یکی پس از دیگری شعله میکشند.
#پارت_شش ☀️
خودش را عقب میکشد، شروع به قدم زدن میکند، حتی هر از گاهی به واسطه قدمهایش در آن فضای باریک میان میزها کاغذها را به زمین میریزد.
برای لحظهای میایستد، انگشتانش در هوا حرکت میکنند، گویی دارد این دقیقه را به عنوان تمسخر آمیزترین بخش از تاریخ فلورانس ثبت میکند. رد همین تفکر پوچ وادارم میکند دوباره پیشدستی کنم:
-منظورم اینه امیدوارم سنیور داوینچی من رو به عنوان کارآموزشون بپذیرن؛ یعنی... چیزی که میخوام بگم اینه که نیاز دارم بپذیرینم چون در غیر این صورت نقشه دیگهای جهت انجام ندارم!
حقیقت را گفته بودم؛ ماجرا این بود...
من گسسته بودم، بند بند وجودم دچار فرسایش شده بود، ذهن من خواه یا ناخواه ماهیت قوانین را اینگونه میدانست؛ آنها به وجود آمده بودند تا شکسته شوند.
پس نقشهام این بود؛ قرار بود با کنجکاوی قوانین عمارت را درهم بشکنم؛ انتظار نداشتم آن دیوانه بازیهایم آخر و عاقبتم را به صومعه ختم کند اما زندگی بر اساس انتظاراتم پیش نرفت پس من هم با بیپروایی ستونهای صومعه را به لرزه درآوردم
و در آخر وقتی ستونها فاصلهای تا فرو ریختن نداشتند آخرین نقشهام را رو کردم و آن همینقدر ساده بود؛ اینکه جایگاه کارآموز داوینچی را به دست بیاورم چون ایمان داشتم اینبار قانون شکنی نه مجازات بلکه از دیدگاه او زاویه دیدی متفاوت و قابل تشویق و تحسین بود!
نقشه دیگری نداشتم؛ مغزم داشت جیبهای خالی از ایدهاش را نشانم میداد.
او... اما انگار اصلأ در این حوالی نیست. احساس میکنم هیچکدام از حرفهایم را نشنیده یا نخواسته که بشنود...
ولی نگاه خیرهاش، آن چشمهایی که به مردمکهایم گره خورده بود خبر از این میداد که به کلماتم گوش سپرده:
- لوک، اون پارچه تیره رو بده به من!
این را خطاب به پسرکی میگوید که پشت میز نشسته و تکه چوبی را میتراشد. پسر به سرعت میایستد پارچهای که زیر قلموهایی که رنگ بر روی موهای پرتراکمشان خشک شده را میکشد، میتکاندش و آن را به دست سنیور داوینچی میرساند:
-آوردمش استاد!
لرزش خفیف شانههایم، پس از شنیدن آن لفظ استاد چیزی نیست که بتوانم ارادی خطابش کنم، فقط میتوانم بگویم انگار چیزی در قلبم ذوب میشود... آن چیز بیشک توده عظیم عطشم بود، عطشی که برای دستیابی به چشمه رمز و راز و جذابیت این کارگاه داشتم.
احساسات امانم نمیدهند، اما آنقدر عقلم را از کنترل خارج نمی کنند که متوجه نشوم او بالای نردبان، در حال مسدود کردن راه ورود نور است؛ گویی خورشید را برای مدتی به مرخصی فرستاد.
چند پله پایین میآید و بعد، ارتفاع باقی مانده را میپرد.
دستانش بیتعلل میچرخند و ناگهان ۹ جا شمعی روی میز را تهی مییابم، طنابی که چندی پیش میخواستم سارقش شوم را با چاقوی کوچکی که از جیبش بیرون میکشد میبرد.
شمع اول را روشن میکند، دومین و سومین شمع را به واسطه همان اولی روشن میکند.
لحظهای ابروهایش در هم کشیده میشوند، دست هایش از حرکت میایستند، کشوی میز را باز میکند، شمعهای بیشتری بیرون میکشد و بعد با تای ابرویی بالارفته به نقطهای، جایی در پشت سرم خیره میشود. پیش از آنکه فرصت کنم سرم را حرکت دهم، پسر جوانی مانند باروت برافروخته به سمت او میدود و دو شمع میان انگشتانش را به او میسپارد و او... آنها را به هم میچسباند، بیتفاوت نسبت به پارافینی که با ذوب شدن بر پوست دستانش مینشیند... بعد، شمعها یکی پس از دیگری شعله میکشند.
❤🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_هفت ☀️
میدانستم، به طرز عجیبی میدانستم آن چیزی که در شرف وقوع بود هردوی مارا به وجد میآورد. دستش را بالا کشید، شمعهای به هم پیوسته را مقابل کره گرفت؛ چیزی در وجودم میغلتید.
دخترک بازیگوش درونم خودش را به در و دیوار میکوبید تا هرچه زودتر ببیند چه میشود.
دوست دارم محکم بر پشت گردنش بکوبم، آیندهاش در هالهای از ناپایداری و مجهولیت به سر میبرد و او مشتاق انتظار میکشید.
انتظارمان آنقدر طولانی نشد، کره براق شد، فضای نیمه تاریک کارگاه در روشنیای نسبی فرو رفت اما کافی نبود.
مشخصاً کافی نبود، منبع باید قویتر میبود، و کم دردسرتر...
دستش را پایین میآورد، کره برای دقایقی همچنان روشن باقی میماند و بعد به نشانه خداحافظی دست تکان میدهد.
اما رد نگاه او... چیز دیگری میگوید.
نگاهش بین پنجره آن سوی کارگاه، سقف، و زمین چوبی کارگاه میچرخد و من نمیتوانم درک کنم که آنچه در جدال روشنایی گوی و تاریکی فضای کارگاه بر روی لبانش میبینم لبخندی از سر هیجان است یا پوزخندی از روی نتیجه ندادن آنچه که در تصوراتمان متفاوت بود. نمیدانستم چه در سر این مرد میگذرد...
نگاه مردان اطرافم، هرچند به اندازه من بهتزده نبود اما همانقدر نفهمی درونش موج میزد. گیج و سردرگم به او چشم دوخته بودم، به اویی که ناگهان سرش را به عقب خم میکند؛ و انحنای لب هایش اینبار واقعا فرمی شبیه به لبخند میگیرد.
و من، در پستوی لبخند او شکلی از دیوانگی میدیدم، شکلی از جنون که لبهای مرا نیز به لبخند وا میداشت.
همراهی کردن با او، شریک شدن در کارهای دیوانهوارش قلب مرا به استخوانهای محافظ دورش میکوبید.
آنقدر شدید که احساس میکردم قلبم، فاصلهای تا شکافتن پوستم و بیرون آمدن از آن ندارد!
اما درست پیش از آنکه تصور خیالیام به وقوع بپیوندد او... رفت!
دوید و کارگاه را ترک کرد.
و من... مات و مبهوت به جای خالیاش خیره شده بودم، به شمع هایی که بر روی زمین رهایشان کرده بود.
شوک و بهتم آنقدر واضح است که مردی که درباره پرتره سوال پیچم کرده بود با مهربانی شنل را از روی شانههایم برمیدارم:
- نمیدونم کی برمیگرده؛ هیچکس نمیدونه... پس بهتره خودت رو سرگرم کنی تا دوباره سر و کلهاش پیدا بشه.
از پیشنهادش قدردانی میکنم، هرچند که بیش از سرگرمی... برای من فرصتی بود تا حس کنجکاوی بیحد و مرزم را آرام کنم.
از کجا شروع کردم نمیدانم... کارآگاه فضایی مستطیل شکل داشت.
سه میز طویل کنار هم قرار گرفته بودند، میزهایی که بر رویشان کاغذ، شیشههای روغنی، تکههای ذغال و جوهر به چشم میخورد و دیوارها، توسط کمدهایی با قفسههای فراوان پوشیده شده بودند.
تنها، دیوار شرقی کارگاه بود که به جای تختههای چوب، به وسیله کاغذها احاطه شده بود.
کاغذهایی که کمتر کسی در فلورانس فرصت لمس و تماشایشان را داشت و در نبود لئوناردو داوینچی؛ به نظر من جزو همان کمتر کسی محسوب میشدم...
مقابل دیوار میایستم، مردمکهایم طرحهایش را وجب میزنند، نقطه به نقطه، خط به خط... گویی میخواستم تمامیشان را به یاد بسپارم.
طراحیهایش، از عضلات و ماهیچهها گرفته تا چرخ دندهها و ماشینآلات عجیب و غریب، از ساختار بال پرنده گرفته تا نقشی از پر همه و همه ساختارهای درون مغزم را تحریک میکردند.
چیزی که توجهم را بیش از هرچیزی جلب کرده بود، نه طراحیهایش، بلکه بهم ریختگیای بود که در تک تکشان مشهود بود؛ به گونهای که انگار همان طرح، بارها بر روی کاغذ کشیده شده و پاک شده بود اما....
رشتههای درون مغزم کِش میآیند، کم مانده بود جیغکشان مردانی که تازه بر سر کارشان بازگشته بودند را خبر کنم تا آنها هم چیزی که من در شرف دیدنش بودم را ببیند.
دامن گلی جامه بلندم را چنگ میاندازم و سپس، بر روی زانوهایم مینشینم. حال، زاویه نگاهم کمتر از سی درجه است، از پایینترین حالت ممکن کاغذهایش را از نظر میگذرانم و بعد عقیدهام را تغییر میدهم. بهم ریخته و شلخته من بودم؛ نه طراحیهای او...
چیزهایی که من بر پایه و اساس پاک شدن مدام، و طراحی شدن پی در پی گذاشته بودم در حقیقت بخش دیگری از عضله، ماهیچه، و یا چرخ دنده و هرچیزی بود که او کشیده بود.
تنها باید شیوه نگاهت را تغییر میدادی تا او هم تغییر کند...
حال درک میکنم؛ غیرممکن کلمهای بود که این مرد منحصر به فرد را تحریک میکرد تا آن را به ممکن تبدیل کند!
انگشتانم گستاخانه جلو میروند، صدایی در ذهنم فریاد میزند که میخواهد آن را لمس کند اما پیش از محقق شدن خواستهام، پشت دستم از ضرب دست شخصی سرخ میشود:
- دست نزن!
#پارت_هفت ☀️
میدانستم، به طرز عجیبی میدانستم آن چیزی که در شرف وقوع بود هردوی مارا به وجد میآورد. دستش را بالا کشید، شمعهای به هم پیوسته را مقابل کره گرفت؛ چیزی در وجودم میغلتید.
دخترک بازیگوش درونم خودش را به در و دیوار میکوبید تا هرچه زودتر ببیند چه میشود.
دوست دارم محکم بر پشت گردنش بکوبم، آیندهاش در هالهای از ناپایداری و مجهولیت به سر میبرد و او مشتاق انتظار میکشید.
انتظارمان آنقدر طولانی نشد، کره براق شد، فضای نیمه تاریک کارگاه در روشنیای نسبی فرو رفت اما کافی نبود.
مشخصاً کافی نبود، منبع باید قویتر میبود، و کم دردسرتر...
دستش را پایین میآورد، کره برای دقایقی همچنان روشن باقی میماند و بعد به نشانه خداحافظی دست تکان میدهد.
اما رد نگاه او... چیز دیگری میگوید.
نگاهش بین پنجره آن سوی کارگاه، سقف، و زمین چوبی کارگاه میچرخد و من نمیتوانم درک کنم که آنچه در جدال روشنایی گوی و تاریکی فضای کارگاه بر روی لبانش میبینم لبخندی از سر هیجان است یا پوزخندی از روی نتیجه ندادن آنچه که در تصوراتمان متفاوت بود. نمیدانستم چه در سر این مرد میگذرد...
نگاه مردان اطرافم، هرچند به اندازه من بهتزده نبود اما همانقدر نفهمی درونش موج میزد. گیج و سردرگم به او چشم دوخته بودم، به اویی که ناگهان سرش را به عقب خم میکند؛ و انحنای لب هایش اینبار واقعا فرمی شبیه به لبخند میگیرد.
و من، در پستوی لبخند او شکلی از دیوانگی میدیدم، شکلی از جنون که لبهای مرا نیز به لبخند وا میداشت.
همراهی کردن با او، شریک شدن در کارهای دیوانهوارش قلب مرا به استخوانهای محافظ دورش میکوبید.
آنقدر شدید که احساس میکردم قلبم، فاصلهای تا شکافتن پوستم و بیرون آمدن از آن ندارد!
اما درست پیش از آنکه تصور خیالیام به وقوع بپیوندد او... رفت!
دوید و کارگاه را ترک کرد.
و من... مات و مبهوت به جای خالیاش خیره شده بودم، به شمع هایی که بر روی زمین رهایشان کرده بود.
شوک و بهتم آنقدر واضح است که مردی که درباره پرتره سوال پیچم کرده بود با مهربانی شنل را از روی شانههایم برمیدارم:
- نمیدونم کی برمیگرده؛ هیچکس نمیدونه... پس بهتره خودت رو سرگرم کنی تا دوباره سر و کلهاش پیدا بشه.
از پیشنهادش قدردانی میکنم، هرچند که بیش از سرگرمی... برای من فرصتی بود تا حس کنجکاوی بیحد و مرزم را آرام کنم.
از کجا شروع کردم نمیدانم... کارآگاه فضایی مستطیل شکل داشت.
سه میز طویل کنار هم قرار گرفته بودند، میزهایی که بر رویشان کاغذ، شیشههای روغنی، تکههای ذغال و جوهر به چشم میخورد و دیوارها، توسط کمدهایی با قفسههای فراوان پوشیده شده بودند.
تنها، دیوار شرقی کارگاه بود که به جای تختههای چوب، به وسیله کاغذها احاطه شده بود.
کاغذهایی که کمتر کسی در فلورانس فرصت لمس و تماشایشان را داشت و در نبود لئوناردو داوینچی؛ به نظر من جزو همان کمتر کسی محسوب میشدم...
مقابل دیوار میایستم، مردمکهایم طرحهایش را وجب میزنند، نقطه به نقطه، خط به خط... گویی میخواستم تمامیشان را به یاد بسپارم.
طراحیهایش، از عضلات و ماهیچهها گرفته تا چرخ دندهها و ماشینآلات عجیب و غریب، از ساختار بال پرنده گرفته تا نقشی از پر همه و همه ساختارهای درون مغزم را تحریک میکردند.
چیزی که توجهم را بیش از هرچیزی جلب کرده بود، نه طراحیهایش، بلکه بهم ریختگیای بود که در تک تکشان مشهود بود؛ به گونهای که انگار همان طرح، بارها بر روی کاغذ کشیده شده و پاک شده بود اما....
رشتههای درون مغزم کِش میآیند، کم مانده بود جیغکشان مردانی که تازه بر سر کارشان بازگشته بودند را خبر کنم تا آنها هم چیزی که من در شرف دیدنش بودم را ببیند.
دامن گلی جامه بلندم را چنگ میاندازم و سپس، بر روی زانوهایم مینشینم. حال، زاویه نگاهم کمتر از سی درجه است، از پایینترین حالت ممکن کاغذهایش را از نظر میگذرانم و بعد عقیدهام را تغییر میدهم. بهم ریخته و شلخته من بودم؛ نه طراحیهای او...
چیزهایی که من بر پایه و اساس پاک شدن مدام، و طراحی شدن پی در پی گذاشته بودم در حقیقت بخش دیگری از عضله، ماهیچه، و یا چرخ دنده و هرچیزی بود که او کشیده بود.
تنها باید شیوه نگاهت را تغییر میدادی تا او هم تغییر کند...
حال درک میکنم؛ غیرممکن کلمهای بود که این مرد منحصر به فرد را تحریک میکرد تا آن را به ممکن تبدیل کند!
انگشتانم گستاخانه جلو میروند، صدایی در ذهنم فریاد میزند که میخواهد آن را لمس کند اما پیش از محقق شدن خواستهام، پشت دستم از ضرب دست شخصی سرخ میشود:
- دست نزن!
😍2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_هشت ☀️
سر میچرخانم، در ضلع غربی کارگاه وسایلش را بر روی زمین رها میکند، آنقدر سریع السیر به آنجا رسیده که برای لحظهای شک میکنم که واقعا بر پشت دستم کوبیده یا نه؟
کلاف پیچ در پیچ افکارم، با صدای خرد شدن شیشه، چنان بریده میشود که گویی تکهای از همان شیشه، نخهایش را بریده...
-لئو!!! خدایا خودت کمک کن!
قهقههای که تا پشت لبهایم آمده بود را فرو میخورم و خودم را به جایی درست کنار او میرسانم.
جایی کنار پنجره ضلع غربی که شیشههایش را به باد فنا داده و حال، سخت مشغول است تا جایی خالی شیشهها را با چیزی که حدس میزدم عدسی باشد تعویض کند!
مردمکهایم دستانش را دنبال میکنند و زبانم، سریعتر از نگاهم سوال میپرسد:
-داری جای شیشه عدسی میذاری؟
مدام جا به جا میشود، میچرخد، هراز گاهی حتی با کشیدن استینم مرا از سر راهش برمیدارد اما در حقیقت، پاسخ سوالم این نبود پس دوباره میسپرم:
-میدونی چرا به این فکر کردم؟ طبیعتاً شیشه رو نشکستی که دوباره جاش شیشه بذاری پس... یه چیز متفاوت باید باشه!
از کنارم به تندی عبور میکند، میخواهد تکه بعدی شیشه را جایگذاری کند که چشمانم... اینبار بر روی ذرهبینی ثابت میمانند که از جیبش بیرون زده پس بیدرنگ آن را چنگ میزنم، متوجه میشود یا تصمیم میگیرد وانمود کند که متوجه نشده نمیدانم.
ذرهبین میان انگشتانم بازی میکند، مقابل پنجره که حال نیمی از شیشههایش با عدسی جایگزین شدهاند و با شدتی چند برابر نور را در خود جمع کرده ذره بین را بالا میآورم.
از نحوه عبور تیز و برنده نور گوشه چشمانم چین میخورند و...
پلک میزنم، بارها، گوشه لبهایم به بالا میپرند و چهرهام ردی از شگفتی بازتاب میکند. از مقابل خط عبور نور از ذرهبین کنار میروم؛ سعی میکنم با تغییر زاویه دستانم ذرهبین را وادار کنم نور را به جایی بفرستد که من میخواهم... جایی مانند فیتیله شمعها!
تقلاهایم بینتیجه میمانند، اما عاملی که وادارم میکند دست از پریدن و جا به جا شدن بردارم خستگی نبود بلکه نگاه مردی بود که رنگ عجیبی به خود گرفته بود:
-زاویه مهمه؛ اگر درست تنظیم بشه...
ادامه جملهاش را من کامل میکنم:
-و اگر شمعهارو جایی زیر کره قرار بدیم...
لبهایش از هم فاصله میگیرند، مردمکهایش دورانی میچرخند و دستهایش در هوا نقش میکشند:
-وقت غروب، وقتی خورشید داره آخرین تابشهاش رو از طریق این پنجره داخل میفرسته و ذرهبین بازتابش میده...
با شوق بالا میپرم، گیسوان نارنجی رنگم، یا طبق نقل قولی از پدرم «شعلههای آتشم» به صورتم کوبیده میشوند اما نمیتوانم افسار آن دخترک بازیگوش درونم را بکشم پس در عوض... همراهیاش میکنم:
-کافیه زاویه طوری باشه تا نور به شمعها برسه، اینطوری به محض غروب، کره بازهم شروع به بازتاب نور میکنه!
پلک میزند، چشمانش آنقدر شگفتزده و براق است که احساس میکنم اوست که اولین ماجراجوییاش را در کنار لئوناردو داوینچی پشت سر گذاشته، نه من!
#پارت_هشت ☀️
سر میچرخانم، در ضلع غربی کارگاه وسایلش را بر روی زمین رها میکند، آنقدر سریع السیر به آنجا رسیده که برای لحظهای شک میکنم که واقعا بر پشت دستم کوبیده یا نه؟
کلاف پیچ در پیچ افکارم، با صدای خرد شدن شیشه، چنان بریده میشود که گویی تکهای از همان شیشه، نخهایش را بریده...
-لئو!!! خدایا خودت کمک کن!
قهقههای که تا پشت لبهایم آمده بود را فرو میخورم و خودم را به جایی درست کنار او میرسانم.
جایی کنار پنجره ضلع غربی که شیشههایش را به باد فنا داده و حال، سخت مشغول است تا جایی خالی شیشهها را با چیزی که حدس میزدم عدسی باشد تعویض کند!
مردمکهایم دستانش را دنبال میکنند و زبانم، سریعتر از نگاهم سوال میپرسد:
-داری جای شیشه عدسی میذاری؟
مدام جا به جا میشود، میچرخد، هراز گاهی حتی با کشیدن استینم مرا از سر راهش برمیدارد اما در حقیقت، پاسخ سوالم این نبود پس دوباره میسپرم:
-میدونی چرا به این فکر کردم؟ طبیعتاً شیشه رو نشکستی که دوباره جاش شیشه بذاری پس... یه چیز متفاوت باید باشه!
از کنارم به تندی عبور میکند، میخواهد تکه بعدی شیشه را جایگذاری کند که چشمانم... اینبار بر روی ذرهبینی ثابت میمانند که از جیبش بیرون زده پس بیدرنگ آن را چنگ میزنم، متوجه میشود یا تصمیم میگیرد وانمود کند که متوجه نشده نمیدانم.
ذرهبین میان انگشتانم بازی میکند، مقابل پنجره که حال نیمی از شیشههایش با عدسی جایگزین شدهاند و با شدتی چند برابر نور را در خود جمع کرده ذره بین را بالا میآورم.
از نحوه عبور تیز و برنده نور گوشه چشمانم چین میخورند و...
پلک میزنم، بارها، گوشه لبهایم به بالا میپرند و چهرهام ردی از شگفتی بازتاب میکند. از مقابل خط عبور نور از ذرهبین کنار میروم؛ سعی میکنم با تغییر زاویه دستانم ذرهبین را وادار کنم نور را به جایی بفرستد که من میخواهم... جایی مانند فیتیله شمعها!
تقلاهایم بینتیجه میمانند، اما عاملی که وادارم میکند دست از پریدن و جا به جا شدن بردارم خستگی نبود بلکه نگاه مردی بود که رنگ عجیبی به خود گرفته بود:
-زاویه مهمه؛ اگر درست تنظیم بشه...
ادامه جملهاش را من کامل میکنم:
-و اگر شمعهارو جایی زیر کره قرار بدیم...
لبهایش از هم فاصله میگیرند، مردمکهایش دورانی میچرخند و دستهایش در هوا نقش میکشند:
-وقت غروب، وقتی خورشید داره آخرین تابشهاش رو از طریق این پنجره داخل میفرسته و ذرهبین بازتابش میده...
با شوق بالا میپرم، گیسوان نارنجی رنگم، یا طبق نقل قولی از پدرم «شعلههای آتشم» به صورتم کوبیده میشوند اما نمیتوانم افسار آن دخترک بازیگوش درونم را بکشم پس در عوض... همراهیاش میکنم:
-کافیه زاویه طوری باشه تا نور به شمعها برسه، اینطوری به محض غروب، کره بازهم شروع به بازتاب نور میکنه!
پلک میزند، چشمانش آنقدر شگفتزده و براق است که احساس میکنم اوست که اولین ماجراجوییاش را در کنار لئوناردو داوینچی پشت سر گذاشته، نه من!
😍2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_نه ☀️
اشتیاق در چشمانش فروکش نمیکند، اما به سوی دیگری معطوف میشود. دوباره سرگرم جابهجایی عدسیها و جایگزاریشان میشود و من ذرهبین را رها نمیکنم؛ تنها شیوهام را تغییر میدهم...
اینبار اولین کاغذ سفیدی که به چشمم میخورد را در دست میگیرم، از تکه ذغالهای پراکنده بر روی زمین، بزرگترین را انتخاب میکنم و طرح میزنم...
بهم ریخته، درهم، نابسامان، کارم را راه میانداخت و باقیاش اهمیتی نداشت. مینوشتم، میکشیدم... پنجره را، زاویه نور را، جایگاه ذره بین را.
اگرچه میدانستم خطای محاسباتی از طراحیهایم فریاد میکشد و تنها راه چاره آزمایش کردن است بازهم ادامه میدادم.
آنقدر که ذغالم به انتها رسید و شروع به دستبرد زدن بر تکههای کوچکتر کردم.
ذغالهایم که هیچ، کاغذهای سفید اطرافم هم به انتها رسیدند.
سرم را به آرامی بالا کشیدم... به یاد نمیآوردم دقیقا از چندمین طرح بر روی زمین آوار شدم و از آن مهمتر؛ یادم نمیآمد او کِی رفته بود!
سر میچرخانم، اهل کارگاه شمعها را آرام آرام روشن میکنند و این، نشانهایست بر مبنای اینکه غروب نزدیک است...
اولین حدسم را امتحان میکنم، ذرهبین در دست، به گونهای مقابل پنجره میایستم که زاویه دستم کمتر از پنجاه و بیشتر از سی باشد... خورشید که مقابل پنجره قرار میگیرد لب میگزم، سوی مخالف را نگاه میکنم و مشخصاً هدف من، چشم مردی که سرش بر روی سقف، به شیوهای هنرمندانه گچ بری شده بود؛ نبود!
خورشید پایین میرود و من احساس میکنم آن دم آخری، برایم دهن کجی میکند!
چشم غرهای به جای خالیاش میروم و خط تیره بزرگی بر روی کاغذی که دستورالعملش با شکست مواجه شده بود میکشم...
بعد از آن را میپرسی؟
دوازده روز؛ درست دوازده روز است که در کارگاه پناه گرفتهام.
داوینچی دیوانهوار طراحی میکرد، آنطور که فهمیده بودم برای یک پروژه مشترک به این کارگاه آمده بود، کارگاهی که متعلق به همان مردی بود که مرا در روز اول بابت پرتره سوال پیچ کرده بود.
نامش آندرا بود، آندرا وورکیو مردی دوست داشتنی و پنجاه و اندی ساله که در گذشته استاد داوینچی و حال همکارش بود.
برق چشمانش هنگامی که به داوینچی نگاه میکرد، آنقدر مشهود بود که من تازه وارد هم میدانستم او عجیب به لئوناردو علاقه دارد.
از آن بگذریم، در دوازده روز گذشته تمام محاسباتم با اختلافهایی گاه زیاد و گاه کم به پوچی ختم شده بودند و من، برای ایده امروزم نیاز داشتم این مردان دیوانه و در عین حال جالب را از ضلع غربی کارگاه دور نگه دارم...
دلیلم واضح بود؛ اینبار قصد داشتم ذره بین را بر روی زمین بگذارم. با زاویهای که در ذهنم بود...
و دیگر نمیخواستم به انتظار بایستم تا ببینم چه میشود، حقیقتاً فاصلهای تا متنفر شدن از خورشید نداشتم.
کمی جنبه شکستم پایین بود؛ کفری میشدم، آنقدر که دوست داشتم خورشید را با مشت بزنم.
#پارت_نه ☀️
اشتیاق در چشمانش فروکش نمیکند، اما به سوی دیگری معطوف میشود. دوباره سرگرم جابهجایی عدسیها و جایگزاریشان میشود و من ذرهبین را رها نمیکنم؛ تنها شیوهام را تغییر میدهم...
اینبار اولین کاغذ سفیدی که به چشمم میخورد را در دست میگیرم، از تکه ذغالهای پراکنده بر روی زمین، بزرگترین را انتخاب میکنم و طرح میزنم...
بهم ریخته، درهم، نابسامان، کارم را راه میانداخت و باقیاش اهمیتی نداشت. مینوشتم، میکشیدم... پنجره را، زاویه نور را، جایگاه ذره بین را.
اگرچه میدانستم خطای محاسباتی از طراحیهایم فریاد میکشد و تنها راه چاره آزمایش کردن است بازهم ادامه میدادم.
آنقدر که ذغالم به انتها رسید و شروع به دستبرد زدن بر تکههای کوچکتر کردم.
ذغالهایم که هیچ، کاغذهای سفید اطرافم هم به انتها رسیدند.
سرم را به آرامی بالا کشیدم... به یاد نمیآوردم دقیقا از چندمین طرح بر روی زمین آوار شدم و از آن مهمتر؛ یادم نمیآمد او کِی رفته بود!
سر میچرخانم، اهل کارگاه شمعها را آرام آرام روشن میکنند و این، نشانهایست بر مبنای اینکه غروب نزدیک است...
اولین حدسم را امتحان میکنم، ذرهبین در دست، به گونهای مقابل پنجره میایستم که زاویه دستم کمتر از پنجاه و بیشتر از سی باشد... خورشید که مقابل پنجره قرار میگیرد لب میگزم، سوی مخالف را نگاه میکنم و مشخصاً هدف من، چشم مردی که سرش بر روی سقف، به شیوهای هنرمندانه گچ بری شده بود؛ نبود!
خورشید پایین میرود و من احساس میکنم آن دم آخری، برایم دهن کجی میکند!
چشم غرهای به جای خالیاش میروم و خط تیره بزرگی بر روی کاغذی که دستورالعملش با شکست مواجه شده بود میکشم...
بعد از آن را میپرسی؟
دوازده روز؛ درست دوازده روز است که در کارگاه پناه گرفتهام.
داوینچی دیوانهوار طراحی میکرد، آنطور که فهمیده بودم برای یک پروژه مشترک به این کارگاه آمده بود، کارگاهی که متعلق به همان مردی بود که مرا در روز اول بابت پرتره سوال پیچ کرده بود.
نامش آندرا بود، آندرا وورکیو مردی دوست داشتنی و پنجاه و اندی ساله که در گذشته استاد داوینچی و حال همکارش بود.
برق چشمانش هنگامی که به داوینچی نگاه میکرد، آنقدر مشهود بود که من تازه وارد هم میدانستم او عجیب به لئوناردو علاقه دارد.
از آن بگذریم، در دوازده روز گذشته تمام محاسباتم با اختلافهایی گاه زیاد و گاه کم به پوچی ختم شده بودند و من، برای ایده امروزم نیاز داشتم این مردان دیوانه و در عین حال جالب را از ضلع غربی کارگاه دور نگه دارم...
دلیلم واضح بود؛ اینبار قصد داشتم ذره بین را بر روی زمین بگذارم. با زاویهای که در ذهنم بود...
و دیگر نمیخواستم به انتظار بایستم تا ببینم چه میشود، حقیقتاً فاصلهای تا متنفر شدن از خورشید نداشتم.
کمی جنبه شکستم پایین بود؛ کفری میشدم، آنقدر که دوست داشتم خورشید را با مشت بزنم.
❤🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_ده ☀️
به سختی لوک و باقی را راضی میکنم تا از آنجا دور بمانند و با قدم زدن و دویدنهایشان در ضلع غربی زاویه ذره بینم را خراب نکنند.
آندرا در این میان پادرمیانی کرد...
درحالی که من مانند جرقه آتش بالا و پایین میپریدم تا آن مردان یک دنده را راضی کنم با لبخند پشتم ایستاده و گفت:
-سِنیورا رو در مسیر آزمایشش همراهی کنید!
و آنها، واقعا این کار را کردند و من پس از تنظیم ذره بین، جایی زیر پنجره درست بر روی زمین مشغول انجام وظایفم شدم.
آندرا هرچقدر مهربان بود از بیکاری و بیهوده گشتن نفرت داشت و طی یک حساب سرانگشتی من در کارگاهش غذا میخوردم، زندگی میکردم و حتی شب هم همانجا میخوابیدم پس سپردن مسئولیت جمعآوری ذغالها و پیچ و مهرههایی که داوینچی بر روی زمین ریخته بود آزردهام نمیکرد.
هرچند، تاثیر به خصوصی نداشتم، ذغالها را جمع میکردم، داوینچی پیچها را بر زمین میریخت. پیچها را در جایشان میگذاشتم کاغذها را میان مشتش میفشرد و پرت میکرد.
حال، درست در همین موقعیت قرار گرفتهام، جایی درست کنار او که بر روی میز خم شده و دستانش به سرعت میچرخند و طرح میزنند. کاغذهای مچاله شدهاش را جمع میکنم و هراز گاهی از حرص و خشمی که از دیدن پرت شدن کاغذ دوبارهای نشأت گرفته با مشت به پایش میکوبم البته... دریغ از واکنشی!
میگویم دریغ، چون درست پس از آن ضربه به سمت چرخ دندههای آویزان از سقف هجوم میبرد، لمسشان میکند و با دقتی بیمثال تک به تکشان را از زیر نظر میگذراند.
مراحل بازرسی که تمام شد، بیتعلل سه عدد از آنها را به همراه نخهایشان از سقف کند.
درحالی که کاغذ مچاله شده دیگری را باز میکنم تا از دیدن اشتباهاتش شگفتزده شوم به فریاد آندرا گوش میسپارم:
-لعنت بهت لئو! اون چندتا برای تزیین و زیبایی بودن!
نور که چشمم را میزند، فرصتی برای قهقهه زدن بر جمله مملو از حرص آندرا نمییابم و به جای آن، غر میزنم:
-این همه شمع برای چیه؟ مگه میخواید سوزن ن...
رشته کلامم پاره میشود، چشمانم آنقدر گشاد و متعجباند که اقدام بیدقتم برای برخاستن، سرم را مهمان ضربهای از سوی میز میکند.
گویی میزهای این کارگاه هم داوینچی را دوست داشتند!
بی اهمیت، درحالی که سر دردمندم را نوازش میکردم، قامت راست کردم و...
باید باور میکردم؟ باید باور میکردم آنچه که نور کارگاهمان را تأمین کرده همان کرهایست که توانستهام شمعهای زیرش را غیر مستقیم روشن کنم؟
لبهایم میلرزند و انگشتانم به جای سر دردمندم، بر روی لبهایم مینشینند.
لبهایی که میخواستند با جیغ گوشخراشی شادی درون قلبم را به گوش مردم فلورانس برسانند.
نگاهم را از کره میگیرم و به جای آن، به کسانی نگاه میکنم که سبب اصلی این آزمایش بودند.
لوک بر روی سینهاش صلیب میکشد، پسرک مو طلایی با شگفتی از آن طرف کارگاه میدود و زیر کره قرار میگیرد.
صدایی مریم مقدس را فرا میخواند، آن یکی به پسرِ مادر مقدس متوصل میشود حتی آندرو هم آن کلاه فرانسویاش را از سرش برداشته و دهانش تا نیمه باز مانده.
همه دست از کار کشیدهاند، یکی بر روی سقف، یکی پشت میز و دیگری مقابل مجسمه تراش خورده نیمه کارهای...
انگار طبق قانون نانوشتهای، تماماً موظفاند به آن جسم براق و نورانی خیره شوند البته به استثنای یک نفر!
مردی که چشمانش به جای کره، من را هدف قرار گرفتهاند...
گویی به جای کاویدن منبع نور، تصمیم گرفته مرا کشف کند.
-زاویه... زاویهش رو خودت محاسبه کردی؟
#پارت_ده ☀️
به سختی لوک و باقی را راضی میکنم تا از آنجا دور بمانند و با قدم زدن و دویدنهایشان در ضلع غربی زاویه ذره بینم را خراب نکنند.
آندرا در این میان پادرمیانی کرد...
درحالی که من مانند جرقه آتش بالا و پایین میپریدم تا آن مردان یک دنده را راضی کنم با لبخند پشتم ایستاده و گفت:
-سِنیورا رو در مسیر آزمایشش همراهی کنید!
و آنها، واقعا این کار را کردند و من پس از تنظیم ذره بین، جایی زیر پنجره درست بر روی زمین مشغول انجام وظایفم شدم.
آندرا هرچقدر مهربان بود از بیکاری و بیهوده گشتن نفرت داشت و طی یک حساب سرانگشتی من در کارگاهش غذا میخوردم، زندگی میکردم و حتی شب هم همانجا میخوابیدم پس سپردن مسئولیت جمعآوری ذغالها و پیچ و مهرههایی که داوینچی بر روی زمین ریخته بود آزردهام نمیکرد.
هرچند، تاثیر به خصوصی نداشتم، ذغالها را جمع میکردم، داوینچی پیچها را بر زمین میریخت. پیچها را در جایشان میگذاشتم کاغذها را میان مشتش میفشرد و پرت میکرد.
حال، درست در همین موقعیت قرار گرفتهام، جایی درست کنار او که بر روی میز خم شده و دستانش به سرعت میچرخند و طرح میزنند. کاغذهای مچاله شدهاش را جمع میکنم و هراز گاهی از حرص و خشمی که از دیدن پرت شدن کاغذ دوبارهای نشأت گرفته با مشت به پایش میکوبم البته... دریغ از واکنشی!
میگویم دریغ، چون درست پس از آن ضربه به سمت چرخ دندههای آویزان از سقف هجوم میبرد، لمسشان میکند و با دقتی بیمثال تک به تکشان را از زیر نظر میگذراند.
مراحل بازرسی که تمام شد، بیتعلل سه عدد از آنها را به همراه نخهایشان از سقف کند.
درحالی که کاغذ مچاله شده دیگری را باز میکنم تا از دیدن اشتباهاتش شگفتزده شوم به فریاد آندرا گوش میسپارم:
-لعنت بهت لئو! اون چندتا برای تزیین و زیبایی بودن!
نور که چشمم را میزند، فرصتی برای قهقهه زدن بر جمله مملو از حرص آندرا نمییابم و به جای آن، غر میزنم:
-این همه شمع برای چیه؟ مگه میخواید سوزن ن...
رشته کلامم پاره میشود، چشمانم آنقدر گشاد و متعجباند که اقدام بیدقتم برای برخاستن، سرم را مهمان ضربهای از سوی میز میکند.
گویی میزهای این کارگاه هم داوینچی را دوست داشتند!
بی اهمیت، درحالی که سر دردمندم را نوازش میکردم، قامت راست کردم و...
باید باور میکردم؟ باید باور میکردم آنچه که نور کارگاهمان را تأمین کرده همان کرهایست که توانستهام شمعهای زیرش را غیر مستقیم روشن کنم؟
لبهایم میلرزند و انگشتانم به جای سر دردمندم، بر روی لبهایم مینشینند.
لبهایی که میخواستند با جیغ گوشخراشی شادی درون قلبم را به گوش مردم فلورانس برسانند.
نگاهم را از کره میگیرم و به جای آن، به کسانی نگاه میکنم که سبب اصلی این آزمایش بودند.
لوک بر روی سینهاش صلیب میکشد، پسرک مو طلایی با شگفتی از آن طرف کارگاه میدود و زیر کره قرار میگیرد.
صدایی مریم مقدس را فرا میخواند، آن یکی به پسرِ مادر مقدس متوصل میشود حتی آندرو هم آن کلاه فرانسویاش را از سرش برداشته و دهانش تا نیمه باز مانده.
همه دست از کار کشیدهاند، یکی بر روی سقف، یکی پشت میز و دیگری مقابل مجسمه تراش خورده نیمه کارهای...
انگار طبق قانون نانوشتهای، تماماً موظفاند به آن جسم براق و نورانی خیره شوند البته به استثنای یک نفر!
مردی که چشمانش به جای کره، من را هدف قرار گرفتهاند...
گویی به جای کاویدن منبع نور، تصمیم گرفته مرا کشف کند.
-زاویه... زاویهش رو خودت محاسبه کردی؟
😍2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_یازده ☀️
پاتند میکنم، مقابلش میایستم. مقابل اویی که در چرخ دندهها میان انگشتان جوهریاش ثابت ماندهاند:
-آ...ره! دوازده روزه، دوازده بار اشتباه کردم بعد فکر کردم شاید مسئله درباره گذاشتن ذرهبین جلوی پنجره نیست بلکه...
جملهام را به راحتی تکمیل میکند؛ انگار که میخواهد تکه آخر پازلی را سر جایش بگذارد:
- درباره گذاشتنش پایین پنجرهست!
حال دلم خوب میشود، کارگاهمان غرق نور شده.
آنقدر که شاید اگر غریبهای داخل شود تصور کند سر صبح است!
نگاهم میکند، به چشمهایم خیره میشود و بعد به پنجرهای که تاریکی بیرون کارگاه را یادآوری میکند:
-برو کاغذ محاسباتت رو بیار، میخوام بدونم از کجا به این نتیجه رسیدی...
میدوم، در این دوازده روز فهمیدهام چگونه و از بین کدام میز و صندلی ها عبور کنم تا چیزی را بر روی زمین نیندازم.
کاغذهایم را از میان انبوهی از نقشههای آناتومی مییابم، همزمان که مرتبشان میکنم به سوی او پاتند میکنم.
کاغذهایم را به دستش میدهم و او با سرعت ورق میزند، روی یکی از آنها مکث میکند و بعد زمزمه میکند:
-جالبه!
لبخندم عمق میگیرد، انگشتانم آستین کت چرمیاش را میگیرند و تکان میدهند:
-چی؟ چی جالبه؟ بهم بگو...
پاسخم را نمیدهد اما من جیغ خفهای میکشم، اگر این کار را نمیکردم مویرگهایم از شدت جریان خون پر شتابم پاره میشدند.
نگاهش بعد از شنیدن صدای عجیبی که از خودم درآوردهام رنگ شوک به خود گرفته:
- یه تیکه ذغال بیار!
میخواهم بروم، واقعا میگویم...
داوینچی بخواهد محاسباتم را ببیند و من سر باز کنم؟ بیشک آخرین احتمال این دنیا بود!
اما... نمیگذارند.
آن سایههایی که به لطف روشنایی بر کف چوبی کارگاه نقش میبندند جلویم را میگیرند.
پاهایم به هم گره میخورند و بعد به چوبهای زیرشان وصله زده میشوند.
سایههایشان، به طرز بیرحمانهای شانه خالی میکنند و جایشان را به آنها میدهند... به خود حقیقیشان!
با همان ابهت همیشگیلش در میانه ایستاده، دو زن کنارش قرار گرفتهاند.
نگاهش آنقدر تاسفبار، آنقدر اسفناک و آنقدر منزجرکننده است که روحم تحلیل میرود.
میگویم روحم چون دخترکی که در وجودم، تا چندی قبل از شوق یک جا بند نمیشد حال کز کرده و میخواهد فرار کند.
اگر نوری نبود، میشد...
صد حیف که امیدم برای اینجا ماندن، حال تبدیل به وسیلهای برای رفتن شده است.
-از صومعه، امنترین جای دنیا برای دختری مثل تو فرار کردی و حالا ببین کجایی... توی کارگاهی که حتی روی سقفشم توسط مردها رزرو شده!
بزاقم را فرو میبرم، و او انگار نمیبیند که برق چشمانم را چگونه به سوگ تبدیل کرده:
-خودم رو معرفی نکردم آقایون... من سنیور لورنزو آلبیزی هستم، پدر اون آتشی که میونتون جا خوش کرده و با شعلههاش داره کارگاهتون رو میسوزونه!
#پارت_یازده ☀️
پاتند میکنم، مقابلش میایستم. مقابل اویی که در چرخ دندهها میان انگشتان جوهریاش ثابت ماندهاند:
-آ...ره! دوازده روزه، دوازده بار اشتباه کردم بعد فکر کردم شاید مسئله درباره گذاشتن ذرهبین جلوی پنجره نیست بلکه...
جملهام را به راحتی تکمیل میکند؛ انگار که میخواهد تکه آخر پازلی را سر جایش بگذارد:
- درباره گذاشتنش پایین پنجرهست!
حال دلم خوب میشود، کارگاهمان غرق نور شده.
آنقدر که شاید اگر غریبهای داخل شود تصور کند سر صبح است!
نگاهم میکند، به چشمهایم خیره میشود و بعد به پنجرهای که تاریکی بیرون کارگاه را یادآوری میکند:
-برو کاغذ محاسباتت رو بیار، میخوام بدونم از کجا به این نتیجه رسیدی...
میدوم، در این دوازده روز فهمیدهام چگونه و از بین کدام میز و صندلی ها عبور کنم تا چیزی را بر روی زمین نیندازم.
کاغذهایم را از میان انبوهی از نقشههای آناتومی مییابم، همزمان که مرتبشان میکنم به سوی او پاتند میکنم.
کاغذهایم را به دستش میدهم و او با سرعت ورق میزند، روی یکی از آنها مکث میکند و بعد زمزمه میکند:
-جالبه!
لبخندم عمق میگیرد، انگشتانم آستین کت چرمیاش را میگیرند و تکان میدهند:
-چی؟ چی جالبه؟ بهم بگو...
پاسخم را نمیدهد اما من جیغ خفهای میکشم، اگر این کار را نمیکردم مویرگهایم از شدت جریان خون پر شتابم پاره میشدند.
نگاهش بعد از شنیدن صدای عجیبی که از خودم درآوردهام رنگ شوک به خود گرفته:
- یه تیکه ذغال بیار!
میخواهم بروم، واقعا میگویم...
داوینچی بخواهد محاسباتم را ببیند و من سر باز کنم؟ بیشک آخرین احتمال این دنیا بود!
اما... نمیگذارند.
آن سایههایی که به لطف روشنایی بر کف چوبی کارگاه نقش میبندند جلویم را میگیرند.
پاهایم به هم گره میخورند و بعد به چوبهای زیرشان وصله زده میشوند.
سایههایشان، به طرز بیرحمانهای شانه خالی میکنند و جایشان را به آنها میدهند... به خود حقیقیشان!
با همان ابهت همیشگیلش در میانه ایستاده، دو زن کنارش قرار گرفتهاند.
نگاهش آنقدر تاسفبار، آنقدر اسفناک و آنقدر منزجرکننده است که روحم تحلیل میرود.
میگویم روحم چون دخترکی که در وجودم، تا چندی قبل از شوق یک جا بند نمیشد حال کز کرده و میخواهد فرار کند.
اگر نوری نبود، میشد...
صد حیف که امیدم برای اینجا ماندن، حال تبدیل به وسیلهای برای رفتن شده است.
-از صومعه، امنترین جای دنیا برای دختری مثل تو فرار کردی و حالا ببین کجایی... توی کارگاهی که حتی روی سقفشم توسط مردها رزرو شده!
بزاقم را فرو میبرم، و او انگار نمیبیند که برق چشمانم را چگونه به سوگ تبدیل کرده:
-خودم رو معرفی نکردم آقایون... من سنیور لورنزو آلبیزی هستم، پدر اون آتشی که میونتون جا خوش کرده و با شعلههاش داره کارگاهتون رو میسوزونه!
❤2❤🔥1
خوشاومدید قشنگام:)
انکسار خورشید منتظره تا با نگاهتون بهش معنا ببخشید🥹🩵🫂
انکسار خورشید منتظره تا با نگاهتون بهش معنا ببخشید🥹🩵🫂
❤2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_دوازده☀️
قلبم برای لحظهای فراموش میکند چگونه باید بتپد، کلماتش استخوانهایم را نه... دلم را شکسته بودند. آنقدر عمیق که رنج بالا خزید، دست بر دست غم داد و باهم، گلویم را خراشیدند.
مرد شخصیتم را آنقدر خوار و کوچک کرده بود که حتی دفاع آندرا نتوانست حتی بخش کوچکی از قلبم را وصله پینه کند:
-دختر شما کارگاهمون رو به تباهی نبرده؛ حتی... یه نسخه از خورشید رو مهمون اینجا کرده!
باانزجار نگاهم میکند، بی اشتیاق...
رنگ نگاهش آشناست، مانند زمانهاییست که من به اشتباهاتم نگاه میکردم.
یکی از زنانی که همراهش آمده لب به سخن باز میکند و لحن ترسناکش روحم را نخ کش میکند:
-تو قسم خوردی یه راهبه باشی، قسم خوردی فراموش کنی روزی لیویا بودی. و حالا خودت رو نگاه کن...
چشمان آبی روشنش به شیوهای خصمانه سرتاپایم را از نظر می گذارند:
-لباس مقدست رو لگد مال کردی و از کلیسا پا به فرار گذاشتی. حالا به لطف پدرت نه میتونی لیویای آشوبگر باشی و نه به خاطر حرکت بیشرمانهات خواهر الیزابت!
کم مانده غرق شوم، در دریای کلماتی که شکل خنجر به خودشان گرفتهاند و رحم ندارند. آنقدر بر تنم کوبیده میشوند که احساس میکنم تا چندی بعد، طراحیهای داوینچی در خون شناور میشوند.
-بابا...
صدای خش دارم خودم را هم متعجب میکند، با این حال ادامه میدهم:
-من برای اونجا ساخته نشدم بابا؛ لیویا نمیتونه زیر اون پوسته راهبهگی الیزابت دووم بیاره.
مردمکهایش در حدقه میچرخند، مرا به یاد کودکانی میاندازد که در کلیسا از شنیدن دعاها خسته میشوند اما مجبورند به اصرار والدینشان بمانند:
-لعنت به روزی که مادرت به دنیات آورد لیویا، لعنت به تویی که یاد نگرفتی چطور مثل یه دختر اشرافی رفتار کنی و آبروی من رو حفظ کنی...
ضربه این دو جمله، آنقدر کاریست که فکر میکنم از همان اول نیازی به سخنرانی نداشت. همین دو جمله را میگفت و میدید که چگونه از شرم و حقارت از کارگاه که نه، از فلورانس میروم.
زبانی که تا پیش از شنیدن این جملات، آماده شده بود تا کمی خودش را برای پدرش شرح دهد حال به سقف دهانم چسبیده.
کاش میتوانستم برای لحظهای تنفسم را متوقف کنم؛ نفس که میکشیدم دردم میآمد... نفس که میکشیدم دستی که دور قلبم پیچیده شده بود، مشت میشد. آنقدر محکم که دردش رشتهوار در تنم پیچ میخورد.
-میدونی چیه لیویا؟ هیچ اهمیتی به مزخرفاتی که دوست داری و سوالهایی که درباره پریدن تو آب، بالارفتن از ستون و نگاه کردن به حشرهها میپرسی نمیدم؛ باید برگردی صومعه!
انبار باروت را میزند، لفظ «باید» آنقدر تحت فشارم قرار میدهد که لیویای سرکش درونم افسار پاره میکند:
-همونطور که مادرم باید برمیگشت به خونه، نه سنیور آلبیزی؟
چشمانش رنگ خون میگیرند، عنبیههای آبی رنگش چنان سرخ میشوند که برای لحظهای احساس میکنم زیاده روی کردهام:
-پایان داستان زندگی مادرت رو که دیدی؛ میخوای همون راه رو بری؟
#پارت_دوازده☀️
قلبم برای لحظهای فراموش میکند چگونه باید بتپد، کلماتش استخوانهایم را نه... دلم را شکسته بودند. آنقدر عمیق که رنج بالا خزید، دست بر دست غم داد و باهم، گلویم را خراشیدند.
مرد شخصیتم را آنقدر خوار و کوچک کرده بود که حتی دفاع آندرا نتوانست حتی بخش کوچکی از قلبم را وصله پینه کند:
-دختر شما کارگاهمون رو به تباهی نبرده؛ حتی... یه نسخه از خورشید رو مهمون اینجا کرده!
باانزجار نگاهم میکند، بی اشتیاق...
رنگ نگاهش آشناست، مانند زمانهاییست که من به اشتباهاتم نگاه میکردم.
یکی از زنانی که همراهش آمده لب به سخن باز میکند و لحن ترسناکش روحم را نخ کش میکند:
-تو قسم خوردی یه راهبه باشی، قسم خوردی فراموش کنی روزی لیویا بودی. و حالا خودت رو نگاه کن...
چشمان آبی روشنش به شیوهای خصمانه سرتاپایم را از نظر می گذارند:
-لباس مقدست رو لگد مال کردی و از کلیسا پا به فرار گذاشتی. حالا به لطف پدرت نه میتونی لیویای آشوبگر باشی و نه به خاطر حرکت بیشرمانهات خواهر الیزابت!
کم مانده غرق شوم، در دریای کلماتی که شکل خنجر به خودشان گرفتهاند و رحم ندارند. آنقدر بر تنم کوبیده میشوند که احساس میکنم تا چندی بعد، طراحیهای داوینچی در خون شناور میشوند.
-بابا...
صدای خش دارم خودم را هم متعجب میکند، با این حال ادامه میدهم:
-من برای اونجا ساخته نشدم بابا؛ لیویا نمیتونه زیر اون پوسته راهبهگی الیزابت دووم بیاره.
مردمکهایش در حدقه میچرخند، مرا به یاد کودکانی میاندازد که در کلیسا از شنیدن دعاها خسته میشوند اما مجبورند به اصرار والدینشان بمانند:
-لعنت به روزی که مادرت به دنیات آورد لیویا، لعنت به تویی که یاد نگرفتی چطور مثل یه دختر اشرافی رفتار کنی و آبروی من رو حفظ کنی...
ضربه این دو جمله، آنقدر کاریست که فکر میکنم از همان اول نیازی به سخنرانی نداشت. همین دو جمله را میگفت و میدید که چگونه از شرم و حقارت از کارگاه که نه، از فلورانس میروم.
زبانی که تا پیش از شنیدن این جملات، آماده شده بود تا کمی خودش را برای پدرش شرح دهد حال به سقف دهانم چسبیده.
کاش میتوانستم برای لحظهای تنفسم را متوقف کنم؛ نفس که میکشیدم دردم میآمد... نفس که میکشیدم دستی که دور قلبم پیچیده شده بود، مشت میشد. آنقدر محکم که دردش رشتهوار در تنم پیچ میخورد.
-میدونی چیه لیویا؟ هیچ اهمیتی به مزخرفاتی که دوست داری و سوالهایی که درباره پریدن تو آب، بالارفتن از ستون و نگاه کردن به حشرهها میپرسی نمیدم؛ باید برگردی صومعه!
انبار باروت را میزند، لفظ «باید» آنقدر تحت فشارم قرار میدهد که لیویای سرکش درونم افسار پاره میکند:
-همونطور که مادرم باید برمیگشت به خونه، نه سنیور آلبیزی؟
چشمانش رنگ خون میگیرند، عنبیههای آبی رنگش چنان سرخ میشوند که برای لحظهای احساس میکنم زیاده روی کردهام:
-پایان داستان زندگی مادرت رو که دیدی؛ میخوای همون راه رو بری؟
🤯2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_سیزده ☀️
بغضی که در گلویم نشسته بود، تا چشمانم بالا آمد.
سرم را پایین انداختم، نه از شرم و نه از ترس مردی که پدرم به شمار میرفت. تنها برای اینکه چشمان شیشهای شدهام رسوایم نکنند:
-راهِ اون رو برم بابا؟ من رسماً خود اونم!
سرم را بالا میکشم، نگاهش میکنم.
در سکوت، آرام، با نگاهی که نه برای من، بلکه متعلق به دخترکی چهار ساله و بیپناه بود:
-بذار خودم باشم بابا؛ خواسته زیادی نیست...
فرم چشمانش سخت و فکش منقبض میشود، مستقیماً خیرهام میشود و میگذارد تماشا کنم...
چشمانش را که هیچ گرما و مهربانیای در آنها وجود نداشت؛ تنها چیزی که در پستوی آن دو گوی آبی میدیدم مردی شکسته و عاری از احساس بود:
-آخرین کسی که بهش اجازه دادم خودش باشه در ازای خودش بودن، روح و جسمش وسط آتیش سوخت و خاکستر شد و...
فاصله میانمان را به حداقل میرساند، چانهام اسیر انگشتانش میشود و او با صراحتی که قلب شکستهام سزاوارش نبود میگوید:
- اون شخص کسیه که تو شعلههات رو ازش به ارث بردی!
انگشتانش از روی چانهام میلغزند، پایین میآیند، دور دستهای باریک از موهایم میپیچند. نگاهش بر روی تار به تار موهایم میلغزد و من میدانم در ذهن پر فکر و خیالش چه میگذرد، او گیسوان مرا که نه، در حقیقت چیزی را لمس میکرد که سالها قبل، پیش از آنکه بتواند برای آخرین بار در میان انگشتانش حس کند خاکستر شده بود و من... بیاراده تنم را عقب میکشم.
نگاهش مات و گرفته، خیره به انگشتانش مانده بود.
انگشتانی که چندی پیش تکهای از چیزی را لمس میکردند که متعلق به سایه مادرم بود.
دیگر آنقدر کوچک و خام نبودم که تصور کنم او روزی مرا خواهد دید؛ او همین حالا هم مرا میدید.
لیویا را نه، سایه زنی را میدید که مدتها پیش خودش، با دستان خودش او را به اعماق ذلت و تاریکی فرستاده بود.
سنیور آنقدر در زندگیام نقشی نداشت که بوم سرنوشتم از دیدنش، رنگ ناامنی و ناآرامی به خود میگرفت.
پدرم نگاه میگیرد به سمت در قدم برمیدارد و من میترسم، میترسم دهان باز کنم و خون بیرون بریزد.
چون اینبار قلبم را زده بود، وصلههای کهنه و تقریباً التیام یافته را دوباره کشیده بود و من... دیگر توانی برای مرهم گذاشتن بر روی زخم های نشأت گرفته از این مرد نداشتم.
-یه هفته اینجا میمونه!
#پارت_سیزده ☀️
بغضی که در گلویم نشسته بود، تا چشمانم بالا آمد.
سرم را پایین انداختم، نه از شرم و نه از ترس مردی که پدرم به شمار میرفت. تنها برای اینکه چشمان شیشهای شدهام رسوایم نکنند:
-راهِ اون رو برم بابا؟ من رسماً خود اونم!
سرم را بالا میکشم، نگاهش میکنم.
در سکوت، آرام، با نگاهی که نه برای من، بلکه متعلق به دخترکی چهار ساله و بیپناه بود:
-بذار خودم باشم بابا؛ خواسته زیادی نیست...
فرم چشمانش سخت و فکش منقبض میشود، مستقیماً خیرهام میشود و میگذارد تماشا کنم...
چشمانش را که هیچ گرما و مهربانیای در آنها وجود نداشت؛ تنها چیزی که در پستوی آن دو گوی آبی میدیدم مردی شکسته و عاری از احساس بود:
-آخرین کسی که بهش اجازه دادم خودش باشه در ازای خودش بودن، روح و جسمش وسط آتیش سوخت و خاکستر شد و...
فاصله میانمان را به حداقل میرساند، چانهام اسیر انگشتانش میشود و او با صراحتی که قلب شکستهام سزاوارش نبود میگوید:
- اون شخص کسیه که تو شعلههات رو ازش به ارث بردی!
انگشتانش از روی چانهام میلغزند، پایین میآیند، دور دستهای باریک از موهایم میپیچند. نگاهش بر روی تار به تار موهایم میلغزد و من میدانم در ذهن پر فکر و خیالش چه میگذرد، او گیسوان مرا که نه، در حقیقت چیزی را لمس میکرد که سالها قبل، پیش از آنکه بتواند برای آخرین بار در میان انگشتانش حس کند خاکستر شده بود و من... بیاراده تنم را عقب میکشم.
نگاهش مات و گرفته، خیره به انگشتانش مانده بود.
انگشتانی که چندی پیش تکهای از چیزی را لمس میکردند که متعلق به سایه مادرم بود.
دیگر آنقدر کوچک و خام نبودم که تصور کنم او روزی مرا خواهد دید؛ او همین حالا هم مرا میدید.
لیویا را نه، سایه زنی را میدید که مدتها پیش خودش، با دستان خودش او را به اعماق ذلت و تاریکی فرستاده بود.
سنیور آنقدر در زندگیام نقشی نداشت که بوم سرنوشتم از دیدنش، رنگ ناامنی و ناآرامی به خود میگرفت.
پدرم نگاه میگیرد به سمت در قدم برمیدارد و من میترسم، میترسم دهان باز کنم و خون بیرون بریزد.
چون اینبار قلبم را زده بود، وصلههای کهنه و تقریباً التیام یافته را دوباره کشیده بود و من... دیگر توانی برای مرهم گذاشتن بر روی زخم های نشأت گرفته از این مرد نداشتم.
-یه هفته اینجا میمونه!
😍2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_چهارده☀️
این جمله، نه ردی از خشم داشت و نه ردی از غرور و زورگویی...
آنقدر آرام و بیحاشیه بود که پدرم را وادار کرد دست از شکافتن شخصیت دخترش بردارد و بایستد:
-شما الان چی گفتید؟
چرخ دندههایش را برداشته و مقابل نور گرفته، حرکتشان میدهد و اینبار دقیقتر بررسی میکند:
-گفتم یه هفته میمونه سنیور!
پدرم عقب گرد میکند و قدم برداشته را بازمیگردد:
-چرا؟ چون فکر کردی شاگردته و حق استادی به گردنش داری؟
صندوقچه آهنی را از باریکه جایی که بین کمد روغنها و دیوار وجود داشت بیرون میکشد و روی میز میگذارد:
-نه! چون باید بهم توضیح بده زاویه رو چطور محاسبه کرده!
یک تای ابروی پدرم بالا میپرد، پلک میزند، چندین و چند بار...
انگار که میخواست فرصتی برای فکر کردن ایجاد کند.
و من... از همین لحظه برای هفت روز دیگر عزادارم.
چون او به من پشت میکند، کارگاه را ترک میکند و من میدانم با بازگشتنش مرا که نه، روحم را به تاراج میبرد.
فضای کارگاه، آنقدر سنگین و خفقانآور شده بود که شیطنتهای لوک و لطیفههای بامزه آندرا هم نمیتوانست درهم بشکندش.
با این وجود چارهای جز دوام آوردن نداشتم، پس همان کاری را میکنم که لیویای چهار ساله میکرد... تظاهر کردن!
تظاهر کردن به داشتن آنچه که هرگز نداشتم، آزادی!
حتی برای مدتی کوتاه... برای همان هفت روزی که داوینچی برایم گِرو گرفته بود.
نگاه او هنوز بر روی محاسباتم میچرخید و من، به آرامی کنارش جا گرفتم.
-قبل از اومدن پدرم، گفتی جالبه...
حالا میتونی بگی چی دقیقا جالبه؟
نگاهش را از کاغذها جدا نمیکند، تنها آنها را پشت سر هم بر روی میز میچیند و بعد انگشتان جوهریاش بیپروا بر روی قسمتی از کاغذها که طرحی از پنجره را به نمایش میگذاشت میچرخد:
-تو هر طرحی که کشیدی و تو هر محاسبهای که کردی، نور ورودی رو فقط از یه بخش از پنجره در نظر گرفتی...
خم میشوم، رد دستانش را دنبال میکنم و او ادامه میدهد:
-هر طرح، یه زاویه جدید اما یه بخش تکراری از عدسی پنجره...
لبهایم از هم فاصله میگیرند، به آرامی زمزمه میکنم:
-این یعنی...
انگشتانش درجا میایستند و چشمانش اینبار مستقیماً به مردمکهایم گره میخورند:
-با این کار احتمالاتت رو به یک چهارم رسوندی؛ وگرنه امکان نداشت تو دوازده روز بتونی تمام حالات رو امتحان کنی!
سرم به سمت شانهام کج میشود، هنوز متوجه نشدهام چه میگوید.
احساس میکنم متوجه شده هنوز به عمق چیزی که میگوید پی نبردهام، انگشتانش بیپروا جلو میآیند، تار موهای حالتدار و نارنجی رنگم را لمس میکند و از آنها را از مقابل چشمانم کنار میکشد:
-خوب نگاه کن، شیشه پنجره چهار تکهست و و تو به جای اینکه هر زاویه رو با چهار بخش هم امتحان کنی، شیشه رو ثابت نگه داشتی و زاویه رو تغییر دادی این واقعا...
انگشتانش لا به لای موهای پرتراکم و قهوهای رنگش فرو میرود، آنقدر محکم که برای لحظهای از تصور دردی که به سرش تحمیل کرده چهرهام در هم میرود:
-امکان نداره!
چند قدمی رو به جلو برمیدارد، چیزی زیر لب میگوید که گوشهایم توانایی شنیدنش را ندارند. بر روی پاشنه پایش میچرخد، دوباره مقابلم میایستد:
-سه چهارم، سی و شش حالت مختلف دیگه رو حذف کردی!
لبم را زیر تیزی دندان نیشم فشار میدهم و به آرامی میپرسم:
-یعنی...اشتباه کردم؟
#پارت_چهارده☀️
این جمله، نه ردی از خشم داشت و نه ردی از غرور و زورگویی...
آنقدر آرام و بیحاشیه بود که پدرم را وادار کرد دست از شکافتن شخصیت دخترش بردارد و بایستد:
-شما الان چی گفتید؟
چرخ دندههایش را برداشته و مقابل نور گرفته، حرکتشان میدهد و اینبار دقیقتر بررسی میکند:
-گفتم یه هفته میمونه سنیور!
پدرم عقب گرد میکند و قدم برداشته را بازمیگردد:
-چرا؟ چون فکر کردی شاگردته و حق استادی به گردنش داری؟
صندوقچه آهنی را از باریکه جایی که بین کمد روغنها و دیوار وجود داشت بیرون میکشد و روی میز میگذارد:
-نه! چون باید بهم توضیح بده زاویه رو چطور محاسبه کرده!
یک تای ابروی پدرم بالا میپرد، پلک میزند، چندین و چند بار...
انگار که میخواست فرصتی برای فکر کردن ایجاد کند.
و من... از همین لحظه برای هفت روز دیگر عزادارم.
چون او به من پشت میکند، کارگاه را ترک میکند و من میدانم با بازگشتنش مرا که نه، روحم را به تاراج میبرد.
فضای کارگاه، آنقدر سنگین و خفقانآور شده بود که شیطنتهای لوک و لطیفههای بامزه آندرا هم نمیتوانست درهم بشکندش.
با این وجود چارهای جز دوام آوردن نداشتم، پس همان کاری را میکنم که لیویای چهار ساله میکرد... تظاهر کردن!
تظاهر کردن به داشتن آنچه که هرگز نداشتم، آزادی!
حتی برای مدتی کوتاه... برای همان هفت روزی که داوینچی برایم گِرو گرفته بود.
نگاه او هنوز بر روی محاسباتم میچرخید و من، به آرامی کنارش جا گرفتم.
-قبل از اومدن پدرم، گفتی جالبه...
حالا میتونی بگی چی دقیقا جالبه؟
نگاهش را از کاغذها جدا نمیکند، تنها آنها را پشت سر هم بر روی میز میچیند و بعد انگشتان جوهریاش بیپروا بر روی قسمتی از کاغذها که طرحی از پنجره را به نمایش میگذاشت میچرخد:
-تو هر طرحی که کشیدی و تو هر محاسبهای که کردی، نور ورودی رو فقط از یه بخش از پنجره در نظر گرفتی...
خم میشوم، رد دستانش را دنبال میکنم و او ادامه میدهد:
-هر طرح، یه زاویه جدید اما یه بخش تکراری از عدسی پنجره...
لبهایم از هم فاصله میگیرند، به آرامی زمزمه میکنم:
-این یعنی...
انگشتانش درجا میایستند و چشمانش اینبار مستقیماً به مردمکهایم گره میخورند:
-با این کار احتمالاتت رو به یک چهارم رسوندی؛ وگرنه امکان نداشت تو دوازده روز بتونی تمام حالات رو امتحان کنی!
سرم به سمت شانهام کج میشود، هنوز متوجه نشدهام چه میگوید.
احساس میکنم متوجه شده هنوز به عمق چیزی که میگوید پی نبردهام، انگشتانش بیپروا جلو میآیند، تار موهای حالتدار و نارنجی رنگم را لمس میکند و از آنها را از مقابل چشمانم کنار میکشد:
-خوب نگاه کن، شیشه پنجره چهار تکهست و و تو به جای اینکه هر زاویه رو با چهار بخش هم امتحان کنی، شیشه رو ثابت نگه داشتی و زاویه رو تغییر دادی این واقعا...
انگشتانش لا به لای موهای پرتراکم و قهوهای رنگش فرو میرود، آنقدر محکم که برای لحظهای از تصور دردی که به سرش تحمیل کرده چهرهام در هم میرود:
-امکان نداره!
چند قدمی رو به جلو برمیدارد، چیزی زیر لب میگوید که گوشهایم توانایی شنیدنش را ندارند. بر روی پاشنه پایش میچرخد، دوباره مقابلم میایستد:
-سه چهارم، سی و شش حالت مختلف دیگه رو حذف کردی!
لبم را زیر تیزی دندان نیشم فشار میدهم و به آرامی میپرسم:
-یعنی...اشتباه کردم؟
❤🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_پانزده☀️
چشمانش برق میزند، برقی از شگفتی و جنون:
-برعکس... این واقعا هوشمندانهست!
در هوشمندانه بودنش شکی نبود، داوینچی اینگونه خطابش میکرد.
مسئله این بود که من از قصد این کار را نکرده بودم.
ذهنم ناخودآگاه سه قطعه دیگر عدسی را حذف کرده بود، چیزی معادل سه چهارم احتمالاتی که باید آزمایش میکردم.
-ناخوداگاه انجامش دادم سنیور داوینچی، این... از قصد نبود!
ابروهایش بالا میپرند، دستانش در هوا حرکت میکنند.
انگشتانش بالا و پایین میشوند و همانند زمانهایی که قلم بر دست میگیرد، بر روی بوم خیالی نقش میکشد:
-این حتی جالبتره! تو از قصد انجامش ندادی...
به صورت غیرارادی ذهنت این کار رو برات انجام داده!
حرفم را پس میگیرم، در صومعه در مقابل افرادی که او را کافر خطاب میکردند با عبارت نابغه از هویتش دفاع میکردم اما حال...
متوجه شدهام؛ او نابغهای دیوانه است!
و خطرناکترین بخش ماجرا دیوانگی او نبود، بلکه این بود که من عجیب از دیوانگی او لذت میبردم.
و او با تمام دیوانگیاش، استعداد بینظیری در زمانشناسی داشت.
به وقتش چنان ذهنم را به بازی میگرفت که حتی نمیتوانستم برای ثانیهای به مردابی که گرفتارش بودم فکر کنم و در زمانی دیگر، درست مشابه این لحظه رهایم میکرد.
نه تنها... بلکه با کاغذهایم!
ایدهاش هرچند در ابتدا ستودنی به نظر نمیرسید، اما گرگ و میش آسمان که فرا رسید علت عمل عجیب و غریبش را دریافتم.
با محاسباتم رهایم کرده بود تا در عوض پیچ و تاب خوردن در میان کلاف برندهای که پدرم برایم بافته بود در دنیای اعداد و آزمون و خطا گم بشوم.
و او... جایی دورتر از من، آن سوی کارگاه پشت میزش نشسته بود.
درحالی که اینبار در کاغذی که مقابلش قرار گرفته بود طرح و نقشی نمیکشید و در عوض، برای ثانیهای به چرخ دندهای که در دست داشت خیره میشد و برای دقایقی طولانی به نقشهی مقابلش!
هرچه که بود چشمانش را از بیخوابی مانند کاسهای از خون جلوه میداد. متوجه بودم که تمام شب را همپایم بیدار مانده بود اما به نظر میآمد دیشب، به اندازه چند شب بیداری کشیده بود.
تماشای آن حجم کلافگی و بهم ریختگی کافی بود، باید کاری میکردم:
-سنیور داوینچی... باید استراحت کنید!
نگاهم نمیکند، قصد دارد خودش را در دریایی از چرخ دندههای فولادی غرق کند و من از کجا آنقدر جسارت پیدا کردهام که میخواهم جلویش را بگیرم؟
نمیدانم، احتمالا اگر پدرم اینجا بود این ویژگی را مانند تمام ویژگیهای نامتعارفم به مادرم ارجاع میداد.
چند قدم بلند برمیدارم، آنقدر بلند که بتوانم جایی کنارش بایستم.
آنچه بر کاغذ میدیدم بیشتر از هرچیزی به لاکپشت شباهت داشت.
همان سطح نیمکره مانند، چند ضلعی گونه و سفت و سخت که تنها تفاوتش با لاکپشت، آن چرخ دندههایی بودند که جای پاهایش را گرفته بودند.
کمی پایینتر از آن طرح کلی، سطح نیمکره مانند به شکل برعکس طراحی شده بود و در دل آن، تعداد زیادی چرخ دنده پیچ و مهره و سیمهای رابط به چشم میخورد.
در نگاهم هنوز هم یک لاکپشت بود، یک لاکپشت آهنی غول پیکر!
چشمانم هنوز قصد دل کندن از آن طرح متفاوت را ندارند که سنگینی نگاهش، وادارم میکند مردمکهایم را معطوفش کنم.
خستگی از چشمانش سرریز میکرد، دستهای از موهای درهمش پیشانیاش را پوشانده بود و انگشتانش بر روی میز ضرب گرفته بودند:
-سه شبانه روز! دقیقا سه شبانه روزه که دارم روش کار میکنم و...
از جا میپرد، پوتینهایش سنگینتر از هروقت دیگری کف کارگاه را متر میکنند و زمزمهوار جزئیات پراکندهای را شرح میدهد.
-من نمیتونم قید یکیش رو بزنم... این لعنتی هم باید حرکت کنه و هم باید شلیک کنه!
چشمانم گرد میشوند، انگشت اشارهام با سوئظن به سمت لاکپشت گرفته میشود:
-لاکپشته! تو راه رفتن هم لنگ میزنه شلیک از کجا در اومد؟
#پارت_پانزده☀️
چشمانش برق میزند، برقی از شگفتی و جنون:
-برعکس... این واقعا هوشمندانهست!
در هوشمندانه بودنش شکی نبود، داوینچی اینگونه خطابش میکرد.
مسئله این بود که من از قصد این کار را نکرده بودم.
ذهنم ناخودآگاه سه قطعه دیگر عدسی را حذف کرده بود، چیزی معادل سه چهارم احتمالاتی که باید آزمایش میکردم.
-ناخوداگاه انجامش دادم سنیور داوینچی، این... از قصد نبود!
ابروهایش بالا میپرند، دستانش در هوا حرکت میکنند.
انگشتانش بالا و پایین میشوند و همانند زمانهایی که قلم بر دست میگیرد، بر روی بوم خیالی نقش میکشد:
-این حتی جالبتره! تو از قصد انجامش ندادی...
به صورت غیرارادی ذهنت این کار رو برات انجام داده!
حرفم را پس میگیرم، در صومعه در مقابل افرادی که او را کافر خطاب میکردند با عبارت نابغه از هویتش دفاع میکردم اما حال...
متوجه شدهام؛ او نابغهای دیوانه است!
و خطرناکترین بخش ماجرا دیوانگی او نبود، بلکه این بود که من عجیب از دیوانگی او لذت میبردم.
و او با تمام دیوانگیاش، استعداد بینظیری در زمانشناسی داشت.
به وقتش چنان ذهنم را به بازی میگرفت که حتی نمیتوانستم برای ثانیهای به مردابی که گرفتارش بودم فکر کنم و در زمانی دیگر، درست مشابه این لحظه رهایم میکرد.
نه تنها... بلکه با کاغذهایم!
ایدهاش هرچند در ابتدا ستودنی به نظر نمیرسید، اما گرگ و میش آسمان که فرا رسید علت عمل عجیب و غریبش را دریافتم.
با محاسباتم رهایم کرده بود تا در عوض پیچ و تاب خوردن در میان کلاف برندهای که پدرم برایم بافته بود در دنیای اعداد و آزمون و خطا گم بشوم.
و او... جایی دورتر از من، آن سوی کارگاه پشت میزش نشسته بود.
درحالی که اینبار در کاغذی که مقابلش قرار گرفته بود طرح و نقشی نمیکشید و در عوض، برای ثانیهای به چرخ دندهای که در دست داشت خیره میشد و برای دقایقی طولانی به نقشهی مقابلش!
هرچه که بود چشمانش را از بیخوابی مانند کاسهای از خون جلوه میداد. متوجه بودم که تمام شب را همپایم بیدار مانده بود اما به نظر میآمد دیشب، به اندازه چند شب بیداری کشیده بود.
تماشای آن حجم کلافگی و بهم ریختگی کافی بود، باید کاری میکردم:
-سنیور داوینچی... باید استراحت کنید!
نگاهم نمیکند، قصد دارد خودش را در دریایی از چرخ دندههای فولادی غرق کند و من از کجا آنقدر جسارت پیدا کردهام که میخواهم جلویش را بگیرم؟
نمیدانم، احتمالا اگر پدرم اینجا بود این ویژگی را مانند تمام ویژگیهای نامتعارفم به مادرم ارجاع میداد.
چند قدم بلند برمیدارم، آنقدر بلند که بتوانم جایی کنارش بایستم.
آنچه بر کاغذ میدیدم بیشتر از هرچیزی به لاکپشت شباهت داشت.
همان سطح نیمکره مانند، چند ضلعی گونه و سفت و سخت که تنها تفاوتش با لاکپشت، آن چرخ دندههایی بودند که جای پاهایش را گرفته بودند.
کمی پایینتر از آن طرح کلی، سطح نیمکره مانند به شکل برعکس طراحی شده بود و در دل آن، تعداد زیادی چرخ دنده پیچ و مهره و سیمهای رابط به چشم میخورد.
در نگاهم هنوز هم یک لاکپشت بود، یک لاکپشت آهنی غول پیکر!
چشمانم هنوز قصد دل کندن از آن طرح متفاوت را ندارند که سنگینی نگاهش، وادارم میکند مردمکهایم را معطوفش کنم.
خستگی از چشمانش سرریز میکرد، دستهای از موهای درهمش پیشانیاش را پوشانده بود و انگشتانش بر روی میز ضرب گرفته بودند:
-سه شبانه روز! دقیقا سه شبانه روزه که دارم روش کار میکنم و...
از جا میپرد، پوتینهایش سنگینتر از هروقت دیگری کف کارگاه را متر میکنند و زمزمهوار جزئیات پراکندهای را شرح میدهد.
-من نمیتونم قید یکیش رو بزنم... این لعنتی هم باید حرکت کنه و هم باید شلیک کنه!
چشمانم گرد میشوند، انگشت اشارهام با سوئظن به سمت لاکپشت گرفته میشود:
-لاکپشته! تو راه رفتن هم لنگ میزنه شلیک از کجا در اومد؟
❤2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_شانزده ☀️
میایستد، سریعتر از حد معمول پلک میزند، چهرهاش در برزخی میان ناباوری و شوک گیر افتاده:
-لا... لاکپشت؟ این رسماً یه دژه!
یه دیوار که به جای اینکه سربازها پشتش پناه بگیرن و شلیک کنن، جلوتر راه میفته و با توپهایی که داره دقیقا همون کار رو میکنه.
پشت سرم میایستد، دستانش را جلو میآورد و تارهای سرکش گیسوانم را که مقابل چشمانم ریخته بودند با ملایمت کنار میکشد:
-دوباره نگاه کن!
تلاش میکنم دقیقتر نگاه کنم اما... خب چه کنم؟
تنها چیزی که میدیدم لاکپشتی بود که در دلش یک عالمه چرخ دنده داشت:
-یه لاک نیم کره شکل داره، چهارتا چرخ هم جای پاهاش گذاشته شده... پس یه لاکپشت آهنیه!
خداراشکر که نزدیکترین ستون کارگاه با او چند قدمی فاصله داشت، وگرنه با توجه به آنچه که در چشمانش میدیدم مطمعناً یا سر خودش را به آن میکوبید یا سر مرا!
نفس عمیقی کشید، قفسه سینهاش سخت بالا و پایین میرفت.
از من فاصله میگیرد، به میز نزدیک میشود و تنش بر روی طرح سایه میاندازد:
-این یه تانکه! یه ابزار جنگی محسوب میشه! نه یه لاکپشت که بخوای باهاش بازی کنی!
آنقدر واضح بود؟ خب، جالب به نظر میرسید.
بازی کردن با یک لاکپشت آهنی!
دوباره تلخ میشود، ناآرام و درهم:
-مقاوتمش بالا رفته اما بیش از حد سنگین شده، حرکت نمیکنه...
بازیگوشی تمام میشود، تلاش میکنم دقیق گوش بسپارم.
-سبکش بکنم، با اولین برخورد باروت سطحش فرو میره و سوراخ میشه!
ناگهانی، پرشتاب و مملو از کلافگی کف دستش را بر روی میز، جایی درست بر روی طرحش میکوبد:
-لعنت بهت!
داوینچی خالقی بود که با مخلوق بر روی کاغذش هم دعوا میکرد؛ او خشمش را متوجه قلب انسانها نمیکرد، تنها آن را بر روی کاغذ فرود میآورد؛ بر روی آن چیزی که هنوز جان نگرفته بود میدانستم که آن لعنت از سر نفرت نبود، بلکه از روی مقاومت در برابرچالشهای بیپایان طرحی ناخلف برای مقابله با حقیقی شدن بود.
بر روی صندلی، جایی پشت میز مینشینم، درحالی که پاهایم را
در شکم جمع کردهام و چانهام را بر روی زانویم گذاشتهام.
آرام خودم را تاب میدهم، تن مچاله شدهام را گاه به جلو و گاه به عقب میکشم تا تمرکز کنم.
درحالی که حجم عظیمی از اطلاعات و دانش مهندسی مغزم را تحت فشار گذاشته بود، صدایی شیطنتآمیز تفکرات پیچ در پیچم را مهار کرد:
-به چی انقدر دقیق خیره شدی؟
بیآنکه سر بلند کنم، در پاسخ لوک زمزمه کردم:
-به این لاکپ...
نگاه داوینچی آنقدر تیز به سمتم میچرخد که احساس میکنم موجی از آتش به سمتم پرتاب کرده:
-من..منظورم تانکه!
با رضایت سرتکان میدهد و مردمکهای من، افسار گسیخته بر روی پسرکی ثابت میمانند که از شدت ابزار و وسایلی که بر دستش دادهاند به یک سمت خم شده و نمیتواند درست حرکت کند.
موجی از اشتیاق و جنون آشکارا قلبم را در برمیگیرد، انگشتانم جلو میروند.
طراحیاش را با لطافت و شوق لمس میکنند و میگذارند چشمهایم با میلی بیحدمرز خط به خط دیوانگیهای داوینچی را کنکاش کنند:
-چرا همه چرخدندهها اینجا قرار گرفتن؟
#پارت_شانزده ☀️
میایستد، سریعتر از حد معمول پلک میزند، چهرهاش در برزخی میان ناباوری و شوک گیر افتاده:
-لا... لاکپشت؟ این رسماً یه دژه!
یه دیوار که به جای اینکه سربازها پشتش پناه بگیرن و شلیک کنن، جلوتر راه میفته و با توپهایی که داره دقیقا همون کار رو میکنه.
پشت سرم میایستد، دستانش را جلو میآورد و تارهای سرکش گیسوانم را که مقابل چشمانم ریخته بودند با ملایمت کنار میکشد:
-دوباره نگاه کن!
تلاش میکنم دقیقتر نگاه کنم اما... خب چه کنم؟
تنها چیزی که میدیدم لاکپشتی بود که در دلش یک عالمه چرخ دنده داشت:
-یه لاک نیم کره شکل داره، چهارتا چرخ هم جای پاهاش گذاشته شده... پس یه لاکپشت آهنیه!
خداراشکر که نزدیکترین ستون کارگاه با او چند قدمی فاصله داشت، وگرنه با توجه به آنچه که در چشمانش میدیدم مطمعناً یا سر خودش را به آن میکوبید یا سر مرا!
نفس عمیقی کشید، قفسه سینهاش سخت بالا و پایین میرفت.
از من فاصله میگیرد، به میز نزدیک میشود و تنش بر روی طرح سایه میاندازد:
-این یه تانکه! یه ابزار جنگی محسوب میشه! نه یه لاکپشت که بخوای باهاش بازی کنی!
آنقدر واضح بود؟ خب، جالب به نظر میرسید.
بازی کردن با یک لاکپشت آهنی!
دوباره تلخ میشود، ناآرام و درهم:
-مقاوتمش بالا رفته اما بیش از حد سنگین شده، حرکت نمیکنه...
بازیگوشی تمام میشود، تلاش میکنم دقیق گوش بسپارم.
-سبکش بکنم، با اولین برخورد باروت سطحش فرو میره و سوراخ میشه!
ناگهانی، پرشتاب و مملو از کلافگی کف دستش را بر روی میز، جایی درست بر روی طرحش میکوبد:
-لعنت بهت!
داوینچی خالقی بود که با مخلوق بر روی کاغذش هم دعوا میکرد؛ او خشمش را متوجه قلب انسانها نمیکرد، تنها آن را بر روی کاغذ فرود میآورد؛ بر روی آن چیزی که هنوز جان نگرفته بود میدانستم که آن لعنت از سر نفرت نبود، بلکه از روی مقاومت در برابرچالشهای بیپایان طرحی ناخلف برای مقابله با حقیقی شدن بود.
بر روی صندلی، جایی پشت میز مینشینم، درحالی که پاهایم را
در شکم جمع کردهام و چانهام را بر روی زانویم گذاشتهام.
آرام خودم را تاب میدهم، تن مچاله شدهام را گاه به جلو و گاه به عقب میکشم تا تمرکز کنم.
درحالی که حجم عظیمی از اطلاعات و دانش مهندسی مغزم را تحت فشار گذاشته بود، صدایی شیطنتآمیز تفکرات پیچ در پیچم را مهار کرد:
-به چی انقدر دقیق خیره شدی؟
بیآنکه سر بلند کنم، در پاسخ لوک زمزمه کردم:
-به این لاکپ...
نگاه داوینچی آنقدر تیز به سمتم میچرخد که احساس میکنم موجی از آتش به سمتم پرتاب کرده:
-من..منظورم تانکه!
با رضایت سرتکان میدهد و مردمکهای من، افسار گسیخته بر روی پسرکی ثابت میمانند که از شدت ابزار و وسایلی که بر دستش دادهاند به یک سمت خم شده و نمیتواند درست حرکت کند.
موجی از اشتیاق و جنون آشکارا قلبم را در برمیگیرد، انگشتانم جلو میروند.
طراحیاش را با لطافت و شوق لمس میکنند و میگذارند چشمهایم با میلی بیحدمرز خط به خط دیوانگیهای داوینچی را کنکاش کنند:
-چرا همه چرخدندهها اینجا قرار گرفتن؟
❤🔥2
#انکسار_خورشید✨
#پارت_هفده☀️
دست از طی کردن طول و عرض کارگاه برمیدارد.
در عوض، خودش را به جایی درست کنارم میرساند و با دنبال کردن انگشت اشارهام، متوجه میشود منظورم کدام بخش از طرح است:
-چون قلبش، در حقیقت محرک اونجا قرار گرفته، چیزی که باعث میشه نیرو و انرژی توش به جریان بیفته و...
صدایش در آستانه شکستن بود، از سر ساعتها بیخوابی بود یا از سر کلنجار رفتنهای بینتیجه نمیدانم:
-به تمام بخشها برسه!
کلماتش در پس ذهنم چهره مییابند، چهرههایی آمیخته به کلافگی و ناچاری... پس به آرامی زمزمه میکنم:
-محرک اونجاست، پس یعنی...
مکث میکنم، سرانگشتم را بر روی محل تجمع چرخ دندهها میگذارم:
- تقریباً کل وزن هم اونجاست!
لبهایش از هم فاصله میگیرند، چیزی در چشمانش فروکش میکند. چیزی مانند خستگی... گویی تاریکی شب از جنگل چشمانش رخت بسته و میگذارد خورشید امید، دوباره آن دو گوی سبز را مملو از شوق کند.
ذغال بردست میگیرد، طراحی را تغییر میدهد.
چرخ دندهها را پراکنده میکند، آنها را در سطح درونی لاکپشتش با نظم و هندسهای جالب میچیند.
دخترک کوچک درونم دست و پا میزد، به دنبال کلمهای مناسب بالا و پایین میپرید و من، در میان تلاشهایم برای آرام کردن او پرسیدم:
-الان درست شد؟
دستانش از حرکت ایستادند، سرش به سمتم چرخید و من در آن مردمکهای عجیب، سایهای از شگفتی و آسودگی دیدم:
-درست شده یا نه نمیدونم؛ کاغذها مسیر رو روشن میکنن...
نیمچه لبخندی معنادار بر روی لبش شکل میگیرد و ادامه میدهد:
-اما نه انقدر که بتونی مقصدت رو ببینی!
با پایان حرفش لیست خرید مینویسد، آن را تحویل لوک میدهد و روانه بازارش میکند.
و لوک، برای آنکه زیر بار فهرست بلند بالای داوینچی از پا نیفتد، دوید و شاید کمر از یک ساعت بعد با قفسهسینهای که به تندی بالا و پایین میشد و دستانی که دیگر نمیدانستند چرخدنده را نگه دارند یا میله فولادی را به کارگاه بازگشت.
و کارگاه... رسماً به هوا رفت. داوینچی میدان جنگی درست کرده بود تماشایی! نبردی میان دو نفر؛ او، در مقابل اشتباهاتش که لاکپشتش را به سکون و یکجا نشینی محکوم کرده بودند.
مرد مقابلم بیشک یک باروت متحرک بود. فلزها را صیقل میداد، چرخ دندهها را میچید، رابطها را متصل میکرد.
سپس تماشا میکرد، همه چیز را میشکافت و دوباره سرهم میکرد.
و من جایی مقابل او که کف کارگاه محل سکونت فعلیاش بود جا خوش کرده بودم.
وسایل مورد نیاز را به دستش میدادم و برای مدتی، هرچند کوتاه اجازه میدادم قلبم گرمای خانهای که تازه یافته بود را لمس کند، میگذاشتم بخشی از خاطرات این کارگاه شود... کارگاهی که در آن سوی دیوارهایش؛ لیویا هرگز لیویا نبود!
چرخه دیوانه بازیهای او که برای من عجیب تحسین برانگیز و خیرهکننده به نظر میرسید تا هفت روز ادامه پیدا کرد.
حال سازهاش شکلی حقیقی به خود گرفته بود؛ هرچند هنوز تکمیل نبود و من از اعماق قلبم میدانستم هرگز تکمیل شدنش را نخواهم دید.
او میآمد، میدانستم...
سایه حضورش نزدیک شده بود و نگذاشته بود امروز در شگفتی دنیای نفسگیر او غرق شوم.
در تمام طول روز، جسمم را سرگرم کار کرده بودم اما در نهایت، این روح ناپایدارم بود که هربار مرا به پشت پنجره کشیده بود.
و حال، زمانی که سیاهی دلگیری بر سر فلورانس سایه انداخته بود و تنها صوتی که در کارگاه به گوش میخورد صدای کشیده شدن ذغال بر روی کاغذ بود لحن نرم او نگاهم را به آن سوی کارگاه معطوف کرد.
-با جدیتی که پدرت از خودش برای بردنت نشون داد، فکر نمیکردم انقدر دیر کنه!
انگشتانم با درماندگی دنباله پیراهنم را میفشارند و قلبم، از شنیدن آنچه که او بر زبان آورده بود لبخند تلخی میزند، لبخندی آمیخته به حسرت، حسرت ترک کردن مکانی که معنا و مفهوم خانه را یادم داده بود:
-ف..کر نمیکردم بین این همه مسئله و محاسبه، کسی برای شمردن روزهای باقیمونده من وقتی داشته باشه...
#پارت_هفده☀️
دست از طی کردن طول و عرض کارگاه برمیدارد.
در عوض، خودش را به جایی درست کنارم میرساند و با دنبال کردن انگشت اشارهام، متوجه میشود منظورم کدام بخش از طرح است:
-چون قلبش، در حقیقت محرک اونجا قرار گرفته، چیزی که باعث میشه نیرو و انرژی توش به جریان بیفته و...
صدایش در آستانه شکستن بود، از سر ساعتها بیخوابی بود یا از سر کلنجار رفتنهای بینتیجه نمیدانم:
-به تمام بخشها برسه!
کلماتش در پس ذهنم چهره مییابند، چهرههایی آمیخته به کلافگی و ناچاری... پس به آرامی زمزمه میکنم:
-محرک اونجاست، پس یعنی...
مکث میکنم، سرانگشتم را بر روی محل تجمع چرخ دندهها میگذارم:
- تقریباً کل وزن هم اونجاست!
لبهایش از هم فاصله میگیرند، چیزی در چشمانش فروکش میکند. چیزی مانند خستگی... گویی تاریکی شب از جنگل چشمانش رخت بسته و میگذارد خورشید امید، دوباره آن دو گوی سبز را مملو از شوق کند.
ذغال بردست میگیرد، طراحی را تغییر میدهد.
چرخ دندهها را پراکنده میکند، آنها را در سطح درونی لاکپشتش با نظم و هندسهای جالب میچیند.
دخترک کوچک درونم دست و پا میزد، به دنبال کلمهای مناسب بالا و پایین میپرید و من، در میان تلاشهایم برای آرام کردن او پرسیدم:
-الان درست شد؟
دستانش از حرکت ایستادند، سرش به سمتم چرخید و من در آن مردمکهای عجیب، سایهای از شگفتی و آسودگی دیدم:
-درست شده یا نه نمیدونم؛ کاغذها مسیر رو روشن میکنن...
نیمچه لبخندی معنادار بر روی لبش شکل میگیرد و ادامه میدهد:
-اما نه انقدر که بتونی مقصدت رو ببینی!
با پایان حرفش لیست خرید مینویسد، آن را تحویل لوک میدهد و روانه بازارش میکند.
و لوک، برای آنکه زیر بار فهرست بلند بالای داوینچی از پا نیفتد، دوید و شاید کمر از یک ساعت بعد با قفسهسینهای که به تندی بالا و پایین میشد و دستانی که دیگر نمیدانستند چرخدنده را نگه دارند یا میله فولادی را به کارگاه بازگشت.
و کارگاه... رسماً به هوا رفت. داوینچی میدان جنگی درست کرده بود تماشایی! نبردی میان دو نفر؛ او، در مقابل اشتباهاتش که لاکپشتش را به سکون و یکجا نشینی محکوم کرده بودند.
مرد مقابلم بیشک یک باروت متحرک بود. فلزها را صیقل میداد، چرخ دندهها را میچید، رابطها را متصل میکرد.
سپس تماشا میکرد، همه چیز را میشکافت و دوباره سرهم میکرد.
و من جایی مقابل او که کف کارگاه محل سکونت فعلیاش بود جا خوش کرده بودم.
وسایل مورد نیاز را به دستش میدادم و برای مدتی، هرچند کوتاه اجازه میدادم قلبم گرمای خانهای که تازه یافته بود را لمس کند، میگذاشتم بخشی از خاطرات این کارگاه شود... کارگاهی که در آن سوی دیوارهایش؛ لیویا هرگز لیویا نبود!
چرخه دیوانه بازیهای او که برای من عجیب تحسین برانگیز و خیرهکننده به نظر میرسید تا هفت روز ادامه پیدا کرد.
حال سازهاش شکلی حقیقی به خود گرفته بود؛ هرچند هنوز تکمیل نبود و من از اعماق قلبم میدانستم هرگز تکمیل شدنش را نخواهم دید.
او میآمد، میدانستم...
سایه حضورش نزدیک شده بود و نگذاشته بود امروز در شگفتی دنیای نفسگیر او غرق شوم.
در تمام طول روز، جسمم را سرگرم کار کرده بودم اما در نهایت، این روح ناپایدارم بود که هربار مرا به پشت پنجره کشیده بود.
و حال، زمانی که سیاهی دلگیری بر سر فلورانس سایه انداخته بود و تنها صوتی که در کارگاه به گوش میخورد صدای کشیده شدن ذغال بر روی کاغذ بود لحن نرم او نگاهم را به آن سوی کارگاه معطوف کرد.
-با جدیتی که پدرت از خودش برای بردنت نشون داد، فکر نمیکردم انقدر دیر کنه!
انگشتانم با درماندگی دنباله پیراهنم را میفشارند و قلبم، از شنیدن آنچه که او بر زبان آورده بود لبخند تلخی میزند، لبخندی آمیخته به حسرت، حسرت ترک کردن مکانی که معنا و مفهوم خانه را یادم داده بود:
-ف..کر نمیکردم بین این همه مسئله و محاسبه، کسی برای شمردن روزهای باقیمونده من وقتی داشته باشه...
😭2
☀️«انکسار خورشید»☀️
#انکسار_خورشید✨ #پارت_هفده☀️ دست از طی کردن طول و عرض کارگاه برمیدارد. در عوض، خودش را به جایی درست کنارم میرساند و با دنبال کردن انگشت اشارهام، متوجه میشود منظورم کدام بخش از طرح است: -چون قلبش، در حقیقت محرک اونجا قرار گرفته، چیزی که باعث میشه نیرو…
- فکر نمیکردم بین این همه مسئله و محاسبه کسی برای شمردن روزهای باقی مونده من وقتی داشته باشه...
اما لئو همیشه برای توجه به کوچکترین جزئیات تو وقت داره:) 🥹💕
😭2
قشنگام به چنل خودتون خوشاومدید🥹🫂
پارت اول انکسار خورشید ✨
پارت اول انکسار خورشید ✨
Telegram
☀️«انکسار خورشید»☀️
#انکسار_خورشید✨
#پارت_یک☀️
***
ایتالیا- فلورانس
سال 1477
برهنه ایستاده بودم، درحالی که تنم هیستریکوار میلرزید و فک و چانهام یک جا بند نمیشد. جای ناخنهایشان پوستم را رو به سرخی میبرد و نفسم به سختی بالا میآمد. آنها موهایم را شانه میکردند، بر لبهایم…
#پارت_یک☀️
***
ایتالیا- فلورانس
سال 1477
برهنه ایستاده بودم، درحالی که تنم هیستریکوار میلرزید و فک و چانهام یک جا بند نمیشد. جای ناخنهایشان پوستم را رو به سرخی میبرد و نفسم به سختی بالا میآمد. آنها موهایم را شانه میکردند، بر لبهایم…
❤🔥1🥰1
#انکسار_خورشید✨
#پارت_هجده☀️
صدایم میلرزید، بغض نفسهایم را به خس خس تبدیل کرده بود.
نگاهش بالا میآید، میدانم که میخواهد چیزی بگوید.
کم پیش میآمد برای صحبت کردن دست از کار بکشد، مگر اینکه کلماتش، مهمتر از عمل جان بخشیدن به ایدههایش بودند.
اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، در کارگاه از شدت ضرب باز شدن چنان به دیوار برخورد میکند که شانههایم بالا میپرند.
لوک را میبینم، سراسیمه، آشفته، زخمی...
موهای سیاهش و درهم برهمش پیشانیاش را پوشانده بودند و قطرات خون، از میان پوست شکافته شدهاش تا پیراهنش کشیده شده بودند.
-ل... لئو!
داوینچی فاصله میانشان را به صفر میرساند، بازوهایش را چنگ میزند و لوک، با آخرین توانی که برایش باقی مانده مینالد:
-کارگ...کارگاهت لئو... نتونستم جلوشون رو بگیرم!
داوینچی میدود، لوک با آن حال نزار و سست پشت سرش!
در آخرین لحظه، صدای فریاد داوینچی را میشنوم:
-در رو قفل کن!
لبهایم از شدت بهت از هم فاصله گرفتهاند. مغزم چنان آشفته و چنان دردمند است که نمیتوانم آنچه که در کسری از دقیقه رخ داده را تجزیه و تحلیل کنم.
بزاقم را فرو بردم، موهایم را از ریشه چنگ زدم و درحالی که به شیوهای احمقانه و بیثبات به دور خودم میچرخیدم زمزمه کردم:
-گ..گفت چیکار کنم؟ آها... گفت در...
نفس بریده بریدهام را فرو خوردم:
-د..ر رو قفل کنم!
وجب به وجب میز را از نظر میگذرانم. آنقدر همهچیز پیچ در پیچ و درهم فرو رفته بود که انگشتان لرزانم بارها چیز دیگری را برمیداشتند .در اخر، کلید را به سختی از آهنربایی که به آن چسبیده بود جدا میکنم.
به سمت در هجوم میبرم، در را هل میدهم...
اما پیش از آنکه کامل بسته شود، پایی که میان در و چارچوب قرار گرفته ورق را برمیگرداند.
شخص در را با فشار کوچکی باز میکند و جسمم راحتتر از حد انتظار به عقب سکندری میخورد.
تارهای صوتیام تا کش آمدن و فریاد زدن نام آندرا فاصلهای ندارند که قدم در کارگاه میگذارد.
مردمکهایم از چکمههای چرمی مشکی رنگش بالا خزیدند، از ردای سرمهای که حاشیههای طلاییاش اشرافزاده بودن صاحبش را به گوش اهالی فلورانس میرساند گذشتند و سرانجام، بر روی چهرهاش ثابت ماندند.
-بابا؟
در سکوت داخل میشود و من، محتاطانه قدمی به عقب بر میدارم.
حضورش بر وحشت و اضطرابم دامن زده بود، آنقدر که با ناخنهایم به جان پوست لبهایم افتادم.
پریشانی موهایم، به روحیاتم هم سرایت کرده بود که نمیتوانستم یک جا بند شوم.
با این حال، کلمات را به کار میگیرم. نمیتوانستم بیخبر کارگاه را ترک کنم:
-بابا... یکم صبر کن! وقتی داوینچی برگرده باهات میام، باشه؟
صندلی را عقب میکشد، پشت میز مینشیند و درحالی که کاغذهای روی میز را از نظر میگذارند میگوید:
-قصد بردنت رو ندارم!
#پارت_هجده☀️
صدایم میلرزید، بغض نفسهایم را به خس خس تبدیل کرده بود.
نگاهش بالا میآید، میدانم که میخواهد چیزی بگوید.
کم پیش میآمد برای صحبت کردن دست از کار بکشد، مگر اینکه کلماتش، مهمتر از عمل جان بخشیدن به ایدههایش بودند.
اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، در کارگاه از شدت ضرب باز شدن چنان به دیوار برخورد میکند که شانههایم بالا میپرند.
لوک را میبینم، سراسیمه، آشفته، زخمی...
موهای سیاهش و درهم برهمش پیشانیاش را پوشانده بودند و قطرات خون، از میان پوست شکافته شدهاش تا پیراهنش کشیده شده بودند.
-ل... لئو!
داوینچی فاصله میانشان را به صفر میرساند، بازوهایش را چنگ میزند و لوک، با آخرین توانی که برایش باقی مانده مینالد:
-کارگ...کارگاهت لئو... نتونستم جلوشون رو بگیرم!
داوینچی میدود، لوک با آن حال نزار و سست پشت سرش!
در آخرین لحظه، صدای فریاد داوینچی را میشنوم:
-در رو قفل کن!
لبهایم از شدت بهت از هم فاصله گرفتهاند. مغزم چنان آشفته و چنان دردمند است که نمیتوانم آنچه که در کسری از دقیقه رخ داده را تجزیه و تحلیل کنم.
بزاقم را فرو بردم، موهایم را از ریشه چنگ زدم و درحالی که به شیوهای احمقانه و بیثبات به دور خودم میچرخیدم زمزمه کردم:
-گ..گفت چیکار کنم؟ آها... گفت در...
نفس بریده بریدهام را فرو خوردم:
-د..ر رو قفل کنم!
وجب به وجب میز را از نظر میگذرانم. آنقدر همهچیز پیچ در پیچ و درهم فرو رفته بود که انگشتان لرزانم بارها چیز دیگری را برمیداشتند .در اخر، کلید را به سختی از آهنربایی که به آن چسبیده بود جدا میکنم.
به سمت در هجوم میبرم، در را هل میدهم...
اما پیش از آنکه کامل بسته شود، پایی که میان در و چارچوب قرار گرفته ورق را برمیگرداند.
شخص در را با فشار کوچکی باز میکند و جسمم راحتتر از حد انتظار به عقب سکندری میخورد.
تارهای صوتیام تا کش آمدن و فریاد زدن نام آندرا فاصلهای ندارند که قدم در کارگاه میگذارد.
مردمکهایم از چکمههای چرمی مشکی رنگش بالا خزیدند، از ردای سرمهای که حاشیههای طلاییاش اشرافزاده بودن صاحبش را به گوش اهالی فلورانس میرساند گذشتند و سرانجام، بر روی چهرهاش ثابت ماندند.
-بابا؟
در سکوت داخل میشود و من، محتاطانه قدمی به عقب بر میدارم.
حضورش بر وحشت و اضطرابم دامن زده بود، آنقدر که با ناخنهایم به جان پوست لبهایم افتادم.
پریشانی موهایم، به روحیاتم هم سرایت کرده بود که نمیتوانستم یک جا بند شوم.
با این حال، کلمات را به کار میگیرم. نمیتوانستم بیخبر کارگاه را ترک کنم:
-بابا... یکم صبر کن! وقتی داوینچی برگرده باهات میام، باشه؟
صندلی را عقب میکشد، پشت میز مینشیند و درحالی که کاغذهای روی میز را از نظر میگذارند میگوید:
-قصد بردنت رو ندارم!
🤯2
#انکسار_خورشید ✨
#پارت_نوزده☀️
لرزی عجیب از ستون مهرهام بالا خزید. دستان مرطوب و لرزانم را به هم پیچیدم.
زمانی نداشتم، زمانی برای پر و بال دادن به احساسات انسانی شکنندهام نداشتم:
-بابا... اینکه مثل بچهها فریبم میدی اصلأ قابل تحمل نیست!
باید آرام باشم، اما لحنم بیشتر از آرام بودن رگههایی از خشم و هیاهو را به نمایش گذاشته بود.
-بهت گفتم قرار نیست ببرمت، این جمله چه شباهتی به فریب دادن داره؟
مغزم اتصالی میکند، مانند یکی از آزمایشهای ناموفق داوینچی...
بوی سوختگی را حس میکنم، بیشک ذهنم از دست بازیهای این مرد استعفا داده بود.
-نزدیک یک ماهه که شاگرد داوینچی شدی؛ مشتاقم بدونم اینجا چیکار میکنید که حاضر نیستی به عمارت پدرت برگردی!
کشمکش میان عقل و احساساتم آنقدر طولانی نمیشود. دلیلش... نگاه او بود.
چیزی در چشمانش میدیدم، چیزی مانند علاقه، اشتیاق، تمنا.
تمنایی برای شنیدن شرح حالم در این کارگاه.
تمنایی برای وصله زدن به فرشینهی پوسیده پدر دختریمان.
کنترلم را از دست میدهم، پر سروصدا و تا حدی افراطی پرشور عمل میکنم.
برایش از دیوانگیهایمان میگویم، از طرحهای او، از ایدههای من...
از مهربانی آندرا، شیطنتهای لوک.
از اختراعاتش میگویم، از اختراعاتی که او خلقشان کرده بود و من با غرور از آنها حرف میزدم.
لحظه به لحظه را با جزئیات شرح میدهم، از کره میگویم، از منبع نور کارگاهمان و در نهایت...
با سرخوشیای که حاصل توجه و دقتش به حرفهایم بود ملافه سفید رنگ را از روی لاکپشت برداشتم:
-درسته که شبیه لاکپشته؛ بهت حق میدم بابا.
ولی اگر جلوی خودش بگی لاکپشت مطمئنا بیرونت میکنه. میدونی؟ این...
با نگاهی که میدانستم اکنون چقدر درخشان و براق است به چشمانش خیره شدم:
-یه تانکه!
گوشه لبش بالا میرود، کمی تنش را از پشتی صندلی جدا میکند:
-که اینطور! بقیه رو ببینم.
به دستانم سرعت میبخشم. طراحیهای ابزارهای جنگیاش را با کمی کلنجار از میان کوهی از اوراق بیرون میکشم:
-نگاه کن بابا! داوینچی یه نابغهست...
حتی وقتی به یه کلاغ خیره میشه، من اطمینان میدم بعدش قراره یه چیز دیونهوار خلق کنه!
برای اولین بار در طول هجده سال زندگیام، خیال میکردم دارد با شیفتگی نگاهم میکند، مرا... نه چیزهای جالبی که اطرافمان قرار گرفته بود!
او آرام بلند میشود، مقابلم میایستد.
سرش را کمی خم میکند، دستانش را دو طرف صورتم هائل میکند و خیرهام میشود.
همان حرکت کوچک کافی بود. تنفسم مختل میشود، فراموش میکنم چگونه نفس میکشیدم.
از سوی دیگر احساس سرمای غیرقابل توصیف دستانش زمستان را برای تنم به ارمغان میآورد؛ مهمان ناخواندهای که تا عمق استخوانم نفوذ میکند و از نگاهش، چنان دستپاچه و معذب میشوم که گمان میکنم گونههایم سِر شدهاند.
-امیدوارم اون اتفاق باعث بشه بزرگ بشی!
#پارت_نوزده☀️
لرزی عجیب از ستون مهرهام بالا خزید. دستان مرطوب و لرزانم را به هم پیچیدم.
زمانی نداشتم، زمانی برای پر و بال دادن به احساسات انسانی شکنندهام نداشتم:
-بابا... اینکه مثل بچهها فریبم میدی اصلأ قابل تحمل نیست!
باید آرام باشم، اما لحنم بیشتر از آرام بودن رگههایی از خشم و هیاهو را به نمایش گذاشته بود.
-بهت گفتم قرار نیست ببرمت، این جمله چه شباهتی به فریب دادن داره؟
مغزم اتصالی میکند، مانند یکی از آزمایشهای ناموفق داوینچی...
بوی سوختگی را حس میکنم، بیشک ذهنم از دست بازیهای این مرد استعفا داده بود.
-نزدیک یک ماهه که شاگرد داوینچی شدی؛ مشتاقم بدونم اینجا چیکار میکنید که حاضر نیستی به عمارت پدرت برگردی!
کشمکش میان عقل و احساساتم آنقدر طولانی نمیشود. دلیلش... نگاه او بود.
چیزی در چشمانش میدیدم، چیزی مانند علاقه، اشتیاق، تمنا.
تمنایی برای شنیدن شرح حالم در این کارگاه.
تمنایی برای وصله زدن به فرشینهی پوسیده پدر دختریمان.
کنترلم را از دست میدهم، پر سروصدا و تا حدی افراطی پرشور عمل میکنم.
برایش از دیوانگیهایمان میگویم، از طرحهای او، از ایدههای من...
از مهربانی آندرا، شیطنتهای لوک.
از اختراعاتش میگویم، از اختراعاتی که او خلقشان کرده بود و من با غرور از آنها حرف میزدم.
لحظه به لحظه را با جزئیات شرح میدهم، از کره میگویم، از منبع نور کارگاهمان و در نهایت...
با سرخوشیای که حاصل توجه و دقتش به حرفهایم بود ملافه سفید رنگ را از روی لاکپشت برداشتم:
-درسته که شبیه لاکپشته؛ بهت حق میدم بابا.
ولی اگر جلوی خودش بگی لاکپشت مطمئنا بیرونت میکنه. میدونی؟ این...
با نگاهی که میدانستم اکنون چقدر درخشان و براق است به چشمانش خیره شدم:
-یه تانکه!
گوشه لبش بالا میرود، کمی تنش را از پشتی صندلی جدا میکند:
-که اینطور! بقیه رو ببینم.
به دستانم سرعت میبخشم. طراحیهای ابزارهای جنگیاش را با کمی کلنجار از میان کوهی از اوراق بیرون میکشم:
-نگاه کن بابا! داوینچی یه نابغهست...
حتی وقتی به یه کلاغ خیره میشه، من اطمینان میدم بعدش قراره یه چیز دیونهوار خلق کنه!
برای اولین بار در طول هجده سال زندگیام، خیال میکردم دارد با شیفتگی نگاهم میکند، مرا... نه چیزهای جالبی که اطرافمان قرار گرفته بود!
او آرام بلند میشود، مقابلم میایستد.
سرش را کمی خم میکند، دستانش را دو طرف صورتم هائل میکند و خیرهام میشود.
همان حرکت کوچک کافی بود. تنفسم مختل میشود، فراموش میکنم چگونه نفس میکشیدم.
از سوی دیگر احساس سرمای غیرقابل توصیف دستانش زمستان را برای تنم به ارمغان میآورد؛ مهمان ناخواندهای که تا عمق استخوانم نفوذ میکند و از نگاهش، چنان دستپاچه و معذب میشوم که گمان میکنم گونههایم سِر شدهاند.
-امیدوارم اون اتفاق باعث بشه بزرگ بشی!
🤯2