2.06K subscribers
958 photos
498 videos
1.2K files
848 links
کانال رسمی استارتاپ استیم

لینک پست اول کانال:
https://t.me/Steam_Startup/4
Download Telegram
🔹فراتر از توانمندی 4

🔸پنل اول:
▫️حفظ آرامش و تاب‌آوری روانی در کسب‌وکارها در بستر ترومای جمعی
▫️ارائه‌دهنده: سحر دولت آبادی (روان شناس)

🔸تایم دوم:
▫️پنل گفت وگو تجربه محور
▫️ارائه‌دهندگان: مهدی صفوی (مشاور و متخصص سئو) و سید رضا نصری (کوچ مارکتینگ و تبلیغات)

🔺پنجشنبه، ۳۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت  ۱۷ الی ۱۹
🔺بلوار کوثر، میدان پژوهش، کارخانه نوآوری، #استیم_آکادمی

▫️حضور برای همه آزاد و #رایگان است.

🌐لینک ثبت نام
👏1
چطور مهارتمان را به یک پیشنهاد قابل خرید تبدیل کنیم؟

پاسخ به این سوال نیاز به دونستن ۴ مقدمه داره که در چهار محتوای قبل سعی کردم کامل توضیح بدم

اگر اونهارو دقیق نخوندی میتونی از طریق لینک های زیر بخونی و بعد وارد این مرحله بشی که در نهایت یک کاربرگ داره تا بتونی برای این سوال پاسخ درست پیدا کنی

مطلب اول: چرا بعضیا یاد میگیرن ولی ازش پول در نمیارن ؟

مطلب دوم: بازار به مهارت پول نمیده، به حا مسئله پول میده!

مطلب سوم:چرا بلدیم اما عرضه نمیکنیم؟

مطلب چهارم : مشکل اصلی ، نداشتن پیشنهاد مشخص

ما اینجا فهمیدیم:

⭕️مهارت به‌تنهایی درآمد نمی‌سازه.
⭕️بازار به حل مسئله پول می‌ده.
⭕️باید پیشنهاد مشخص داشته باشی.

حالا سؤال مهم:

چطور مهارتت رو طوری تنظیم کنی که واقعاً خریدنی باشه؟

بیایید مرحله‌به‌مرحله جلو بریم.

۱.انتخاب مخاطب مشخص

اولین اشتباه حرفه‌ای‌ها اینه که می‌خوان به همه کمک کنن.

اما «همه» یک بازار نیست.

وقتی مخاطب مشخص نباشه:

پیام مبهم میشه
پیشنهاد ضعیف میشه
تمایز از بین میره

مثال:

کمک به افراد برای رشد
کمک به دانشجویان سال آخر برای انتخاب مسیر شغلی

هرچی مخاطب مشخص‌تر، قدرت پیشنهاد بیشتر.

۲.تعریف مسئله مشخص

مهارتت رو توصیف نکن.
درد مخاطب رو شناسایی کن.

از خودت بپرس:

این گروه دقیقاً کجا گیر کرده؟
شب‌ها به چه چیزی فکر می‌کنه؟
بابت چه چیزی استرس داره؟

پیشنهاد قوی از همدلی دقیق میاد، نه از لیست مهارت‌ها.


۳.تعریف نتیجه قابل اندازه‌گیری

نتیجه باید واضح باشه.

«بهبود عملکرد» مبهمه.
«افزایش فروش ۲۰٪ در سه ماه» مشخصه.

هرچقدر نتیجه قابل تصورتر باشه،
تصمیم‌گیری برای خرید راحت‌تر میشه.


۴.بسته‌بندی ساده خدمت

خیلی‌ها کار بلد هستن،
اما خدمت‌شون بسته‌بندی نداره.

بسته‌بندی یعنی:

محدوده مشخص
زمان مشخص
خروجی مشخص

مثلاً:

«۴ جلسه مشاوره مسیر شغلی + کاربرگ عملی + برنامه اقدام ۳۰ روزه»

حالا پیشنهادت شکل گرفته.

۵.چک‌لیست نهایی

قبل از ارائه پیشنهادت، از خودت بپرس:

مخاطبم دقیقاً کیه؟
مشکلش چیه؟
نتیجه‌ای که می‌سازم چیه؟
خدمت من چه ساختاری داره؟

اگر هر کدوم مبهم باشه،
بازار هم مردد میشه.


درآمد نتیجه «شفافیت حرفه‌ای» است، نه صرفاً توانایی.


کاربرگی که میتونه در پاسخ دادن به این سوال بهت کمک کنه رو برات به صورت pdf قرار دادم


اما من قصد دارم در قسمت ششم ببرمت سراغ یک مهارت مهم‌تر:

چطور درباره توانایی‌ت حرف بزنی
بدون اینکه حس تبلیغ بده؟

عضویت در کانال تلگرام
عضویت در کانال بله
صفحه اینستاگرام
3
STeam
Photo
یک جمله شاعرانه چیزی است که آدم‌ها را هیجان‌زده می‌کند
و بعد می‌خواهند با آن جهان را بازطراحی کنند.

اما شروعِ واقعی، شاعرانه نیست.
00:00
روزِ جدید از نیمه‌شب آغاز می‌شود.
در تاریکی.
بی‌هیاهو.
بی‌تشویق.
بی‌تماشاگر.

-من سال‌هاست که اسمش را صفرِ عاشقی گذاشته‌ام-


و ما؟
ما شروع را با نور می‌خواهیم.
با انرژی.
با اعلام رسمی.
با عکس.
با پست.

مسئله این نیست که از تاریکی می‌ترسیم.
مسئله این است که تاریکی دیده نمی‌شود.
و ما به دیده‌شدن معتادیم.

تاریکی یعنی:

ابهام.
ندانستن.
نبود تضمین.
نبود تأیید بیرونی.
کار کردن وقتی کسی نگاه نمی‌کند.

و دقیقاً به همین دلیل، بهترین بسترِ شروع است.

بیشتر شروع‌های واقعی
بعد از ورشکستگی‌اند.
بعد از طلاق.
بعد از شکست.
بعد از یک اعتراف درونی که هیچ‌کس از آن خبر ندارد.

هیچ‌کدام با نورافکن شروع نمی‌شوند.

از کسی که بارها زمین خورده و دوباره ساخته، به یادگار داشته باشید:

شروع، اول «واضح» نیست.
اول «تنها»ست.


نیمه‌شب فقط تاریکی نیست.
سکوت هم هست.

و سکوت، جایی است که ساختن ممکن می‌شود.

نه در هیجان.
نه در اعلام عمومی.
نه در شور لحظه‌ای.

ترس از تاریکی، ترس از کنترل نداشتن است.
در نور، نقشه می‌بینیم.
در تاریکی، باید حس کنیم.

و بیشتر آدم‌ها با حس خود غریبه‌اند.

اگر بخواهم کاربردی بگویم:

هر بخش مبهم زندگی‌ات،
هر پروژه‌ی ناتمام،
هر ایده‌ی شکل‌نگرفته،
همان نیمه‌شب توست.

شروع با قطعیت نمی‌آید.
با جرأتِ ماندن در تاریکی می‌آید.

تاریکی دشمن شروع نیست.
نورِ زودهنگام است که شروع‌های ضعیف را لو می‌دهد.

کسی که بتواند در تاریکی بماند،
صبح را نمی‌سازد؛
از دلش بیرون می‌آید.

✍️ مسعود اختراعی

https://www.linkedin.com/in/masoud-ekhteraei-48690a9b
👏31
چطور درباره توانایی‌مان حرف بزنیم که تبلیغ به نظر نرسد؟

خیلی وقتا وقتی از بعضی ها که سوال میکنم چرا خودت رو معرفی نکردی ؟ جواب میدن : دلم نمیخواد حس کنن دارم تبلیغ خودمو میکنم!!!

خیلی‌ها مهارت دارند.
پیشنهاد مشخص هم ساختن.

اما یک جای کار هنوز می‌لنگه:
وقتی می‌خواهند درباره توانایی‌شون حرف بزنن،
یا بیش‌ازحد خشک معرفی می‌کنن،
یا اون قدر محتاط می‌شن که نامرئی هست انگار!

مسئله اصلی اینجاست:
ما معرفی رو با تبلیغ اشتباه گرفتیم
.

⭕️معرفی خشک، چرا اثر نداره؟
وقتی می‌گی:
«من مشاورم.»
«من مدرس‌ام.»
«در حوزه فلان فعالیت می‌کنم.»
در واقع فقط «اطلاعات» می‌دی.

اما مخاطب دنبال اطلاعات نیست؛
دنبال ارتباط و تصویره.

معرفی حرفه‌ای باید باعث بشه مخاطب بگه:

«این آدم درد منو می‌فهمه»

⭕️گفتگو به جای معرفی
در شبکه‌سازی، هدف فروش فوری نیست.
هدف ساختن اعتماده.
به‌جای اینکه بگی «چه هستی»،
از یک تجربه واقعی بگو.
مثلاً:
«اخیراً با یک دانشجو کار می‌کردم که دقیقاً نمی‌دونیت بین ادامه تحصیل و ورود به بازار کار کدوم را انتخاب کنه…»
ناگهان گفتگو شکل می‌گیرد.
نه مقاومت.


⭕️روایت تجربه به جای ادعای مهارت

ادعا فاصله می‌سازه.
روایت نزدیکی ایجاد می‌کنه.
وقتی از یک مسئله واقعی و فرآیند حل آن حرف می‌زنی:
اعتماد ساخته می‌شه
تخصص دیده می‌شه
بدون اینکه حس فروش ایجاد بشه

حرفه‌ای‌ها کمتر ادعا می‌کنن،
بیشتر مثال می‌زنن.


⭕️نشان دادن نتیجه به جای گفتن توانایی
به‌جای اینکه بگی:
«من در فلان حوزه متخصصم»
بگو:
«در یک پروژه اخیر، تونستم طی سه ماه نرخ تبدیل را ۲۵٪ افزایش بدم.»

نتیجه قابل لمس،
بهترین شکل معرفی هست.


⭕️ سه اصل طلایی معرفی حرفه‌ای
۱. ساده بگو، نه پرطمطراق
۲. مثال بزن، نه شعار
۳. نتیجه را برجسته کن، نه عنوان رو

وقتی واقعاً مسئله حل می‌کنی،
معرفی تو تبلیغ نیست؛
اعلام حضور مسئولانه ست.

عضویت کانال تلگرام
عضویت در کانال بله
صفحه اینستاگرام
👍81
Forwarded from Hirad
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ساخت دستیار صوتی فارسی با n8n + Docker + Piper (کاملاً اتوماتیک!)
راه های ارتباطی با مدرس:
hi@hiradsajde.ir
🆔 @tombaugh
📢 @hiradsajde
🔗 hiradsajde.ir
6
از یادگیرنده به ارزش‌آفرین

اگر بخواهم کل این مسیر را در یک جمله خلاصه کنم:

مسئله تو کمبود مهارت نبود.
مسئله، تعریف نکردن جایگاه حرفه‌ای‌ات بود.

در شش بخش قبل دیدیم:

مهارت به‌تنهایی پول نمی‌سازد.
بازار به حل مسئله پول می‌دهد.
ترس از قضاوت ما را عقب نگه می‌دارد.
پیشنهاد مبهم، خرید را متوقف می‌کند.
معرفی اشتباه، ما را نامرئی می‌کند.

حالا وقت یک تغییر جدی‌تر است:

تغییر هویت.

۱.تفاوت آدمِ دوره‌بین با آدمِ مسئله‌حل‌کن

آدمِ دوره‌بین همیشه در حال آماده شدن است.
مدام می‌پرسد:

«دیگه چی یاد بگیرم؟»

اما آدمِ مسئله‌حل‌کن می‌پرسد:

«الان مسئول حل کدام مسئله‌ام؟»

اولی تمرکزش روی خودش است.
دومی تمرکزش روی اثرش.

و بازار فقط اثر را می‌بیند.

۲.مسئولیت تعریف جایگاه حرفه‌ای

هیچ‌کس قرار نیست بیاید و برایت جایگاه تعریف کند.

نه دانشگاه.
نه مدرک.
نه عنوان شغلی.

تو باید تصمیم بگیری:

برای چه کسی کار می‌کنم؟
چه مسئله‌ای را جدی می‌گیرم؟
چه نتیجه‌ای را متعهد می‌شوم خلق کنم؟

تا وقتی این سه سؤال را خودت پاسخ ندهی،
هویت حرفه‌ای‌ات معلق می‌ماند.

۳.بلوغ حرفه‌ای یعنی چه؟

بلوغ حرفه‌ای یعنی:

از جمع کردن مهارت دست برداری
روی خلق نتیجه تمرکز کنی
مسئول خروجی کارت باشی

نه صرفاً تلاش‌ات.

خیلی‌ها سخت کار می‌کنند.
اما حرفه‌ای‌ها مسئول نتیجه‌اند، نه صرفاً فعالیت.

۴.یک تصمیم ساده اما تعیین‌کننده

از امروز این سؤال را جایگزین کن:

«چی یاد بگیرم که جلو بیفتم؟»
«برای چه کسی، چه نتیجه‌ای بسازم؟»

همین تغییر سؤال،
جهت مسیرت را عوض می‌کند.

۵.تمرین پایانی این مسیر

این سه جمله را برای خودت کامل کن:

۱. من تصمیم گرفته‌ام روی مسئله … تمرکز کنم.
۲. مخاطب اصلی من … است.
۳. نتیجه‌ای که متعهد می‌شوم خلق کنم … است.

این‌ها را بنویس.
نه برای انتشار.
برای تثبیت هویت.

درآمد، شهرت یا اعتبار حرفه‌ای
نتیجه یک چیز است:

شفافیت + جرئت + مسئولیت.

از اینجا به بعد، دیگر بحث یادگیری نیست.
بحث ساختن اثر است.

عضویت در کانال تلگرام
عضویت در کانال بله
صفحه اینستاگرام
💯21🙏1
مدیریت ترس: وقتی اخبار، تصمیم‌گیری‌تون رو فلج می‌کنه!

سلام به همگی،

این روزها یه موضوع خیلی مهمی که دارم می‌بینم، اینه که خیلی از کسب‌وکارها و افراد، غرق در اخبار شدن. انگار همه فکر می‌کنن اگه هر دقیقه اخبار رو چک کنن، یه راه حل جادویی برای مشکلاتشون پیدا می‌کنن!

اما حقیقت اینه که این کار، برعکس نتیجه میده. مغزمون رو قفل می‌کنه، ترس رو بیشتر می‌کنه و توانایی تصمیم‌گیری رو از بین می‌بره.

چرا این اتفاق میفته؟

مغز ما طوری طراحی شده که به اخبار منفی واکنش نشون بده. وقتی مدام اخبار بد رو می‌خونیم، سیستم عصبی‌مون در حالت هشدار دائمی قرار می‌گیره و این باعث میشه نتونیم به درستی فکر کنیم و تصمیم بگیریم.

یه مثال ساده:

دیروز با یکی از رفقام صحبت می‌کردم و از کسب و کارش می‌پرسیدم. جواب داد: "ای بابا، دلت خوشه! کی این روزه ها حس این موضوعات رو داره؟" این جمله، نشون میده که چقدر ترس و ناامیدی، ذهن خیلی از ما رو تسخیر کرده. و این یه زنگ خطره! چون این حس، به زودی موضوعات اقتصادی ما رو گره می‌زنه.

راه حل چیه؟

به جای اینکه خودمون رو غرق در اخبار کنیم، باید یاد بگیریم چطور ترس رو مدیریت کنیم. توصیه من اینه:

مصرف خبر رو مدیریت کنید: فقط اون اخبار رو بخونید که مستقیماً روی تصمیم‌گیری‌های کسب و کارتون تاثیر داره. نیازی نیست همه چی رو بدونید!

ذهنتون رو در امنیت نگه دارید:وقتی ذهنتون آروم باشه، بهتر می‌تونید فکر کنید و تصمیم بگیرید.

وقت بگذارید برای فکر کردن:به جای اینکه وقتتون رو صرف خوندن اخبار کنید، وقت بگذارید و به کسب و کارتون فکر کنید. ببینید با توجه به شرایط فعلی، چه کارهایی می‌تونید انجام بدید تا جریان درآمدتون رو حفظ کنید یا حتی افزایش بدید.

یادتون باشه: شرایط همیشه در حال تغییره. مهم اینه که ما هم بتونیم خودمون رو با این تغییرات وفق بدیم و با ذهنی باز و امیدوار، به سمت پیشرفت حرکت کنیم.

اگر حس کردید در این مسیر میتونم به ما کمکی کنم از طریق آی دی @Hrjkhonoei به من پیام بدید

عضویت در کانال تلگرام
عضویت در کانال بله
صفحه اینستاگرام
هفته‌ی پیش، یکی از دوستام که طلافروشه، بهم زنگ زد.
گفت:
«ببین، دیگه تمومه… تو این وضعیت کی میاد طلای لوکس بخره؟ احساس می‌کنم بیزینسم کارش تمومه.»

بهش گفتم:
«قبل از این‌که کسب‌وکارت رو خاک کنی، بذار یک چیز رو چک کنیم:
شاید تو بیچاره نشدی، فقط هنوز مثل روزهای عادی داری خودت رو تعریف می‌کنی.»

با هم نشستیم و از اول نگاه‌مون رو به طلا عوض کردیم.
به‌جای این‌که بگیم «طلای لوکس، سرویس عروس، کارهای فانتزی»، از خودمان پرسیدیم:

طلا در روزهای بحران چه کمکی به بقا و امنیت می‌کند؟
کِی می‌تونه واقعاً نقش «سپر» رو برای یک خانواده بازی کنه؟
وقتی رفتیم زیر پوست ماجرا، طلا از یک کالای تزئینی، شد:

سپر مالی در بحران؛ چیزی که وقتی ارزش پول کاغذی بازی می‌کنه، هنوز قابل اتکاست.
دارایی قابل‌حمل؛ اگر روزی مجبور شد شهر یا کشورش را ترک کند، بتواند سرمایه‌اش را همراه خودش ببرد.
پشتوانه اضطراری خانواده؛ اگر روزی اتفاق بدی افتاد، با فروش همان طلا، چند ماه بتوانند روی پا بمانند.
با همین نگاه، یک «نسخه بحران» برای کسب‌وکارش طراحی کردیم:

«پک طلای ضدبحران» برای خانواده‌ها؛قطعات ریز، کم‌اجرت، قابل فروش سریع، مناسب برای ذخیره اضطراری.
تغییر زبان فروش:به‌جای «این چقدر شیک و لاکچریه»،شروع کرد بگه:«این مدل، تو روز نیاز راحت‌تر فروخته می‌شه، می‌تونه نقش صندوق اضطراری خانواده‌ات رو بازی کنه.»
اما نکته مهم این‌جاست:

این ایده فقط روی کاغذ نموند.
همین هفته، شروع کرد به تماس تلفنی و ارسال پیامک برای مشتریان قدیمی‌اش:

توی پیامکش، به‌جای تبلیغ «کار جدید و مدل لاکچری»،مفهوم «پشتوانه‌ی روز مبادا» و «پک طلای ضدبحران» رو توضیح داد.
تلفنی، با زبان ساده برای مشتری‌های قدیمی‌اش توضیح داد:«من نمی‌خوام بهت یک چیز لوکس بفروشم،می‌خوام کمک کنم یه سپر مالی کوچک برای خودت و خانواده‌ات بسازی.»
امروز دوباره با من تماس گرفت و گفت جریان فروشش راه افتاده و مشتری ها می‌گن:

“یه چیز کوچیک، که تو روز مبادا به درد بخوره، برام کنار بذار.”
فروشم برگشته، و مهم‌تر از اون، حس می‌کنم کارم هنوز معنا داره.»


با این بازتعریف به‌طور کاملاً ملموس، کسب‌وکارش از حالت احتضار خارج شد و خودش از احساس «بیچاره شدن» نجات پیدا کرد.

فهمید مشکل این نبود که «هیچ‌کس طلا نمی‌خواد»،
مشکل این بود که تعریف طلا هنوز در سطح «تزئین و لاکچری» گیر کرده بود،

در حالی که مردم الان در لایه‌ی «بقا و امنیت» تصمیم می‌گیرن.

و این داستان فقط مربوط به طلافروشی نیست.
خیلی‌ها توی حوزه‌های آموزش، زیبایی، خدمات، مشاوره، هنری و…
الان همین حس رفیق من رو دارن:

«کار ما لوکسه، تو این اوضاع کی به ما نیاز داره؟»
«مشتری‌ها دیگه برنمی‌گردن…»
واقعیت اینه که در بحران، نیازها حذف نمی‌شن، جابه‌جا می‌شن.

اگر همچنان داری خودت رو با زبان «روزهای خوب» معرفی می‌کنی،
طبیعیه مشتری‌ای که در حالت بقاست، تو رو نبیند.

اگر این روزها:

مشتری‌های قدیمی‌ات کم شدن،
بیشتر جواب‌ها شبیه اینه: «الان وقتش نیست»،
و ته دلت فکر می‌کنی: «نکنه واقعاً کارم داره تموم می‌شه»؛
قبل از این‌که به سناریوی نابودی کسب‌وکار فکر کنی، از خودت بپرس:

«خدمت من، اگر درست بازتعریف بشه،چطور می‌تونه مثل یک سپر از درآمد، سلامت، رابطه، آینده یا آرامش مشتری‌ام محافظت کنه؟

و من چطور می‌تونم این تعریف جدید رو اول به مشتری‌های قدیمی‌ام معرفی کنم؟ (حتی با یک تماس و پیامک ساده.)»

من این روزها یکی از کارهایی که دارم برای کسب‌وکارها انجام می‌دم اینه:

کمک می‌کنم از ذهنیت «کار من لوکس بود، تموم شد»
برسن به یک تعریف جدید در لایه‌ی بقا و امنیت
و بعد این تعریف جدید رو به زبان ساده، به مشتری‌های فعلی و سابق‌شون منتقل کنن.

اگر حس می‌کنی کسب‌وکارت به همین نقطه رسیده،
احتمالاً بیچاره نشدی؛
فقط وقتشه زاویه‌ی نگاهت و زبان معرفی کارت عوض بشه.


اگر حس کردید در این مسیر میتونم به شما کمکی کنم از طریق آی دی @hrjkhonoei به من پیام بدید

عضویت در کانال تلگرام
عضویت در کانال بله
صفحه اینستاگرام
1
سلام دوستان عزیز

اگر تو‌ شرایط فعلی که اینترنت بین الملل قطع است و متاسفانه خیلی از کسب و کارها بواسطه اون آسیب دیدن می تونید به آی دی زیر پیام بدید و با قیمت خیلی مناسب و منصفانه کانفیگ تهیه کنید

@bayatsepehr
🕊1
چند روز پیش یکی از دوستانم که مدرس دوره‌های گرافیک کامپیوتریه، با ناراحتی می‌گفت:

«تو این وضعیت جنگ و استرس، دیگه کسی برای آموزش پول نمیده.
چند روزه دارم جون می‌کنم برای ثبت‌نام،
آخرش فقط ۴ نفر اسم نوشتن. من کلاسم رو با کمتر از ۸ نفر اصلاً تشکیل نمیدم،
این همه زحمت برام نمی‌صرفه.»

حرفش آشنا بود.
همون قفل ذهنی‌ای که خیلی از ما داریم:
«اگر عددِ X محقق نشه، اصلاً شروع کردن نمی‌ارزه.»

ازش خواستم کمی درباره شاگردهاش بگه.

وسط حرف‌هاش یک چیز برای من پررنگ شد:
خودش فکر می‌کرد مشکل فقط «بی‌پولی و استرس جنگ»ه،
اما پشت داستان، یک قفل دیگه هم بود:

> خیلی‌ها تو ذهن‌شون این‌طوری شده بود که:
> «تو این وضعیت، یادگرفتن دیگه فایده‌ای نداره.
> بذار ببینیم چی میشه، بعداً…»

یعنی مشتری‌هاش نه فقط از نظر مالی،
بلکه از نظر ذهنی هم روی «یادگیری» دکمه Pause زده بودن.

بهش گفتم:
برای این‌که آدم‌ها بتونن تصمیم بگیرن بیان کلاس،
اول باید این قفل ذهنی رو براشون باز کنی که:

- آموزش تعطیل نشده،
- بقیه هم هنوز دارن یاد می‌گیرن،
- و اتفاقاً توی بحران، کسی که مهارت داره
شانس بیشتری برای بقا و درآمد داره.

اما نکته اینجاست:
تو نمی‌تونی فقط با حرف،
این قفل رو باز کنی.
باید اتفاق واقعی رخ بده.

اینجا رسیدیم به اصل ماجرا.
قفلِ «کمتر از ۸ نفر نمی‌صرفه»
بهش گفتم:
«چرا با همین ۴ نفر کلاس رو شروع نمی‌کنی؟»

گفت:

«کمتر از ۸ نفر باشن نمی‌صرفه برام.
من همیشه با حداقل ۸ نفر کلاس تشکیل می‌دادم.»

این‌جا دقیقاً همان جایی است که
خیلی از کسب‌وکارها می‌میرن:
نه به‌خاطر نبودن مشتری،
بلکه به‌خاطر قفل‌های ذهنی‌ای مثل:

- «کمتر از فلان مبلغ، کار نمی‌کنم.»
- «کمتر از فلان تعداد، دوره رو شروع نمی‌کنم.»
- «تا فلان شرایط کامل نشه، اقدام نمی‌کنم.»

بهش گفتم:
تو الان دو انتخاب داری:

1. صبر کنی تا ۸ نفر کامل بشن
2. یا این‌که با همین ۴ نفر کلاس رو شروع کنی،
حتی اگر از نظر مالی «کم‌سود» یا حتی «بی‌سود» باشه،
اما اجازه بدی یک چیز مهم اتفاق بیفته:

- بقیه ببینن که «کلاس در حال برگزاریه»،
- ببینن آموزش تعطیل نشده،
- ببینن هنوز آدم‌هایی هستن که دارن جلو می‌رن،
- و کم‌کم قفل ذهنی خودشون هم باز بشه.

چیزی شبیه همون «خاک‌خوری» در بازار قدیم

*اما نکته‌ی آموزشی برای مدرس‌ها و فریلنسرها
*
اگر تو هم مدرس، مربی، فریلنسر یا صاحب یک خدمت آموزشی هستی،
چند نکته از این داستان می‌شه درآورد:

1. قفل ذهنی مشتری، فقط «پول ندارم» نیست.
خیلی وقت‌ها قفل اصلی اینه که:
- «الان وقتش نیست.»
- «بذار این شرایط تموم بشه.»
- «فعلاً تمرکز ندارم.»
اگر تو فقط با تخفیف و قیمت‌ بازی کنی
ولی این قفل رو نبینی، باز هم ثبت‌نام نمی‌کنن.

2. برای باز کردن این قفل، باید حرکت واقعی دیده بشه.
این یعنی:
- کلاس با ۱ نفر، ۲ نفر یا ۴ نفر شروع بشه؛
- تو گزارش بدی که:
«فلان دوره شروع شد، جلسه اول برگزار شد،
بچه‌ها روی فلان پروژه دارن کار می‌کنن…»
این تصویر، به بقیه می‌فهمونه که:
- «آموزش زنده است.»
- «دیگران هنوز دارن جلو می‌رن.»
- «اگر من عقب بمونم، ضرر می‌کنم.»

3. *گاهی «نصف‌پر کلاس» از نظر استراتژیک
ارزشمندتر از «کلاس کامل ولی تشکیل‌نشده» است. *
کلاس ۴ نفره شاید
از نظر عددی به‌صرفه نباشه،
ولی از نظر:
- ساختن تصویر «در جریان بودن»،
- ایجاد اعتماد در بقیه،
- جمع کردن نمونه کار و نتیجه،
- و آماده نگه داشتن خودت و برندت
می‌تونه چند برابر ارزش داشته باشه.

4. قفل‌های ذهنی خودت را با نقاب «منطقه‌المالی» قاطی نکن.
خیلی وقت‌ها ما می‌گوییم:
- «نمی‌صرفه.»
اما پشت این جمله،
ترس از شروع، ترس از دیده‌شدن، ترس از شکست،
یا عادت به یک عدد ثابت (مثلاً ۸ نفر، ۱۰ نفر…) خوابیده.

بد نیست هر از چند وقت از خودت بپرسی:
- این عددها واقعاً «حساب‌شده» است
یا فقط «عادت ذهنی» من شده؟

- اگر می‌خواهی بازار به این نتیجه نرسه که
«آموزش تعطیل شده»،
خودت باید با هر تعداد که شد
چراغ کلاس رو روشن نگه داری.

- اگر می‌خواهی تردید آدم‌ها
به «تصمیم برای یادگیری» تبدیل بشه،
باید نشون بدی که دیگران در حال یادگیری‌اند،
نه فقط با حرف، با تصویر و گزارش واقعی.

عضویت در کانال تلگرام
صفحه اینستاگرام
👏21
@Tehroonvip_bot

بچه ها این رباته هم کانفیگ هاش بد نیست.

من راضی ام. قیمت هاش هم متوسطه. یه تست بزنید به نظرم
1
سلام دوستان.

خیلی از متخصصین داخل ایران این روزها زیر فشار سنگین انزوا و شرایط اقتصادی هستن، اما ما تصمیم گرفتیم به جای ناامیدی و تسلیم شدن، یک مسیر جدید بسازیم.

ما شبکه «لینک‌آپ» رو راه انداختیم تا استعداد و تخصص بچه‌های داخل رو مستقیماً به پروژه‌ها و کسب‌وکارهای ایرانیان خارج از کشور وصل کنیم.
اینجا اصلاً حرف از کمک خیریه نیست، بلکه یک همکاری کاملاً حرفه‌ای و برد-برد است.

هم‌وطنان خارج از کشور می‌تونن پروژه‌های بین‌المللیشون رو با کیفیت عالی و هزینه بسیار منطقی‌تر به متخصصان ما بسپارن، و در سمت دیگر، همین پروژه‌ها برای بچه‌های داخل میشه یک راه نجات واقعی و شریان حیاتی
برای دوام آوردن.

اگر خارج از ایران هستید و پروژه‌ای برای برون‌سپاری دارید، یا حتی اگر فقط می‌تونید این صدا رو به گوش بقیه برسونید، ازتون خواهش می‌کنم به این شبکه اضافه بشید.
بیایید این حلقه رو با هم بسازیم و هوای هم رو داشته باشیم:
https://t.me/welinkup
👍54
*استیم عزیز*
*میلادت مبارک*
الهی برگردی به روزهای شور و هیجان، به روزهای خوب تیم سازی
الهی دوباره عطر مهر وهمراهی و سازندگی پر کنه فضات رو

*دوستت دارم*
23
استیم ۱۷: فرصتی برای کنارهم بودن

استیم : فرصتی برای دیده شدن در جمعی از فعالان اکوسیستم نوآوری

بهای حضور شما : سفارش از کافه

دورهمی شبکه‌سازی و تخصصی ما در:
📍 کافه رادین
🗓️ پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ماه
ساعت ۱۸ الی ۲۰

ظرفیت محدود رو از دست نده و سریع ثبت‌نام کن
لینک ثبت‌نام
پشتیبانی
گاهی بین صدها رزومه، به آدم‌هایی برمی‌خوریم که مسئله فقط «پیدا کردن کار» براشون نیست؛ مسئله اینه که نباید از دست برن.

یکی از حرفه‌ای‌ترین نیروهایی که اخیراً دیدم، با سابقه مدیریت و کارشناسی ارشد QC در صنعت غذایی، دارای مدرک کارشناسی ارشد مهندسی صنایع غذایی و تجربه عملی جدی در کنترل کیفیت و مدیریت فرآیندها، در حال حاضر به دنبال یک موقعیت شغلی جدید در تهران است.

فردی بسیار دقیق، مسئولیت‌پذیر، با تجربه واقعی اجرایی و توانایی مدیریت استانداردهای کیفی در محیط‌های صنعتی و تولیدی.

اگر مجموعه‌ای به دنبال جذب نیرویی قابل اتکا، حرفه‌ای و آماده ورود سریع به عملیات است، خوشحال می‌شوم ارتباط ایجاد کنم.

به نظرم در این شرایط، حفظ و جذب نیروهای توانمند، فقط یک استخدام نیست؛ یک تصمیم مهم برای آینده هر کسب‌وکار است.
👍6
Forwarded from Rouzbeh Tl
.
درود دوستان

📌این هفته ما دورهمی حضوری رو خواهیم داشت ، با محوریت موضوعات مهارت نرم در مصاحبه کاری و محیط کار و دغدغه های امروز برنامه نویسان ، که من و پوریا جان در خدمتتون هستیم ، خوشحال میشیم از نزدیک ببینیمتون

❇️ جمعه 8 خرداد 16:00 تا 17:30

🛑توجه :ظرفیت دورهمی20 نفر می باشد 🛑

💰مبلغ ثبت نام 250 هزار تومان

🔗 برای دریافت اطلاعات و ثبت نام :

🔆آیدی پوریا اشکور وکیلی: @pooriavakili
Forwarded from سکوت های مشترک (سیدمسعود اختراعی)

و گفت:

اصنام مختلف‌اند.
بعضی را از خلقْ بُت، نفس اوست
و بعضی را فرزند او
و بعضی را مال او
و بعضی را زن او
و بعضی را حرمت او
و بعضی را نماز و روزه و زکوة او
و حال او، و ...
بُت، بسيار است.

هر يکی از خلق، بسته‌ی بُتی‌اند.

تذکرة الاولياء
عطار نیشابوری

هر ساعت از نو قبله‌ای با بُت‌پرستی می‌رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

دیوان اشعار سعدی

به نظرم آن چیزی که در حرف عطار و سعدی به هم وصل می‌شود، صرفا مخالفت با دنیا نیست؛ مخالفت با «وابستگی هویت» است.
یعنی چیزی در بیرون، تبدیل شود به ستون بودن ما:
پول
جایگاه
محبوبیت
دانش
معنویت
حتی رنج
و بعد انسان خیال کند "این منم".

عطار خیلی بی‌رحمانه پرده را کنار می‌زند:
بعضی آدم‌ها به نماز خودشان هم وابسته‌اند. یعنی حتی امر مقدس هم می‌تواند تبدیل به زندان نفس شود.
این همان نقطه‌ای‌ است که عرفان اصیل، از معنویت نمایشی جدا می‌شود. چون عرفان واقعی، بت خوب و بد ندارد؛ هر چیزی که تو را اسیر کند، بت است.

بزار این‌طور بگم که فرار از دنیا، گاهی فقط خستگی است. اما آزاد بودن در دنیا، نوعی بلوغ است.
یعنی:
پول باشد، اما مالک من نباشد.
احترام باشد، اما اکسیژن روان‌ من نشود.
عشق باشد، اما هویت‌ من را نبلعد.
دانایی باشد، اما تبدیل به تکبر نشود.
آن‌وقت انسان سبک می‌شود.
نه چون چیزی ندارد؛
چون چیزی او را حمل نمی‌کند.

بیشتر ما آدم‌ها دنبال حقیقت نیستیم؛ دنبال بُتی هستیم که اضطراب‌مان را آرام کند.
یکی با پول،
یکی با معنویت،
یکی با ایدئولوژی،
یکی با برند شخصی،
یکی با حال خوب،
یکی هم با تعداد فالوورهای لینکدین و اینستاگرام

تمدن مدرن موفق شده برای نفس،
اشتراک ماهانه تعریف کند،
و این واقعا شاهکار است.

و شاید خطرناک‌ترین بُت، همان باشد که لباس حقیقت پوشیده: «تصویر خود بیدار شده‌ی ما.»
همان‌جا که انسان دیگر در پی دیدن حقیقت نیست؛ در پی دیدن خودش در پیکر کسی است که حقیقت را دیده.
نفس، گاهی از ثروت و قدرت عبور می‌کند، از زهد و معنویت هم عبور می‌کند، و در آخر، پشت چهره‌ی "انسان آگاه" پنهان می‌شود.
شاید برای همین است که شکستن بُت‌ها کاری نیست که یک‌بار انجام بدیم و تمام.
هر بار که خیال می‌کنیم آزاد شدیم، باید آرام برگردیم و ببینیم این بار، به چه زنجیری خو گرفته‌ایم.

آزادی، شاید نه در بی‌چیز شدن،
که در سبک شدن باشد.
در این‌که بتونی
همه‌چیز را لمس کنی،
دوست بداری،
بسازی،
بجنگی،
لذت ببری،
و در عین حال،
آماده باشی
اگر روزی
زندگی همه را از تو گرفت،
هنوز چیزی درونت
فرو نریزد.

✍️ مسعود اختراعی

اولین پیام بعد از طولانی‌ترین قطعی اینترنت

https://t.me/commonsilences
گاهی کتاب‌های چارلز دیکنز را که در میان نویسندگانِ مورد ستایشم، جایگاهی ویژه دارد، از نو می‌خوانم. اخیرا عبارت فوق‌العاده‌ای در کتاب "داستان دو شهر"، توجهم را جلب کرد «پس هرچه به پایان نزدیک و نزدیک‌تر می‎‌شوم، انگار دایره‌ای را می‌پیمایم و به آغاز نزدیک و نزدیک‌تر می شوم. شاید این یکی از شیوه‌های هموارسازی و آماده‌سازی مسیر باشد. اکنون قلب من متأثر از خاطره‌ها و یادگارهایی است که مدت‌های مدید به خواب فراموشی رفته بودند....»

این قطعه مرا فوق‌العاده تحت تأثیر قرار می‌دهد:
من هرچه به پایان نزدیک‌تر می‌شوم، درمی‌یابم بیشتر و بیشتر به سوی آغاز بازگشته‌ام...



https://t.me/Yaddasht_Noaamooz