Hiraeth
امروز بعد از ۵ سال به یکی از آرزوهام رسیدم ...
یه مدت که به خودم نگاه میکردم، حس میکردم کودکی هستم که داره روی چهار دست و پاهاش راه میره، نگاه کتابخونه ام میکردم؛ کلی کتاب نخونده، کلی فیلسوف نشناخته و به خودم میگفتم آخه من کِی بتونم اینارو بخونم، کتاب هایی که اندازه جونم برام عزیز هستن. خدایا، من فقط میتونم شوق و ذوقش رو داشته باشم و نه چیزی بیشتر، مگه زندگی اجازه میده بهم اینارو بخونم ؟
از بین فلاسفه، هگل کسی بود که وقتی چهار پنج سال پیش شروع به مطالعه این کتابا کردم و خیلی داغون بودم، از اون موقع برنامه داشتم بخونم تا روزی که خودم رو به کتاب و فلسفه مرتبط با هگل برسونم و حتی در کنارش بتونم کتابهای مرتبط با رشته تحصیلی خودم که باز تو دایره و چهارچوب فلسفه هست رو مطالعه کنم و خب از اون روزها و اون فکر و خیال ها پنج سال گذشت و بعد از این چند سال، بالاخره به نقطه ای رسیدم که میتونم بگم حداقل دیگه اون کودک چهار دست و پا نیستم؛ هنوز کودک هستم ولی کودکی که هم زمان که تعادل نداره و گاهی ممکنه به زمین بخوره اما داره راه رفتن رو یاد میگیره ...
/ یادداشت ۲۱ مهر
از بین فلاسفه، هگل کسی بود که وقتی چهار پنج سال پیش شروع به مطالعه این کتابا کردم و خیلی داغون بودم، از اون موقع برنامه داشتم بخونم تا روزی که خودم رو به کتاب و فلسفه مرتبط با هگل برسونم و حتی در کنارش بتونم کتابهای مرتبط با رشته تحصیلی خودم که باز تو دایره و چهارچوب فلسفه هست رو مطالعه کنم و خب از اون روزها و اون فکر و خیال ها پنج سال گذشت و بعد از این چند سال، بالاخره به نقطه ای رسیدم که میتونم بگم حداقل دیگه اون کودک چهار دست و پا نیستم؛ هنوز کودک هستم ولی کودکی که هم زمان که تعادل نداره و گاهی ممکنه به زمین بخوره اما داره راه رفتن رو یاد میگیره ...
/ یادداشت ۲۱ مهر
❤6
Hiraeth
تقریبا میتونم بگم اکثر خاطراتی که تو ذهن دارم رو خیلی محو و مبهم میتونم تصور و یادآوری کنم و حتی اگر چیزی رو واضح به یاد میارم دیگه مرورش حسی در من ایجاد نمیکنه و میتونم بگم به گذشته زیاد فکر نمیکنم اما نه همیشه، هنوز که هنوزه گاهی اوقات رو به مرور خاطراتی…
صحبت از این شد که آسمون شب تو هرجایی، متفاوت از جای دیگه هست.
یاد بعضی شبهای دوران کارشناسی افتادم اون ماه های آخر.
نه، بذارید طور دیگه ای تعریف کنم؛ دوست دارم وقتی اون شبها رو مرور میکنم، منه الان رو جای فربد اون موقع تصور کنم و توی ذهنم از نو تجربه کنم اون لحظات رو. یادم میاد شبها رو معمولا تنها میرفتم تو فضای اطراف خوابگاه قدم میزدم و بی هدف پرسه میزدم اینور و اونور؛ گاهی از سر کنجکاوی تا انتهای یه خیابونی رو میرفتم بعد موقع برگشت اتفاقی مسیرمو به کوچه ای کج میکردم و میرفتم جای دیگه. بیهدف
این کار رو روزهای زیادی تو ساعات غروب تا سر شب انجام میدادم یا حتی آخرشب ها تا قبل از بستن در خوابگاه. تو کوچه پس کوچه ها قدم میزدم از یه جایی به بعد خونه ها مثل خونه های قدیمی، حیاط دار میشدن با درهای آهنی قدیمی که بعضا گوشه کنارشون هم زنگزده شده بود. هیچ چیزی که امیدوار کننده باشه و این آشوب توی دلم رو آروم کنه پیدا نمیکردم؛ چنین چیزی نه از ذهنم عبور میکرد و نه حتی به چشم میدیدم، چیزی که مایه دلگرمی باشه. یه شب یه جای خیلی خاص و در عین حال غریب رو پیدا کردم، یه محوطه شاید نه اونقدر دلباز که یه درخت نسبتا بزرگ و پرباری وسط اون محوطه سبز شده بود و دور تا دورش تو اون محیط خونه هایی با درهای قد و نیم قرار داشت؛ به رسم پرسه زنی اون شبها بیهوا وارد یه باریکه ای گوشه اون محوطه شدم و ادامه مسیر رو رفتم و نگاهم به آسمون شب افتاد ...
شب بود اما آسمون سیاه نبود، انگار یه پرده خیلی نازک آبی رنگی انداخته بودن روی آسمون و از اون حالت سیاهی کم کرده بود و کلی ستاره که میشد دید و یه نسیم خنک هم اون لحظه میومد؛ خیلی عجیب بود چون برای اولین بار بود که بعد از مدتها، فقط برای چند لحظه خیلی کوتاه یه حس امیدواری و یه حس خوبی اومد و رفت و موندگار نشد و فقط بهم یادآوری کرد امیدوار بودن و دل قرص و محکم داشتن چطوریه، انقدر حس خوبی هستش که حاضر باشی تموم تلاشت رو بکنی تا برای دفعات بعد برای گذر از یه دورانی، اون حس رو برای لحظاتی بیشتر هم که شده نگه داری پیش خودت ...
/ یادداشت ۲۳ مهر
یاد بعضی شبهای دوران کارشناسی افتادم اون ماه های آخر.
نه، بذارید طور دیگه ای تعریف کنم؛ دوست دارم وقتی اون شبها رو مرور میکنم، منه الان رو جای فربد اون موقع تصور کنم و توی ذهنم از نو تجربه کنم اون لحظات رو. یادم میاد شبها رو معمولا تنها میرفتم تو فضای اطراف خوابگاه قدم میزدم و بی هدف پرسه میزدم اینور و اونور؛ گاهی از سر کنجکاوی تا انتهای یه خیابونی رو میرفتم بعد موقع برگشت اتفاقی مسیرمو به کوچه ای کج میکردم و میرفتم جای دیگه. بیهدف
این کار رو روزهای زیادی تو ساعات غروب تا سر شب انجام میدادم یا حتی آخرشب ها تا قبل از بستن در خوابگاه. تو کوچه پس کوچه ها قدم میزدم از یه جایی به بعد خونه ها مثل خونه های قدیمی، حیاط دار میشدن با درهای آهنی قدیمی که بعضا گوشه کنارشون هم زنگزده شده بود. هیچ چیزی که امیدوار کننده باشه و این آشوب توی دلم رو آروم کنه پیدا نمیکردم؛ چنین چیزی نه از ذهنم عبور میکرد و نه حتی به چشم میدیدم، چیزی که مایه دلگرمی باشه. یه شب یه جای خیلی خاص و در عین حال غریب رو پیدا کردم، یه محوطه شاید نه اونقدر دلباز که یه درخت نسبتا بزرگ و پرباری وسط اون محوطه سبز شده بود و دور تا دورش تو اون محیط خونه هایی با درهای قد و نیم قرار داشت؛ به رسم پرسه زنی اون شبها بیهوا وارد یه باریکه ای گوشه اون محوطه شدم و ادامه مسیر رو رفتم و نگاهم به آسمون شب افتاد ...
شب بود اما آسمون سیاه نبود، انگار یه پرده خیلی نازک آبی رنگی انداخته بودن روی آسمون و از اون حالت سیاهی کم کرده بود و کلی ستاره که میشد دید و یه نسیم خنک هم اون لحظه میومد؛ خیلی عجیب بود چون برای اولین بار بود که بعد از مدتها، فقط برای چند لحظه خیلی کوتاه یه حس امیدواری و یه حس خوبی اومد و رفت و موندگار نشد و فقط بهم یادآوری کرد امیدوار بودن و دل قرص و محکم داشتن چطوریه، انقدر حس خوبی هستش که حاضر باشی تموم تلاشت رو بکنی تا برای دفعات بعد برای گذر از یه دورانی، اون حس رو برای لحظاتی بیشتر هم که شده نگه داری پیش خودت ...
/ یادداشت ۲۳ مهر
❤5
Hiraeth
صحبت از این شد که آسمون شب تو هرجایی، متفاوت از جای دیگه هست. یاد بعضی شبهای دوران کارشناسی افتادم اون ماه های آخر. نه، بذارید طور دیگه ای تعریف کنم؛ دوست دارم وقتی اون شبها رو مرور میکنم، منه الان رو جای فربد اون موقع تصور کنم و توی ذهنم از نو تجربه کنم اون…
استوری مربوط به یکی از همون شبهاست
❤2
چه رابطه علت و معلولی بین دل شکسته و بیپروایی و چه رابطه ای بین دل شکسته و کسی که بیگدار به دل بعضی چیزهایی میزنه که تا قبل، بهشون بیاعتنا بود وجود داره ؟
آدمی با دل شکسته هست که قدم تو بیابون و جنگل و کوهستان میذاره و خودش رو لابلای انبوهی از درخت های جنگل رها میکنه. آدمی با دل شکسته هست که روی شن های بیابون آسمون پر ستاره رو تماشا میکنه. آدمی با دل شکسته هست که تو سرمای کوهستان برفی و بارونی، لابلای سنگها و صخره ها، شروع به دفن اونچه که از سینه اش درآورده میکنه. آدمی باریکه ها و شکست نور رو که چه منظره ای در نگاهش خلق میکنه رو نمیبینه مگر اینکه با چشم های خیس و بغض شکسته به تماشا بنشینه ...
#هذیانی_ها
/یادداشت ۲۵ مهر
آدمی با دل شکسته هست که قدم تو بیابون و جنگل و کوهستان میذاره و خودش رو لابلای انبوهی از درخت های جنگل رها میکنه. آدمی با دل شکسته هست که روی شن های بیابون آسمون پر ستاره رو تماشا میکنه. آدمی با دل شکسته هست که تو سرمای کوهستان برفی و بارونی، لابلای سنگها و صخره ها، شروع به دفن اونچه که از سینه اش درآورده میکنه. آدمی باریکه ها و شکست نور رو که چه منظره ای در نگاهش خلق میکنه رو نمیبینه مگر اینکه با چشم های خیس و بغض شکسته به تماشا بنشینه ...
#هذیانی_ها
/یادداشت ۲۵ مهر
❤2
آدمهای تنها رو یجور دیگه دوست دارم. تو همین آدم های تنها هست که میشه بینشون کسایی رو پیدا کرد که هنوز روح قشنگی داشته باشن. این روزا اینجور آدما زیاد پیدا نمیشن. هرکسی یجوری برای فرار از یک سری واقعیات، تن به این ساختار زشت و کشنده خلاقیت و آدمیتِ جامعه داده .
❤2