Hiraeth
547 subscribers
199 photos
2 videos
6 links
مینویسم و خلق میکنم و ثبت میکنم برای بودن ...


صدام کن فربد
https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cgehiefee
Download Telegram
Hiraeth
هر موقع از شب مینویسم حالم بهتر میشه.
صدای جیرجیرک ...
❤3
ویوی مورد علاقم تو دانشگاه
❤12
یکی از چیزهایی که از زندگی تو ایران حالا حالاها حسرتش به دلم می‌مونه، امکان داشتن یک تفکر منسجم و منظم و تداوم داشتنش هست. در ساده ترین چیزها شما نظری بدی و متاسفانه در سطحی ترین بحث ها حتی، مشتی جماعت از اقشار مختلف روی سرت آوار میشن که فقط با تو ابراز مخالفت بکنن و تورو از اون مسیر فکری منسجمی که داری به زشت ترین شکل ممکن منحرف کنن. مثلا اگه من ساعت ۱۲ شب بیام بگم الان هوا تاریک هست و شبه، قطع به یقین یک نفر پیدا میشه که با من مخالفت کنه و بگه نه الان روز هست و برات دلیل هم میاره که چرا الان روزه و تو ساعت ۱۲ شب داری اشتباه میکنی که آسمون رو تاریک میبینی با کمی هم چاشنی هوچی‌گری ساده ترین و پیش پا افتاده ترین گزاره رو برای شما به یک بحث بیخود تبدیل میکنن و به شما اطمینان میدم که طرف مقابل هست که بحث رو همیشه میبره. واسه همین مدتی هست که هرکی از هر قشری هر صحبتی میکنه تقریبا همه رو تایید میکنم و حق رو بهشون میدم فقط برای اینکه صداشون بیوفته و واسه همین هست اکثر گفتگوها رو کوتاه و کنترل شده نگه میدارم و بزرگترین دستاوردی که داشتم همین آرامش نسبی فکری هست که پیدا کردم ...


ولی هنوز برام عجیبه و جای سواله که چرا امکان طی کردن یک خط فکری منظم برای آدم تو چهارچوب این مرز گربه ای ایران فراهم نیست و همیشه با کلی اغتشاش فکری همراه هست همه چیز ؟ ...
❤5
۱۴ مهر ۱۴۰۵
❤9
Hiraeth
من خود بر حسب تمایل طبیعی طالب دانشم؛ تشنه معرفتم و بخوبی می‌دانم بیتابی و اشتیاق برای بیشتر دانستن چیست و با هر گامی که به پیش برداشته می‌شود، چه خرسندی و رضایتی بدست می‌آید. /از یاددشت های کانت
صحبت در مورد کانت خیلی مفصل هست و بنظرم قشنگی صحبتاش به همون سختی و اون استدلال های سنگینش هست راجع به اینکه چرا بحث درباره خداباوری و اخلاق و تو چهارچوب فرآیند های عقل نمیگنجه و جای دیگه از ذهن و به شیوه ای دیگه باید دنبال این قضایا رفت و ساده سازی مطلب شاید لطف چندانی نداشته باشه . به همین مقدار بسنده میکنیم که برخی فاکتورها در ذهن انسان هستن که علاوه بر اینکه تجربه این جهان رو برای ما ممکن میکنن، از طرفی همین فاکتورها به ذهن اجازه هم نمیده از یه حدی فراتر بره و در نهایت مانع از این میشه انسان بتونه به خیلی از زوایای دیگه ای از این جهان اشراف پیدا کنه . ( پس تجربه هم محدودیت های خودش رو داره .)
و با همین نتایج بود که جایگاه علوم تجربی و خدا و اخلاق و از هم تفکیک و مشخص کرد و این برای خواننده و مخاطب کانت، نوعی مرتب سازی فکری و همه چی رو سرجای خودش گذاشتن، فراهم میکنه و این یکی از ثمرات باارزشی بود که با مطالعه این شخص تو این مدت کسب کردم .


از قضا همین محدودیت عقل و کامل نبودن تجربیات و پدیدارهای ما در جهان هست که جا رو باز میکنه برای ایمان داشتن به خدا و پایبندی به اخلاق که هردو به مثابه رشته ای نازک اما محکم هستن .
خود کانت هم میگفت:
″می‌بایست معرفت را محدود کنم تا جا برای ایمان باز شود.″
❤3
Hiraeth
یکی از چیزهایی که از زندگی تو ایران حالا حالاها حسرتش به دلم می‌مونه، امکان داشتن یک تفکر منسجم و منظم و تداوم داشتنش هست. در ساده ترین چیزها شما نظری بدی و متاسفانه در سطحی ترین بحث ها حتی، مشتی جماعت از اقشار مختلف روی سرت آوار میشن که فقط با تو ابراز مخالفت…
یه صحبت دلی
مسائل بیش از اونچه که فکرشو میکنید پیچیده هستن. بسیار بسیار بسیار پیچیده و انسان ناچار هست با یک گره ذهنی یک مسئله با همه چالش‌هایی که داره روبرو بشه و گاهی ساده سازی مسائل بعضا یعنی خیانت. خیلی از چیزهایی که باهاشون سر و کار داریم، متشکل شده از یک زنجیره ای طولانی از علت های مختلف و پشت سرهم تا در نهایت به یک علت العلل که اون چه که مشاهده اش میکنیم و ظاهر قضیه هست میرسیم و برای درک کامل از یک موضوع لازم هست تمام این علت های لازم بررسی و شناخته بشن تا یه تحلیل درست از اون موضوع صورت بگیره. ساده سازی این فرآیند با خودش توهم دانایی و تعصب و دگم به همراه داره و من به نتایجی این وضعیت که تو جامعه آدما دارم میبینم واقعیت خوش بین نیستم و حتی میتونم بگم میترسم ...
❤6
Hiraeth
Photo
مشغولیم
❤19
Hiraeth
خیلی دلم میخواست مسافر شب بودن رو تجربه کنم بعد مدتها. توی اتوبوس که چراغ هاشو خاموش کرده که مسافرا بخوابن، اون بیرون تاریکی مطلق یا شاید فقط چراغ های تو جاده یا حتی نمای روشن شهرها و روستاها از دور که از کنارشون داری عبور میکنی و یا چراغ های تک و توک روشن…
تقریبا میتونم بگم اکثر خاطراتی که تو ذهن دارم رو خیلی محو و مبهم میتونم تصور و یادآوری کنم‌ و حتی اگر چیزی رو واضح به یاد میارم دیگه مرورش حسی در من ایجاد نمیکنه و میتونم بگم به گذشته زیاد فکر نمیکنم اما نه همیشه، هنوز که هنوزه گاهی اوقات رو به مرور خاطراتی اختصاص میدم که برای من تداعی کننده شب هستن یا توی شب اتفاق افتادن یا لحظه خاصی که تو شب مشاهده کردم و عبور کردم ازش.
از همه اینها گذشته، این روزها هم دلم یه سفر طولانی میخواد؛ بخشی ازش رو مسافر شب باشم و روزها تو جایی جدید و ناآشنا به ماجراجویی و کشف و پرسه زنی بپردازم. و شبهاش با احساس و زاویه نگاه جدیدی تجربه کنم. آره احساس میکنم شبهای همه جا یک دست و یک شکل هست در نگاه اول، اما هرجایی حس متفاوتی از همین شب به تو منتقل میشه.

/ یادداشت ۱۶ مهر
❤5
به قول بیوی یه عزیزی که نوشته بود
نفس بکش، این فقط یه فصل از
زندگیته و نه کل داستان ...
❤3
Hiraeth
این متن من تقریبا شاید خیلی شخصی باشه و اگه کسی خوند و با حرفهام موافق نبود ایرادی نداره . تو روزهای جنگ که بودم زیر فشار اضطراب و یه صدای انفجار اینور و یه صدای انفجار اونور، یه سوالی خیلی فکرم رو درگیر کرده بود. سوالی که خب، خیلی سال پیش هم برای خودم مطرحش…
اگه از من بپرسید که آیا جهان پوچ هست یا خیر جوابی که بهتون میدم اینه که :
نمیدونم ...
ولی دوتا چیز رو با اطمینان میتونم براتون بگم؛ یکی اینکه انسان خودش میتونه معنا بده، باز ارجاعتون میدم به کانت اونجا که میگه خدا اساسا مقوله ای هست که پیش از ذهن و تجربه در انسان نهادینه وجود داره و باور بهش وظایف اخلاقی رو مشخص میکنه و به نگاه تئوریک و تجربی محور ما معنا و جهت میده. این دیدگاهی هست که پذیرفتمش تا حدی و در مقیاس کلان میشه اینطور گفت که معنای پشت این عالم رو نمیشه فهمید چون ابزارش رو نداریم اما میتونیم خودمون معنا بدیم بهش و خط مشی اعمالمون رو خودمون مشخص کنیم و با جهان طوری برخورد کنیم که گویی، معنویاتی درش نهفته هست و برخی مسائل خارج از حیطه تجربه رو ارجاع بدیم به ایمان که این هم مفصل صحبت میکنم و می‌نویسم راجع بهش ...
مورد دومی که بهش مطمئن هستم این هست که من درسته نمیدونم جهان ذاتا معنادار هست یا نه ولی مطمئن هستم در ساختاری خلق شده به دست انسان دارم زیست و زندگانی میکنم که کاملا پوچ و بی‌محتوا و بی معنا هست و نمیتونم حجم سرخوردگی و تنفر از این ساختار انسانی رو در قالب کلمات منتقل کنم؛ ساختاری که از لحاظ پوچی و بی‌معنایی به قدری عمیق هست که همین عمق باعث میشه افراد گاهی به اشتباه این پوچی رو به کل و ذات جهان تعمیم بدن، جهانی که روز به روز کلمات بی‌معنی تر میشن و زندگی انسان روی تسلسل بی‌پایانی از اهداف ساختگی به دست خودش و به شدت تاثیر گرفته از مدیا و تبلیغات رنگارنگ اما به شدت بی‌محتوا، ظواهر زیبایی که اصلا هم زیبا نیست و فقط بغض توی گلوم رو بیشتر میکنه، جوامعی متشکل از توده ای از انسان ها که‌ رنج رو تنها به کلمات تقلیل دادن بدون هیچ تجربه زیسته‌ای از رنج که ای بسا اگه تجربه زیسته ای از این رنجها صورت میگرفت چیزی جز انزوا و کم سخنی با خودش همراه نداشت و نه مشتی کلمات قشنگ تنها و تنها برای ترحم خریدن و خودنمایی .
بگذریم ...
من فراموش نکردم درباره جهانی که اگه خدایی درش باشه صحبت کنم و به موقعش خواهم نوشت که این جهان چطور خواهد بود ...


/ یادداشت ۱۸ مهر
❤6
روز دختر هم مبارک 🌺
❤19
❤25
📸
❤7
📸
❤7
امروز بعد از ۵ سال به یکی از آرزوهام رسیدم ...
❤15
Hiraeth
امروز بعد از ۵ سال به یکی از آرزوهام رسیدم ...
یه مدت که به خودم نگاه میکردم، حس میکردم کودکی هستم که داره روی چهار دست و پاهاش راه میره، نگاه کتابخونه ام میکردم؛ کلی کتاب نخونده، کلی فیلسوف نشناخته و به خودم میگفتم آخه من کِی بتونم اینارو بخونم، کتاب هایی که اندازه جونم برام عزیز هستن. خدایا، من فقط میتونم شوق و ذوقش رو داشته باشم و نه چیزی بیشتر، مگه زندگی اجازه میده بهم اینارو بخونم ؟
از بین فلاسفه، هگل کسی بود که وقتی چهار پنج سال پیش شروع به مطالعه این کتابا کردم و خیلی داغون بودم، از اون موقع برنامه داشتم بخونم تا روزی که خودم رو به کتاب و فلسفه مرتبط با هگل برسونم و حتی در کنارش بتونم کتابهای مرتبط با رشته تحصیلی خودم که باز تو دایره و چهارچوب فلسفه هست رو مطالعه کنم و خب از اون روزها و اون فکر و خیال ها پنج سال گذشت و بعد از این چند سال، بالاخره به نقطه ای رسیدم که میتونم بگم حداقل دیگه اون کودک چهار دست و پا نیستم؛ هنوز کودک هستم ولی کودکی که هم زمان که تعادل نداره و گاهی ممکنه به زمین بخوره اما داره راه رفتن رو یاد میگیره ...


/ یادداشت ۲۱ مهر
❤6
Hiraeth
تقریبا میتونم بگم اکثر خاطراتی که تو ذهن دارم رو خیلی محو و مبهم میتونم تصور و یادآوری کنم‌ و حتی اگر چیزی رو واضح به یاد میارم دیگه مرورش حسی در من ایجاد نمیکنه و میتونم بگم به گذشته زیاد فکر نمیکنم اما نه همیشه، هنوز که هنوزه گاهی اوقات رو به مرور خاطراتی…
صحبت از این شد که آسمون شب تو هرجایی، متفاوت از جای دیگه هست.
یاد بعضی شبهای دوران کارشناسی افتادم اون ماه های آخر.
نه، بذارید طور دیگه ای تعریف کنم؛ دوست دارم وقتی اون شبها رو مرور میکنم، منه الان رو جای فربد اون موقع تصور کنم و توی ذهنم از نو تجربه کنم اون لحظات رو. یادم میاد شبها رو معمولا تنها میرفتم تو فضای اطراف خوابگاه قدم میزدم و بی هدف پرسه میزدم اینور و اونور؛ گاهی از سر کنجکاوی تا انتهای یه خیابونی رو میرفتم بعد موقع برگشت اتفاقی مسیرمو به کوچه ای کج میکردم و میرفتم جای دیگه. بی‌هدف
این کار رو روزهای زیادی تو ساعات غروب تا سر شب انجام میدادم یا حتی آخرشب ها تا قبل از بستن در خوابگاه. تو کوچه پس کوچه ها قدم میزدم از یه جایی به بعد خونه ها مثل خونه های قدیمی، حیاط دار میشدن با درهای آهنی قدیمی که بعضا گوشه کنارشون هم زنگ‌زده شده بود. هیچ چیزی که امیدوار کننده باشه و این آشوب توی دلم رو آروم کنه پیدا نمیکردم؛ چنین چیزی نه از ذهنم عبور میکرد و نه حتی به چشم میدیدم، چیزی که مایه دلگرمی باشه. یه شب یه جای خیلی خاص و در عین حال غریب رو پیدا کردم، یه محوطه شاید نه اونقدر دلباز که یه درخت نسبتا بزرگ و پرباری وسط اون محوطه سبز شده بود و دور تا دورش تو اون محیط خونه هایی با درهای قد و نیم قرار داشت؛ به رسم پرسه زنی اون شبها بی‌هوا وارد یه باریکه ای گوشه اون محوطه شدم و ادامه مسیر رو رفتم و نگاهم به آسمون شب افتاد ...
شب بود اما آسمون سیاه نبود، انگار یه پرده خیلی نازک آبی رنگی انداخته بودن روی آسمون و از اون حالت سیاهی کم کرده بود و کلی ستاره که میشد دید و یه نسیم خنک هم اون لحظه میومد؛ خیلی عجیب بود چون برای اولین بار بود که بعد از مدتها، فقط برای چند لحظه خیلی کوتاه یه حس امیدواری و یه حس خوبی اومد و رفت و موندگار نشد و فقط بهم یادآوری کرد امیدوار بودن و دل قرص و محکم داشتن چطوریه، انقدر حس خوبی هستش که حاضر باشی تموم تلاشت رو بکنی تا برای دفعات بعد برای گذر از یه دورانی، اون حس رو برای لحظاتی بیشتر هم که شده نگه داری پیش خودت ‌...

/ یادداشت ۲۳ مهر
❤4