Solitude
Drudkh
Нехай думка, як той ворон, Літає та кряче, А серденько соловейком Щебече та плаче...
بگذار فکر، مانند آن کلاغ، پرواز کند و قارقار زند، و دلِ کوچک مثل بلبل، نجوا کند و گریه کند...
قسمتی از متن آهنگ که شعری از تاراس شوچنکو، شاعر اوکراینی هست
#Atmospheric_Black
#Pagan_Black_Metal
#Black_Metal
#Melancholic 🇺🇦
بگذار فکر، مانند آن کلاغ، پرواز کند و قارقار زند، و دلِ کوچک مثل بلبل، نجوا کند و گریه کند...
قسمتی از متن آهنگ که شعری از تاراس شوچنکو، شاعر اوکراینی هست
#Atmospheric_Black
#Pagan_Black_Metal
#Black_Metal
#Melancholic 🇺🇦
❤10
من خود بر حسب تمایل طبیعی طالب دانشم؛ تشنه معرفتم و بخوبی میدانم بیتابی و اشتیاق برای بیشتر دانستن چیست و با هر گامی که به پیش برداشته میشود، چه خرسندی و رضایتی بدست میآید.
/از یاددشت های کانت
/از یاددشت های کانت
❤11
الان که به خودم رجوع میکنم یه چیزیو فهمیدم .
اونم این که شریکم، پارتنرم دوست دخترم یا هرچی که اسمش هست باید کسی باشه که بتونم ازش چیزی یاد بگیرم. پای صحبت و تجربیاتش بشینم و ازش استفاده کنم .چیزهایی که تو زندگی فرصت نشد دنبالشون برم و یادشون بگیرم رو از اون آدم یاد بگیرم
و حتی بهتر بگم
از هم دیگه چیز یاد بگیریم ...
اونم این که شریکم، پارتنرم دوست دخترم یا هرچی که اسمش هست باید کسی باشه که بتونم ازش چیزی یاد بگیرم. پای صحبت و تجربیاتش بشینم و ازش استفاده کنم .چیزهایی که تو زندگی فرصت نشد دنبالشون برم و یادشون بگیرم رو از اون آدم یاد بگیرم
و حتی بهتر بگم
از هم دیگه چیز یاد بگیریم ...
❤17
یادم میاد آبان یا آذر ۱۴۰۱ غروب بود .
وقتی که دیگه کم کم از هیاهوی روزمرگی دور شدم رفتم تو حیاط پشتی خوابگاه نور چراغ های خیابون و اتاقهای خوابگاه فضاش رو روشن میکرد. قدم میزدم و به یک چیز فکر میکردم و اونم این بود که من این دوره از زندگیم حس یه جوجه رو داره که اینور اونور سرگردونه؛ حس کسی رو دارم که از نو متولد شدم و از طرفی حس سردرگمی و خب چجور بگم حس اینکه انگار اومدم که چیزهای جدید تجربه کنم و رشد کنم و با اتفاقات مهم زندگی روبرو بشم اما بیتجربه هم هستم و نگران ...
چند سالی گذشت از اون شبها اما هنوز اون حرفها و اون افکار رو با خودم مرور میکنم؛ الان چی ؟ الان چه حسی داری ؟ و خب من قبلا با قاطعیت جواب میدادم و میگفتم دیگه یه جوجه نیستم من یه پرنده جوان هستم که دیگه میتونه شوق پرواز داشته باشه به هر کجا که میخواد پر بکشه و همون لحظه بود که غمی میومد و سینه من رو میشکافت و بهم حالی میشد که نه هنوز زوده تو هنوز هم یه جوجه آسیب پذیر هستی.انقدر تغییرات زندگیم ناگهانی هست و باید خودم از خود قبلیم سریع دل بکنم دیگه از جواب این سوال عاجز هستم .
آیا هنوز هم خودت رو یه جوجه میبینی ؟ یا انقدر گذشته که بتونی در جای درستش بگی من یه پرنده جوان هستم و به شوق پرواز دارم زندگی رو ادامه میدم ؟دیگه نمیدونم .
شاید اصلا نخوام هیچوقت به این سوال جواب بدم شاید دیگه همیشه خودمو همون جوجه کوچیک بدونم کسی که فقط یاد میگیره و تجربه میکنه
و دووم میاره ...
/ یادداشت ۲۶ مرداد
وقتی که دیگه کم کم از هیاهوی روزمرگی دور شدم رفتم تو حیاط پشتی خوابگاه نور چراغ های خیابون و اتاقهای خوابگاه فضاش رو روشن میکرد. قدم میزدم و به یک چیز فکر میکردم و اونم این بود که من این دوره از زندگیم حس یه جوجه رو داره که اینور اونور سرگردونه؛ حس کسی رو دارم که از نو متولد شدم و از طرفی حس سردرگمی و خب چجور بگم حس اینکه انگار اومدم که چیزهای جدید تجربه کنم و رشد کنم و با اتفاقات مهم زندگی روبرو بشم اما بیتجربه هم هستم و نگران ...
چند سالی گذشت از اون شبها اما هنوز اون حرفها و اون افکار رو با خودم مرور میکنم؛ الان چی ؟ الان چه حسی داری ؟ و خب من قبلا با قاطعیت جواب میدادم و میگفتم دیگه یه جوجه نیستم من یه پرنده جوان هستم که دیگه میتونه شوق پرواز داشته باشه به هر کجا که میخواد پر بکشه و همون لحظه بود که غمی میومد و سینه من رو میشکافت و بهم حالی میشد که نه هنوز زوده تو هنوز هم یه جوجه آسیب پذیر هستی.انقدر تغییرات زندگیم ناگهانی هست و باید خودم از خود قبلیم سریع دل بکنم دیگه از جواب این سوال عاجز هستم .
آیا هنوز هم خودت رو یه جوجه میبینی ؟ یا انقدر گذشته که بتونی در جای درستش بگی من یه پرنده جوان هستم و به شوق پرواز دارم زندگی رو ادامه میدم ؟دیگه نمیدونم .
شاید اصلا نخوام هیچوقت به این سوال جواب بدم شاید دیگه همیشه خودمو همون جوجه کوچیک بدونم کسی که فقط یاد میگیره و تجربه میکنه
و دووم میاره ...
/ یادداشت ۲۶ مرداد
❤14
تنهایی با تموم حس های خوب و بدی که با خودش داره به مراتب تجربه خیلی واقعی تر و بعضا انسانیتری هست. هر احساسی هم که داری واقعی هست حتی اگه فکر کنی داره بهت فشار میاد. هرچی که باشه بهتر از این خوشی های رنگانگ و فیک و یک بار مصرف هست که همه زندگیمونو برداشته و اجازه یک ساعت خلوت کردن هم ازمون گرفته.
❤12
این روزا که نه خبری هست و نه اتفاقی خاصی و روزها بیخود و بیجهت همینطور میگذرن، تصمیم دارم گاهی که تو خاطرات گذشته یه چرخی میزنم اونایی که جالب هستن رو اینجا بنویسم ...
❤15
بنظرم نبض زنده بودن هر آدمی، شجاعت گریه کردنش هست؛ گریه کن برای دردهات و غصه هات و البته، بعدش هم گریه برای این جهان و این حیات که اساسا چیزی جز یه تراژدی نیست .
گاهی زندگی رو به یه صحنه تئاتر تشبیه میکنم، یا شاید هم یه فیلم بدون هیچ موسیقی متنی؛ تو هر صحنه حتی شادترین لحظات هیچوقت نتونستم اون باریکه غم که همیشه احساس میکنم رو انکار کنم؛ غمی که جزوی از این هستی هست و نادیده گرفتنش رو یک جور خیانت به وجدان میدونم.
گاهی زندگی رو به یه صحنه تئاتر تشبیه میکنم، یا شاید هم یه فیلم بدون هیچ موسیقی متنی؛ تو هر صحنه حتی شادترین لحظات هیچوقت نتونستم اون باریکه غم که همیشه احساس میکنم رو انکار کنم؛ غمی که جزوی از این هستی هست و نادیده گرفتنش رو یک جور خیانت به وجدان میدونم.
❤12
Night...
Sadness
❤10
Hiraeth
Sadness – Night...
نمیدونم دقیق چه موقعی بود که برای اولین بار احساس کردم انقدر با تاریکی شب انس گرفتم. ولی دقیقا یادمه برای اولین بار که این آهنگ رو گوش دادم این احساس برای همیشه تثبیت شد. دوران کرونا و من تموم مدت روز مشغول دانلود آهنگ بود و خیلی اتفاقی اسم این ترک، نظرمو جلب کرد. اتفاقا وقتی گوشش دادم یه آخر شبی بود و همه جا ساکت، اون لحظه مرز واقعیت و خیال رو گم کردم. چقدر تصور همه چی اون لحظه راحت بود، با ملودی های این آهنگ، بوی چوب سوخته رو تو ذهنم استشمام میکردم، صدای خورد شدن برگ های خشک شده زیر پاهات وقتی داری تو یه جنگل تو دل سیاهی شب قدم میزنی یا مثلا حاشیه یه جاده منتهی به کوهستان یا حتی پرسه زدن تو یه ایستگاه راه آهن متروکه وقتی نمای چراغ های شهر رو میتونی از دور ببینی .
هرچیزی رو میتونستم تصور کنم آره؛ شاید واقعا از اون موقع بود که شب رو طور دیگه ای برای خودم معنا کردم و از اون موقع، هیچوقت برام این احساسات تکراری نشدن
همیشه میشه درمورد تاریکی شب حرف زد و خسته نشد ...
هرچیزی رو میتونستم تصور کنم آره؛ شاید واقعا از اون موقع بود که شب رو طور دیگه ای برای خودم معنا کردم و از اون موقع، هیچوقت برام این احساسات تکراری نشدن
همیشه میشه درمورد تاریکی شب حرف زد و خسته نشد ...
❤12
شاید نگاه ما به جهانه که دلهامون رو بهم نزدیکتر میکنه؛ نه ؟ شاید هم رنج ها و دل های شکسته هست که مارو بهم میرسونه ...
❤13