Hiraeth
535 subscribers
201 photos
2 videos
6 links
مینویسم و خلق میکنم و ثبت میکنم برای بودن ...


صدام کن فربد
https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cgehiefee
Download Telegram
❤17
❤20
نمیدونم؛ گاهی دوست دارم فقط روزها بگذرن، نه بخاطر اینکه حس میکنم جلوتر خبر خاصی هست یا هرچی، اصلا به این موضوع فکر نمیکنم. فقط دوست دارم این روزها پشت سرهم به سرعت بگذرن، روزهایی که نه معنایی دارن و نه خودت مجالی برای معنا بخشیدن بهشون داری ...
❤9
Tiroler Edelweiss
Minenwerfer
می خواستم به سربازها بگویم
نامه ی معشوقه هایشان را اگر
بلند بلند بخوانند
جنگ تمام می شود...
#مبین_اعرابی
❤9
به روزهایی نزدیک میشم که اون حوصله ای که واسه پیاده روی های طولانی و عکاسی داشتم کم کم داره برمیگرده و دوست دارم تو ساعات مختلف از روز برگردم به اونجایی که همیشه دوستش داشتم و حالمو بهتر میکنه، یعنی شمال تهران ‌...
📸
❤12
چه کنیم که زندگی تازه از ۱۱ شب به بعد شروع میشه
❤14
خواب دیدم تو یه انجمنی نشستم و راجع به فلسفه صحبت میکنن. استادی که اونجا بود فهمید من تازه وارد هستم و ازم خواست جلوی همه بگم چرا اومدم اینجا بعد که گفتم یکمی فلسفه بلدم و اومدم اینجا چیزای بیشتر یاد بگیرم با صدای بلند گفت آهااااا یعنی از روی کتاب خود فلاسفه هم چیزی خوندیی ؟ بعد گفتم نه خب فقط از روی تاریخ فلسفه میشناسمشون و کتب مفسرهایی که اون فیلسوف رو تحلیل و تفسیر کردن و خب هنوز فرصت نکردم قلم خود اون فیلسوف ها رو بدون واسطه بخونم. بعدش با همون صدای بلند و ترسناکش به من تو جمع اشاره کرد و جلوی همه گفت تو چطور میگی فلسفه بلدی و هنوز کتاب درست حسابی نخوندیی ؟ خواستم از خودم دفاع کنم دیدم شروع به تخریبم کرد و اجازه نداد حرف بزنم حتی :)))))))))))))
❤10
✨
❤14
در مسیر برگشت
❤11
#هنر_من 🎨🖊️
❤23
Solitude
Drudkh
Нехай думка, як той ворон, Літає та кряче, А серденько соловейком Щебече та плаче...

بگذار فکر، مانند آن کلاغ، پرواز کند و قارقار زند، و دلِ کوچک مثل بلبل، نجوا کند و گریه کند...



قسمتی از متن آهنگ که شعری از تاراس شوچنکو، شاعر اوکراینی هست




#Atmospheric_Black
#Pagan_Black_Metal
#Black_Metal
#Melancholic 🇺🇦
❤10
من خود بر حسب تمایل طبیعی طالب دانشم؛ تشنه معرفتم و بخوبی می‌دانم بیتابی و اشتیاق برای بیشتر دانستن چیست و با هر گامی که به پیش برداشته می‌شود، چه خرسندی و رضایتی بدست می‌آید.

/از یاددشت های کانت
❤11
قسم به بوی طراوت خاک و چوب سوخته میون هوای مه آلود جنگل ....
❤12
❤12
از بس وقتمو پای کتاب گذروندم نفهمیدم کی امروز تموم شد
گذر زمانو نفهمیدم !
❤12
الان که به خودم رجوع میکنم یه چیزیو فهمیدم .
اونم این که شریکم، پارتنرم دوست دخترم یا هرچی که اسمش هست باید کسی باشه که بتونم ازش چیزی یاد بگیرم. پای صحبت و تجربیاتش بشینم و ازش استفاده کنم .چیزهایی که تو زندگی فرصت نشد دنبالشون برم و یادشون بگیرم رو از اون آدم یاد بگیرم
و حتی بهتر بگم
از هم دیگه چیز یاد بگیریم ...
❤17
یادم میاد آبان یا آذر ۱۴۰۱ غروب بود .
وقتی که دیگه کم کم از هیاهوی روزمرگی دور شدم رفتم تو حیاط پشتی خوابگاه نور چراغ های خیابون و اتاقهای خوابگاه فضاش رو روشن میکرد. قدم میزدم و به یک چیز فکر میکردم و اونم این بود که من این دوره از زندگیم حس یه جوجه رو داره که اینور اونور سرگردونه؛ حس کسی رو دارم که از نو متولد شدم و از طرفی حس سردرگمی و خب چجور بگم حس اینکه انگار اومدم که چیزهای جدید تجربه کنم و رشد کنم و با اتفاقات مهم زندگی روبرو بشم اما بی‌تجربه هم هستم و نگران ...

چند سالی گذشت از اون شب‌ها اما هنوز اون حرفها و اون افکار رو با خودم مرور میکنم؛ الان چی ؟ الان چه حسی داری ؟ و خب من قبلا با قاطعیت جواب میدادم و میگفتم دیگه یه جوجه نیستم من یه پرنده جوان هستم که دیگه میتونه شوق پرواز داشته باشه به هر کجا که میخواد پر بکشه و همون لحظه بود که غمی میومد و سینه من رو میشکافت و بهم حالی میشد که نه هنوز زوده تو هنوز هم یه جوجه آسیب پذیر هستی.انقدر تغییرات زندگیم ناگهانی هست و باید خودم از خود قبلیم سریع دل بکنم دیگه از جواب این سوال عاجز هستم .
آیا هنوز هم خودت رو یه جوجه میبینی ؟ یا انقدر گذشته که بتونی در جای درستش بگی من یه پرنده جوان هستم و به شوق پرواز دارم زندگی رو ادامه میدم ؟دیگه نمیدونم .
شاید اصلا نخوام هیچوقت به این سوال جواب بدم شاید دیگه همیشه خودمو همون جوجه کوچیک بدونم کسی که فقط یاد میگیره و تجربه میکنه

و دووم میاره ...

/ یادداشت ۲۶ مرداد
❤14