خدا وقتی از لب ساحل رد شد، ردپایی از خودش به جا گذاشت. فیلسوف به مثابه کودکی کنجکاو پاهای کوچکش رو بر روی رد پای خدا میگذارد. یا یک مثال دیگه، وقتی پدری در پارک به بازی فرزندش با بقیه بچه ها لابلای تاب و سرسره نگاه میکنه، همون موقع هست که فیلسوف هم از دورادور به بازی و هیاهوی آدما نگاه میکنه و مانند خدا میگه:
من چیزی میدونم که شما نمیدونید ...
من چیزی میدونم که شما نمیدونید ...
❤10
گاهی فقط نیاز هست بری و آدما رو از دور نگاه کنی. جریان داشتن زندگی و شلوغ بودن کوچه و بازار و خیابون رو از نزدیک ببینی و لمس کنی.
❤11
تو فکرمه بازهم از یادداشت ها بزارم ولی جدیدا فکر میکنم زیادی پر احساس مینویسم و شاید جالب نباشه خوندنشون
❤9
Parhelia
Firtan
3:10
هیچ در عمقِ دو چشمِ خامُشم
رازِ این دیوانگی را خوندهای؟
هیچ میدانی
که من در قلبِ خویش
نقشی از عشقِ تو پنهان داشتم...؟
هیچ میدانی
کَز این عشقِ نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم؟
#فروغ_فرخزاد
#Atmospheric_Black
#Black_Metal 🇩🇪
هیچ در عمقِ دو چشمِ خامُشم
رازِ این دیوانگی را خوندهای؟
هیچ میدانی
که من در قلبِ خویش
نقشی از عشقِ تو پنهان داشتم...؟
هیچ میدانی
کَز این عشقِ نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم؟
#فروغ_فرخزاد
#Atmospheric_Black
#Black_Metal 🇩🇪
❤8
با اینکه زرتشت تنهایی پرشکوه شبانه را بسیار میستود، با اینکه نیازمند تنهایی بود تا اندیشه های بزرگش را در آن بزاید، بی چون و چرا خود را متعهد به دوست داشتن و شاد کردن دیگران میدید، متعهد به یاری تمام و کمال دیگران در مسیر تعالی، متعهد به سهیم کردن دیگران در پختگی و فرزانگی خویش ...
درمان شوپنهاور ـ اروین یالوم
درمان شوپنهاور ـ اروین یالوم
❤10
Hiraeth
این روزا جهان برای من مثل یه دشت عظیم و بیانتها شده؛ ساکت، خلوت. صدای هیچ هیاهویی به گوشم نمیرسه و همه چیز ساکته و انگار فقط خودم هستم و خودم. نمیدونم بگم خوب هست یا بد هست فقط میتونم بگم عجیب و ناشناخته هستش برام. ارتباطت با گذشته کامل قطع میشه، دیگه نه…
اما هنوز یه چیزی هست. هنوز از بعضی روزها عبور نکردم. هنوز هم پیش میاد با یه تنش کوچیک و دیدن چیزهای به ظاهر بی اهمیت یاد اون روزهای عبور نکرده میوفتم و انگار نه انگار دو سال هست یا حتی بیشتر که دیگه گذشته و تموم شده؛ انگار که فقط چند هفته هست که گذشته و احساسات من و تنش هام بعضا، تازگی دارن. اما بیانصافی نمیکنم در حق خودم و از خودم میخوام گاهی چشم هام رو ببندم و تلاش کنم منظره های گذرایی که دیدم و تجربه کردم و رد شدم ازشون رو توی ذهنم تصور کنم؛ به این فکر کنم که چقدر موقع قدم زدن به چیزهای اطرافم دقت میکنم و لحظاتی که ثبت کردم فکر میکنم. مثلا به خونه های قشنگ و البته مرموزی که تو شمال شهر تهران پیدا میکنم و به درختها و بافت بعضا سنتی دست نخورده محله ها، رفت و آمد شلوغ و پلوغ آدما تو بازارهای قدیمی، به نور آفتاب که سایه شاخه ها و برگ ها رو روی دیوار میاندازه به لحظاتی که در حین همین قدم زدن ها، در حین حیرت و حیرانی برای چیزهایی که نگاه اول معمولی بنظر میان و کمتر کسی شاید توجه کنه یه امیدواری کوچیکی که در دلت شکل میگیره و امید پیدا میکنی که از اون روزها هم دیر یا زود عبور خواهی کرد و تموم خواهد شد. این مدت هم به این فکر میکنم برگردم به همون فضاها و بی هدف به هرجا که دل من رو با خودش میبره قدم بردارم.
/ یادداشت ۱۵ مرداد
/ یادداشت ۱۵ مرداد
❤8
Hiraeth
از جریان زندگی که صحبتشو میکردم این چندوقت
این مدت به این عکس بیشتر از بقیه نگاه میکنم. هنوز صداهایی که موقع ثبت عکس به گوشم میرسید توی ذهنم موندن، تو اون تایم خیابون نسبتا خلوت بود و گهگاهی یه ماشینی عبور میکرد و وقتی دور میشد دوباره خیابون میرفت توی سکوت. صدای آواز خوندن گنجشک ها میومد ، از اون دور هم صدای کارگرهای ساختمونی و بیل و کلنگشون و بلند صحبت کردنشون باهم دیگه به گوشم میرسید و البته در آخر گوشی خود صاحب گل فروشی که با صدای بلند فضای اینستا گردی میکرد. تازه اون موقع فکر کنم هوا خنک تر هم بود؛ حداقل انقدری هوا خوب بود که حوصله داشته باشم پیاده سه چهار ساعت بدون وقفه سربالایی برم :)
❤9
Hiraeth
از این حالت تنش و اضطراب که مقطعی همراهم میشه و هیچ کاری ازم برنمیاد که از بین ببرمش و فقط باید صبر کنم تا خودش بره بیزارم بیزار !
کلا همه کارهایی که دوستشون دارم به حالت تعلیق درمیان تو این بازه. قرار بود یه طرح سبک همینطوری بزنم نشد . کلا تا دوره اش نگذره روزمرگی کنسل میشه. لعنتی !
❤11
یادم میاد یه زمانی رو که دست روی هرچیزی که میذاشتم، انجام نمیشد و اتفاق نمیوفتاد و خیلی برام عجیب بود این مسئله. بهش که فکر میکنم برام هم خنده داره و هم خیلی تلخ؛ خنده دار از این جهت که مگه میشه آخه تو یه بازه ای دست به هر کاری تو هر مسئله ای بزنی خراب بشه و جلو نره ؟! خب، گفتن جزییاتش لطفی نداره و از حوصله مخاطب خارج هست. اون زمان یه حس آرامشی داشتم که خب چندان خوشایند نبود؛ آرامش ناشی از رسیدن به بن بست و پایان تلاش هایی که تو اون مقطع باید برای خودت میکردی و به هر دلیل نتیجه نداد و یه حس رضایت از اینکه صد خودم رو برای همه چی گذاشتم و خیالم راحته کم کاری نکردم. تو همین روزها بود که گفتم حالا که سراغ هرچیزی میرم و خراب میشه چیکار هست که میتونم بکنم ؟راهش این هست که دیگه برگردی خونه و هیچ کار نکنی.
وقتی برگشتم خونه تنها کاری که میکردم این بود میرفتم جاهای دور قدم میزدم ( ایده عکاسی کردن هم از همین جاها شکل گرفت ) و تا جایی که بشه سعی میکردم بیرون بمونم. نمیدونم، انگار که دوباره برگشتم به همون دوران و به این فکر میکردم الان هم تنها کاری که ازم برمیاد بیرون رفتن و تا لحظه آخر بیرون موندن هست؛ اگه اون دوره مسائل خودشون یکی یکی شروع به حل شدن کردن و راه حل ها افتادن جلوی پام، شاید بتونم مطمئن بشم این روزها هم سپری میشن و ما بین همین آشفتگی ها کلید حل ماجرا رو تو دست های خودم میبینم.
پینوشت: احتمالا موقتی گذاشتمش اینجا و بعدا حذفش کنم ولی در کل ...
یادداشت ۱۷ مرداد
وقتی برگشتم خونه تنها کاری که میکردم این بود میرفتم جاهای دور قدم میزدم ( ایده عکاسی کردن هم از همین جاها شکل گرفت ) و تا جایی که بشه سعی میکردم بیرون بمونم. نمیدونم، انگار که دوباره برگشتم به همون دوران و به این فکر میکردم الان هم تنها کاری که ازم برمیاد بیرون رفتن و تا لحظه آخر بیرون موندن هست؛ اگه اون دوره مسائل خودشون یکی یکی شروع به حل شدن کردن و راه حل ها افتادن جلوی پام، شاید بتونم مطمئن بشم این روزها هم سپری میشن و ما بین همین آشفتگی ها کلید حل ماجرا رو تو دست های خودم میبینم.
پینوشت: احتمالا موقتی گذاشتمش اینجا و بعدا حذفش کنم ولی در کل ...
یادداشت ۱۷ مرداد
❤11
Hiraeth
کانت یجا توی صحبت هاش میگه که ما به اشیا و کلا، جهان بیرون اونطور که باید فیالنفسه دسترسی نخواهیم داشت. به بیان دیگه اگه عالم بیرون رو بود در نظر بگیریم عالمی که در نگاه ما به وجود میاد نمود هستش و بود و نمود ( نومن و فنومن یا پدیدار ) هیچگاه باهم یکسان نخواهد…
دوست داشتم تا فرصتی پیش بیاد و ادامه کتاب رو بخونم، این مطلب هم برای اینکه از فضای کانت زیاد فاصله نگیریم اضافه کنم. اساسا کانت شخصی هست که نه تنها فلسفه رو نجات داد بلکه افرادی که رشته های مرتبط با فیزیک و حتی شیمی و کلا علوم پایه رو دنبال میکنند هم این فرد رو باید ستایش و تحسین کنند. زمانی رو تصور کنید که گوی دانش و فلسفه در دست انگلیسی ها هست و از قضا به آلمانی ها هم بابت علاقشون به متافیزیک ( اشاره ام به کریستین ولف هست. ) دهن کجی میکردن . فلاسفه انگلیسی حدود دانش و حدود پردازش عقل آدمی رو محدود به تجربه میدونستن و هرآنچه فراتر از تجربه تصور میشد مردود و چرندیات میپنداشتن. همه اینا و رأس این افراد دیوید هیوم اسکاتلندی بود که عملا یک تجربه گرای افراطی به حساب میومد؛ هیوم معتقد بود اکثر دستآورد های علمی بشر که بر پایه اصل علیت استوار هست احتمال خیلی زیاد مردود شمرده میشه و پشتوانه محکمی براش نمیشه داشت و تموم دانش کسب شده بشر رو حاصل ذهن خود انسان میدونست و نه آنچه که واقعا مشاهده و برداشت کرده و این یعنی تنگ تر کردن هرچه بیشتر حدود عقل و پردازش ذهنی بشر و این باعث شد پایه های علمی و حتی فلسفی کمی سست بشه. کانت این خطر رو احساس کرد هرچند که دلیل اقدام کانت برای ارائه فلسفه خودش، تحلیل اعتبار متافیزیک بود اما در وهله بعدی نجات دادن دانش و دستاورد های آزمایشگاهی هم بود بنابراین اون هرآنچه که لازم بود از زرادخانه موافقان و مخالفان و عقل گرایان و تجربه گرایان برداشت و خودش رو تجهیز کرد تا تمام شکاف هایی که هیوم و سایر تجربه گراها به بدنه دانش و عقل بشر انداخته بودن رو پر کنه.
پینوشت: لفظ زرادخانه رو جناب فولادوند تو مقدمه کتابی به کار برده بود و خب من دوست داشتم اینجا هم استفادش کنم.
پینوشت: لفظ زرادخانه رو جناب فولادوند تو مقدمه کتابی به کار برده بود و خب من دوست داشتم اینجا هم استفادش کنم.
❤5