حس بویایی در مقایسه با حس بینایی احساسات قوی تری رو در آدم بیدار میکنه. از بوی یک ادکلن خاص گرفته تا چوب سوخته و خاک مرطوب و بویی که از صفحات یک کتاب کهنه بلند میشه همه و همه تاثیر عمیقی روی حالات درونی آدم میزاره، خیلی قوی تر از چیزی که در نگاه آدمی پدیدار میشه.
البته این نظر منه
البته این نظر منه
❤10
Hiraeth
تا قبل، تصوری از فلسفه کانت نداشتم ولی یه حسی بهم میگفت اگه روزی شروع به خوندن زندگی و نگرشش بکنم، حس کسی رو خواهم داشت که با یک دوست، به آسمان شب خیره شده و راجع به ستارهها باهم صحبت میکنن. نمیدونم چرا چنین فکری میکردم، تا اینکه اتفاقی به این جمله ازش برخورد…
کانت یجا توی صحبت هاش میگه که ما به اشیا و کلا، جهان بیرون اونطور که باید فیالنفسه دسترسی نخواهیم داشت. به بیان دیگه اگه عالم بیرون رو بود در نظر بگیریم عالمی که در نگاه ما به وجود میاد نمود هستش و بود و نمود ( نومن و فنومن یا پدیدار ) هیچگاه باهم یکسان نخواهد بود، درسته در یک جهان داریم زندگی میکنیم اما انگار همین یک جهان، چندین جهان دیگه رو در خودش جا داده و اگه روزی حرف من رو قبول کردی بدون که تنها یک جهان از هزاران جهان ممکن رو داری تجربه میکنی.
❤8
این روزا جهان برای من مثل یه دشت عظیم و بیانتها شده؛ ساکت، خلوت. صدای هیچ هیاهویی به گوشم نمیرسه و همه چیز ساکته و انگار فقط خودم هستم و خودم. نمیدونم بگم خوب هست یا بد هست فقط میتونم بگم عجیب و ناشناخته هستش برام. ارتباطت با گذشته کامل قطع میشه، دیگه نه خاطرات خوب لبخند رو لبات میارن و نه خاطرات تلخ تورو ناراحت میکنن. خاطرات در این نقطه چیزی جز مجموعه تصورهای شکل گرفته در ذهن مربوط به زمان گذشته نیست. جایی معلق بین زمین و هوا، بین گذشته پشت سر گذاشته و بیاهمیت و آینده ای که هنوز نیومده، جایی بین حس خوب و ابهام و حتی، ترس از روزهایی که در پیش دارم. این ابهام مثل چیزی هست که در ابتدا این متن رو باهاش شروع کردم، قدم زدن در یک دشت ساکت اون هم تنها فقط خودم بدون اینکه بدونم مقصد از کجا هست و آیا اصلا مقصدی در کار هست یا نه ؟
/یادداشت ۹ مرداد
/یادداشت ۹ مرداد
❤6
Forwarded from :) (AMIR SAEID)
چیه این دلتنگی که وسطِ مهمونی و چایی خوردن و گپزدنایِ شبونهای ، همونجایی که داری با لبخند به حرفهایِ بقیه گوش میکنی ؛
یهو به خودت میای میبینی دو ساعته که به خطایِ دیوار زل زدی و به اون فکر میکردی ؛
و بعدش دنبالِ یه بهونهای میگردی تا
از اون جمع پاشی و بری قبل اینکه کسی
فینفینِ بینی و اشکایِ رویِ گونت رو ببینه ؛
چیه این دلتنگی اسماعیل ؟
چرا ولکن نیست ؟ :(
یهو به خودت میای میبینی دو ساعته که به خطایِ دیوار زل زدی و به اون فکر میکردی ؛
و بعدش دنبالِ یه بهونهای میگردی تا
از اون جمع پاشی و بری قبل اینکه کسی
فینفینِ بینی و اشکایِ رویِ گونت رو ببینه ؛
چیه این دلتنگی اسماعیل ؟
چرا ولکن نیست ؟ :(
❤10
از این حالت تنش و اضطراب که مقطعی همراهم میشه و هیچ کاری ازم برنمیاد که از بین ببرمش و فقط باید صبر کنم تا خودش بره بیزارم بیزار !
❤10
Hiraeth
از این حالت تنش و اضطراب که مقطعی همراهم میشه و هیچ کاری ازم برنمیاد که از بین ببرمش و فقط باید صبر کنم تا خودش بره بیزارم بیزار !
جالبه اینجور مواقع به آهنگای ایرانی قدیمی هم کشش پیدا میکنم
حالا اینکه چرا نمیدونم =)))))))
حالا اینکه چرا نمیدونم =)))))))
❤5
Heroin Waltz
Harakiri for the Sky
Once you told me, that I'll never find home without leaving
But now I saw so many places, I at
least forgot them all
So I'm lying in my bed, in my house
And all I want to do is to go home...
#Post_Black_Metal
#Black_Metal
#Shoegaze
#Melancholic 🇦🇹
But now I saw so many places, I at
least forgot them all
So I'm lying in my bed, in my house
And all I want to do is to go home...
#Post_Black_Metal
#Black_Metal
#Shoegaze
#Melancholic 🇦🇹
❤4
Hiraeth
در ستایش صحبت های عمیق و طولانی ...
گفتگوهای عمیق آدمو از دنیای فانی جدا میکنن و میبرن بین ستارهها
❤4
خدا وقتی از لب ساحل رد شد، ردپایی از خودش به جا گذاشت. فیلسوف به مثابه کودکی کنجکاو پاهای کوچکش رو بر روی رد پای خدا میگذارد. یا یک مثال دیگه، وقتی پدری در پارک به بازی فرزندش با بقیه بچه ها لابلای تاب و سرسره نگاه میکنه، همون موقع هست که فیلسوف هم از دورادور به بازی و هیاهوی آدما نگاه میکنه و مانند خدا میگه:
من چیزی میدونم که شما نمیدونید ...
من چیزی میدونم که شما نمیدونید ...
❤10