Forwarded from ┄┅✧۞شًُمًُیًٌـــمًُ عًُشًُـــقًُ۞✧┅┄ (𝑩𝒐𝒓𝒉𝒂𝒏)
عصــا از راستـے هــردم بہ گــوش پیرمیگوید
دگـــر در خواب خواهے دید ایام جوانے را...
#علی_سلطانی_نژاد
#درودهــا🙋
#غــروبتون_بہ_دلخـــواه
دگـــر در خواب خواهے دید ایام جوانے را...
#علی_سلطانی_نژاد
#درودهــا🙋
#غــروبتون_بہ_دلخـــواه
👏3
بی تو آن دنیای زیبایم که از گل خالی ام
هر کسی جای خودش، اما کنارت عالی ام
رونوشت دفتر تقدیر من،درچشم توست
منچهسرمستمازاینتقدیر خوشاقبالیام
من بهاستعمارچشمان تو،دل خوش کردهام
گر چه حتی سر زمین کشوری اشغالیام
علت خوشبختی من،گرمی دستان توست
شامل حالم کن این خوشبختی اجمالی ام
دست و پا گمکرده ای بودم که از دیدار تو
بعدازآن هرگز ندیده،دیگری خوشحالیام
بس که زیبا بودنت روی زبان افتاده است
حتم دارم میبرد،این قوم عشق عالیام
با تمام درد و غمها، با زمین بیگانه ام
آسمان را میشناسم، با همه بی بالیام
پای در کفش بزرگان کردنم جایز نبود
چند قرنی مانده تا پایان فصل کالیام
#علی_سلطانی_نژاد
هر کسی جای خودش، اما کنارت عالی ام
رونوشت دفتر تقدیر من،درچشم توست
منچهسرمستمازاینتقدیر خوشاقبالیام
من بهاستعمارچشمان تو،دل خوش کردهام
گر چه حتی سر زمین کشوری اشغالیام
علت خوشبختی من،گرمی دستان توست
شامل حالم کن این خوشبختی اجمالی ام
دست و پا گمکرده ای بودم که از دیدار تو
بعدازآن هرگز ندیده،دیگری خوشحالیام
بس که زیبا بودنت روی زبان افتاده است
حتم دارم میبرد،این قوم عشق عالیام
با تمام درد و غمها، با زمین بیگانه ام
آسمان را میشناسم، با همه بی بالیام
پای در کفش بزرگان کردنم جایز نبود
چند قرنی مانده تا پایان فصل کالیام
#علی_سلطانی_نژاد
👏4
Forwarded from 👑عاشقانه های پیمان👑 (,.~•* ρ∃¥ℳÅИ *•~.,)
✍✍✍
احاطه کرده شهـر را ، شعاعِ مهربانی ات
نمیشود کمی کم از ، علاقـه ی نهانی ات
حواسپرتِ من چرا، برای من نمیشوی؟
کهطاق گشته طاقتاز،نبودِ هر زمانۍات
نگاهِ دیگـری مـرا ، نمی گرفت، بعدِ تـو
بیـا مرا خراب کن ، بـه آبِ ارغـوانی ات
اگر به خِلسه می بّرد ، شبی مرا نگاهِ تـو
هـزار ناز می کند ، بـه من دلِ روانی ات
دقیقه ای دلِ مرا، بهحالِ خود رها مکن
مرا بِبَر بـه خلوتِ، همیشـه آسمانی ات
شبانه های دوریام، چه بیکران ندارمت
چه شاد میکند مرا ، شبی حضورِ آنی ات
#علی_سلطانی_نژاد
࿇─┅━━•✺⊱ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⊰✺•━━┅─࿇
احاطه کرده شهـر را ، شعاعِ مهربانی ات
نمیشود کمی کم از ، علاقـه ی نهانی ات
حواسپرتِ من چرا، برای من نمیشوی؟
کهطاق گشته طاقتاز،نبودِ هر زمانۍات
نگاهِ دیگـری مـرا ، نمی گرفت، بعدِ تـو
بیـا مرا خراب کن ، بـه آبِ ارغـوانی ات
اگر به خِلسه می بّرد ، شبی مرا نگاهِ تـو
هـزار ناز می کند ، بـه من دلِ روانی ات
دقیقه ای دلِ مرا، بهحالِ خود رها مکن
مرا بِبَر بـه خلوتِ، همیشـه آسمانی ات
شبانه های دوریام، چه بیکران ندارمت
چه شاد میکند مرا ، شبی حضورِ آنی ات
#علی_سلطانی_نژاد
࿇─┅━━•✺⊱ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⊰✺•━━┅─࿇
👍1
بی تو آن دنیای زیبایم که از غم خالی ام
هر کسی جای خودش_من_با تو اما عالی ام
رو نوشت دفتر تقدیر من در چشم توست
من چه سرمستم ازاین تقدیر و خوشاقبالی ام
من به استعمار چشمان تو دل خوش کردهام
گر چه حتی سرزمین کشوری اشغالیام
اوج خوشبختی من، در گرمی دستان توست
شامل حالم کن این خوشبختی اجمالی ام
دست و پا گم کرده ای بودم که از دیدار تو
هیچکس حتی ندیده، لحظه ای بدحالی ام
بس که زیبا بودنت روی زبان افتاده است
حتم دارم میبرد، این قوم عشق عالیام
با تمام درد و غمها، با زمین بیگانه ام
آسمان را میشناسم، با همه بی بالیام
پای در کفش بزرگان کردنم جایز نبود
چند قرنی مانده تا پایان فصل کالیام
علی سلطانی نژاد
هر کسی جای خودش_من_با تو اما عالی ام
رو نوشت دفتر تقدیر من در چشم توست
من چه سرمستم ازاین تقدیر و خوشاقبالی ام
من به استعمار چشمان تو دل خوش کردهام
گر چه حتی سرزمین کشوری اشغالیام
اوج خوشبختی من، در گرمی دستان توست
شامل حالم کن این خوشبختی اجمالی ام
دست و پا گم کرده ای بودم که از دیدار تو
هیچکس حتی ندیده، لحظه ای بدحالی ام
بس که زیبا بودنت روی زبان افتاده است
حتم دارم میبرد، این قوم عشق عالیام
با تمام درد و غمها، با زمین بیگانه ام
آسمان را میشناسم، با همه بی بالیام
پای در کفش بزرگان کردنم جایز نبود
چند قرنی مانده تا پایان فصل کالیام
علی سلطانی نژاد
👏3👍2
وقتی نمی شد، آنچه من می خواستم، با تو
با ماندن از شأن خودم می کاستم،، با تو
خود را همان جوری که از من خواستی کردم
باب دلت، خود را فقط ، آراستم با تو!؟
غیر از رکب، چیزی دگر، آیا نصیبم شد؟
آن هم زمانی که چنین رو راستم با تو
با هر کسی قبل از تو، هر جوری بسر بردم
از هر جهت، خود را ولی، ویراستم با تو
از طاقتی که طاق کردی، انتظارت چیست؟
از منکه خنجر خورده، بر می خاستم با تو
در دل هر آن چیزی که یادی از کسی می داد
با عشق تو، آن را هم ببین، پیراستم با تو
غیر از وفا داری به احساسم نمی خواهم
من ماندم و تنها همین در خواستم، با تو
#علی_سلطانی_نژاد
با ماندن از شأن خودم می کاستم،، با تو
خود را همان جوری که از من خواستی کردم
باب دلت، خود را فقط ، آراستم با تو!؟
غیر از رکب، چیزی دگر، آیا نصیبم شد؟
آن هم زمانی که چنین رو راستم با تو
با هر کسی قبل از تو، هر جوری بسر بردم
از هر جهت، خود را ولی، ویراستم با تو
از طاقتی که طاق کردی، انتظارت چیست؟
از منکه خنجر خورده، بر می خاستم با تو
در دل هر آن چیزی که یادی از کسی می داد
با عشق تو، آن را هم ببین، پیراستم با تو
غیر از وفا داری به احساسم نمی خواهم
من ماندم و تنها همین در خواستم، با تو
#علی_سلطانی_نژاد
در قمار دل اگر، چاره ی ما، پاس نبود
یا بکام تو فقط،چرخش هر تاس نبود
ما هم از گردنه ی عشق،گذر می کردیم
تا ابد مضحکه ی بیبی ات،این آس نبود
لحظهای لااقل این بغض مرا ول میکرد
اگر حسم بتو،تا حد جنون خاص نبود
کلک چهره ی معصوم تو را می خوردم
وعده های تو بمن، از سر اخلاص نبود
میشداز خیر وشر عشق توآسوده گذشت
میشد اما، اگر این دل به تو حساس نبود
از تو و جاذبه ی عشق تو میشد، رد شد
از نگاهی که کم از حضرت الماس نبود
قید وابستگیاش را بتو هر کس می زد
چون باندازه ی من،روی تو وسواس نبود
میشداز خوب وبد عشق تو آسان رد شد
درد اگر، در منه عاشق شده، میراث نبود
#علی_سلطانی_نژاد
یا بکام تو فقط،چرخش هر تاس نبود
ما هم از گردنه ی عشق،گذر می کردیم
تا ابد مضحکه ی بیبی ات،این آس نبود
لحظهای لااقل این بغض مرا ول میکرد
اگر حسم بتو،تا حد جنون خاص نبود
کلک چهره ی معصوم تو را می خوردم
وعده های تو بمن، از سر اخلاص نبود
میشداز خیر وشر عشق توآسوده گذشت
میشد اما، اگر این دل به تو حساس نبود
از تو و جاذبه ی عشق تو میشد، رد شد
از نگاهی که کم از حضرت الماس نبود
قید وابستگیاش را بتو هر کس می زد
چون باندازه ی من،روی تو وسواس نبود
میشداز خوب وبد عشق تو آسان رد شد
درد اگر، در منه عاشق شده، میراث نبود
#علی_سلطانی_نژاد
❤1👍1👏1
امان از رنج دردی که، مسکن را نمی فهمد
و آن یاری که بالا رفتن سن را نمی فهمد
تو هم نقدم نکن،وقتیکه کفشم را نپوشیدی
شبیه بی نمازی که، مؤذن را نمی فهمد
تنت، میدان مین و آن دو تا نارنجک قاتل
برای کشتن من، حرف ضامن را نمی فهمد
پی هر مهر تاییدی، برای ظاهرت هستی
ولی آن قلوه سنگت،شأن باطن را نمی فهمد
تمام روز، با دل واپسی های تو درگیرم
شدم یاری که یارش غیر ممکن را نمی فهمد
لبت، بالا و پایین میکند، این ذره ایمان را
ولی این سیب ممنوع تو، مؤمن را نمیفهمد
پریرویی که خون حضرت ابلیس در او بود
دلش جنبندهای دیگر، بجز جن را نمی فهمد
گریبان تو آقا زاده را، یک روز می گیرند
در آن روز حسابی که کسی ژن را نمیفهمد
نگو دلشوره ی هربار من از موضع عشقست
که هردیوانه ای،این درد مزمن را نمی فهمد
#علی_سلطانی_نژاد
و آن یاری که بالا رفتن سن را نمی فهمد
تو هم نقدم نکن،وقتیکه کفشم را نپوشیدی
شبیه بی نمازی که، مؤذن را نمی فهمد
تنت، میدان مین و آن دو تا نارنجک قاتل
برای کشتن من، حرف ضامن را نمی فهمد
پی هر مهر تاییدی، برای ظاهرت هستی
ولی آن قلوه سنگت،شأن باطن را نمی فهمد
تمام روز، با دل واپسی های تو درگیرم
شدم یاری که یارش غیر ممکن را نمی فهمد
لبت، بالا و پایین میکند، این ذره ایمان را
ولی این سیب ممنوع تو، مؤمن را نمیفهمد
پریرویی که خون حضرت ابلیس در او بود
دلش جنبندهای دیگر، بجز جن را نمی فهمد
گریبان تو آقا زاده را، یک روز می گیرند
در آن روز حسابی که کسی ژن را نمیفهمد
نگو دلشوره ی هربار من از موضع عشقست
که هردیوانه ای،این درد مزمن را نمی فهمد
#علی_سلطانی_نژاد
👍1🔥1
Forwarded from گلستان شعرو ادب (Saba)
.
هردفعه ڪه در خاطرم
آن طعم لب افٺاد
ٺاریخ دل از ؏شـق ٺو
ڪندن، عقب افٺاد....
در قلب من آن، مثل
خدایی، ڪه بجز ؏شـق
هر واجب دیڪَر
_بخدا_ مسٺحب افٺاد....
#علی_سلطانی_نژاد
هردفعه ڪه در خاطرم
آن طعم لب افٺاد
ٺاریخ دل از ؏شـق ٺو
ڪندن، عقب افٺاد....
در قلب من آن، مثل
خدایی، ڪه بجز ؏شـق
هر واجب دیڪَر
_بخدا_ مسٺحب افٺاد....
#علی_سلطانی_نژاد
👍2
Forwarded from 🍂 بوی پاییز (… Reza…)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍁
.
چه بـیکـران ندارمت! چه ظالمانه نیستی !
چه گــرم دوست دارمت! بگو بکام کیستی؟
چـرا ز عمق درد من، دلت خبـر نمـی شـود؟
اگـر چـه زندهام ولـی، بگـو چگونه زیستی؟
به نرم ریز اشک من، چـرا سَرَک نمیکشی؟
چـرا نشـد بپرسـی از، غم که شد گریستی؟
نه دارمـت! نه دانمـت، کــدام راه رفتــهای؟
به سنگواره ات بگــو، در انتظـار چیستی؟
به شهــر چشــم های تـو، هــزار بار رفتـهام
بشوق توست ماندنم،مَپُرسم ازچه ایستی؟
نه میشود بتو رسید!نه میشود زتو گذشت!
به بودنــم رضـا مشـو! مـرا ببـر بـه نیستـی
هــزار دام بستـهام ! هـــزار دفعـه رستـهای
کبـوتر سپیـد مـن ! بگــو به بام کیستــی؟؟
.
چه بـیکـران ندارمت! چه ظالمانه نیستی !
چه گــرم دوست دارمت! بگو بکام کیستی؟
چـرا ز عمق درد من، دلت خبـر نمـی شـود؟
اگـر چـه زندهام ولـی، بگـو چگونه زیستی؟
به نرم ریز اشک من، چـرا سَرَک نمیکشی؟
چـرا نشـد بپرسـی از، غم که شد گریستی؟
نه دارمـت! نه دانمـت، کــدام راه رفتــهای؟
به سنگواره ات بگــو، در انتظـار چیستی؟
به شهــر چشــم های تـو، هــزار بار رفتـهام
بشوق توست ماندنم،مَپُرسم ازچه ایستی؟
نه میشود بتو رسید!نه میشود زتو گذشت!
به بودنــم رضـا مشـو! مـرا ببـر بـه نیستـی
هــزار دام بستـهام ! هـــزار دفعـه رستـهای
کبـوتر سپیـد مـن ! بگــو به بام کیستــی؟؟
#علی_سلطانی_نژاد
🍂
ســلام بر تنهاترین، مـن!
و ســلام بر شــب!!!
شبـی که دوباره و دوباره
غم و دلتنگی را گستاخ می کند
و ســــلام…
بر شانه های بی تکیه گاه،،،
که امن ترینِ تکیه گاه ها شدند
ولی، خود به وقت تنهایی،
تکیه بر سطر غریبانه شعـر زدند
تا فریاد بی کسی شان،،،
عاشقانه ای باشد برای خواندن
بی آنکه شانه ای بیابند...🥀🕊
#رضا_صادقی
👏2
باید تورا در هر غزل، در هر قصیده کشت
زیبا نشد دنیا، به جز با نیکی سرشت
با ذات خوبت، پادشاه کل عالمی
بیهوده مینالی از این دنیا و سرنوشت
میشد که ازاین روزهای سخت بگذریم
این گردنه،با عاشقی ها، میشود بهشت
خودکارهای آبی ام، پیوسته گفته اند
باید تو را، تا میشود، در هرکجا نوشت
نام مرا روی لبت، زیبا بیافرین
ای یادگار دل پذیر روزهای زشت
وقتی که باشد، اندکی از خنده های تو
هر تودهی بدخیم غم را،میتوان برشت
عبرت بگیر ای دل،بجز خوبی نمانده است
از پادشاهش،یا گدایش،روی خاک و خشت
زیبا نشد دنیا، به جز با نیکی سرشت
با ذات خوبت، پادشاه کل عالمی
بیهوده مینالی از این دنیا و سرنوشت
میشد که ازاین روزهای سخت بگذریم
این گردنه،با عاشقی ها، میشود بهشت
خودکارهای آبی ام، پیوسته گفته اند
باید تو را، تا میشود، در هرکجا نوشت
نام مرا روی لبت، زیبا بیافرین
ای یادگار دل پذیر روزهای زشت
وقتی که باشد، اندکی از خنده های تو
هر تودهی بدخیم غم را،میتوان برشت
عبرت بگیر ای دل،بجز خوبی نمانده است
از پادشاهش،یا گدایش،روی خاک و خشت
تا پاسخ اشعار من از سمت تو ناز است
دلچسب ترین جای غزل، بیت نیاز است
لبخند بزن،،،،،،تا همه ی شهر بدانند
این مرد چرا یکسره در سوز و گداز ست
دورم نکن از عاقبت و آخر احساس
در عشق، فقط عامل چشم تو لحاظست
بیرحمتر از عشق در عالم سخنی نیست
تا دست دلم، پیش نگاه تو دراز ست
وقتی که قرار ست غزل از تو بگویم
انگار که هر عضو تن من به نماز است
چشمان تو را هر شبه باید بستایی
تا صحن غزل، رو بهتماشای تو باز ست
وقتی دو نگهبان نگاه تو بخوابند
یعنی غزل از چشم سیاه تو مجاز ست
دلچسب ترین جای غزل، بیت نیاز است
لبخند بزن،،،،،،تا همه ی شهر بدانند
این مرد چرا یکسره در سوز و گداز ست
دورم نکن از عاقبت و آخر احساس
در عشق، فقط عامل چشم تو لحاظست
بیرحمتر از عشق در عالم سخنی نیست
تا دست دلم، پیش نگاه تو دراز ست
وقتی که قرار ست غزل از تو بگویم
انگار که هر عضو تن من به نماز است
چشمان تو را هر شبه باید بستایی
تا صحن غزل، رو بهتماشای تو باز ست
وقتی دو نگهبان نگاه تو بخوابند
یعنی غزل از چشم سیاه تو مجاز ست
تا شأن مروارید را، الماس ها بردند
دریا دلی را از دل غواص ها بردند
وقتی گدایی،جای سلطانی بتخت آمد
وقتی اصالت را،همین زاپاس ها بردند
هم اعتبار عشق را، دارندگی کردند
هم آبرویش را،در این مقیاسها بردند
وقتیکه جرم عاشقان،فقر و نداری شد
انگیزه را، از قلب پر احساس ها بردند
عطر تن بکر زنی دیگر نمی آمد
کم کم نبرد ریشه ها را داس ها بردند
وقتی ورق،ناشیپسند هر شب ما شد
وقتی شبی نراد را،خوشتاسها بردند
وقتی خدا هم،پشت دست ما نمیآمد
گفتم خدا را هم، خدا نشناس ها بردند
پ ن:
این شهر لبخند تو را، با سیب گفتن دید
هر چند آن را هم، همان عکاسها بردند
#علی_سلطانی_نژاد
دیماه___1404
دریا دلی را از دل غواص ها بردند
وقتی گدایی،جای سلطانی بتخت آمد
وقتی اصالت را،همین زاپاس ها بردند
هم اعتبار عشق را، دارندگی کردند
هم آبرویش را،در این مقیاسها بردند
وقتیکه جرم عاشقان،فقر و نداری شد
انگیزه را، از قلب پر احساس ها بردند
عطر تن بکر زنی دیگر نمی آمد
کم کم نبرد ریشه ها را داس ها بردند
وقتی ورق،ناشیپسند هر شب ما شد
وقتی شبی نراد را،خوشتاسها بردند
وقتی خدا هم،پشت دست ما نمیآمد
گفتم خدا را هم، خدا نشناس ها بردند
پ ن:
این شهر لبخند تو را، با سیب گفتن دید
هر چند آن را هم، همان عکاسها بردند
#علی_سلطانی_نژاد
دیماه___1404
قسمتم کاش نسازی، شب تنهایی را
آرزویم نکنی، هر کس و هر جایی را
مثل طفلی که بشوق تو، به راه افتاده
زهر مارم نکنی، لذت نو پایی را
حسرت آمدنت، نسل مرا عاصی کرد
درد دارد که بخوانیم؛" نمی آیی " را
از زمستان به دلم حسرت بوسیدن بود
تا مگر باز کنی، روزه ی یلدایی را
آسمان،دست بجنبان،که نخواهی فهمید
راز مجنون شدن از، بوسه ی لیلایی را
کو بهاری که به اسمش دل من راضی بود
یک نفر گم کند این، بهمن هر جایی را
تا حواس همه ی شهر، به باران گرم ست
گرم کن، این تن یخ بسته ی سرمایی را
بِرَوی با منِ از کرده پشیمان چه کنم؟
با که آغاز کنم، " خاطره افزایی " را
#علی_سلطانی_نژاد
آرزویم نکنی، هر کس و هر جایی را
مثل طفلی که بشوق تو، به راه افتاده
زهر مارم نکنی، لذت نو پایی را
حسرت آمدنت، نسل مرا عاصی کرد
درد دارد که بخوانیم؛" نمی آیی " را
از زمستان به دلم حسرت بوسیدن بود
تا مگر باز کنی، روزه ی یلدایی را
آسمان،دست بجنبان،که نخواهی فهمید
راز مجنون شدن از، بوسه ی لیلایی را
کو بهاری که به اسمش دل من راضی بود
یک نفر گم کند این، بهمن هر جایی را
تا حواس همه ی شهر، به باران گرم ست
گرم کن، این تن یخ بسته ی سرمایی را
بِرَوی با منِ از کرده پشیمان چه کنم؟
با که آغاز کنم، " خاطره افزایی " را
#علی_سلطانی_نژاد
کسی که برده روزی عاشقی عقل از سر و هوشش
چه جوری یاد او را می کند، یک شب فراموشش
دلی که تحت تاثیر کسی دیگر نخواهد شد
لباس عافیت را عاقبت با عشق می پوشش
قضاوت می کند این خسته را، هر چند می داند
نمی جنبد برای هیچ کس جز او، سر و گوشش
اگر شیرین شود، بر هر کسی اثبات خواهد شد
که این فرهاد عاشق، عشق را از سنگ میدوشش
بیا تا بر جهان ثابت کند این را، که هر دردی
به درمان می رسد، تنها شبی در کنج آغوشش
کسی که داغ مادر دیده، میداند چه میگویم
که یادش، با نگاه یک نفر، در سینه می جوشش
چه جوری یاد او را می کند، یک شب فراموشش
دلی که تحت تاثیر کسی دیگر نخواهد شد
لباس عافیت را عاقبت با عشق می پوشش
قضاوت می کند این خسته را، هر چند می داند
نمی جنبد برای هیچ کس جز او، سر و گوشش
اگر شیرین شود، بر هر کسی اثبات خواهد شد
که این فرهاد عاشق، عشق را از سنگ میدوشش
بیا تا بر جهان ثابت کند این را، که هر دردی
به درمان می رسد، تنها شبی در کنج آغوشش
کسی که داغ مادر دیده، میداند چه میگویم
که یادش، با نگاه یک نفر، در سینه می جوشش
عشق اگر این همه ناکام نمی کرد مرا
روز و شب شاعر آلام نمی کرد مرا
چشم هایش اگر آن روز مرا می فهمید
چشم های دگری خام نمی کر د مرا
ذره ای فکر دل خون شده ی من،گر بود
نیمه شب ها، قلم آرام نمی کرد مرا
باورم بود که من خاص دل او شده ام
باورم بود، اگر _ عام _ نمی کرد مرا
ول نمی کرد اگر، دست مرا پیش همه
صاحب این همه اوهام نمی کرد مرا
روزی از بندگی عشق، رها می گشتم
حکم قلبش اگر اعدام نمی کرد مرا
شوق پرواز اگر در دل او چون من بود
جلد هر دانه و هر دام نمی کرد مرا
می توانست دلم باز هوایش بکند
عشق اگر این همه بدنام نمی کرد مرا
#علی_سلطانی_نژاد
روز و شب شاعر آلام نمی کرد مرا
چشم هایش اگر آن روز مرا می فهمید
چشم های دگری خام نمی کر د مرا
ذره ای فکر دل خون شده ی من،گر بود
نیمه شب ها، قلم آرام نمی کرد مرا
باورم بود که من خاص دل او شده ام
باورم بود، اگر _ عام _ نمی کرد مرا
ول نمی کرد اگر، دست مرا پیش همه
صاحب این همه اوهام نمی کرد مرا
روزی از بندگی عشق، رها می گشتم
حکم قلبش اگر اعدام نمی کرد مرا
شوق پرواز اگر در دل او چون من بود
جلد هر دانه و هر دام نمی کرد مرا
می توانست دلم باز هوایش بکند
عشق اگر این همه بدنام نمی کرد مرا
#علی_سلطانی_نژاد
❤1
نگران توٵم و تشنهی دیدار خودم
شرم بر عشق تو و این دل ناچار خودم
یک نفر نیست، در این شهر بپرسد از من
چه کسی شد همه عمر علت آزار خودم
یا بپرسد، که برای تو، چها دارد،.عشق!
تا که پاسخ بدهم سوژه ی آزار خودم
تا بگویم، که همانم ، که ز خود بیخبرم
تا که خود دست زنم باز به انکار خودم
آه! آیینه شدن در تو چه دردی دارد
مردهشور من و این دفتر اشعار خودم
زندگی شد، غزل قافیه سختی که در آن
من مرتب شدم اجبار، به تکرار خودم
چند قرنی شده رفتی و زلیخایی نیست
آه ! از دست ویار دل وادار خودم
غصه ات شد همه از دست تو راضی باشند
شده یک بار بگویی به خودت؛( یار خودم )
#علی_سلطانی_نژاد
شرم بر عشق تو و این دل ناچار خودم
یک نفر نیست، در این شهر بپرسد از من
چه کسی شد همه عمر علت آزار خودم
یا بپرسد، که برای تو، چها دارد،.عشق!
تا که پاسخ بدهم سوژه ی آزار خودم
تا بگویم، که همانم ، که ز خود بیخبرم
تا که خود دست زنم باز به انکار خودم
آه! آیینه شدن در تو چه دردی دارد
مردهشور من و این دفتر اشعار خودم
زندگی شد، غزل قافیه سختی که در آن
من مرتب شدم اجبار، به تکرار خودم
چند قرنی شده رفتی و زلیخایی نیست
آه ! از دست ویار دل وادار خودم
غصه ات شد همه از دست تو راضی باشند
شده یک بار بگویی به خودت؛( یار خودم )
#علی_سلطانی_نژاد
👏1
هرچه هستی:عاشق خود باش، ای عالیجناب
ذات بد، نیکو نمی گردد، اگر چه در حجاب
در پی آدم شدن باش و نقاب از رخ بگیر
خلق و خوی خوب،دورت می نماید از عذاب
در میان سنگ و آهن، در پی گنجی نگرد
بر نمی خیزد بخاری، هرگز از ذات خراب
جز خدایی که، بدون شک درون قلب ماست
هیچ اللهی نخواهی یافت، در لای کتاب
راه آسان کردن این زندگی، اندیشه است
با دعا کردن، نشاید جست، آبی در سراب
درد دنیا، با خردمندی به درمان می رسد
گر چه دارویی ندارد، زخم حرف بی حساب
بی گمان بیدار می گردد، کَسی که خفته است
لیک ببداری ندارد، آنکه زد، خود را به خواب
صبر کردن، غوره ات را، طعم حلوا می کند
خمره ی طاقت کند، انگورهایث را شراب
#علی_سلطانی_نژاد
ذات بد، نیکو نمی گردد، اگر چه در حجاب
در پی آدم شدن باش و نقاب از رخ بگیر
خلق و خوی خوب،دورت می نماید از عذاب
در میان سنگ و آهن، در پی گنجی نگرد
بر نمی خیزد بخاری، هرگز از ذات خراب
جز خدایی که، بدون شک درون قلب ماست
هیچ اللهی نخواهی یافت، در لای کتاب
راه آسان کردن این زندگی، اندیشه است
با دعا کردن، نشاید جست، آبی در سراب
درد دنیا، با خردمندی به درمان می رسد
گر چه دارویی ندارد، زخم حرف بی حساب
بی گمان بیدار می گردد، کَسی که خفته است
لیک ببداری ندارد، آنکه زد، خود را به خواب
صبر کردن، غوره ات را، طعم حلوا می کند
خمره ی طاقت کند، انگورهایث را شراب
#علی_سلطانی_نژاد