•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
102 subscribers
16 photos
2 videos
11 links
خاطرَش خُفته، شاهدَش سفری🦢

@SolitSpringBot

http://t.me/HidenChat_Bot?start=8320303109
Download Telegram
همه‌چیز در آخرین آدمی خلاصه می‌شود که در تنگـنای شب به یاد می‌آورید. قلب شما آنجاست ...
‏-چارلز بوکوفسکی
3
Forwarded from •بوته‌ی توت‌فرنگی• (بـــ‌هـار)
اسم شب: باید ندونی چی‌و فراموش کردی، وگرنه فراموش نکردی..!
3
انسان اشرف مخلوقاته؟!
همین انسان که حتی نمیتونه خودشو از دست افکارش نجات بده؟!
زنده نبود. مُـرده هم نبود. هیچ چیز نبود. فقط بود. اما در هیچ کدام از لحظه هایش، حضور نداشت.
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Sessizler – Divane Söyleyin o benim gökyüzüm güneşim Anatolian psychedelic Rock
برای اینکه هروقت ترکی قشنگ گوش میدادیم میگفت: «چشمات‌و ببند وُ فکرکن رسیدی استانبول،
تو راهِ فرودگاه به شهر؛ یه کوچولو هوا اَبری و خنکه وُ منتظری برسی اولین جایی که دیدی، کوله به دوش،
یه چای کمرباریک بخوری و سربالاییُ بگیری تا برسی به هاستل …
با ترجمه‌ش ممکنه گریه کنم ولی کیف مطلقه :›
به زندگی بزرگسالی نمره ۲ از ۱۰ رو می‌دم، با ارفاق.
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
بربط / Peacekana Live Session - Chupee Do & Ramy Z بهواك - Koop…
هر پنج دقیقه یک‌بار با خودم می‌خونم:
"أهواك
و اتمنى لو انساك،
و انسى روحی ویاك."
1💘1
-آرزوها؟!
+خـود را می‌بازند؛
در همآهنـگیِ بی‌رحـمِ هزاران در …
-بسته؟!
+آری، پیوســـته بسته بسته …
🕊2
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
King Raam – Titrazhe Payan
اگه سیگاری بودم، یه شبایی رو تا صبح به آسمون زُل می‌زدم وُ پشت به باد، سیگار می‌کشیدم …
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💔1
تو بیوش نوشته بود:
«دیگر نه بَرَم دل، نه به کس دل‌ بسپارم؛
من مهرهٔ بازندهٔ این کهنه قمارم …»
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Yasin Lv – 1:11
وجود یک غمِ ممتد در زندگی، شبیهِ چکه کردن قطراتِ آب میماند.
به نرمی میشکافد و به درونی‌ترین لایه نفوذ میکند، حتی اگر سنگ باشی!
به خودت می‌آیی، به اندوه باخته‌ای …
[ بلانش ]
هممم
کودک درونم که توی نقطه‌ی خوبی از تاریخ رشد نکرد، حداقل امیدوارم فرزندِ آینده‌م تو نقطه‌ی پرشکوه تاریخ داستانِ زیستنش رقم بخوره ...
•› 𝐋𝐨𝐬𝐭 𝐄𝐦𝐛𝐞𝐫 ‹•
Suna Alan – Rewend (Live)
برای روزهایی که این آهنگُ گوش می‌دادم دلم تنگ شده،
برای برق توی چشمام، قنج رفتنِ دلم، پروانه‌های توی قلبم، جدا شدن پاهام از زمین، دلم تنگ شده ...
برای روزهای نه‌چندان دور
اما؛
دست
نیافتنی ...
از بدحالی خوابم نمی‌بُرد، و تا همین الان داشتم فکر میکردم، به چی؟!
به همه‌چی، حتی به ترک دیوار اون کافه که رفته بودیم، به اینکه موی دخترخالم وقتی آفتاب خورد چقدر قشنگ‌تر شد، به قفسه سینه‌م که چرا انقدر درد می‌کنه و نفسم نمیاد، به مامان که کاش اون‌روز بغض نمی‌کرد واسم، به رنگ سقف آشپزخونه که چقدر به‌نظر قشنگ میاد و خوب شد رنگ دیگه نبود، به سادگی‌ها و اینکه چرا آدم جای نونِ‌دل باید چوبشو بخوره، به این که مامانبزرگم میگه خدا هوای دلت رو داره ولی انگار خدا داره گل یا پوچ بازی می‌کنه و هربار ذوقم پوچ میشه . به اینکه چقدر همه‌چیز بازیه و من دلم میخواست واقعی بود.
به اینکه آدم وقتی دلش نمی‌خواد زندگی کنه باید چیکار کنه؟! به اینکه دوست نداشتم خیلی چیزارو یاد بگیرم اما خب یادشون گرفتم، دروغ چرا هنوزم یادشون نگرفتم ...
به اینکه هربار توی کوچه خیابونیم باید معجزه باشه که چیزی نشه و آیا دعای مامان و بابا همیشه مراقبمونه؟! به اینکه باید چیکارکنم خوابم ببره من که یه عالمه ستاره شمردم، به اینکه اگه قراربود رویاها تهش ستاره شن توی آسمون چرا توی دلمون افتادن و خب شاید باید گوسفند بشمارم و شمردم ولی بازم خوابم نبرد و دیدم من چقدر دلم نمیخواد به یه سری چیزا فکرکنم ولی حتی ساده‌ترین چیز نقش بسته توی ناخودآگاهم و نمیشه ازش فرار کرد و یقه‌مو میگیره. راستش بازم به این فکرکردم که خواب یه نعمت بزرگه واقعا و پاشم یه لیوان شیر بخورم ...
1