سبحان بلاگ 🇮🇷
1.74K subscribers
204 photos
116 videos
6 files
59 links
دلبسته‌ی ایرانِ کهن‌نام و مهرآیین، راه‌سپار دانایی و کارآفرینی.
Download Telegram
یکشنبه نیز به غروب پیوست؛ باید تدبیری برای اربعین در سر پروراند. امسال دست‌خالی از توشه‌ی اقدام، قرینِ شرمساری گشتیم.
پگاهان، نشستی مطول در بابِ مناسباتِ بانکی بپا شد؛ امیدوار به برآمدنِ ثمره‌ام.
توسعهٔ تکاپوهای اجتماعی و آفرینشِ خطوطِ کلان، میسّر است. باید سازوکارِ مدیریتِ Liquidity Flow و صیانت از وجوهِ خلایق را به سودِ ایشان دگرگون ساخت؛ نقدینگی نباید دکّانِ طایفه‌ای خاص گردد.
پس از استقرارِ Platform، بر مدارِ Credit-based Crowdfunding ، طرح‌های شگرفی را کلید خواهیم زد تا ذی‌نفعانِ مستقیم، شهدِ منفعت را بچشند. از سویی دیگر، هر که واجدِ سرمایه‌ای است باید در چرخهٔ Wealth Creation سهمی یابد. گشایشِ گرهِ روزمرّگیِ مردم با وام‌های خرد و قرض‌الحسنهٔ واقعی ممکن است؛ این‌همه خیریهٔ بی‌ثمر به چه کار آید؟ Social Banking ، سپرِ تاب‌آوری در این روزگارِ عسرت است.
پس از ادایِ نماز، دگربار به مقرّ شرکت بازآمدیم.
نوشتارِ موردنظر که دیروز مسوّده‌اش را رقم زده بودم، به سامان رسید؛ با علیرضا زمانی درخور صرف کردیم و هم‌پیمان شدیم. دست‌آورد، گزارشی استوار گشت.
دو نشست و پیمایشِ ملک جهتِ استقرارِ کالبدِ فیزیکیِ شرکت نیز به انجام رسید.
رایزنی در بابِ Project Management Platform مسرت‌بخش سپری شد؛ همراهیِ مصطفی به‌غایت راهگشا و امیدبخش است.
مسعود نیز اهتمامی شایسته می‌ورزد و مشاهدهٔ بارور شدنِ مساعی‌اش، جان را لبریز از ابتهاج می‌سازد.
در حدودِ ساعتِ نهِ شب، دگربار به انسجام‌بخشی و جمع‌بندیِ گزارش پرداختم و پس از آن، دست‌آویزی به رقابتِ فوتبال با حمید و مسعود و علیرضا شکل گرفت.
طبقِ سنتِ دیرین، فتح و پیروزی از آنِ ما بود 😃.

👤 @SobhanBlog
از لسانِ استاد فاطمی‌نیا اشارت رفته است:
اگر توفیقِ حضور رفیقِ راه گشت و قدم به معراجِ تشرف نهاده شد، حبّذا؛ امّا اگر به هر فروبستگی دستِ نیاز کوتاه ماند، درنگ در خلوتگاهِ خویش و عرضه داشتنِ سلامی از سویدایِ جان به آستانش کافی است؛ در همان آن، نامت بر طومارِ زائرانِ اربعین مسطور می‌گردد.
و از مکاشفاتِ سینه‌به‌سینهٔ اولیا نقل می‌فرمود که پاداشی برای این تشریفات قدسی مقرر گشته که در هیچ عبادتی بدین مایه‌ از قطعیت تصریح نشده است: طبع‌شدنِ مهرِ عاقبت‌به‌خیری بر صحیفهٔ زیست؛ چنان‌که ممتنع است مجاورِ این آستان، بر مداری شقاوت‌بار و عاقبت‌به‌شر رخت از این تکوین بربندد.

@SobhanBlog
1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
2
خوارزم کجاست
بیژن الهی


یافتنی؟ آری و
نه
در نقشه‌ی دیار.
اما حقیقتِ خواسته‌ها
نگاه می‌دارد
برابر چشم‌انداز؛
و چشم هرگاه که می‌پوشی،
آسان هرگاه که می‌گیری،
سخت می‌گیرد
حقیقتِ نایافته‌ها؛
و سرآخر، نَفَسی که روی می‌گردانی
خُنَکا گونه را کبود می‌کند.

خوارزم کجاست؟
(اینک این‌جا، آنک آن‌جا)
آن‌جا که باد می‌وزد...

—دیدن
@SobhanBlog
جوانی روشن‌ضمیر و نورانی به نام حمیدرضا رجب‌زاده به قساوت‌بارترین وجهِ ممکن از پهنهٔ زیست ربوده گشت.
گمانه‌زنی‌هایِ محتمل، حکایت از یک Brutality یا به تعبیری شقاوت و قساوتِ تمام‌عیار دارند؛ هول‌وولایی که هر شمه‌اش برای افروختنِ یک Social Unrest و شورش و التهابِ اجتماعی کفایت می‌کند.
امروز در جریدهٔ خبرها دیدم ۴ تن بازداشت شده‌اند؛ و کافی است در راستایِ التیامِ Public Anger یا همان خشمِ عمومی از این جنایت، چند برخوردِ تند و شتاب‌زده ضمیمه شود تا آتش با آتش و خشم و نفرت خاموش شود.
جامعهٔ ما به‌شدت مهیایِ دوقطبی‌سازی‌هایِ عمیقِ مذهبی و سیاسی بر بسترِ Economic Background و تنگناهایِ معیشتی است.
تأکیدهایِ چندبارهٔ رهبری بر حفظِ انسجام، خود نشان از خطیر بودنِ این روحِ پرالتهابِ حاکم بر زمانه دارد.
بر تمامیِ آحاد و خردورزانِ این دیار فرض است مراقبت کنند تا هیجان و فاجعه، به تسری و زایاییِ خشونت با ابزارِ خشونت نینجامد؛ که یک ضرب‌المثلِ فرانسوی می‌گوید: «La colère est une mauvaise conseillère» یعنی خشم، مشاور و راهنمایی بسیار بدکار است.
اما آنان که بساطِ این تعدّی و خشونت را برافراشتند، باید بدانند تنها به برکتِ رحمتِ علوی، فرمانِ مجتبوی و روحِ لطیفِ اسلام است که امروز هنوز محلی برای زیست دارند.
اگر حرمتِ والایِ اسلام و مصلحتِ حیاتیِ ایرانِ عزیز در میان نبود، فردا چنان عقوبتی برپا می‌ساختیم که تاریخِ سکونتِ بشر بر رویِ این سیارهٔ خاکی نظیرش را بر صحیفهٔ خویش ننوشته باشد...
@SobhanBlog
💔1


ای جنابِ جلالتمآب، یا حجة بن الحسن، علیک السلام و التحیة!
واپسین رمق‌هایِ روزِ آدینه نیز در محاق فرو غلتید و این جان‌هایِ مضطرب و سینه‌هایِ بی‌قرار، حتی به لمحه و تجلی و شهودِ آنی از جلوهٔ تو آرام نگرفتند.
به‌راستی این غروبگاهِ برزخی را که در آن نقطهٔ انقضایِ ماتمِ صفر و طلیعهٔ ربیع رقم خورده، بر چه کیفیتی سپری فرمودی؟ در ماهی که گیتی مهیایِ تجلیلِ نهمِ ربیع است، آیا هنوز در تلاطمِ حزن، دلتنگی و سوزِ جانکاهِ بی‌پایان، زیرِ رمل‌هایِ داغ کربلا مأوا گزیده‌ای؛ یا در میانِ آوار و خلوتِ حسینیهٔ امام در خیابان کشوردوست، بر آن نظرکردهٔ خویش که در اوجِ مظلومیت «مرمّلٌ بالدماء» شد، مویه سر می‌دهی؟
فهمِ ما از سنجشِ آن Métrique، مکیال و سنجه‌هایِ قدسی که مقدرات را بدان میزان می‌کنی قاصر است؛ اما نیک درمی‌یابیم که شالودهٔ Providence یا همان تمشیت و تقدیرِ باطنیِ امور، یکسره در یدِ ارادهٔ تو جریان دارد.
کاش مجالی برای عبور از ساحتِ نظرت فراهم بود تا پرتوِ Aura، یا به عبارتی همان فرّه و جاذبهٔ نورانی‌ات، ظلمت‌کدهٔ جانِ ما را نیز صفا می‌بخشید.
ای محبوب؛ ما اهلِ این بوم و بر، با تمامیِ Paradoxها و احوالِ متضادمان؛ با دین‌داری‌هایِ آمیخته، با تظاهرهایِ متکلفانه، هواپرستی‌هایِ کودکانه و در عینِ حال با آن Bravery یا همان غیرت و دلاوری‌هایِ وطن‌خواهانهٔ کم‌نظیرمان در گرداگردِ پهنهٔ گیتی، اگر در کنارِ مهرِ این خاک واجدِ یک فصلِ مشترک، جان‌مایه و هویتِ جمعیِ راستین باشیم، همانا دل‌دادگیِ بی‌پیرایه به ساحتِ توست؛ با هر نام و نوایی که در خلوتگاهِ دل صدایت می‌زنیم.
یک ضرب‌المثلِ فرانسوی می‌گوید: «Le cœur a ses raisons que la raison ne connaît point» یعنی دل را دلایلی است که عقل و استدلال از فهمِ آن عاجزند.
یک ضرب‌المثلِ آلمانی می‌گوید: «Treue zeigt sich nicht im Können, sondern im Wollen» یعنی اصالتِ وفاداری نه در میزانِ توانمندی، بلکه در خواستن و میلِ باطنی نهفته است و معادلِ آن در شعرِ نغزِ حافظ جلوه‌گر است که سرود:
«گر چه دوریم از بساطِ قرب همت دور نیست / بندهٔ شاهِ شماییم و ثناخوانِ شما»
گیرم که ما از احرازِ Standardها و شاخص‌هایِ پولادینِ آن هفتاد و دو صحابیِ بی‌بدیل تهی‌دست باشیم، اما رشتهٔ مهر و تمنایِ تو در سویدایِ جانِ این تبار تا ابد ناگسستنی است...

چرا احساس می‌کنیم آونگِ ۲۴ ساعت ِایام بر مداری ده‌ساعته منقبض گشته و مغز در وضعیتی از Overclock و بارِ پردازشیِ بیش از توان دست‌وپا می‌زند؟
پگاهان چشم نگشوده، خورشید در مغاکِ شامگاه فرومی‌افتد؛ شب‌ها نیز یا رخوت و بیهوشیِ ناشی از خستگیِ فرساینده است، یا شبیخونِ بی‌خوابی که تا پاسی از سحرگاه، آدمی را در برزخِ پرسه در صفحاتِ گوشی، تسویدِ تکالیف، پاسخ به نامه‌ها و خواندن‌هایِ بی‌وقفه معلق نگه می‌دارد.
پنداری زمان از ظرفیتِ بیست‌وچهار ساعتهٔ دیرین تهی شده، برکت از ساحتِ دقایق رخت بربسته، متغیرهایِ حاکم بر تدبیر کلافِ سردرگمی ساخته‌اند و تعامل با نیرویِ انسانی به اوجِ اصطکاک رسیده است. اما در اقلیمِ علومِ شناختی و ساحتِ مدیریتِ Modern، در پسِ این عارضهٔ فراگیر چه می‌گذرد؟
۱. پندارِ تبخیرِ زمان و عارضهٔ رسوبِ توجه (Attention Residue):
آنگاه که در پهنهٔ روز، ذهن پیاپی میانِ مکاتبات، گفتگو با Team، وارسیِ تکالیف و بحران‌هایِ ناگهانی دستخوشِ Context Switching می‌شود، بخشی از پهنایِ باندِ مغز در کارِ پیشین جا می‌ماند.
این انشقاق و تکه‌تکه شدنِ تمرکز، زمانِ ذهنی را دچار انقباضی شدید می‌سازد؛ تمامِ روز در تکاپویید، اما حاصلی عمیق و اصیل بر صحیفهٔ کار نقش نمی‌بندد. یک ضرب‌المثلِ فرانسوی می‌گوید: «Qui court deux lièvres à la fois, n’en prend aucun» یعنی آن‌که همزمان در پیِ صیدِ دو خرگوش می‌دود، هیچ‌کدام را فراچنگ نمی‌آورد؛ و معادلِ آن در حکمتِ پارسی همان تمثیلِ مشهور است که «با یک دست، دو هندوانه نتوان برداشت».
۲. بی‌خوابیِ شغلی و انتقامِ شبانه از زمان (Revenge Procrastination):
شب‌زنده‌داری تا دلِ بامداد به بهانهٔ خواندن یا رتق‌وفتقِ کارها، در حقیقت تقبایِ ناخودآگاهِ روان برای بازپس‌گیریِ زمامِ ازدست‌رفتهٔ روز است.
آنگاه که ساعاتِ زیست زیرِ فشارِ مسئولیت‌ها به شما تحمیل می‌شود، خلوتِ شبانه به مأمنی برای بازتولیدِ کاذبِ Agency بدل می‌گردد؛ غافل از آن‌که چنین پناهگاهی، ریتم و هارمونیِ زیستی را منهدم می‌سازد.
۳. فرسودگیِ مفرط در ساحتِ تدبیر (Decision Fatigue):
«قفل شدنِ ذهن» گزافه نیست؛ قشرِ پیش‌پیشانیِ مغز برای تحلیل و موازنهٔ متغیرها توشه‌ای محدود دارد. با چندبعدی شدنِ ریسک‌ها، ساختارِ ذهن دچار Paralysis by Analysis یا به تعبیری فلجِ ناشی از غرقابِ تحلیل می‌گردد: عقربه‌ها می‌گذرند و تشویش بر جان سایه می‌افکند، اما کنشِ واقعیِ تصمیم‌گیری در نقطهٔ انجماد متوقف می‌ماند.
۴. اصطکاکِ طاقت‌فرسا در مناسباتِ انسانی (Organizational Entropy):
پیکره‌هایِ انسانی ماهیتاً در غیابِ انضباطِ ساختارمند، به سویِ بی‌نظمی و آشفتگی میل می‌کنند.
تفاوت در پارادایم‌ها، ابهاماتِ رفتاری و دگرگونیِ ترازِ انتظارات، چنان فضایی پدید آورده که هر مراودهٔ ساده، ذخیرهٔ روانیِ مضاعفی از مدیر می‌طلبد. یک ضرب‌المثلِ آلمانی می‌گوید: «Ordnung ist das halbe Leben» یعنی نظم و قاعده، نیمی از حیات است؛
گرهٔ کار نه در سستیِ اراده است و نه در تنگیِ ساعات؛ بلکه شریانِ ورودی‌هایِ ذهنی دچار Saturation یا همان اشباعِ مفرط گشته است. در چنین وضعیتی، دویدنِ پرشتاب‌تر تنها استهلاکِ روان را مضاعف می‌کند. یگانه طریقِ نجات، اعمالِ Filteringِ بی‌رحمانه بر درگاهِ ادراک، بریدن از کارهایِ موازی و پی‌ریزیِ مرزهایی صلب و غیرقابل‌مذاکره برای بازیابیِ توانِ اصیلِ مغز است.


آدمی در گذرگاه‌هایِ عسرت و هنگامهٔ ِ بد احوالی، ناگزیر چشم به پس‌پشتِ ایام می‌دوزد؛ آن دم که غبارِ خستگی و نومیدی بر جان می‌نشیند، فرآیندِ Rétrospection یا همان بازنگریِ مدام به گذشته و وارسیِ درستیِ تصمیم‌ها آغاز می‌شود.

در منظومهٔ اهلِ ایمان، این بازخوانی به سنجه‌هایِ صرفِ مادی خلاصه نمی‌شود؛ تشویشی عمیق‌تر در ساحتِ جان سر برمی‌آورد که به‌راستی مرضیّ الهی و رضایتِ حضرتِ حق در بطنِ کدامین گزاره و انتخاب مکتوم بود؟ تقابل و شکافِ میانِ «آنچه گشته‌ایم» و «آنچه در دایرهٔ امکان می‌توانستیم باشیم»، تلاطمی در سویدایِ اندیشه برپا می‌کند.
امروز تأملی ژرف بر این معنا داشتم که این نشئهٔ پرهیاهو چیست که این‌چنین روان را در چنگالِ Cognitive Load و بارِ سنگینِ درگیری‌هایِ ذهنی می‌فشارد؟ در غوغایِ این زیست، به‌راستی ما مشغولِ کدامین تکاپوییم و کدامین بستر را پی می‌ریزیم؟

یک ضرب‌المثلِ معروفِ آلمانی می‌گوید: «Der Mensch denkt, Gott lenkt» یعنی انسان تدبیر و اندیشه‌ورزی می‌کند، اما در نهایت هدایت و مقدرات در یدِ ارادهٔ خداوند است چرا که اَلعبدُ یُدَبِّرَ وَ اللهُ یُقَدِّرَ؛

با تمامیِ این تحیرها و تلاطمِ اندیشه، آن‌گاه که کار از دست‌افزارِ عقلِ قاصر فراتر می‌رود، لنگرگاهِ روان در ساحتِ قدسیِ ولایت آرام می‌گیرد چرا که ذیلِ عنایاتِ باهرهٔ حضرتِ حجة بن الحسن، آن جنابِ جلالتمآب و به برکتِ سیرهٔ مستطابِ حضرتِ مصطفی، به فیض، لطف و کرمِ بی‌کرانِ مرتضی علی امیدوارم؛ که گشایشِ گره‌هایِ ناگشودنی، تنها در حریمِ عنایتِ آن تبارِ طاهر رقم می‌خورد...

@SobhanBlog
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه کسانی کارآفرین شدند؟

تاریخ در انتظار کسانی که منتظرید همه امکانات در اختیارشان قرار بگیرد تا کاری انجام دهند، نمی ماند...

مهدی فیروزان، مؤسس شهر کتاب و هم بنیانگذار فیدیبو می گوید...

@massoumehebtekar
در تموزِ سوزانِ سال دهم بعثت، درهٔ باریک و تفتیدهٔ شعب ابی‌طالب کانون سهمگین‌ترین Economic Blockade یا همان حصر و انزوایِ اقتصادی در پهنهٔ جزیرةالعرب گشت. اشرافِ قریش طوماری بر جدار کعبه آویختند که هرگونه دادوستد، کلام و پیوند با بنی‌هاشم را قدغن می‌کرد. ناله‌های کودکان گرسنه از شکاف صخره‌ها برمی‌خاست و قوتِ روزانه به برگِ درختانِ خاردار تقلیل یافته بود؛ اما در بطنِ این انقباضِ جغرافیایی، یک انسجام و همبستگیِ پولادین شکل گرفت. خدیجه (س) واپسین مایملکِ تجاری‌اش را بی‌دریغ به میدان آورد، ابوطالب شبانگاهان بستر پیامبر را برای خنثی‌سازی ترور تغییر می‌داد و گرسنگی میان قبیله تقسیم می‌شد. این پایداریِ بی‌شکاف، رفته‌رفته ارادهٔ مهاجمان را فرسوده ساخت؛ موریانه‌ها عهدنامهٔ کعبه را بلعیدند و پیوندِ نامرئیِ محاصره‌شدگان، دیوارهای حصر را از درون فرو ریخت.

قرن‌ها پس از آن، در سال ۱۲۷۰ خورشیدی، همین مدارِ همبستگی در ماجرای نهضت تنباکو تکرار گشت؛ با صدور فتوای میرزای شیرازی، در یک Coordinated Discipline یا به عبارتی انضباطِ تشکیلاتیِ سراسری در concept شریعت، از اندرونیِ کاخ ناصری تا دورافتاده‌ترین قهوه‌خانه‌های ولایات، قلیان‌ها در لحظه شکسته شد و انحصار کمپانی چندملیتی بریتانیایی در برابر این ارادهٔ یکپارچه درهم شکست.

اما نیم‌قرن پس از آن، سرنوشت در مرداد ۱۳۳۲ روایتی دیگرگونه از آسیب‌پذیریِ ساختاری را ثبت کرد. در آبادان، مشعل‌های پالایشگاهی که روزگاری قطب تصفیه نفت جهان بود، رو به خاموشی گذاشت. پس از ملی شدن صنعت نفت، ساختار حکمرانی با دیوار تحریم‌های بریتانیا روبه‌رو شد؛ نفت‌کش‌ها توقیف، حساب‌های ارزی مسدود و بازارهای جایگزین بسته شدند. اقتصادی که شریانِ حیاتی‌اش تنها با طلای سیاه تعریف شده بود، در غیابِ مسیرهای صادراتیِ دوم دچار Single-commodity Dependency یا همان گرفتاری در تلهٔ تک‌محصولی گشت و از نفس افتاد. کسری منابع، تورم لجام‌گسیخته و ناتوانی در تأمین معیشت، شکاف‌های اجتماعی و سیاسی را در خیابان‌های پایتخت دهان گشود تا بستر برای یک Coup d'état در ۲۸ مرداد آماده شود و رؤیایی ملی در تنگنای موازنه‌های مالی متوقف گردد.

تحریم‌های اقتصادیِ جدید نیز ماهیتاً خارج از این دو Archetype یا الگویِ بنیادینِ تاریخی نخواهند بود:

۱ـ مسیر نخست بر مدارِ Resilience یا همان تاب‌آوری، نوآوری در ابزار، تدبیر و انسجام درونی استوار است که حصر را می‌شکند؛ که یک ضرب‌المثلِ معروفِ آلمانی می‌گوید: «Wo Einigkeit herrscht, da ist auch Sieg» یعنی آنجا که یگانگی و انسجام فرمان می‌راند، پیروزی قطعی است؛ و معادلِ دقیقِ آن در حکمتِ پارسی کلامِ شیخِ اجل، سعدیِ شیرازی است که فرمود:
«مورچگان را چو بود اتفاق / شیر ژیان را بدرانند پوست»

۲ـ مسیر دوم اما غرق شدن در ورطهٔ انفعال، نزاع‌های فرسایندهٔ داخلی و هدررفتِ منابع است که به شکست می‌انجامد؛ که یک ضرب‌المثلِ فرانسوی می‌گوید: «La discorde est le plus grand mal de l'homme» یعنی تفرقه و گسست، بزرگ‌ترین آفتِ حیاتِ آدمی است. انتخابِ فرجامِ کار، در گروِ گزینشِ یکی از این دو مدار توسط حاکمیت جمهوری اسلامی و مردم شریف خواهد بود.

@SobhanBlog
به أیّ نحوٍ کان و البته به میمنت و فرخندگی، کالبد و فضایِ عینیِ مجموعهٔ ما نیز دستخوشِ تغییر، جابه‌جایی و Transition گشت.

لاجرم هجرتِ مکانی و اسباب‌کشی، با تمامِ مواهب، گشایش‌ها و افق‌هایِ نوپدیدش، حلاوتِ آغاز را با مرارتِ وداع از قرارگاهِ پیشین درمی‌آمیزد. دیوارهایی که طیِّ چند سال، صامت و استوار شاهدِ صیرورت، فتوحات، لغزش‌ها، اندوه‌ها و شادمانی‌هایِ من و جَمّی از هم‌سنگران بوده‌اند، تک‌تکِ خشت‌ها و گچ‌بری‌هایشان در پیشگاهِ خاطره حرمتی تمام دارند؛ «Partir, c'est mourir un peu» یعنی در هر هجران و کوچی، اندکی از جانِ آدمی جا می‌ماند.

جمعی که من نیز عضوی ناچیز از پیکرهٔ آنم، صادقانه در کارزارِ توسعه و شکوفاییِ ایرانِ عزیز عرق می‌ریزند. این حلقهٔ دوست‌داشتنی بر این باورِ اصیل ایستاده‌اند که اگر همگان، از مسئولِ تسجیل و ثبتِ اسنادِ مالی گرفته تا آن مشاورِ تخصصی در مدارِ تدبیر، تکالیفِ خویش را در اوجِ Integrity به انجام رسانند، بی‌شک سهمِ ما در آبادانی و اعتلایِ این خاک ادا خواهد شد.

یک ضرب‌المثلِ معروفِ آلمانی می‌گوید: «Viele Hände machen der Arbeit ein Ende» یعنی دست‌هایِ هم‌افزا و پیوسته، بارِ گران‌ترین تکالیف را به سرمنزلِ مقصود می‌رسانند و معادلِ آن در حکمتِ پارسی کلامِ خواجهٔ شیراز، حافظ است که فرمود:
«همتِ پیرانِ باطن‌بین و لطفِ اهلِ دل / دستگیرِ ما شد اندر راه و کار آسان گرفت»

البته که سهمِ ما جز بذلِ همّت و جهدِ پیوسته نیست؛ در واپسین منزل، دل به اسبابِ مادی نسپرده‌ایم و جز به عنایاتِ باهرهٔ جنابِ جلالتمآب و مستطاب، حضرتِ حجة بن الحسن و فضل و کرمِ بی‌کرانِ مولی‌الموحدین مرتضی علی، امیدی در سویدایِ جان نداریم...

@SobhanBlog
2
سینماییِ «موروثی» (Hereditary) بیش از آنکه روایتی از دهشت‌هایِ ماورایی باشد، کالبدشکافیِ سهمگینِ Déterminisme یا همان جبرِ محتوم و انهدامِ روانِ آدمی در زیرِ آوارِ سنگینِ میراثِ خانوادگی است:

۱. ترومایِ بین‌نسلی و وراثتِ تباهی (Intergenerational Trauma):
زخم‌ها، گسست‌ها و روان‌پریشی‌هایِ التیام‌نیافتهٔ اسلاف، چونان نقصانی ژنتیکی و گریزناپذیر در شریانِ اخلاف بازتولید می‌شوند؛ بارِ گناه و رنجِ پیشینیان چونان تقدیری مقدّر بر گردهٔ نسلِ پسین سنگینی می‌کند.

۲. نفیِ مطلقِ عاملیت و استیلایِ جبر (Denial of Free Will):
موتیفِ ماکت‌سازی و بازآفرینیِ فضاهایِ مینیاتوری، عریان‌ترین نشانه از زوالِ Agency یا همان عاملیت و ارادهٔ آزادِ سوژه‌هاست؛ شخصیت‌ها چونان عروسک‌هایِ خیمه‌شب‌بازی در هندسه‌ای ازپیش‌طراحی‌شده به مسلخ برده می‌شوند.

۳. تقدس‌زدایی از ساحتِ مادرانگی (Demystification of Motherhood):
مادر در این منظومه دیگر نمادِ مأمن و آرامشِ ازلی نیست؛ بلکه کانونِ خشم‌هایِ مکتوم، احساسِ گناهی خفه‌کننده و مجرایِ انتقالِ ناخودآگاهِ آسیب‌ها به کالبدِ فرزندان است. حریمی که بنا بود پناهگاه باشد، خود به سرچشمهٔ اضطراب بدل می‌گردد.

۴. سوگِ منجمدکننده و اضمحلالِ پیوندها (Paralyzing Grief):
ناتوانیِ عمیقِ اعضایِ خانه در گشودنِ بابِ دیالوگ و هضمِ ماتمِ فقدان، پیش از هبوطِ هر نیرویِ بیرونی، ساختارِ خانواده را دچار نوعی Implosion یا همان درون‌پاشی و فروپاشیِ هسته‌ای می‌کند.
در نهایت، فرقه و ابلیس (پایمون) تنها استعاره‌ای عینی از «میراثِ اجتناب‌ناپذیرِ گذشته» و جبرِ تاریخی هستند. تسخیر و حلولِ نهایی، نمادِ مسخ و محوِ کاملِ هویت و ارادهٔ فردی در برابر تباری است که سرنوشت را از پیش رقم زده است.

فیلم تمام تلاشش را می‌کند تا نشان دهد که دهشت‌بارترین مغاکِ بشر نه در ظلماتِ بیرون، بلکه در پیوندهایِ خونی، ژنتیک و ناخودآگاهِ نیاکانش لانه کرده است، چیزی که با اختیار ذاتی انسان در تضاد است و اگرچه بی‌تاثیر نیست، اما عامل قادر هم نیست.

@SobhanBlog
2