این ادما رو نمیفهمم، بیزارم از همهشون، من از اون که دیروز عاشق من بود امروز عاشق تو فردا عاشق یکی دیگه بیزارم، من از اونایی که وقتی زمین میخوری بجای اینکه دستتو بگیرن عکستو میگیرن بیزارم من از اون رفیقایی که رفاقتشون بو میده بیزارم، نمیدونم کی یا چی هستی فقط بیا منو از اینجا ببر
من بیزارم از این زندگی که همش برای نگه داشتن ادما باید بجنگم من از بهارهای تکراری پائیز صفت خستهام، عه نکنه فلان چیز رو گفتم ازم ناراحت بشن نکنه دیگه سراغی ازم نگیرن، دیگه بسه “بذار رفتنیها برن موندنیها بمونن” بذار برای یک بار هم که شده یکی بخاطر با من بودن بجنگه دیگه خسته شدم از نشستن رو نیمکت ذخیره ادما، به قول اقا جون ادم باید همیشه یکیو داشته باشه که چشم انتظارش باشه، میخوام یکی چشم انتظارم باشه
من اگه میفهمیدم ادما موندمی نیستن هیچوقت سعی نمیکردم اونا رو از خودم راضی نگهدارم و به همهشون میگفتم گور باباتون، از من که گذشت ولی شما که داری این متن رو میخونی بدون که هیچ ادمی ارزش اینو نداره که خودتو بخاطرش عوض کنی پس برای دل خودت زندگی کن
طی این مدت فهمیدم که چقدر شیفته ی "الو" گفتن همتونم. وصف شدنی نیست لذتِ ناشی از شنیدن اون "الو؟" بعد چندتا بوق و از سالم بودن شخص آن سوی خط، مطمئن شدن. اگرچه غمگینه ذات این لذت، ولی اینکه بقدر جوابدهی به زنگ زدنای من زنده و بقدر ادای اون "الو؟" سالمید، باعث خوشحالیم میشه در این شرایط شوم.