کەسانێک هەن
بەدوای شوێنی جوان دەگەڕێن٫
هەندێکیش هەن
بچنە هەر شوێنێ جوانی دەکەن
تەنانەت
بێدەنگیشیان ئاوازێکی شادە
بە هەبوونیان مرۆڤ لە ناخەوە
هەست بە ئارامی دەکات.
•┈┈•🍒❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🍒❁🦋•┈┈•
😊😊😊😊😍😍😍😍😍🌹🌹🦋🦋🦋🦋☘🍀🍁
بەدوای شوێنی جوان دەگەڕێن٫
هەندێکیش هەن
بچنە هەر شوێنێ جوانی دەکەن
تەنانەت
بێدەنگیشیان ئاوازێکی شادە
بە هەبوونیان مرۆڤ لە ناخەوە
هەست بە ئارامی دەکات.
•┈┈•🍒❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🍒❁🦋•┈┈•
😊😊😊😊😍😍😍😍😍🌹🌹🦋🦋🦋🦋☘🍀🍁
❤2
#تلنگر
فیلم سینمایی *Mine* داستان سربازی است که حین بازگشت از مأموریت در بیابانی برهوت ، یکی از پاهایش روی مین میرود، اما او بلافاصله متوجه شده و پایش را از روی مین برنمی دارد ، به همین دلیل مین عمل نمی کند.
با توجه به شرایط خودش نمی تواند مین را خنثی کند، پس مجبورست چندین روز در انتظار نیروی کمکی بماند.
اگر پا را بلند کند بلافاصله مین منفجر می شه و مرگ او حتمی است .
خستگی بیش از حد ، گرمای روز ، سرمای شب ، بی خوابی و ایستادنِ مداوم ، تشنگی و گرسنگی میتواند او را از پا دربیاورد.
در این حال و روز ، او به حالتی نیمه هوشیار فرو می رود و مدام خاطرات گذشته اش را مرور می کند.
مینِ رابطه عاطفی با همسرش ، مینِ دعوا و نزاع با دوستان و همکارانش ، مینِ درگیری در کافه با غریبه ها و... ...
این مین توی بیابان او را وادار می کند تا کاری را انجام دهد که قبل از این انجام نمی داده ، *مکث کردن* .
او چند روز مکث می کند تا نیروهای کمکی برسند و مین را خنثی کنند .
مکثی طاقت فرسا و بسیار دشوار .
مین توی بیابان ، استعاره از مین هاییست که او در روابط عاطفی ، خانوادگی ، اجتماعی و شغلی خود منهدم کرده است.
این مکثِ چند روزه در بیابان به او یاد میدهد که اگر فوراً و با عجله به آن حوادث و اتفاقات واکنشی نشان نمی داد ، زندگی بهتری رو تجربه می کرد.
و به ما یاد میدهد که این *مکث آگاهانه*، چیزیست که در زندگی پرتلاطم به آن نیاز داریم.
ما به رویدادهای امروزِ زندگیمان همان واکنشی را نشان می دهیم که تجربه کرده ایم. ما به ناشناخته های امروز بر اساس شناخته های دیروز عکس العمل نشان می دهیم .
مکث کردن موقع کنش ها و واکنش ها می تواند افقی از انتخاب های جدید را به روی ما باز کند.
آخر فیلم جالب تر است.
آخر فیلم متوجه میشویم پای سرباز روی هیچ مینی نبوده و فقط یک سر عروسک زیر پایش قرار داشته است،
موضوع همین است . توی زندگی، مینهای خودساختهی زیادی برای خودمان میتراشیم و گام بعدی را از دست میدهیم . خیلی از مینهایی که ما را فلج کردهاند وجود خارجی ندارند. زادهی خیالات ما هستند و آنقدر به آنها باور داریم که؟ حاضر نیستیم قدم بعدی را برداریم.
موفقیت و پیشرفت در زندگی هر یک از ما بستگی به نوع نگرش و احساس خودمان دارد
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
فیلم سینمایی *Mine* داستان سربازی است که حین بازگشت از مأموریت در بیابانی برهوت ، یکی از پاهایش روی مین میرود، اما او بلافاصله متوجه شده و پایش را از روی مین برنمی دارد ، به همین دلیل مین عمل نمی کند.
با توجه به شرایط خودش نمی تواند مین را خنثی کند، پس مجبورست چندین روز در انتظار نیروی کمکی بماند.
اگر پا را بلند کند بلافاصله مین منفجر می شه و مرگ او حتمی است .
خستگی بیش از حد ، گرمای روز ، سرمای شب ، بی خوابی و ایستادنِ مداوم ، تشنگی و گرسنگی میتواند او را از پا دربیاورد.
در این حال و روز ، او به حالتی نیمه هوشیار فرو می رود و مدام خاطرات گذشته اش را مرور می کند.
مینِ رابطه عاطفی با همسرش ، مینِ دعوا و نزاع با دوستان و همکارانش ، مینِ درگیری در کافه با غریبه ها و... ...
این مین توی بیابان او را وادار می کند تا کاری را انجام دهد که قبل از این انجام نمی داده ، *مکث کردن* .
او چند روز مکث می کند تا نیروهای کمکی برسند و مین را خنثی کنند .
مکثی طاقت فرسا و بسیار دشوار .
مین توی بیابان ، استعاره از مین هاییست که او در روابط عاطفی ، خانوادگی ، اجتماعی و شغلی خود منهدم کرده است.
این مکثِ چند روزه در بیابان به او یاد میدهد که اگر فوراً و با عجله به آن حوادث و اتفاقات واکنشی نشان نمی داد ، زندگی بهتری رو تجربه می کرد.
و به ما یاد میدهد که این *مکث آگاهانه*، چیزیست که در زندگی پرتلاطم به آن نیاز داریم.
ما به رویدادهای امروزِ زندگیمان همان واکنشی را نشان می دهیم که تجربه کرده ایم. ما به ناشناخته های امروز بر اساس شناخته های دیروز عکس العمل نشان می دهیم .
مکث کردن موقع کنش ها و واکنش ها می تواند افقی از انتخاب های جدید را به روی ما باز کند.
آخر فیلم جالب تر است.
آخر فیلم متوجه میشویم پای سرباز روی هیچ مینی نبوده و فقط یک سر عروسک زیر پایش قرار داشته است،
موضوع همین است . توی زندگی، مینهای خودساختهی زیادی برای خودمان میتراشیم و گام بعدی را از دست میدهیم . خیلی از مینهایی که ما را فلج کردهاند وجود خارجی ندارند. زادهی خیالات ما هستند و آنقدر به آنها باور داریم که؟ حاضر نیستیم قدم بعدی را برداریم.
موفقیت و پیشرفت در زندگی هر یک از ما بستگی به نوع نگرش و احساس خودمان دارد
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
سورة الكهف (كاملة) | القارئ اسلام صبحي
القارىء إسلام صبحي Islam Sobhi
سوره :کهف
قاری:اسلام صبحی
🌹🌷🪴🌿🥀💐🌺🌹
جمعه
26تیر ماه ۱۴۰۵ شمسی
26 پووشپەڕ ۲۷۲۶ کــوردی
03 صفر 1448 هجری قمـــری
17 ژوئیه۲۰۲۶ میلادی
قاری:اسلام صبحی
🌹🌷🪴🌿🥀💐🌺🌹
جمعه
26تیر ماه ۱۴۰۵ شمسی
26 پووشپەڕ ۲۷۲۶ کــوردی
03 صفر 1448 هجری قمـــری
17 ژوئیه۲۰۲۶ میلادی
زیباترین پنج رسم و عادت در دوران عثمانی
۱. آب و قهوه
در فرهنگ عثمانی، هنگام پذیرایی از مهمان، همراه با فنجانی قهوه، یک لیوان آب نیز سرو میشد. اگر مهمان ابتدا آب مینوشید و سپس قهوه، میزبان متوجه میشد که او گرسنه است و برایش غذا آماده میکرد. اما اگر ابتدا قهوه مینوشید، این نشانه آن بود که سیر است و نیازی به غذا ندارد.
۲. گل سرخ و گل زرد
اگر جلوی خانهای گل زرد قرار میدادند، یعنی در آن خانه بیماری وجود دارد و از رهگذران و همسایگان خواسته میشد سکوت را رعایت کنند و موجب آزار بیمار نشوند.
اما اگر گل سرخ بر در خانه بود، نشان میداد که دختری در آن خانه به سن ازدواج رسیده است و میتوان برای خواستگاری او اقدام کرد. همچنین مردم از بهکار بردن سخنان زشت و ناشایست در اطراف آن خانه خودداری میکردند تا حرمت و احساسات او حفظ شود.
۳. کوبههای در
در دوران عثمانی، بر درِ خانهها دو کوبه نصب میشد: یکی کوچک و دیگری بزرگ.
اگر در با کوبه کوچک زده میشد، اهل خانه میفهمیدند که مراجعهکننده یک زن است؛ بنابراین بانوی خانه برای باز کردن در میآمد.
اما اگر با کوبه بزرگ در میزدند، معلوم میشد که پشت در مردی ایستاده است و مرد خانه برای استقبال از او در را میگشود.
۴. صدقه پنهانی
ثروتمندان عثمانی تلاش میکردند بدون آنکه عزتنفس نیازمندان خدشهدار شود، به آنان کمک کنند. آنان به بقالیها و فروشندگان مراجعه میکردند، دفتر بدهی مشتریان را میگرفتند و بدهی فقرا را بیآنکه نامی از خود ببرند، پرداخت میکردند. به همین سبب، افراد نیازمند روزی متوجه میشدند که بدهیشان تسویه شده است، بیآنکه بدانند چه کسی این کار نیک را انجام داده است.
۵. سن شصتوسه سالگی
در روزگار دولت عثمانی، اگر از سالمندانی که بیش از ۶۳ سال داشتند درباره سنشان میپرسیدند، از روی ادب و احترام به پیامبر اکرم ﷺ، خوش نمیداشتند بگویند که از سن ایشان گذشتهاند. ازاینرو در پاسخ میگفتند: «فرزندم، از آن حد گذشتهایم.»
#منقول
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
۱. آب و قهوه
در فرهنگ عثمانی، هنگام پذیرایی از مهمان، همراه با فنجانی قهوه، یک لیوان آب نیز سرو میشد. اگر مهمان ابتدا آب مینوشید و سپس قهوه، میزبان متوجه میشد که او گرسنه است و برایش غذا آماده میکرد. اما اگر ابتدا قهوه مینوشید، این نشانه آن بود که سیر است و نیازی به غذا ندارد.
۲. گل سرخ و گل زرد
اگر جلوی خانهای گل زرد قرار میدادند، یعنی در آن خانه بیماری وجود دارد و از رهگذران و همسایگان خواسته میشد سکوت را رعایت کنند و موجب آزار بیمار نشوند.
اما اگر گل سرخ بر در خانه بود، نشان میداد که دختری در آن خانه به سن ازدواج رسیده است و میتوان برای خواستگاری او اقدام کرد. همچنین مردم از بهکار بردن سخنان زشت و ناشایست در اطراف آن خانه خودداری میکردند تا حرمت و احساسات او حفظ شود.
۳. کوبههای در
در دوران عثمانی، بر درِ خانهها دو کوبه نصب میشد: یکی کوچک و دیگری بزرگ.
اگر در با کوبه کوچک زده میشد، اهل خانه میفهمیدند که مراجعهکننده یک زن است؛ بنابراین بانوی خانه برای باز کردن در میآمد.
اما اگر با کوبه بزرگ در میزدند، معلوم میشد که پشت در مردی ایستاده است و مرد خانه برای استقبال از او در را میگشود.
۴. صدقه پنهانی
ثروتمندان عثمانی تلاش میکردند بدون آنکه عزتنفس نیازمندان خدشهدار شود، به آنان کمک کنند. آنان به بقالیها و فروشندگان مراجعه میکردند، دفتر بدهی مشتریان را میگرفتند و بدهی فقرا را بیآنکه نامی از خود ببرند، پرداخت میکردند. به همین سبب، افراد نیازمند روزی متوجه میشدند که بدهیشان تسویه شده است، بیآنکه بدانند چه کسی این کار نیک را انجام داده است.
۵. سن شصتوسه سالگی
در روزگار دولت عثمانی، اگر از سالمندانی که بیش از ۶۳ سال داشتند درباره سنشان میپرسیدند، از روی ادب و احترام به پیامبر اکرم ﷺ، خوش نمیداشتند بگویند که از سن ایشان گذشتهاند. ازاینرو در پاسخ میگفتند: «فرزندم، از آن حد گذشتهایم.»
#منقول
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
❤2👌1
فینال آخر، شبیه رؤیاهای من نشد. جام بالا نرفت، نوری نتابید و جهان به احترام آخرین شاهکار مسی تمامقد نایستاد. لئو همانجا، میان زمین ایستاده بود؛ با چشمهایی خسته و شانههایی که انگار پس از سالها، سرانجام خطوط زمان را پذیرفته بودند، به جشن جوانیِ اسپانیاییها نگاه میکرد. تلخیِ قصه دقیقاً همینجاست؛ زندگی هیچ قراردادی با عدالت ندارد و هیچ تضمینی نمیدهد که بزرگترین تلاشها، لزوماً به بزرگترین پایانها ختم شوند.
تماشای شکست او در امشب، دیدنِ باختن یک تیم نبود؛ مواجهه با حقیقتِ عریانِ آیندهٔ خودم بود. حقیقتی که آرام و بیصدا زمزمه میکرد شاید تمام دویدنها، تمام شب بیداریها و پلک نبستنها و تمام سالهایی که چیزی را با جانت ساختهای، روزی به سکوتی ختم شوند که هیچ گواهی بر کمالِ آن نیست. من امشب فقط بهدنبال پیروزیِ او نبودم؛ دلم میخواست تاریخ، برای یکبار هم که شده، پاسخی همسنگ با این همه رنج و زیبایی بدهد؛ تا باور کنم در هندسهٔ این جهان، نقطهای از پایانِ خوشِ بینقص وجود دارد. اما جهان، مثل همیشه، بیطرفتر و صلبتر از آرزوهای من بود.
امشب فهمیدم آن چیزی که سالها مرا پیشِ روی این قابِ شیشهای مینشاند، ستیز برای یک جام نبود. من از فوتبال، ساحتِ امنی ساخته بودم؛ پناهگاهی که هر بار واقعیتِ زندگی بیش از اندازه سنگین میشد، چند ساعت جانپناهِ من در برابر غوغای دنیا میشد. حالا چراغ آن پناهگاه خاموش شده است. از فردا دیگر بهانهای برای آن شببیداریهای مشتاقانه نیست؛ دیگر تقویم در انتظار مسابقهای نمیماند که بتواند برای نود دقیقه، هیاهوی جهان را در ذهنم خاموش کند.
با این همه، ابعادِ درسی که لئو به من داد، نه در اوجِ مطلقِ ۲۰۲۲، بلکه درست در همین ایستادنِ امشب عیان شد. غایتِ زندگی، نه در فتحِ مدام، بلکه در شهامتِ ادامه دادن در عینِ آگاهی از امکانِ شکست است. او در سیونهسالگی، با تالاری از افتخار پشت سرش، تا آخرین ثانیه جنگید؛ نه برای اثباتِ خویشتن به دیگری، بلکه چون انسان تا وقتی میجنگد، ابهتِ وجودیِ خود را حفظ کرده است.
حالا که این فصل به پایان رسیده، وقتی میان خستگیها و روزمرگیها به گذشته نگاه میکنم، خود را عمیقاً خوششانس میبینم. من همعصر پدیدهای بودم که ثابت کرد تجلیِ هنر، همواره اصیلتر از منطقِ قدرت است. سوگواریِ امشبِ من برای از دست رفتن یک جام نیست؛ برای بسته شدن روزنهای است که سالها از پشت آن، بخشی از جوانیِ خودم را به نظاره مینشستم. انگار گوشهای از بیستسالگیهای من، همراه آخرین قدمهای او، آرام از مستطیل سبز خارج شد.
لئو با دستِ پُر خداحافظی نکرد؛ با وقار خداحافظی کرد. شاید سالها بعد، ارقامِ این مسابقه در غبارِ تاریخ گم شوند، اما مفهومِ مردی که فوتبال را از یک بازیِ سرگرمکننده، به ساحتِ رؤیا دیدن ارتقا داد، ماندگار خواهد بود.
از فردا دوباره روزمرگیِ گریزناپذیر آغاز میشود؛ درس، کار، مسئولیت و خستگی. اما هر بار که سنگینیِ مسیر توانِ ادامه دادن را از من سلب کند، مردی را به یاد خواهم آورد که سالها سهمِ خوابِ مرا با رؤیا معاوضه کرد؛ مردی که به من آموخت منزلتِ انسان را آخرین تابلوی نتیجه تعیین نمیکند، بلکه شیوهای تعیین میکند که تا آخرین سوت، ایستاده، مواجه شده و اصالتش را زمین نگذاشته است.
شاید در پایانِ این زندگی، هیچ جامی در کار نباشد؛ شاید هیچ سکوی افتخار و هیچ تشویق ممتدی انتظارمان را نکشد. اما اگر بتوانیم مانند او، تا آخرین لحظه، با همهٔ خستگیها و همهٔ زخمها، باز هم گامی به جلو برداریم، آنوقت «شکست» فقط نامی است که روی تابلوی نتیجه مینویسند؛ نه عیاری برای سنجشِ زیستنِ آدمی.
تماشای شکست او در امشب، دیدنِ باختن یک تیم نبود؛ مواجهه با حقیقتِ عریانِ آیندهٔ خودم بود. حقیقتی که آرام و بیصدا زمزمه میکرد شاید تمام دویدنها، تمام شب بیداریها و پلک نبستنها و تمام سالهایی که چیزی را با جانت ساختهای، روزی به سکوتی ختم شوند که هیچ گواهی بر کمالِ آن نیست. من امشب فقط بهدنبال پیروزیِ او نبودم؛ دلم میخواست تاریخ، برای یکبار هم که شده، پاسخی همسنگ با این همه رنج و زیبایی بدهد؛ تا باور کنم در هندسهٔ این جهان، نقطهای از پایانِ خوشِ بینقص وجود دارد. اما جهان، مثل همیشه، بیطرفتر و صلبتر از آرزوهای من بود.
امشب فهمیدم آن چیزی که سالها مرا پیشِ روی این قابِ شیشهای مینشاند، ستیز برای یک جام نبود. من از فوتبال، ساحتِ امنی ساخته بودم؛ پناهگاهی که هر بار واقعیتِ زندگی بیش از اندازه سنگین میشد، چند ساعت جانپناهِ من در برابر غوغای دنیا میشد. حالا چراغ آن پناهگاه خاموش شده است. از فردا دیگر بهانهای برای آن شببیداریهای مشتاقانه نیست؛ دیگر تقویم در انتظار مسابقهای نمیماند که بتواند برای نود دقیقه، هیاهوی جهان را در ذهنم خاموش کند.
با این همه، ابعادِ درسی که لئو به من داد، نه در اوجِ مطلقِ ۲۰۲۲، بلکه درست در همین ایستادنِ امشب عیان شد. غایتِ زندگی، نه در فتحِ مدام، بلکه در شهامتِ ادامه دادن در عینِ آگاهی از امکانِ شکست است. او در سیونهسالگی، با تالاری از افتخار پشت سرش، تا آخرین ثانیه جنگید؛ نه برای اثباتِ خویشتن به دیگری، بلکه چون انسان تا وقتی میجنگد، ابهتِ وجودیِ خود را حفظ کرده است.
حالا که این فصل به پایان رسیده، وقتی میان خستگیها و روزمرگیها به گذشته نگاه میکنم، خود را عمیقاً خوششانس میبینم. من همعصر پدیدهای بودم که ثابت کرد تجلیِ هنر، همواره اصیلتر از منطقِ قدرت است. سوگواریِ امشبِ من برای از دست رفتن یک جام نیست؛ برای بسته شدن روزنهای است که سالها از پشت آن، بخشی از جوانیِ خودم را به نظاره مینشستم. انگار گوشهای از بیستسالگیهای من، همراه آخرین قدمهای او، آرام از مستطیل سبز خارج شد.
لئو با دستِ پُر خداحافظی نکرد؛ با وقار خداحافظی کرد. شاید سالها بعد، ارقامِ این مسابقه در غبارِ تاریخ گم شوند، اما مفهومِ مردی که فوتبال را از یک بازیِ سرگرمکننده، به ساحتِ رؤیا دیدن ارتقا داد، ماندگار خواهد بود.
از فردا دوباره روزمرگیِ گریزناپذیر آغاز میشود؛ درس، کار، مسئولیت و خستگی. اما هر بار که سنگینیِ مسیر توانِ ادامه دادن را از من سلب کند، مردی را به یاد خواهم آورد که سالها سهمِ خوابِ مرا با رؤیا معاوضه کرد؛ مردی که به من آموخت منزلتِ انسان را آخرین تابلوی نتیجه تعیین نمیکند، بلکه شیوهای تعیین میکند که تا آخرین سوت، ایستاده، مواجه شده و اصالتش را زمین نگذاشته است.
شاید در پایانِ این زندگی، هیچ جامی در کار نباشد؛ شاید هیچ سکوی افتخار و هیچ تشویق ممتدی انتظارمان را نکشد. اما اگر بتوانیم مانند او، تا آخرین لحظه، با همهٔ خستگیها و همهٔ زخمها، باز هم گامی به جلو برداریم، آنوقت «شکست» فقط نامی است که روی تابلوی نتیجه مینویسند؛ نه عیاری برای سنجشِ زیستنِ آدمی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خدایا
اکنون دست های ما بسوی توست؛
از هر زمانی خالی تر
و از هر زمانی محتاج تر؛
دست ما را بگیر...
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
اکنون دست های ما بسوی توست؛
از هر زمانی خالی تر
و از هر زمانی محتاج تر؛
دست ما را بگیر...
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
❤1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در اندونزی کلاس قرآنی به نام معهدالنورانی جلسه زیبایی را با گروه خوانی قاریان از همه رده های سنی و در حضور والدینشان برگزار کرده است که بسیار زیبا میباشد
فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا
به سوى [عيسى] اشاره كرد گفتند چگونه با كسى كه در گهواره [و] كودك است سخن بگوييم
قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا
[كودك] گفت منم بنده خدا به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است
وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنْتُ وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيًّا
و هر جا كه باشم مرا با بركت ساخته و تا زنده ام به نماز و زكات سفارش كرده است
وَبَرًّا بِوَالِدَتِي وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّارًا شَقِيًّا
و مرا نسبت به مادرم نيكوكار كرده و زورگو و نافرمانم نگردانيده است
وَالسَّلَامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا
و درود بر من روزى كه زاده شدم و روزى كه مى ميرم و روزى كه زنده برانگيخته مى شوم
سوره مریم آیات ۲۹ تا ۳۳
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا
به سوى [عيسى] اشاره كرد گفتند چگونه با كسى كه در گهواره [و] كودك است سخن بگوييم
قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا
[كودك] گفت منم بنده خدا به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است
وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنْتُ وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيًّا
و هر جا كه باشم مرا با بركت ساخته و تا زنده ام به نماز و زكات سفارش كرده است
وَبَرًّا بِوَالِدَتِي وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّارًا شَقِيًّا
و مرا نسبت به مادرم نيكوكار كرده و زورگو و نافرمانم نگردانيده است
وَالسَّلَامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا
و درود بر من روزى كه زاده شدم و روزى كه مى ميرم و روزى كه زنده برانگيخته مى شوم
سوره مریم آیات ۲۹ تا ۳۳
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
❤1
هیثم الدخین/سوره الکهف
@Quransound9
☁️...
سوره الکهف..
گنج ها و نیکی ها، داستان ها و درس ها هست
نوریست برای تاریکی های تو
غاریست برای وسوسه های شما، پس به آن پناه ببرید.
قاری:#هیثم_الدخین
سبحان اللّہ .. الحمد للّہ .. لا إلّہ إلا اللّہ .. اللّہ أڪبر ..
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
سوره الکهف..
گنج ها و نیکی ها، داستان ها و درس ها هست
نوریست برای تاریکی های تو
غاریست برای وسوسه های شما، پس به آن پناه ببرید.
قاری:#هیثم_الدخین
سبحان اللّہ .. الحمد للّہ .. لا إلّہ إلا اللّہ .. اللّہ أڪبر ..
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مامۆستا عەباس باسی مامۆستا شهماڵ موفتی دهکات...
#مامۆستا_شەماڵ_موفتی
#مامۆستا_عەباس
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
#مامۆستا_شەماڵ_موفتی
#مامۆستا_عەباس
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎈 خوێندنەوەیەکی نوێ بۆ شیعری عیرفانی لە ئەدەبی کوردیدا | ناوەندی ڕووناکبیری هێمن موکریانی
🔅 کواڵێتی :
❇️قەبارە: ۱۱۲ مێگابایت
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
🔅 کواڵێتی :
640x360❇️قەبارە: ۱۱۲ مێگابایت
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بە کاک ئەحمەد گوترا: م. ناسر قوتابییەکانمان دەبات!
گوتی: ئەیانبات چییان لێئەکات؟
گوتیان: وەکو خۆی لێیان ئەکات.
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
گوتی: ئەیانبات چییان لێئەکات؟
گوتیان: وەکو خۆی لێیان ئەکات.
گوتی: خۆزگە منیشی بردبا...
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شەو هات و ئەمن مەستی خەیاڵاتی کەسێکم...
لەم ژاوەژاوەی جیهانی ماددی و لەناو چەقی بازاڕدا، هەموو دنیایی فەرامۆش کردووە، لەسەر شۆستەیەک نوێژ دەکات و دەستی نزا بۆ خودا بڵند دەکات. لە نێوان ئەو هەموو ڕاکەڕاکەدا، ئەو تەنیا بەرەو حوزووری ڕاستەقینە هەنگاو دەنێت
ڤیدیۆ: کارزان ڕەشی
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
لەم ژاوەژاوەی جیهانی ماددی و لەناو چەقی بازاڕدا، هەموو دنیایی فەرامۆش کردووە، لەسەر شۆستەیەک نوێژ دەکات و دەستی نزا بۆ خودا بڵند دەکات. لە نێوان ئەو هەموو ڕاکەڕاکەدا، ئەو تەنیا بەرەو حوزووری ڕاستەقینە هەنگاو دەنێت
ڤیدیۆ: کارزان ڕەشی
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوێندنەوەی «أعوذُ بِالله من الشیطان الرجیم» و «بسم الله الرحمن الرحیم» و ئایەتی دوای ئەو ...
بە 4 شێوەیە ... چاو لە مامۆستا ماریا بکەن....
😊😊😍😊😊
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
بە 4 شێوەیە ... چاو لە مامۆستا ماریا بکەن....
😊😊😍😊😊
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•
@Shnae_Rahmat
•┈┈•🌺❁🦋•┈┈•