بمان
بمان که فردا ما بهار را در آغوش میکشیم
من میگریم و دریا همچنان موج بر موج میکوبد.
بمان که فردا ما بهار را در آغوش میکشیم
من میگریم و دریا همچنان موج بر موج میکوبد.
تنها تو را دارم
که زنگ در خانه ات را بزنم بگویم
من مرده ام و مرگ
حوصله سربر است
راهم می دهی؟
که زنگ در خانه ات را بزنم بگویم
من مرده ام و مرگ
حوصله سربر است
راهم می دهی؟
در زندگی بعدی ام محال است من باشم!
خفته در پای تپهای دور گلی وحشی خواهم بود!
خفته در پای تپهای دور گلی وحشی خواهم بود!
به زنده ماندن دراین دیار چه پای سختی فشرده ام، چه مرگ ها آزموده ام، ولی شگفتا؛ نّمُرده ام.
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو ؟
شادی چرا رمیده؟
آتش چرا فسرده؟
شب مانده است و با شب تاریکی فشرده
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو ؟
شادی چرا رمیده؟
آتش چرا فسرده؟
چه کردی با دل و جانم که من از ریشه ویرانم
کمی با من مدارا کن مگر من خاک ایرانم؟
کمی با من مدارا کن مگر من خاک ایرانم؟
از دست زندگی خسته ام هر قدر به مسخرگی میگذرانم می بینم نمی شود که نمی شود که نمی شود.