شیکس پی یَر قرن بیست و یکم
354 subscribers
دراما می سازم چونان ویلیام..
Download Telegram
دو و نیم ساعت از اتمام یک روز تا ابد به‌یادماندنی زندگی‌ام گذشته.
من روی کاشی‌های سرد خانه‌ات راه می‌روم. تو نیم ساعت است که به رخت‌خواب رفته‌ای.

من می‌فهمم که تو، از اینکه من از تو خوشم می‌آید، خرسندی.
از اینکه حد خودم را می‌دانم. ولی در سکوت، جفتمان می‌دانیم تو هنوز هم برای من زیباترین تجسم ممکن از احساساتم به جنس زن هستی.
ارتباط دوستانه‌مان را دوست دارم؛ همان‌طور که تلاشت برای گرم کردن جسم نحیف من، وسط سرمای رشت را.
به این باور رسیده‌ام که در تمام سادگی، خیلی ناممکن است عشق بر من آسان بگیرد.
من نمی‌دونستم که توی خواب خر‌ و‌ پف می‌کنم.
تو گفتی هیچ آزار‌ دهنده نیست.
من از تو ممنونم که گذاشتی نجیبانه دوستت داشته باشم.
شناختمت، از پشت مستطیل شیشه‌ای و فلزی در دستم. شناختمت تو را که در آفتاب با سایه‌ها فرمی جدید می‌سازی.
دیشب به سرم زده بود بروم طرز تهیه پنیر فرانسوی یاد بگیرم!
ولی بعد یادم آمد سال‌ها پیش تصمیم گرفته بودم عکس بگیرم، بهتر از آنهایی که تا به حال از تو عکس گرفته‌اند.
و تبدیل شدم به بهترین عکاسی که تا به حال تو را ثبت کرده‌ است.
من سر قولم می‌مانم.
چون که تو، «تو» هستی.
بعد زخمم را در آینه وارسی کردم، محو شده اما هنوز هست اگر دقت کنم.
شیکس پی یَر قرن بیست و یکم
یک جو ناخوشایندی هست، انگار هر قدم بی قصد و غرض باری گران بر دوش دیگری‌ست. من هرگز گل‌ها را نفرستادم تا به تو تبریک بگویم. اما دلم می‌خواست در شادی کوچک تو سهیم باشم؛ برای هرچه‌ که ساخته‌ بودیم. برای تشکر؛ برای اینکه به‌تو نشان بدهم تو هنوز در چشم من آدمی‌…
وقتی داشتم اتاقم را مرتب می‌کردم، به این فکر کردم که ممکن است تا سال‌ها بعد خیلی اتفاقی چیزهایی از تو در محیط خانه‌ام ببینم.
از آنجایی که من «همه چیز را نگاه داشته‌ام» این چیز‌ها خیلی هم کم نیستند؛ اما شاید دیگر ارزش معنوی ندارند و فقط تبدیل یک تکه چوب، یک تکه کاغذ و یک تکه پارچه شدند.
نه اینکه حالا باری بر دوش باشند و بودنش عذاب آور. اما آدم خوب است محیطش را پاک بکند وقتی کسی را در درون خودش می‌کُشد. و من باید جوری -حداقل به ظاهر- تو را پاک بکنم که انگار هرگز وجود نداشته‌ای. اما راستش را هم بخواهید، چندان عجله‌ای هم برای این‌کار ندارم.



پی‌نوشت:
امروز این متن را اصلاح می‌کنم. جای تو درد می‌کند. چون این عنوان را نمی‌توانم به کسی نسبت بدهم: "بهترین دوست".
امروز یکتا گفت: «خب من بهترین دوستت هستم دیگه نه؟»
بعد دیدم واقعن نمی‌توانم مدالی که از روی سینه‌ خودت کننده‌ای را به کسی بدهم.
من فکر می‌کنم شاید ما هرگز نتوانستیم خودمان را جای هم بگذرایم و بلد نبوده‌ایم با هم حرف بزنیم و بشنویم.

«اما حیف شد دیگه ده سال دوستی...»
بعد از تمام غرهایم که از تو می‌زنم، این را می‌گویم. امروز وقتی ویدیوهای تیکه پاره خودمان را دیدم هم این را گفتم.

گفته بودم برای از بین بردن چیزهایی که به من داده‌ای عجله ندارم. توانش را جدای احساسات، نداشتم.
یک خانه ده ساله کلی وسیله در خود جای داده است.
کلی خاطره. کلی شی و هدیه...
بالفرض که همه چیز را مثل تو دور می‌انداختم...
آیا می‌توانستم نام کوچه‌ات را فراموش کنم؟ یا خاطرات و جک‌های درونی خودمان را؟

بعد از خودم می‌پرسم آیاهنوز هم به همان دیوی که از من ساخته‌ای باور داری؟ آیا تو هم به من فکر می‌کنی؟
ارزشش رو نداره.
گفتگوها بیشتر از ده دقیقه نمی‌شوند.
نمی‌دانم این از بیچارگی من است یا بی‌حوصلگی...
مثلن من یک دوس دختر ناز هم داشتم.
یکی بود که بگی نگی منو یاد این دختره مارگارت کوالی می‌نداخت.
یادمه یه‌بار سر فلسطین منتظر بودم، یه بلوز صورتی پوشیده بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم صورتی به کسی این‌قدر بیاد.
اون دخترونه‌ترین دوس دختری بود که داشتم.
ولی حواسم نبود که این دخترونه‌ترین دختر‌ها، گاهی پسرونه‌ترین چیز‌ها رو ازت می‌خوان.
شاید من اونجا بود که لنگ می‌زدم.
هنوزم لنگ می‌زنم. پامو ببین!
چقدر شیرین‌ است برانگیختن حسادت تو،
تو، تویی که همه باید به تو حسادت کنند.
این حقیقت مسخره که به‌زودی باید زل بزنم به یک عکس جدید از تو، مدت‌ها نگاهش بکنم و تلاش کنم کیفیت زندگی تو را با علم به این‌ اینکه فرسخ‌ها بین‌ ما فاصله‌ هست حدس بزنم، قلبم را می‌فشارد.

دانش به این‌که احتمال خاطره ساختن از فرانسه تا ایران یا بالعکس بسیار دشوار می‌شود مشمئزکننده است.

این‌که من بعد از سال‌ها از دور نگاهت کردن، تو را یافته‌ و بیشتر شناخته‌ام تا دوباره از دستت بدهم؛ اینکه انگار از اول باید از دور نگاهت بکنم، حالم را به‌هم می‌زند.
امروز خواستم توت بچینم، دستم نرسید.
دلم برایت تنگ شد.
بعد در خصوصی‌ترین لحظات، وارد ذهنم شدی.
بازآفرینی چیزها را دوست ندارم.
در ابتدا فکر می‌کردم از دل برود هر آن‌که از دیده برفت؛ اشتباه می‌کردم!
همین امروز می‌گفتم شور و شعف قبل را نسبت به تو ندارم. آخرِ شب توی پوزم خورد!
دیدم کنار برج معروف کشور محبوبت ایستاده‌ای و شمع کوچک روی کروسانت را روشن می‌کنی. موهایت که به سرخی لب‌هایت بوده را آراسته و ساتن سیاهی بر پیکر مرمرین‌ات پوشانده‌ای.

بگذار به تو بگویم: «تا به حال وصف قتل زیبا شنیده‌ای؟»
امروز خیلی بیهوده بودم، برای تو مخصوصاً...
به آخرین شبی که دیدمت فکر می‌کنم:

تووی یک پراید سفید فکستنی، مرد میانسال راننده که غر می‌زند، صدای رادیو بلند است و مجری آن، جنگ را تحلیل می‌کند.
نور قرمز از چراغ عقب ماشین جلویی‌مان که ترمز کرده روی صورت تو می‌افتد. تو داری حرف می‌زنی اما من نصفه نیمه حواسم پرت این فکر شده که چقدر صورت تو دوست داشتنی است.
بعد دلم می‌خواهد تو را ببوسم. اما می‌ترسم!
ولی تو شیطنتی داری که گاهی می‌شکفد، با اشارات نظر به من می‌فهمانی که می‌توانیم یکدیگر را خیلی سریع ببوسیم.
چند بار هم همدیگر را دزدکی می‌بوسیم!

این اولین بار من است که چنین ریسکی را در ماشین و در حضور یک غریبه می‌کنم.

به شجاعت تو فکر می‌کنم. خرسند می‌شوم. در نور قرمز صورتم خجل می‌شود. شاید قرمز‌تر از حالت عادی.
تو نمیفهمی که من آن لحظه چقدر خوشحال بوده‌ام.

دوباره نوجوان دبیرستانی شده‌ام.