ستیغ
2.79K subscribers
262 photos
706 videos
10 files
822 links
Download Telegram
ستیغ با افتخار تقدیم می‌کند.
اپلیکیشن اندرویدی ترانه‌های خیام
رباعیات خیام به روایت صادق هدایت
با صدای سهیل قاسمی
طراح و برنامه‌نویس: مجتبی کشاورز

رایگان از پلی استور دریافت کنید

https://play.google.com/store/apps/details?id=com.setiq.khayyam

به دوستان خود هم معرفی کنید.
اپلیکیشن اندرویدی ترانه‌های خیام
در استور ایرانی «مایکت» هم منتشر شد تا دوستانی که برنامه‌هایشان را از #مایکت تهیه می‌کنند راحت‌تر باشند.

کاری از #ستیغ
صدا: سهیل قاسمی
طراح و برنامه نویس: مجتبی کشاورز

رایگان نصب کنید

https://myket.ir/app/com.setiq.khayyam
❑ اشارتی | به ایران درودی


پیش از تو
صورت‌گَران
بسیار
از آمیزه‌ی برگ‌ها
آهوان برآوردند؛
یا در خطوط ِ کوه‌پایه‌یی
رمه‌یی
که شبان‌اش در کج و کوج ِ ابر و ستیغ ِ کوه نهان است؛

یا به سیری و ساده‌گی
در جنگل ِ پُرنگار ِ مه‌آلود
گوزنی را گرسنه
که ماغ می‌کشد.

تو خطوط ِ شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آهک ِ زنده
دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشی
تقوای ما نیست.

ـ□

سکوت ِ آب
می‌تواند خشکی باشد و فریاد ِ عطش؛
سکوتِ گندم
می‌تواند گرسنه‌گی باشد و غریو ِ پیروزمند ِ قحط؛
همچنان که سکوت ِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوت ِ آدمی فقدان ِ جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن! 

عصر ِ مرا
در منحنی‌یِ تازیانه به نیش‌خط ِ رنج؛
هم‌سایه‌یِ مرا
بی‌گانه با امید و خدا؛
و حرمت ِ ما را
که به دینار و دِرَم برکشیده‌اند و فروخته.
 
ـ□

تمامی‌یِ الفاظ ِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
ــ آزادی!
 
ما نگفتیم
تو تصویر اَش کن!
 

۱۴ اسفند ۱۳۵۱

■ ابراهیم در آتش

#احمدشاملو

https://t.me/ShamlouHouse/1149
مپندار از لب شیرین عبارت
سعدی
مپندار از لب ِ شیرین‌عبارت
که کامی حاصل آید بی‌مرارت

فراق افتد میان ِ دوست‌داران
زیان و سود باشد در تجارت

یکی را چون ببینی کشته‌یِ دوست
به دیگر دوستان‌اش ده بشارت

#سعدی
مپندار از لب ِ شیرین‌عبارت
که کامی حاصل آید بی‌مرارت

فراق افتد میان ِ دوست‌داران
زیان و سود باشد در تجارت

یکی را چون ببینی کشته‌یِ دوست
به دیگر دوستان‌اش ده بشارت

ندانم هیچ‌کس در عهد ِ حُسن‌ات
که بادل باشد، الّا بی‌بصارت

مرا آن گوشه‌یِ چشم ِ دل‌آویز
به کشتن می‌کند گویی اشارت

گر آن حلوا به دست ِ صوفی افتد
خداترسی نباشد روز ِ غارت

عجب دارم درون ِ عاشقان را
که پیراهن نمی‌سوزد حرارت

جمال ِ دوست چندان سایه انداخت
که سعدی ناپدید است از حقارت

#سعدی #غزل 37 تصحیح #فروغی
با صدای سهیل قاسمی
@SETIQ

https://t.me/Setiq/959
👏1
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا
عراقی
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش ِ صبا
تا زِ من پیغامی آرد بر سر ِ کوی ِ شما

باد می‌پیمایم و بر باد عمری می‌دهم
ورنه بر خاک ِ در ِ تو ره کجا یابد صبا؟

#عراقی #غزل 1
@SETIQ
سهیل قاسمی
ای مرا یکبارگی از خویشتن کرده جدا
عراقی
ای مرا یک‌باره‌گی از خویش‌تن کرده جدا
گر بدآن شادی که دور از تو بمیرم، مرحبا!

دل زِ غم رنجور و تو فارغ از او وَ ز حال ِ ما
بازپرس آخر که چون شد حال ِ آن بیمار ِ ما؟

#عراقی #غزل 2
@SETIQ
سهیل قاسمی
این حادثه بین که زاد ما را
عراقی
این حادثه بین که زاد ما را
وین واقعه ک‌اوفتاد ما را

آن یار که در میان ِ جان است
بر گوشه‌ی دل نهاد ما را

در خانه‌ی ما نمی‌نهد پای
از دست مگر بداد ما را؟

#عراقی #غزل 3
@SETIQ
سهیل قاسمی
کشیدم رنج بسیاری دریغا
عراقی
کشیدم رنج ِ بسیاری دریغا
به کام ِ من نشد کاری دریغا

به عالم، در که دیدم، باز کردم
ندیدم رو یِ دل‌داری. دریغا

شدم نومید ک‌اندر چشم ِ امّید
نیامد خوب‌رخساری دریغا

#عراقی #غزل 4
@SETIQ
سهیل قاسمی
ندیدم در جهان کامی دریغا
عراقی
ندیدم در جهان کامی دریغا
بماندم بی‌سرانجامی دریغا

گوارنده نشد از خوان ِ گیتی
مرا جز غصه آشامی دریغا

نشد از بزم ِ وصل ِ خوب‌رویان
نصیب ِ بخت ِ من جامی دریغا

#عراقی #غزل 5
@SETIQ
سهیل قاسمی
سر به سر از لطف جانی ساقیا
عراقی
سر به سر از لطف ِ جانی ساقیا
خوش‌تر از جان چی‌ست؟ آنی ساقیا

میل ِ جان‌ها جمله سو یِ رو یِ تو ست
رو که شیرین دل‌ستانی ساقیا

#عراقی #غزل 6
@SETIQ
سهیل قاسمی
ای ز فروغ رخت تافته صد آفتاب
عراقی
ای زِ فروغ ِ رخ‌ات تافته صد آفتاب
تافته‌ام از غم‌ات، روی زِ من بر متاب

زنده به بویِ تو ام، بوی زِ من وا مگیر
تشنه‌ی رویِ تو ام. باز مدار از من آب

#عراقی #غزل 7
@SETIQ
سهیل قاسمی
مست خراب یابد هر لحظه در خرابات
عراقی
مست ِ خراب یابد هر لحظه در خرابات
گنجی که آن نیابد صد پیر در مناجات

خواهی که راه یابی بی‌رنج بر سر ِ گنج
می‌بیز هر سحرگاه خاک ِ در ِ خرابات

#عراقی #غزل 8
@SETIQ
سهیل قاسمی
چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساقِ فتنه‌انگیزت *
دریغا بوسه‎ چندی بر زنخدانِ دل‌آویزت

خَدَنگِ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی؟
سپر انداخت عقل از دستِ ناوک‌هایِ خون‌ریزت

برآمیزی و بُگریزی و بِنْمایی و بِرْبایی
فغان از قهرِ لطف‌اندود و زهرِ شِکّرآمیزت

لبِ شیرین‌ات ار شیرین بدیدی در سخن گفتن
بر او شکرانه بودی گر بدادی مُلکِ پرویزت

جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی
اگر نه رویِ شهرآشوب و چشمِ فتنه‌انگیزت

دگر رغبت کجا مانَد کسی را سویِ هشیاری
چو بیند دست در آغوشِ مستان سحرخیزت

دمادم درکش ای سعدی شرابِ صِرف و دَم ‌درکش
که با مستانِ مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت



*: چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساقِ شهوت‌انگیزت (ضبط یوسفی و یغمایی)

#سعدی #غزل 38 نسخه #فروغی

https://t.me/Setiq/969
👏1
بی تو حرام است به خلوت نشست
حیف بوَد در به چنین روی بست

دامنِ دولت چو به دست اوفتاد
گر بِهِلی، باز نیاید به دست

این چه نظر بود که خون‌ام بریخت؟
وین چه نمک بود که ریش‌ام بِخَست؟

هر که بیفتاد به تیرت، نخاست
وآن که درآمد به کمندت، نَجَست

ما به تو یک‌باره مقیّد شدیم
مرغ به دام آمد و ماهی به شست

صبرْ قفا خورد و به راهی گریخت
عقل بلا دید و به کنجی نشست *

بارِ مذلّت بتوانم کشید **
عهدِ محبّت نتوانم شکست

وین رمقی نیز که هست از وجود
پیشِ وجودت نتوان گفت هست

هرگز اگر راه به معنی بَرَد
سجده‌یِ صورت نکند بت‌پرست

مستیِ خَمرش نکند آرزو
هر که چو سعدی شود از عشقْ مست

 

*: صبرْ در این کار به راهی گریخت

عقل در این روز به کنجی نشست (ضبط یوسفی)

 

**: بارِ مذلّت نتوانم کشید (ضبط یوسفی)

#سعدی #غزل 39 نسخه #فروغی
@SETIQ

https://t.me/Setiq/971
👏1
بزرگداشت فرید حامد
گروه کتاب گویا
به‌مناسبت پنجاه‌وشش ساله شدن #فریدحامد پدر کتاب گویا

#پادکست معرفی آثار و گفته‌هایی از دوست‌دارانش
@GouyaKetab
گویندگان:
ماهور
سهيل قاسمی
نیایش
حامد رئیسی
سهیلا فخر

ساخت پادکست: محمد عباسی

@SETIQ
Forwarded from حالِ پراکنده‌ی گوی (سعید)
"از خیلِ زندگان
وقتی گرسنگی است که فریاد می کشد
مادر! من نان می خواهم
شاعر
گرسنه روح ترینِ گرسنگان
در کوچه های فقر چه بانگی برآورد ؟"

سیاوش کسرایی
شاید خیلیها ابتدای این شعر را بیشتر شنیده باشیم که فرهاد مهراد در ترانه وحدت خوانده ست با مطلع : الملک یبقی معی الکفر و لا یبقی مع الظلم
حالا امابد نیست کل این شعر را با صدای شاعر بشنویم:

https://soundcloud.com/yaghma/zmun0lvn1dej
پس آنگاه زمین…


کتاب: مدایح بی‌صله

به شاهرخ جنابیان

 
 

پس آن‌گاه زمین به سخن درآمد
و آدمی، خسته و تنها و اندیش‌ناک بر سر ِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار ِ خویش
و زمین به‌سخن درآمده با او چنین می‌گفت:

ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگ‌های نازک ِ ترّه که قاتقِ نان کنی.
انسان گفت: ــ می‌دانم.
پس زمین گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسیم و باد، و با جوشیدنِ چشمه‌ها از سنگ، و با ریزش ِ آب‌شاران؛ و با فروغلتیدنِ بهمنان از کوه آن‌گاه که سخت بی‌خبر اَت می‌یافتم، و به کوس ِ تُندر و ترقّه‌ی توفان.
انسان گفت: ــ می‌دانم می‌دانم، اما چه‌گونه می‌توانستم رازِ پیام‌ات را دریابم؟
پس زمین با او، با انسان، چنین گفت:
ــ نه خود این سهل بود، که پیام‌گزاران نیز اندک نبودند.
تو می‌دانستی که من‌ات به پرستنده‌گی عاشق‌ام… نیز نه به گونه‌ی عاشقی بخت‌یار، که زرخریده‌وار کنیزککی برای تو بودم به رایِ خویش. که تو را چندان دوست می‌داشتم که چون دست بر من می‌گشودی تن و جان‌ام به هزار نغمه‌ی خوش جواب‌گویِ تو می‌شد. هم‌چون نوعروسی در رخت ِ زفاف، که ناله‌های تن‌آزرده‌گی‌اش به ترانه‌ی کشف و کام‌یاری بدل شود یا چنگی که هر زخمه را به زیر و بَمی دل‌پذیر دیگرگونه جوابی گوید. ــ آی، چه عروسی، که هر بار سربه‌مُهر با بستر ِ تو درآمد! (چنین می‌گفت زمین.) در کدامین بادیه چاهی کردی که به آبی گوارا کام‌یاب‌ات نکردم؟ یا کجا به دستانِ خشونت‌باری که انتظار ِ سوزانِ نوازش ِ حاصل‌خیز اَش با من است تیغ ِ گاوآهن در من نهادی که خرمنی پُربار پاداش‌ات ندادم؟
انسان دیگرباره گفت: ــ رازِ پیام‌ات را اما چه‌گونه می‌توانستم دریابم؟
ــ می‌دانستی که من‌ات خاک‌سارانه دوست می‌دارم (و زمین به پاسخِ او چنین گفت). می‌دانستی. و تو را من پیغام کردم از پس ِ پیغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحی از خاک می‌رسد. پیغام‌ات کردم از پس ِ پیغام که مقام ِ تو جای‌گاه ِ بنده‌گان نیست، که در این گستره شهریاری تو؛ و آن‌چه تو را به شهریاری برداشت نه عنایت ِ آسمان که مِهر ِ زمین است. ــ آه که مرا در مرتبت ِ خاکساری‌یِ عاشقانه، بر گستره‌ی نامتناهی‌‌یِ کیهان خوش سلطنتی بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌های جادویی‌‌یِ تو بودم از آن پیش‌تر که تو پادشاه ِ جانِ من به خربنده‌گی‌یِ آسمان دست‌ها بر سینه و پیشانی به خاک بر نهی و مرا چنین به خواری درافکنی.
انسان، اندیش‌ناک و خسته و شرم‌سار، از ژرفاهای درد ناله‌یی کرد. و زمین هم‌از‌آن‌گونه در سخن بود:
ــ به‌تمامی از آنِ تو بودم و تسلیم ِ تو، چون چاردیواری‌یِ خانه‌ی کوچک‌ات.
تو را عشقِ من آن‌مایه توانایی داد که بر همه سَر شوی. دریغا، پنداری گناهِ من همه آن بود که فرش ِ پایِ تو بودم!
تا از خونِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم همچون مادری که درد ِ مکیده شدن را تا نوزاده‌ی دامن‌اش عصاره‌ی جانِ او را همه چون قطره‌ی نوشاکی درکِشد.
تو را آموختم من که به جُست‌و‌جویِ سنگِ آهن و روی، سینه‌ی عاشق‌ام را بردَری. و این همه از برای آن بود تا تو را در نوازش ِ پُرخشونتی که از دستان‌ات چشم داشتم افزاری به دست داده باشم. اما تو روی از من برتافتی، که آهن و مس را از سنگ‌پاره کُشنده‌تر یافتی که هابیل را در خون کشیده بود. و خاک را از قربانیانِ بدکُنشی‌های خویش بارور کردی. آه، زمینِ تنهامانده! زمینِ رهاشده با تنهایی‌‌یِ خویش!
انسان زیرِ لب گفت: ــ تقدیر چنین بود. مگر آسمان قربانی‌یی می‌خواست.

 

ــ نه، که مرا گورستانی می‌خواهد! (چنین گفت زمین).
و تو بی‌احساس ِ عمیقِ سرشکسته‌گی چه‌گونه از «تقدیر» سخن می‌گویی که جز بهانه‌ی تسلیم ِ بی‌همّتان نیست؟
آن افسون‌کار به تو می‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دریغا که اگر عشق به کار می‌بود کجا ستمی در وجود می‌آمد تا خود به عدالتی نابه‌کارانه از آن‌دست نیازی پدید آید. ــ آن‌گاه چشمان‌ات را بربسته شمشیری در کَف‌ات می‌نهد هم از آهنی که من خود به تو دادم تا تیغه‌ی گاوآهن کنی!
اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!
دریغا ویرانِ بی‌حاصلی که من‌ام!

 

□

https://t.me/Setiq/2844

 ادامه شعر و صدای شاعر در قسمت بعدی
👇

@SETIQ
شب و باران در ویرانه‌ها به گفت‌و‌گو بودند که باد دررسید، میانه‌به‌هم‌زن و پُرهیاهو.
دیری نگذشت که خلاف در ایشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسر ِ خاک، و به خاموش‌باش‌های پُرغریو ِ تُندر حرمت نگذاشتند.

 

□

 

زمین گفت: ــ اکنون به دوراهه‌ی تفریق رسیده‌ایم.
تو را جز زردرویی بردن از بی‌حاصلی‌‌یِ خویش گزیر نیست؛ پس اکنون که به تقدیرِ فریب‌کار گردن نهاده‌ای، مردانه باش!
اما مرا که ویرانِ توام هنوز در این مدار ِ سرد کار به پایان نرسیده است:
هم‌چون زنی عاشق که به بستر ِ معشوقِ ازدست‌رفته‌ی خویش می‌خزد تا بوی او را دریابد، سال‌همه‌سال به مُقام ِ نخستین بازمی‌آیم با اشک‌های خاطره.
یاد ِ بهاران بر من فرود می‌آید بی‌آنکه از شخمی تازه بار برگرفته باشم و گسترش ِ ریشه‌یی را در بطنِ خود احساس کنم؛ و ابرها با خس و خاری که در آغوش‌ام خواهند نهاد، با اشک‌های عقیم ِ خویش به تسلّای‌ام خواهند کوشید.
جانِ مرا اما تسلّایی مقدّر نیست:
به غیاب ِ دردناک ِ تو سلطانِ سرشکسته‌ی کهکشان‌ها خواهم اندیشید که به افسونِ پلیدی از پای درآمدی؛
و ردّ ِ انگشتان‌ات را بر تنِ نومید ِ خویش
در خاطره‌یی گریان جُست‌و‌جو خواهم کرد.

 

شیرگاه، تابستان ۱۳۴۳

https://t.me/Setiq/552