افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
خیام
یک چند به کودکی به استاد شدیم
خیام
یاران موافق همه از دست شدند
خیام
ای چرخ فلک خرابی از کینه توست
خیام
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
خیام
یک قطره آب بود و با دریا شد
خیام
می پرسیدی که چیست این نقش مجاز
خیام
جامی ست که عقل آفرین می زندش
خیام
اجزای پیاله ای که در هم پیوست
خیام
عالم اگر از بهر تو می آرایند
خیام
از جمله رفتگان این راه دراز
خیام
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
خیام
پیری دیدم به خانه خماری
خیام
بسیار بگشتیم به گرد در و دشت
خیام
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
خیام
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
خیام
بر مفرش خاک خفتگان می بینم
خیام
این کهنه رباط را که عالم نام است
خیام
آن قصر که بهرام در او جام گرفت
خیام
مرغی دیدم نشسته بر باره توس
خیام
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
خیام