䄀昀琀愀戀椀
䄀栀洀愀搀爀攀稀愀 䄀栀洀愀搀椀
صدای آب می آید، مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟
لباس لحظه ها پاک است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف، نخ های تماشا، چکه های وقت.
طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.
#سهراب سپهری
#احمدرضااحمدی
لباس لحظه ها پاک است.
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف، نخ های تماشا، چکه های وقت.
طراوت روی آجرهاست، روی استخوان روز.
#سهراب سپهری
#احمدرضااحمدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#سفر
خدای را
مسجد ِ من کجا ست
ای ناخدایِ من؟
در کدامین جزیرهیِ آن آبگیر ِ ایمن است
که راهاش
از هفت دریایِ بیزنهار
میگذرد؟
از تَنگآبی پیچاپیچ گذشتیم
– با نخستین شام ِ سفر –
که مزرع ِ سبز ِ آبگینه بود.
و با کاهش ِ شب
– که پنداری
در تنگهی سنگی
جای خوشتر داشت –
به در یایی مُرده درآمدیم
– با آسمان ِ سربییِ کوتاهاش –
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبتزده را
– که در فراخییِ بیتصمیمییِ خویش
سرگردانی میکشید،
و در تردید ِ میان ِ فرونشستن یا برخاستن
به ولنگاری
یله بود-.
□
ما به سختی در هوایِ گندیدهیِ طاعونی دَم میزدیم و
عرقریزان
در تلاشی نومیدانه
پارو میکشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریایی پوسیده
که سراسر
پوشیده زِ اجسادیست که چشمان ِ ایشان
هنوز
از وحشت ِ توفان ِ بزرگ
بَرگُشاده است
و از آتش ِ خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ِ ایشان است
نیزههای شکنشکن ِ تندر
جستن میکند.
و تَنگآبها
و دریاها.
تَنگآبها
و دریاهایِ دیگر…
آنگاه به دریایی جوشان درآمدیم،
با گردابهای هول
وخرسنگهای تفته
که خیزابها
بر آن
میجوشید.
«- اینک دریایِ ابرهاست…
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب ِ سفری اینچنین
نیست!»
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام ِ گُلی را
تکرار میکنند.
و از آن هنگام که سفر را لنگر برگرفتیم
اینک کلام ِ تو بود از لبانی
که تکرار ِ بهار و باغ است.
و کلام ِ تو در جان ِ من نشست
و من آنرا
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر ِ دهان ِ تو را داشت.
و در آن دوزخ
– که آبِ گندیده
دود کنان
بر تابههایِ تفتهیِ سنگ
میسوخت ـ
رطوبت ِ دهانات را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.
و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریایِ دمهخیز ِ جوشان
میگذراندی.
و کشتی
با سنگینییِ سیّالاش
با غَژّاغَژّ ِ دگلهای بلند
– که از بار ِ غرور ِ بادبانها
پَست میشد –
در گذار ِ از دیوارهایِ پوک ِ پیچان
به کابوسی میمانست
که در تبی سنگین
میگذرد.
امّا
چندان که روز ِ بیآفتاب
به زردی نشست،
از پس ِ تَنگآبی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که به پاکی
گفتی
زنگیان
غم ِ غربت را در کاسهیِ مرجانییِ آن گریستهاند و
من اندوه ِ ایشان را و
تو اندوه ِ مرا
و مسجد ِ من
در جزیرهییست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره، نوح ِ من ای ناخدایِ من؟
تو خود آیا جستوجوی جزیره را
از فراز ِ کشتی
کبوتری پرواز میدهی؟
یا به گونهئی دیگر؟ به راهی دیگر؟
– که در این دریابار
همهچیزی
بهصداقت
از آب تا مَهتاب گسترده است
و نقرهیِ کدر ِ فلس ِ ماهیان
در آب
ماهی دیگر است
در آسمانی
باژ گونه -.
در گسترهیِ خلوتی ابدی
در جزیرهیِ بکری فرود آمدیم.
گفتی:
«- اینات سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینهیی به سرانجامی خوش!»
و به سجده
من
پیشانی بر خاج نهادم.
خدای را
نا خدایِ من!
مسجد ِ من کجا ست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آنجا که من از خویش برفتم تا در پایِ تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
– چونان مومیائی شدهیی از فراسوهایِ قرون –
به وِردگونهیی
جان بخشم.
مسجد ِ من کجا ست؟
با دستهایِ عاشقات
آنجا
مرا
مزاری بنا کن!
#احمدشاملو
https://t.me/Setiq/558
@SETIQ
خدای را
مسجد ِ من کجا ست
ای ناخدایِ من؟
در کدامین جزیرهیِ آن آبگیر ِ ایمن است
که راهاش
از هفت دریایِ بیزنهار
میگذرد؟
از تَنگآبی پیچاپیچ گذشتیم
– با نخستین شام ِ سفر –
که مزرع ِ سبز ِ آبگینه بود.
و با کاهش ِ شب
– که پنداری
در تنگهی سنگی
جای خوشتر داشت –
به در یایی مُرده درآمدیم
– با آسمان ِ سربییِ کوتاهاش –
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبتزده را
– که در فراخییِ بیتصمیمییِ خویش
سرگردانی میکشید،
و در تردید ِ میان ِ فرونشستن یا برخاستن
به ولنگاری
یله بود-.
□
ما به سختی در هوایِ گندیدهیِ طاعونی دَم میزدیم و
عرقریزان
در تلاشی نومیدانه
پارو میکشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریایی پوسیده
که سراسر
پوشیده زِ اجسادیست که چشمان ِ ایشان
هنوز
از وحشت ِ توفان ِ بزرگ
بَرگُشاده است
و از آتش ِ خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ِ ایشان است
نیزههای شکنشکن ِ تندر
جستن میکند.
و تَنگآبها
و دریاها.
تَنگآبها
و دریاهایِ دیگر…
آنگاه به دریایی جوشان درآمدیم،
با گردابهای هول
وخرسنگهای تفته
که خیزابها
بر آن
میجوشید.
«- اینک دریایِ ابرهاست…
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب ِ سفری اینچنین
نیست!»
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام ِ گُلی را
تکرار میکنند.
و از آن هنگام که سفر را لنگر برگرفتیم
اینک کلام ِ تو بود از لبانی
که تکرار ِ بهار و باغ است.
و کلام ِ تو در جان ِ من نشست
و من آنرا
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر ِ دهان ِ تو را داشت.
و در آن دوزخ
– که آبِ گندیده
دود کنان
بر تابههایِ تفتهیِ سنگ
میسوخت ـ
رطوبت ِ دهانات را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.
و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریایِ دمهخیز ِ جوشان
میگذراندی.
و کشتی
با سنگینییِ سیّالاش
با غَژّاغَژّ ِ دگلهای بلند
– که از بار ِ غرور ِ بادبانها
پَست میشد –
در گذار ِ از دیوارهایِ پوک ِ پیچان
به کابوسی میمانست
که در تبی سنگین
میگذرد.
امّا
چندان که روز ِ بیآفتاب
به زردی نشست،
از پس ِ تَنگآبی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که به پاکی
گفتی
زنگیان
غم ِ غربت را در کاسهیِ مرجانییِ آن گریستهاند و
من اندوه ِ ایشان را و
تو اندوه ِ مرا
و مسجد ِ من
در جزیرهییست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره، نوح ِ من ای ناخدایِ من؟
تو خود آیا جستوجوی جزیره را
از فراز ِ کشتی
کبوتری پرواز میدهی؟
یا به گونهئی دیگر؟ به راهی دیگر؟
– که در این دریابار
همهچیزی
بهصداقت
از آب تا مَهتاب گسترده است
و نقرهیِ کدر ِ فلس ِ ماهیان
در آب
ماهی دیگر است
در آسمانی
باژ گونه -.
در گسترهیِ خلوتی ابدی
در جزیرهیِ بکری فرود آمدیم.
گفتی:
«- اینات سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینهیی به سرانجامی خوش!»
و به سجده
من
پیشانی بر خاج نهادم.
خدای را
نا خدایِ من!
مسجد ِ من کجا ست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آنجا که من از خویش برفتم تا در پایِ تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
– چونان مومیائی شدهیی از فراسوهایِ قرون –
به وِردگونهیی
جان بخشم.
مسجد ِ من کجا ست؟
با دستهایِ عاشقات
آنجا
مرا
مزاری بنا کن!
#احمدشاملو
https://t.me/Setiq/558
@SETIQ
Telegram
ستیغ
#احمدشاملو
شعر: سفر
کتاب: ققنوس در باران
@SETIQ
شعر: سفر
کتاب: ققنوس در باران
@SETIQ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای که در کشتن ِ ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان ِ بلا زهر ِ هلاهل دارند
قصد ِ این قوم خطا باشد. هان تا نکنی!
رنج ِ ما را که توان برد به یک گوشهی چشم،
شرط ِ انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیدهی ما چو به امّید ِ تو دریا ست، چرا
بهتفرّج گذری بر لب دریا نکنی؟
نقل ِ هر جور که از خُلق ِ کریمات کردند
قول ِ صاحبغرضان است تو آنها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ِ ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنّا نکنی
حافظا سجده به اَبرو یِ چو محراباش بَر
که دعایی زِ سر ِ صدق جز آنجا نکنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/559
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان ِ بلا زهر ِ هلاهل دارند
قصد ِ این قوم خطا باشد. هان تا نکنی!
رنج ِ ما را که توان برد به یک گوشهی چشم،
شرط ِ انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیدهی ما چو به امّید ِ تو دریا ست، چرا
بهتفرّج گذری بر لب دریا نکنی؟
نقل ِ هر جور که از خُلق ِ کریمات کردند
قول ِ صاحبغرضان است تو آنها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ِ ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنّا نکنی
حافظا سجده به اَبرو یِ چو محراباش بَر
که دعایی زِ سر ِ صدق جز آنجا نکنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/559
Telegram
ستیغ
ای که در کشتن ِ ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان ِ بلا زهر ِ هلاهل دارند
قصد ِ این قوم خطا باشد. هان تا نکنی!
#حافظ #غزل 480
@SETIQ
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان ِ بلا زهر ِ هلاهل دارند
قصد ِ این قوم خطا باشد. هان تا نکنی!
#حافظ #غزل 480
@SETIQ
حافظ خوانیهای من در وبسایت گنجور به غزل پایانی رسید.
هم بسیار شادمانام و هم در شگفت که چهگونه این کار دشوار را به سرانجام رساندهام!
https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh495
سپاس از گنجور که انگیزهای شد تا به پایان برسانم.
در پی ِ آنام که گر ز دست برآید، این کار را گسترش دهم. با گفتن شرح سطر به سطر، ساختن پادکست یا ویدیوکست در خواندن و شرح غزلهای حافظ، ضبط با کیفیت تر و همراه با موسیقی، انیمیشن و هر ایدهی دیگری که به گسترش شعر حافظ کمک کند.
و دست همه سروران گرامی را که نظر یا ایده ای در این باره دارند به گرمی میفشارم.
سهیل قاسمی
@SoheilGhassemi
هم بسیار شادمانام و هم در شگفت که چهگونه این کار دشوار را به سرانجام رساندهام!
https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh495
سپاس از گنجور که انگیزهای شد تا به پایان برسانم.
در پی ِ آنام که گر ز دست برآید، این کار را گسترش دهم. با گفتن شرح سطر به سطر، ساختن پادکست یا ویدیوکست در خواندن و شرح غزلهای حافظ، ضبط با کیفیت تر و همراه با موسیقی، انیمیشن و هر ایدهی دیگری که به گسترش شعر حافظ کمک کند.
و دست همه سروران گرامی را که نظر یا ایده ای در این باره دارند به گرمی میفشارم.
سهیل قاسمی
@SoheilGhassemi
👏1
Forwarded from کانال رسمی گنجور
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوانش غزل شمارهٔ ۴۹۵ حافظ با صدای سهیل قاسمی
چهکار با #شاملو دارید آخر؟
یکی در تلویزیون بدنام جمهوری اسلامی حرف ناشایستی در بارهی شاهنامه زده، بهانه افتاده دست کسانی که باز شروع کنند توپ و تشر به شاملو بزنند!
ببینید. شاملو فقط در باره ی داستان ضحاک حرف زده بود. استدلالش این بود که ضحاک چون از تخمه ی شاهان ایرانی و از نژاد آن ها نبود، در باره اش بی عدالتی شده در روایت #شاهنامه. بر پایه ی این منطق که انسان ها شرافت شان را از اجدادشان نمی گیرند و این تئوری، تئوری سلطنت طلبانه و منحطی است، (در نظر بگیریم که شاملو گرایش های برابری انسان ها و ... داشت و با طبقه بندی اجتماع به اشراف زاده و رعیت و ... موافق نبود) پس در شاهنامه در روایت ظلم و ستم #ضحاک و حقانیت جمشید و فریدون و ... جانب دارانه عمل شده است. و فردوسی هم چون خود از تخمه ی دهقانان (اشراف زاده) بوده، پارتی بازی کرده و #جمشید را خوب گفته و ضحاک را بد گفته.
همین.
کاری هم ندارم که این تحلیل شاملو درست بوده یا درست نبوده. به هر حال دیدگاه است. اما میدانم که نه توهینی در کار بوده و نه این اظهار نظر در یک سخنرانی می توانسته آن قدر حساسیت برانگیز باشد. به نظر من در آن فضا، این موضوع بهانه ای شد دست حکومتچی ها که از عصبیت ادبا استفاده کنند و شاملو را تخریب وجهه کنند.
امروز هم باز سر شوخی باز شده عدهای دست گرفتهاند برای شاملو!
دست بردارید از این کارها. بهجایاش یکی به من نشان بدهد که شاملو چه توهینی به #فردوسی کرده؟
http://setiq.com/the-truth-is-vulnerable/
@SETIQ
https://t.me/Setiq/564
یکی در تلویزیون بدنام جمهوری اسلامی حرف ناشایستی در بارهی شاهنامه زده، بهانه افتاده دست کسانی که باز شروع کنند توپ و تشر به شاملو بزنند!
ببینید. شاملو فقط در باره ی داستان ضحاک حرف زده بود. استدلالش این بود که ضحاک چون از تخمه ی شاهان ایرانی و از نژاد آن ها نبود، در باره اش بی عدالتی شده در روایت #شاهنامه. بر پایه ی این منطق که انسان ها شرافت شان را از اجدادشان نمی گیرند و این تئوری، تئوری سلطنت طلبانه و منحطی است، (در نظر بگیریم که شاملو گرایش های برابری انسان ها و ... داشت و با طبقه بندی اجتماع به اشراف زاده و رعیت و ... موافق نبود) پس در شاهنامه در روایت ظلم و ستم #ضحاک و حقانیت جمشید و فریدون و ... جانب دارانه عمل شده است. و فردوسی هم چون خود از تخمه ی دهقانان (اشراف زاده) بوده، پارتی بازی کرده و #جمشید را خوب گفته و ضحاک را بد گفته.
همین.
کاری هم ندارم که این تحلیل شاملو درست بوده یا درست نبوده. به هر حال دیدگاه است. اما میدانم که نه توهینی در کار بوده و نه این اظهار نظر در یک سخنرانی می توانسته آن قدر حساسیت برانگیز باشد. به نظر من در آن فضا، این موضوع بهانه ای شد دست حکومتچی ها که از عصبیت ادبا استفاده کنند و شاملو را تخریب وجهه کنند.
امروز هم باز سر شوخی باز شده عدهای دست گرفتهاند برای شاملو!
دست بردارید از این کارها. بهجایاش یکی به من نشان بدهد که شاملو چه توهینی به #فردوسی کرده؟
http://setiq.com/the-truth-is-vulnerable/
@SETIQ
https://t.me/Setiq/564
ستیغ
متن سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی - ستیغ
احمد شاملو در سخنرانی خود در **هشتمین کنفرانس سالانه پژوهش و تحلیل مسائل ایران** (با عنوان «روند روشنفکری در قرن بیستم ایران») در دانشگاه برکلی کالیفرنیا (فروردین ۱۳۶۹/آوریل ۱۹۹۰)، به بررسی آسیبپذیری حقیقت در برابر تحریفات تاریخی پرداخت.او ابتدا جشن مهرگان…
چقدر حقیقت آسیب پذیر است
احمد شاملو
صدای سخنرانی #احمدشاملو در هشتمین کنفرانس مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران، دانشگاه برکلی کالیفرنیا، آپریل 1990
حقیقت چقدر آسیب پذیر است
#فردوسی #شاهنامه #شاملو
https://t.me/Setiq/563
@SETIQ
حقیقت چقدر آسیب پذیر است
#فردوسی #شاهنامه #شاملو
https://t.me/Setiq/563
@SETIQ