ستیغ
2.79K subscribers
251 photos
700 videos
10 files
812 links
Download Telegram
ستیغ
https://youtu.be/WxmYTz_tzvs?si=IECHXZTUmCxFLOeR خیلی دوستش داشتم اما متأسفانه همان موضوع همیشگی هنوز هم برطرف نشده این که شعر را از روی منبع درست برنداریم و یکی که شعر را می‌شناسد در چنین پروژه‌ی مهم و بزرگ و زمان‌بر و پر خرجی، حضور نداشته باشد خراش صورت…
بر می‌گردم به حرفِ قدیمیِ خودم.
«شعر» در آثارِ خواننده‌ها مهم است.
چه اکثریت مردم فنونِ شعر و عروض و قافیه بدانند چه ندانند.
تسامح پسندیده نیست. آن هم در این سطح.

سهیل قاسمی

@Setiq
👎4👍1
پیشنهادهایی برای اصلاح وزن شعر
«وهم» داریوش

قافیه‌ها درست اند. از لحاظِ فصاحت و یک‌دستیِ زبان و بیانِ مفهوم، شاید می‌شد بهتر سرود اما موضوعِ این یادداشتِ من، ایرادهای وزنِ شعر است. فقط پیشنهادهای جایگزینی برای قرار گرفتن در وزنِ شعر.

دوست داشتم سینه سپر کنم و به کسانی که فحش به داریوش می‌دهند که تو ما را بدبخت کردی و چه و چه، بگویم زیاد حرف نزنید و کارِ خودتان را بکنید. (البته اگر کاری بجز فحش دادن بلدند!) امّا حیف بود بعدِ مدّت‌ها ترانه‌ئی بشنویم که شعرش وزنِ درستی ندارد. از آقایی که هم شاعر است و هم آهنگ‌ساز و هم تنظیم کننده!

شکل نخست شکلی است که داریوش خوانده
شکلِ دوم پیشنهادِ من (سهیل قاسمی) برای قرار گرفتن در قالبِ شعر.

این وهم ببین با همه‌ی ما چه کرده‌است
این وهم بین که با همه‌ی ما چه کرده‌است

دنیا برای مردمِ ما پشتِ پرده است
Ok

از دیدِ ما تک تکِ ما آدمِ کسی‌ست
از دیدِ ما که تک تکِ ما آدمِ کسی‌ست

ما را توهّمِ توطئه دیوانه کرده‌است
ما را فریبِ توطئه دیوانه کرده‌است

میراثِ ما به هر طرفی تاب خوردن است
Ok

وقتی برای تک تکِ ما دوست دشمن است
Ok
روزی دروغ مساوی ِ با خشک‌سالی و
روزی دروغ هم‌رده با خشک‌سالی و

روزی دروغ مساویِ با آب خوردن است
روزی دروغ هم‌رده با آب خوردن است

تا اشتباه کردنِ ما کارِ دشمن است
Ok

این حالِ روزِ تو و این سفره‌ی من است
این حال و روزِ توست و این سفره‌ی من است

امروزِ ما حاصلِ یک اشتباه نیست
امروزِ عمر حاصلِ یک اشتباه نیست

این فاجعه حاصلِ تکرار کردن است
این فاجعه نتیجه‌ی تکرار کردن است

ما پشتِ هر حادثه تنها گریستیم
ما در ورای حادثه تنها گریستیم

ما آن‌چه گفته‌ایم نبودیم و نیستیم
Ok

تا به قطارِ در حرکت سنگ می‌زنیم
تا بر قطارِ در حرکت سنگ می‌زنیم

باید سرِ نقطه‌ی اوّل بِایستیم
باید کنارِ نقطه‌ی اوّل بِایستیم

ما فکر می‌کنیم در این شهرِ سوخته
Ok
دنیا نشسته‌است و به ما چشم دوخته
Ok

از دیدِ ما هرکه به یک اوج می‌رسد
از دیدِ ما هر آن که به یک اوج می‌رسد

حتماً تمامِ عمر خودش را فروخته
Ok

@Setiq

https://t.me/Setiq/4942
❤6👎5👍3👏1
مغنّی دف و چنگ را ساز دهْ

۱. به یارانِ خوش، نغمه آواز دهْ
۲. به یارانِ خوش‌نغمه، آواز دهْ
۳. بیار آن خوشِ نغمه‌آوازدهْ


می‌بایست بیشتر بگردم در متون و ببینم «به کسی نغمه را آواز دادن» یا «آواز دادنِ یارانِ خوش‌نغمه» یا چیزی که خوش است و «نغمه‌آوازدهْ» است، هر کدام چه بس‌آمدی در زبان و شعرِ عصرِ حافظ و پیش از آن داشته‌اند.

گفتم با همراهی دوستان این کار را بکنیم!


و سپاس از دوست ارج‌مند فرهاد کیانی‌فر که با نهایتِ دقّت به بررسیِ نسخه‌ی خطی ۸۰۱ و مقایسه‌ی آن با متنِ پیاده‌ شده‌ی کتابِ من
دیوانِ حافظ بر پایه‌ی نسخه‌ی خطیِ سالِ ۸۰۱
می‌پردازند و نکته‌ها و اشکال‌ها را گوش‌زد می‌کنند.

سهیل قاسمی

@Setiq
❤4👍2🔥1👏1
این صفحه از کتاب را خیلی دوست دارم. برگی از نسخه‌ی خطّیِ ۸۰۳ است که هیچ‌جوره ندانستم که کاتب آن‌ها را منتسب به حافظ دانسته یا نه. اما در نسخه بود و به کتاب افزودم.
و رباعی دومی را هم خیلی دوست دارم.
با مشقّت خواندم‌اش!

باز آی که بی زیورِ جان‌ام بینی
وَز ضعف به دیده‌یِ گمان‌ام بینی
بی تو نفَسی هنوز در تن باقی‌ست
وَر نشتابی در آن جهان‌ام بینی


دنبالِ این رباعی گشتم آن موقع و هیچ‌جا پیدا نکردم.
امروز تصادفی در مقاله‌ئی ردّی از آن دیدم:

رباعیاتِ مندرج در سفینه‌ی مکتوب به سالِ ۶۵۱ ق
دکتر مهرداد چترایی عزیزآبادی
فصلنامه علمی پژوهشی پژوهشنامه نسخه شناسی متون نظم و نثر فارسی
سال اول، شماره اول، پاییز ۱۳۹۵، ص ۱۶۴ - ۱۳۷


مجموعه‌ئی پراکنده که در سال ۶۵۱ ق کتابت شده و متعلق به جلال‌الدین همایی بوده و پس از درگذشت ایشان به کتابخانه‌ی ملی واگذار شده‌است. شاملِ یادداشت‌های پراکنده، رسائلِ کوتاه و ابیاتِ فارسی و عربی است.
رباعی ۲۹ از صفحه ۶۸ این سفینه به تصحیحِ نگارنده‌ی مقاله‌ی یاد شده:

بیم است کی بی زیور جانم بینی
وز ضعف به دیدهٔ گمانم بینی
بی تو رمقی ز جان هنوزم باقی است
گر نستانی بدان جهانم بینی


سهیل قاسمی
@Setiq
❤11👍2
انتحاب در گنجور بس‌آمد ندارد
انتخاب اما دارد (نه خیلی زیاد). یعنی در آثار شاعرانی چون مولوی و سعدی و ... این واژه نیامده.

اِنتِخاب: (ع مص) برگزیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مصادر زوزنی ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (غیاث اللغات). انتجاب. (مصادر زوزنی). برگزیدن چیزی. برگزیدن کسی برای کاری. (فرهنگ فارسی معین). نخبه کردن. (یادداشت دهخدا) بیرون کشیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (آنندراج). انتزاع. (از اقرب الموارد). (اِ مص ) برگزیدگی و پسند و پسندیدگی و اختیار و مقبول شدگی. (ناظم الاطباء). بِهْ‌گزینی. دست چینی. (یادداشت دهخدا)
اِنتِحاب: (ع مص) سخت گریستن و آواز برداشتن در گریه. (مُنتَهَی‌الاَرَب)، (ناظم الاطبّاء) (آنندراج). به‌شدّت گریستن. (از اقرب الموارد). گریستن به آوازِ بلند. زار گریستن. (یادداشت دهخدا). سخت دم زدن. (مُنتَهَی‌الاَرَب) (ناظم الاطبّاء) (آنندراج). به‌شدّت نفس کشیدن. (از اقرب الموارد).
خاقانی، غزل ۲۰۱:

ببین به دیده‌ی انصاف نظمِ خاقانی،
طَبَق طَبَق زِ جواهر بر انتخاب بریز

خودت منصفانه نظمِ خاقانی را ببین و به انتخابِ خودت، از جواهرها، طَبَق طَبق بریز. (موضوعی که پیش می‌آید، موقعِ برگزیدن و انتخاب کردن، یکی دو تا انتخاب می‌کنند! نه طبق طبق! یعنی اگر می‌خواست بگوید طبق طبق جواهر به صله‌ی نظمِ خاقانی بریز (که هر کسی دوست دارد!) نمی‌گفت به‌انتخاب! شاید هم گفته خودت این تصمیم را انتخاب کن با وجدانِ خودت!

ببین به دیده‌ی انصاف نظمِ خاقانی،
طَبَق طَبَق زِ جواهر بر انتحاب بریز

خودت منصفانه نظمِ خاقانی را ببین و از جواهرِ اشکِ خودت، طَبَق طَبق گریه کن و به‌شدّت اشک بریز. (تحتِ تاثیرِ نظمِ خاقانی)


کمال‌الدین اسماعیل: قصیده ۸:

بینم ز هرچه بینم بعضی، مگر که کَرد
از مُبصَرات مختصری چشمم انتخاب

از هر آن‌چه می‌بینم، فقط بعضی را انتخاب می‌کنم. مگر که از دیدنی‌ها، چشمِ من، مختصری را برگزیده‌است. البته معنا کامل است و خللی در آن نیست.

بینم ز هرچه بینم بعضی مگر که کَرد
از مُبصَراتِ مختصری چشمم انتحاب
سیاره‌ی سرشک پدید آمد از شفق
خورشیدِ باصره چو فرو رفت در حجاب

از هر چه می‌بینم، بعضی را می‌بینم. شاید به این خاطر بعضی را می‌بینم و همه را نمی‌بینم که از بس دیدنی‌ها مختصری اند، چشمم بسیار گریسته‌است و توانِ بیناییِ من را کاسته‌است که قادر نیستم ز هر چه که می‎بینم، همه را ببینم. بعضی را می‌بینم. و در بیتِ بعدی، سرشک هم آمده که با انتحاب هم تناسب دارد. وقتی که خورشیدِ باصره (بینایی) در حجاب رفت، از شفق، سیّاره‌ی سرشک پدید آمد. و اگر (بَعضی) را (بُغضی) بخوانیم، رابطه‌ی بغض و چشم و انتحاب و سرشک، جالب‌تر هم می‌شود. شفق نیز رنگِ اشکِ خونینِ چشم را در خود دارد.

کمال‌الدین اسماعیل: قصیده ۴۷:

دُرجِ ضمیرِ بنده پُر از دُرّ‌ِ مَدحِ توست
این چند دانه حالی از آن انتخاب کرد

جعبه‌جواهرِ ضمیرِ بنده، از دُرّ‌ِ مدحِ تو پُر است. اما هم‌اکنون، این چند دانه را از آن دُرج انتخاب کرده. (چند دانه از آن دُرها)

دُرجِ ضمیرِ بنده پُر از دُرّ‌ِ مَدحِ توست
این چند دانه حالی از آن انتحاب کرد

دُرجِ ضمیرِ بنده از دُرّ‌ِ مدحِ تو پُر است. به همین خاطر است که این چند دانه (اشک) از چشمم فرو می‌ریزد. (البته انتحاب، بسیار و به‌شدّت گریستن است و چند دانه اشک شاید با به‌شدّت گریستن متناسب نباشد.)

ابن یمین، قصیده ۱۱:

گفتم: آخر بی وسیلت چون به درگاهش روم؟
گفت: ک‌از دریای خاطر گوهری کن انتخاب

گفتم: من که وسیله (نثار، هدیه، ...) ندارم. چگونه به درگاهِ او بروَم؟ گفت: از دریایِ خاطر، گوهری انتخاب کن. معنا درست است اما این که دریایِ خاطرِ شاعر آن قدر گوهر دارد که بخواهد یکی از آن‌ها را انتخاب کند که دست‌خالی به درگاهِ یار نرود، اندکی عجیب می‌نماید.

گفتم: آخر بی وسیلت چون به درگاهش روم؟
گفت: ک‌از دریای خاطر گوهری کن انتحاب

گفتم: من که وسیله (نثار، هدیه، ...) ندارم. چگونه به درگاهِ او بروَم؟ گفت: گریه کن و قطره‌ی اشکی به نثار بیَفشان. این مضمونِ گریه و قطره‌ی اشک را به عنوانِ دُرّ و گوهر به پایِ یار ریختن، رایج است در شعرِ شاعران.

حافظ، غزل ۲۲۱:

سوادِ نامه‌ی مویِ سیاه چون طیْ شد،
بیاض کم نشود گر صد انتخاب روَد

هر انتخابی کنی، مویِ سفیدِ تو سیاه نخواهد شد.

سوادِ نامه‌ی مویِ سیاه چون طیْ شد،
بیاض کم نشود گر صد انتحاب روَد

هرچقدر گریه کنی، مویِ سفیدِ تو سیاه نخواهد شد.


نظرِ شما چیست؟ «انتحاب» ها در این مثال‌ها بهتر از «انتخاب» نمی‌نشینند؟

می‌خواهم بگویم شاید بعضی از این «انتخاب» ها در آثارِ شاعران، «انتحاب» بوده و در تصحیح‌ها «انتخاب» شده.

سهیل قاسمی

@Setiq
❤8👎4👍3🙏2👏1👌1🤪1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
الله اکبر ای صنم!
حۆسنۆنده حیران اوْلموشام
قوس قزحدیر قاشلارېن
یایېنه قوربان اوْلموشام

یۆزۆن دۆر اول جنت گۆلۆ
بوْيون حقیقت سدره سی
عشقينده من بولبول کیبی
عالمده دستان اوْلموشام

کون و مکاندان کئچمیشم،
معنی شرابېن ایچمیشم
جانان یۆزۆنۆ گؤرمۆشم،
باشدان آیاق جان اوْلموشام

دعوی منم، قاضی منم،
منکر منم، راضی منم
داغ ایله هم یازې منم،
من كل دؤوران اوْلموشام

صوفی منم، صافی منم،
کافی منم، شافی منم
ارنی منم، حیران منم،
دردیله درمان اوْلموشام

زاهد منم، عابد منم،
عاصی منم، فاسق منم
مؤمون منم، كافر منم،
من كل انسان اوْلموشام

اوچماق ایله رضوان منم
دامو ایله ثعبان منم
دانا ایله نادان منم،
این اولموشام آن اوْلموشام

گه چېخمېشام عیسی کیبی
چرخ اۆستۆنه اوْتورموشام
گه وارمېشام یوسف کیبی
مصرنده سلطان اولموشام

صاحب قران قدرتم،
یاقوت كان وحدتم
شیمدی گلیب "نسیمی" یم
خاک ایله یکسان اوْلموشام

شعر: عمادالدین نسیمی

این غزل بر پایه ی قدیمی‌ترین و معتبرترین نسخه های خطی موجود و هم‌چنین چند نسخه‌ی اختصاصی تصحیح شد.
تصحیح: هاتف بخشی

اجرا: سهیل قاسمی
تار: رامیز قلی‌اف
درهم‌آمیزی با موسیقی: شاپور

@Setiq
❤11🔥6👎5👏2😁1🙏1🤪1
ای صنم - نسیمی
سهیل قاسمی
الله اکبر ای صنم!
حۆسنۆنده حیران اوْلموشام
قوس قزحدیر قاشلارېن
یایېنه قوربان اوْلموشام

یۆزۆن دۆر اول جنت گۆلۆ
بوْيون حقیقت سدره سی
عشقينده من بولبول کیبی
عالمده دستان اوْلموشام

کون و مکاندان کئچمیشم،
معنی شرابېن ایچمیشم
جانان یۆزۆنۆ گؤرمۆشم،
باشدان آیاق جان اوْلموشام

دعوی منم، قاضی منم،
منکر منم، راضی منم
داغ ایله هم یازې منم،
من كل دؤوران اوْلموشام

صوفی منم، صافی منم،
کافی منم، شافی منم
ارنی منم، حیران منم،
دردیله درمان اوْلموشام

زاهد منم، عابد منم،
عاصی منم، فاسق منم
مؤمون منم، كافر منم،
من كل انسان اوْلموشام

اوچماق ایله رضوان منم
دامو ایله ثعبان منم
دانا ایله نادان منم،
این اولموشام آن اوْلموشام

گه چېخمېشام عیسی کیبی
چرخ اۆستۆنه اوْتورموشام
گه وارمېشام یوسف کیبی
مصرنده سلطان اولموشام

صاحب قران قدرتم،
یاقوت كان وحدتم
شیمدی گلیب نسیمی یم
خاک ایله یکسان اوْلموشام

شعر: عمادالدین نسیمی

تصحیح: هاتف بخشی
بر پایه ی قدیمی‌ترین و معتبرترین نسخه های خطی موجود و هم‌چنین چند نسخه‌ی اختصاصی تصحیح شد.

اجرا: سهیل قاسمی
موسیقی: Dickon Hinchliffe
تدوین: شهریار

YouTube | آپارات

@Setiq
❤15🙏6👎5👏2🤪1
بیتی از حافظ در قزوینی و غنی، خانلری، نیساری و ...:

خرقه‌ی زهد و جام می گرچه نه درخور همند
این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو


در نسخه‌های مختلف، این بیت و بیتِ دیگری:

مهر رُخَت سرشتِ من، خاک درت بهشتِ من
عشق تو سرنوشتِ من، راحتِ من رضای تو


با یک قافیه «رضای تو» برای این غزل ضبط شده‌اند.
برخی مصحّحان یکی را برای متن برگزیده‌اند و دیگری را در پاورقی آورده‌اند. (نیساری بیتِ نخست را در متن آورده و بیتِ دوم را در پاورقی، و خانلری برعکس.)
اما مفهوم و محتوای این دو بیت شبیهِ هم نیست که بگوییم یکی نسخه‌بدلِ دیگری است.
یک جایِ کار می‌لنگد!

یا خطایِ تکرارِ قافیه را بپذیریم، یا یکی را مردود بشماریم، یا دنبالِ چیزِ دیگری باشیم! یعنی هر دو بیت اصالت دارند و بدلِ هم نیستند؛ اما یکی از قافیه‌ها چیزِ دیگری بوده.

می‌شود حدس زد این تکرارِ قافیه ناشی از سهوِ ناخواسته‌ی ذهن و چشمِ کاتب بوده که قافیه‌ی بیتِ پیشین را در نوشتار تکرار کرده و این نسخه، اساسِ کارِ برخی کاتبانِ پس از او قرار گرفته و این خطا تکرار شده.

در دفترِ دگرسانی‌ها می‌بینیم:
«از جهتِ وفای تو» (۸۱۸ هند)
«در طلبِ لقای تو» (۸۲۱ مهدوی، ۸۲۳ میشیگان)
«از جهتِ جفای تو» (۸۲۴ سبزپوش)
«از جهتِ صفای تو» (۸۵۸ مجلس)
«بر حسبِ وفای تو» (۸۶۷ پیربوداقی)
«در طلبِ هوای تو» (۸۹۳ فرزاد)
«از تعب و جفای تو» (قرن نهمی بی‌تاریخ، مهدوی)
و شکل‌های دیگری هم آمده.

این همه اختلاف در این قافیه، نشان از این دارد که مناقشه بر سر این بیت بوده.
شاید نسخه‌های مَرجعِ خودشان را موردِ اعتماد نیافته‌اند یا در این موضع مخدوش دیده‌اند و به ترمیمِ آن کوشیده‌اند.
به‌ویژه که در بیتِ دومِ موردِ بحث نیز اختلافِ نسخه هست: «راحتِ من بلایِ تو»، «راحتِ من جفایِ تو» و ....

چیزِ دیگری که آشکار می‌شود این که قرائتِ معروفی که می‌شناسیم، «این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو» از نسخه‌ی ۸۲۷ خلخالی آغاز شده. و این ضبط، آن بیتِ بعدی با همین قافیه را ندارد!

و من یادداشتِ خودم را از همین‌جا دوباره آغاز می‌کنم!

حالا!
در دو نسخه‌ی قدیمی‌تر که دیرتر کشف شد، (۸۰۱ و ۸۰۳)، می‌بینیم هر دو بیت در غزل هست و بیتِ موردِ بحثِ ما قافیه‌ی دیگری دارد.
چیزی شبیهِ «حفا» نوشته و به‌قاطعیت نمی‌توان تشخیص داد «جفای تو» یا «خفای تو». یک نقطه بالا دارد.

نسخه‌ی ۸۲۴ گورگهپور (سبزپوش) «جفای تو» ضبط کرده. من اصل یا تصویرِ نسخه را ندیده‌ام و به کتابِ چاپیِ نذیر احمد و جلالی نائینی و چشمِ ایشان در قرائتِ نسخه استناد کردم. شاید در نسخه، «جفا» مسلّم نبوده و همان «خفا» هم می‌شد خواند.
این ضبط تنها یک پشتیبان داشت در میانِ ۵۰ نسخه‌ی قرن نهمی. و لاجرَم وقعی به آن نهاده نشد! خاصه که «این همه نقش می‌زنم از جهتِ جفای تو» شاید معنای سلیسی هم نداشته‌باشد. (از جهتِ جفایِ تو چرا من باید این همه نقش بزنم؟!)

اما حالا که اقدمِ نسَخ و نسخه‌ی اقدمِ بعدی، چنین ضبط کرده‌اند، می‌شود سه نسخه از معدود نسخه‌های یافته‌شده‌ی ربعِ نخستِ قرنِ نهم. که دیگر عددِ قابلِ اعتنایی است.
و حالا که هیچ نسخه‌ی ربعِ اوّلیِ قرنِ نهم، «رضای تو» ضبط نکرده‌اند، به باورِ من، «رضای تو» منتفی است.

خِفاء: (اسم مصدر) پوشیدگی. خفیه.
خَفاء: (مصدر عربی) نهان شدن و آشکارا نگردیدن.

خِرقه‌یِ زُهد و جامِ میْ گرچه نه درخورِ هم اند،
این همه نقش می‌زنم از جهتِ خِفایِ تو


دیوان حافظ، بر پایه‌ی نسخه‌ی خطیِ سالِ ۸۰۱
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی، انتشارات بلم، ۱۴۰۳


می‌گوید هرچند همه می‌دانیم که خرقه‌ی زهد و جامِ می با هم متناسب نیستند (در خورِ هم نیستند)، اما من این همه نقش می‌زنم و فریب و صنعت به کار می‌برم که تو مخفی باشی. تو را بپوشانم.

عشقی را که در دل داشته پنهان می‌کرده، معشوق را پنهان می‌کرده که کیست؛ در خفا رندی می‌کرده و در ظاهر، خرقه‌ی زهد می‌پوشیده.
(در این مضمون، بیت‌های دیگری هم دارد حافظ.)

نسخه‌ی ۸۰۳ نیز با تفاوتِ اندکی در مصراعِ نخست، همین را دارد:

خِرقه‌یِ زُهد و جامِ میْ گرچه نه درخورِ هم است،
این همه نقش می‌زنم از جهتِ خِفایِ تو

می‌خواهم بگویم و بارها این حس را داشتم که کاتبِ ۸۲۷ برخی واژه‌ها را شکلی نوشته که واژه‌ها حالتِ معنوی‌تری هم داشته باشد. مثلِ همین «رضای تو». که یعنی من تمامِ این کارها و نقش‌ها و تناقض‌ها را برای رضایِ تو (رضای الهی) انجام می‌دهم.

و همین وجهه و شباهتِ آن با ادبیاتِ صوفیانه و ...، باعث شده که مذاقِ ما و مصحّحان با همین تعابیر شیرین شود و راضی شویم بیتی دیگر که قافیه‌ی «رضا» داشته را سر ببُریم که همین بمانَد.

در تدارکِ یادداشتی ام که تفاوتِ ضبطِ این‌چنین واژه‌ها را در نسخه‌های اقدم و نسخه‌های پسا ۸۲۷ بررسی کنم با این ادّعا که: شعرِ حافظ از مقطعی دست‌خوشِ دست‌بردهایی به نفعِ ایدئولوژیِ خاصی شده.

سهیل قاسمی
@Setiq

عکس‌های مرتبط در پیغام‌های زیرِ یادداشت آمده.
❤6👏3👌1🤪1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تابِ بنفشه می‌دهَد طُرّه‌یِ مشک‌سایِ تو
پرده‌یِ غنچه می‌دَرَد خنده‌یِ دلگُشایِ تو

ای گُلِ خوش‌نسیمِ من! بُلبُلِ خویش را مَسوز!
ک‌از سَرِ صدق می‌کُنَد شب‌همه‌شب دعایِ تو

من که ملول گَشتَمی از نفَسِ فرشتگان،
قال و مَقالِ عالَمی می‌کَشم از برایِ تو

مهرِ رخ‌ات سِرِشتِ من! خاکِ دَرَت بهشتِ من!
عشقِ تو سَرنبِشتِ من! راحتِ من رضایِ تو!

خِرقه‌یِ زُهد و جامِ میْ گرچه نه درخورِ هم اند،
این همه نقش می‌زنم از جهتِ خِفایِ تو

دَلقِ گدایِ عشق را گنج بوَد در آستین
زود به سلطنت رسَد هر که بوَد گدایِ تو

شاه‌نشینِ چشمِ من، تکیه‌گَهِ خیالِ توست
جایِ دُعا ست شاهِ من! بی تو مَباد جایِ تو!

شورِ شراب و سوزِ عشق آن نفس‌ام روَد زِ یاد
ک‌این سَرِ پُر هوَس شود خاکِ دَرِ سَرایِ تو

خوش چمنی‌ست عارض‌ات؛ خاصه که در بهارِ حُسن
حافظ ِخوش‌کَلام شد مُرغِ سخن‌‌سرایِ تو

دیوان حافظ، بر پایه‌ی نسخه‌ی خطیِ سالِ ۸۰۱
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی، انتشارات بلم، ۱۴۰۳



اجرا: سهیل قاسمی
ضبط: استودیو اورانیا
میکس: شهریار

@Setiq
❤15🔥4👍1🥰1🤪1
Shab Neshin
Soheil Ghassemi
«شب‌نشین»
✨🌙✨🌙✨

من تمامِ شب نشستم با خیالِ دیدن‌ات
با هوای بودن‌ات در نرمیِ پیراهن‌ات

رژ به لب مالیدنِ تو، آخرِ بیهودگی‌ست!
زشت شد زیبای من! معمولی اندیشیدن‌ات!

فکر کن دیوانه‌ای، شکّر به خُرما می‌زَنی!
نیک اندیشیدن‌ات، زیبا نیاندیشیدن‌ات!

من غباری با بخارِ آبِ اقیانوس‌هام
ابر گشتم تا ببارم روی شولای تن‌ات

وقتِ باران در بیابان خاک بدمستی کند!
با خودَت یک دم خیال‌ات نیست تنها با من‌ات

شعرِ شیوا، شعرِ شیرین، شعرِ محشر، شعرِ شعر!
کی توان گفتن بدونِ وصلِ عطرِ گردن‌ات!؟

خوابِ شیرین نیست چشمِ مستِ ما را بعدِ تو
چشمِ شاعر مست گشت از قوسِ ساغر شکّن‌ات


🎙#سهیل_قاسمی
🎛 #شهریار
✍🏻#علیرضانورزادلاله | پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۲

پنجشنبه دوازدهم شهریور یکهزار و چهارصد و پنج
غزل پنجاه و نهم صده
1❤9👎5😍4👍1🥰1🤪1
حسین منزوی- ماه و پلنگ
سهیل قاسمی
خیالِ خامِ پلنگِ من به‌سویِ ماه جهیدن بود
و ماه را ز بُلندایَش به رویِ خاک کشیدن بود

پلنگِ من -دلِ مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد
که عشق، ماهِ بلندِ من، وَرایِ دست رسیدن بود

من و تو آن دو خط ایم آری! موازیانِ به‌ناچاری
که هر دو باورمان زْ آغاز به یک‌دگر نرسیدن بود

گُلِ شکفته! خداحافظ! اگرچه لحظه‌ی دیدارَت
شروعِ وسوسه‌ئی در من به نامِ دیدن و چیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کامِ من
فریب‌کارِ دغل‌پیشه، بهانه‌اش نشنیدن بود

اگر چه هیچ گُلِ مرده دوباره زنده نشد، امّا
بهار در گُلِ شیپوری مُدام گرمِ دمیدن بود

چه سرنوشتِ غم انگیزی! که کِرمِ کوچکِ ابریشم،
تمامِ عمر قفس می بافت؛ ولی به فکرِ پریدن بود

شعر: حسین منزوی
درهم‌آمیزی با موسیقی: حسین جلیلیان
اجرا: سهیل قاسمی

این اجرا را تقدیم می‌کنم به دوست و سرور ارجمند دکتر یحییٰ عطایی
سهیل قاسمی

@Setiq
❤9🔥6👎4💯3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شعر: مهدی موسوی
اجرا: سهیل قاسمی
تدوین: شهریار

شبیه قلبِ پر از اضطراب من هستید!
شبیه خاطره‌ای دووور از وطن هستید
شبیه دیدن یک گربه در خیابان‌اید
شبیه یک تن زخمی، شبیه ایران‌اید
هزار سال تمام است که عزادارید
خلیجِ‌فارس‌ترین چشم شهر را دارید
پر از امید، پر از خشم، گرچه ویرانید
شبیه گریه‌ی مادر، شبیه ایران‌اید!

نگاه یخ‌زده و قلبِ غرقِ تب دارید
که نروژید! که شش ماه روز و شب دارید!
که نروژید! به قطب شمال چسبیده
میان برف، به مشتی خیال چسبیده
دو چشم غمگین دارید، مثل فکر محال
به روی سینه دو خرگوش قطبی خوشحال
که گریه‌اید ولی پشت چهره‌ای خندان
که نروژید و تمامی سال، یخبندان!

شبیه بوسه‌ی ممنوعه گوشه‌ی سالن
شبیه زلزله‌ای مرگبار در ژاپن
سکوت‌کردنِ عرفانِ ذن به آهن‌ها!
شبیه یک ساموراییِ تا ابد تنها
قدم زدید مرا سمت یک منِ دیگر
که ژاپن‌اید و پر از باغ‌های افسونگر
جنونِ غرقِ سکوتید و شرمِ در هیجان
که ژاپن‌اید، که آتشفشانِ در فوران!

@seyedmehdimoosavi2

@Setiq
❤14👎4👏3👍2🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شعر: حسین منزوی
موسیقی: کارن همایون‌فر
اجرا: سهیل قاسمی
تنظیم: حسین جلیلیان


زنی که صاعقه‌وار آنََک ردایِ شعله به تن دارد،
فرو نيامده خود پيدا ست که قصدِ خرمنِ من دارد

هميشه عشق به مشتاقان پيامِ وصل نخواهد داد
که گاه پيرهنِ يوسف، کنايه‌های کفن دارد

کی ام؟ کی ام که نسوزم من؟ تو کيستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست هر آنچه قصدِ شدن دارد

دوباره بيرقِ مجنون را دلم به‌شوق می‌افرازد
دوباره عشق در اين صحرا هوایِ خيمه زدن دارد

زنی چنين که تويی، بی‌شک شُکوه و روحِ دگر بخشد
به آن تصوّرِ ديرينه که دل زِ معنیِ زن دارد

مگر به صافیِ گيسويَت هوای خويش بپالايم
در اين قفس که نفس در ویْ هميشه طعمِ لجن دارد

@Setiq
❤9👏2🥰1👌1
حسین منزوی-ردای شعله
سهیل قاسمی
شعر: حسین منزوی
موسیقی: کارن همایون‌فر
اجرا: سهیل قاسمی
تنظیم: حسین جلیلیان


زنی که صاعقه‌وار آنََک ردایِ شعله به تن دارد،
فرو نيامده خود پيدا ست که قصدِ خرمنِ من دارد

هميشه عشق به مشتاقان پيامِ وصل نخواهد داد
که گاه پيرهنِ يوسف، کنايه‌های کفن دارد

کی ام؟ کی ام که نسوزم من؟ تو کيستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست هر آنچه قصدِ شدن دارد

دوباره بيرقِ مجنون را دلم به‌شوق می‌افرازد
دوباره عشق در اين صحرا هوایِ خيمه زدن دارد

زنی چنين که تويی، بی‌شک شُکوه و روحِ دگر بخشد
به آن تصوّرِ ديرينه که دل زِ معنیِ زن دارد

مگر به صافیِ گيسويَت هوای خويش بپالايم
در اين قفس که نفس در ویْ هميشه طعمِ لجن دارد

@Setiq
❤6🔥4
https://t.me/equalizershahryar

کانال تلگرامی دوست هنرمندم «شهریار»
که از هنرِ او در تدوینِ آثارِ صوتی بهره بسیار برده‌ام.
❤2👍2😍2
دست در حلقه‌ی آن زلفِ دوتا نتوان کرد
سهیل قاسمی
دست در حلقه‌یِ آن زلفِ دو تا نتوان کَرد
تکیه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان کرد

آنچه سعی است، من اندر طلب‌ات بنمایم
این قَدَر هست که تغییرِ قضا نتوان کرد

دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به‌دست
به فسوسی که کُنَد خصم، رها نتوان کرد

غیْرت‌ام کُشت که محبوبِ جهانی؛ لیکِن
روز و شب عَربَده با خَلقِ خدا نتوان کرد

عارض‌اش را به‌مَثَل ماهِ فلک نتوان خواند
نسبتِ دوست به هر بی سَر و پا نتوان کرد

سَروْ‌بالایِ من، آن لحظه که آید به‌سَماع،
چه مَحَل جامه‌یِ جان را که قبا نتوان کرد!

چه بگویم؟ که تو را نازکیِ طبعِ مَلول،
تا به حَدّی‌ست که آهسته دعا نتوان کرد

مُشکلِ عشق، نه در حوْصله‌یِ دانشِ ما ست
حلّ‌ِ این نکته بدین فکرِ خطا نتوان کرد

نظرِ پاک توانَد رخِ جانان دیدن
که در آیینه، نظر جز به‌صفا نتوان کرد

به‌جز اَبرویِ تو مِحرابِ دلِ حافظ نیست
طاعتِ غیْرِ تو در مذهبِ ما نتوان کرد

حافظ
بر پایه‌ی نسخه‌ی خطی سال ۸۰۱

اجرا: سهیل قاسمی
تنظیم و تدوین: حسین جلیلیان

@Setiq
❤12👍2🥰2🙏2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نمایشگاه
یک شعرِ خیلی بلند
شهرام پوررستم
با عکس‌هایی از محسن حامد
انتشارات بلم
چاپ اول، ۱۴۰۳

لینک خرید کتاب از ایران‌کتاب

@Setiq

از آپارات ببینید
از YouTube ببینید
❤6👍1🥱1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شراب و عیْشِ نهان چیست؟ کارِ بی‌بنیاد!
زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد

گِرهْ زِ دل بگُشا وَز سپهر یاد مکُن
که فکرِ هیچ‌مهندس، چنین‌گِرهْ نگشاد

زِ انقلابِ زمانه عَجَب مَدار! که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد

قدَح به‌شرطِ ادب گیر! از آنکه ترکیب‌اش
زِ کاسه‌یِ سَرِ جمشید و بهمن است و قباد

که آگَه است که کاووس و کیْ کجا رفتند؟
که واقف است که چون رَفت تختِ جم، بر باد؟

زِ حسرتِ لبِ شیرین، هنوز می‌بینم
که لاله می‌دَمَد از خونِ دیده‌یِ فرهاد

مگر که لاله بِدانِست بی‌وفاییِ دَهر!
که تا بِزاد و بِشُد، جامِ میْ ز کف نَنَهاد

بیا! بیا که زِ میْ یک‌زمان خراب شویم
مگر رسیم به گنجی از این خراب‌آباد

نمی‌دهند اجازت مرا به سیْر و سفر
نسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکناباد

قدَح مگیر! چو حافظ مگر به ناله‌یِ چنگ
که بسته‌اند بر ابریشمِ طرَب دل‌شاد


دیوان حافظ
بر پایه‌ی نسخه‌ی خطیِ سالِ ۸۰۱

این بیت‌ها هم در نسخه‌های دیگر آمده:

رسید در غَمِ عشق‌اش به حافظ آنچه رسید!
که چشم‌زخمِ حوادث به عاشقان مَرساد

زِ دست اگر نَنهم جامِ میْ، مَکُن عیْب‌ام!
که پاکدل‌تر از این‌ام حریف دست نداد

اجرا: سهیل قاسمی
تدوین: شهریار

@Setiq
1❤9💔9🥰1🕊1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بر تارک خیال
روشن‌تر از سپیده
دو‌ دفتر شعر از خانم سیما اسعدی
انتشارات آفرینا، ۱۴۰۴
تلفن سفارش برای تهیه کتاب:
+989115503923

@AFRINANASHR انتشارات آفرینا
❤9👏4🔥2🤡1
شممت روح وداد و شمت برق وصال
حافظ 801 - سهیل قاسمی
بیا! که پرده‌یِ گُل زیرِ هفت‌کاریِ چشم
کشیده‌ایم به تحریرِ کارگاهِ خیال
حافظ ۸۰۱

هم در نسخه‌ی هشتصد و یک و هم در هشتصد و سه، گل و زیر جدا نوشته‌شده و نقطه، جایی است که زیر خوانده می‌شود نه ریز. هم‌چنین تا جایی که من دیده‌ام، گلریز، واژه‌ئی نیست که کاتبان آن دوره سوا بنویسند. سر هم می‌نوشتند.

در باره‌ی هفت‌خانه و هفت‌کاری پیش‌تر یادداشتی نوشته‌بودم که امروز مکرر نمی‌کنم.

اما پرده‌ی گلریز نمی‌خوانم.
پرده‌یِ گُل زیرِ چیزی کشیدن است.

سهیل قاسمی

شَمَمْتُ رَوْحَ وِدادٍ وَ شِمْتُ بَرْقَ وِصال
بیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شمال!

اَحادِیاً بِجِمالِ الحَبیبِ! قِفْ! وَ انْزِل!
که نیست صبرِ جَمیل‌ام زِ اشتیاقِ جَمال

حِکایَتِ شبِ هِجران فروگذاشته بِهْ
به‌شُکرِ آن که بَراَفکنْد پرده روزِ وصال

چو یار بر سَرِ صلح است و عُذر می‌خواهد،
توان گذشت زِ جوْرِ رقیب در همه‌حال

بیا که پرده‌یِ گُل زیرِ هفت‌کاریِ چشم
کشیده‌ایم به تَحریرِ کارگاهِ خیال

به‌جز خیالِ دهانِ تو نیست در دلِ تنگ
که کَس مَباد چو من در پیِ خیالِ مُحال

قَتیلِ عشقِ تو شد حافظِ غریب، ولی
به خاکِ ما گذری کُن! که خونِ ما ت حلال!

میکس: شهریار

@Setiq
❤12👎3👍1👏1🙏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دِلَم ربوده‌یِ لولی‌وَشی‌ست شورانگیز
سیاه‌چَرده و قَتّال‌وَضع و رنگ‌آمیز
 
غلامِ آن کلمات ام که آتش انگیزد
نه آبِ سَرد زنَد در سخن، نه آتشِ تیز
 
فدای پیرهنِ چاکِ ماه‌رویان باد،
هزار جامه‌ی تقوی و خِرقه‌یِ پرهیز
 
فرشته، عشق ندانَد که چیست! بحث مکُن!
بخواه جام و گُلابی به خاکِ آدم ریز!
 
مباش غرّه به بازوی خود! که در ضرب است
هزار تعبیه‌یِ حُکم ِ پادشاه‌انگیز
 
فقیر و خسته به درگاه‌ات آمدم؛ رَحمی!
که جُز وِلایِ تو اَم نیست هیچ دستاویز
 
بیا! که هاتفِ میْخانه دوش با من گفت
که در مقامِ رضا باش و از قَضا مَگریز!
 
پیاله بر کفن‌ام بند! تا سحَرگَهِ حَشْر،
به‌میْ زِ دل بِبَرَم هوْلِ روزِ رستاخیز
 
میانِ عاشق و معشوق، هیچ حائل نیست
تو خود حجابِ خودی حافظ! از میان برخیز!
 
این بیت هم در نسخه‌های دیگر آمده:
 
خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم بُرد
که تا زِ خالِ تو خاک‌ام شوَد عبیر آمیز

دیوان حافظ
بر پایه‌ی نسخه‌ی خطی سال ۸۰۱
سهیل قاسمی

تنظیم: حسین جلیلیان
ضبط: استودیو اورانیا

@Setiq
❤15👍3👎1🥰1😍1