ستیغ
2.79K subscribers
251 photos
700 videos
10 files
811 links
Download Telegram
چهارده
ایمانِ بی‌مطالعه، سدّ‌ِ راهِ تعالیِ بشری است

حالا که این زمینه را به وجود آوردم، می‌توانم به شما بگویم که در شرایطِ درون‌مرزی، اگر برای روشن‌فکرانِ جامعه کوچک‌ترین امکانِ عمل کردن به رسالتِ اجتماعی و انسانی وجود ندارد، از شما که طبقه‌ی تحصیل‌کرده و آگاهِ جامعه هستید و این بخت‌یاری را هم داشته‌اید که چندگاهی دور از دست‌رسِ اختناق به خودآموزی بپردازید، هرگز پذیرفته نیست که هر حُکمی و هر ایسمی را وحیِ مُنزَل تلقی کنید و نسنجیده و اندیشه‌ناکرده، هر حکمِ پیش‌ساخته‌ئی را بپذیرید.
{تشویقِ ممتدّ‌ِ حضّار}
این امکان برای شما وجود دارد که چند صباحی از نعمتِ آزادانه اندیشیدن برخوردار باشید، پس، از این امکان تا آن‌جا که فرصت دارید سود بجویید.
اگر از یک دانش‌جوی دانش‌گاه‌های ایران این سخن پذیرفتنی باشد که در شرایطِ ناساز مجبور به قبولِ احکامی می‌شود که ظاهرِ شُسته‌رُفته‌یی داشته و وسیله‌یی برای سنجیدنِ لَنگی‌های این احکام دراختیارَش نبوده، باری چنین سخنی از هیچ‌یکِ شما پذیرفته نیست.
برای شما مجالِ بحث و جدَل هست. شما به این بحث‌و‌جدل‌ها، به بده‌بستان‌های فکری، محتاج اید. موظف‌اید. ناچار اید، زیرا حیاتِ فردای ما به‌اش بستگی دارد. چرا که فردا دوباره اگر تو اشتباه کنی، سلامت و هستیِ مرا به خطر می‌اندازی و اگر من به غلط بروم، تو را به بی‌راهه می‌کشم.
خطرِ کم دانستن از خطرِ ندانستن بسیار بیش‌تر است. واقعاً راست می‌گفتند قدیمی‌هایِ ما که «نیمه‌حکیم، بلایِ جان است، نیمه‌فقیه، بلایِ ایمان»! ناآگاهیِ توده، خودش خطرِ بالقوّه هست، چون ناگهان می‌جنبد و بی‌فکر و بی‌هدف دست به عمل می‌زند؛ اما اگر تو نتوانی درست اندیشه کُنی، آن خطرِ بالقوّه، به یک فاجعه مبدّل می‌شود.
شما باید درهر لحظه، خودتان را به محاکمه بکشید که: آیا واقعاً آن‌چه می‌گویم و می‌کُنَم درست است؟ آیا می‌توانم بی هیچ نگرانی و دغدغه‌یی ادّعا کنم که اگر از شرافتِ انسانیِ خودم بخواهم ضامنِ صحّتِ اندیشه‌ها و برداشت‌های من بشود، بی لحظه‌یی تردید این ضمانت را خواهد پذیرفت؟ شما حق ندارید کم بدانید، حق ندارید بلغزید، حق ندارید اشتباه کنید، زیرا فقط دیوانه‌ها می‌توانند توهّمات‌شان را حقیقتِ صِرف تلقّی کنند و از احتمالِ اشتباه هم کَک‌شان نگَزد.
 
حرفِ آخرَم را بگویم: شما حق ندارید به هیچ‌یک از اَحکام و آیه‌هایی که از گذشته به امروز رسیده و چشم‌بسته آن‌ها را پذیرفته‌اید، ایمان داشته باشید. ایمانِ بی‌مطالعه، سدّ‌ِ راهِ تعالیِ بشری است. فقط فریب و دروغ است که از اَتباعِ خود ایمانِ مطلق می‌طلبد و به آن‌ها تلقین می‌کند که اگر شک آوردی، روی‌ات سیاه می‌شود. چرا که تنها و تنها شکّ است که آدمی را به حقیقت می‌رساند. انسانِ متعهّدِ حقیقت‌جو، هیچ دُگمی، هیچ فرمولی، هیچ آیه‌ئی را نمی‌پذیرد، مگر این که نخست در آن تعقّل کند؛ آن را در کارگاهِ عقل و منطق بسنجد، و هنگامی به آن معتقد شود که حقّانیت‌اش را با دلایلِ مُتقَنِ علمی و منطقی دریابد. وقتی منطقِ دیالکتیکی مرا مُجاب کرده باشد که آبِ دو تا رودخانه نمی‌تواند مرا به یک‌سان تَر کُنَد، من حق دارم به تجربه‌های تاریخی نیز شک کُنَم؛ مگر این که شرایطِ پیروزیِ فلان تجربه‌ی تاریخی، سرِ مویی با شرایطِ جامعه‌ی من تفاوت نکُنَد.
کوتاه‌ترین فاصله‌ی میانِ دو نقطه، بله! خطّ‌ِ راست است. اما در هندسه به ما آموخته‌اند که همین نکته‌ی از‌آفتاب‌روشن‌تر هم تا به‌طورِ علمی اثبات نشود، قابلِ اعتنا نمی‌تواند باشد.
و ما در همان حال به مُهمَلاتی ایمان می‌آوریم که تنها اگر ذرّه‌یی به چشمِ عقل در آن نگاه کنیم، از سفاهتِ خودمان به خنده می‌افتیم.
 
یک نگاهی به اَدیانِ موجود جهان بیَندازید:
اعتقاد و ایمانِ دینی و مذهبی، از بت‌پرستی بگیریم بیاییم تا دینِ موسا و بودیسم و آیینِ زرتشت و مسیحیت و چه و چه، معمولا مثلِ یک صندوق‌چه‌ی دَربسته، به‌طورِ ارثی از والدین به فرزند منتقل می‌شود. به احتمالِ قریب به یقین، همه‌ی ما که زیرِ این سقف جمع شده‌ایم، اگر اهلِ مذهب ایم، به مذهبی هستیم که والدین‌مان داشته‌اند. البته این‌جا صحبت از مَذهب است نه دین. دین، تنه‌ی اصلی و نخستین است. در مقاطعی از تاریخ، دین، به دلایلِ مختلف گرفتارِ انشعاب می‌شود و مذاهب شاخه‌وار از آن می‌رویَد و جداسَری پیش می‌گیرد. گویا دینِ اسلام هفتاد و چند شاخه یا مذهب داشته که امروز به صد و سی و چهل تا رسیده.
هر مذهبی هم طبعاً برای خودش یک جامعه‌ی روحانیت دارد. افرادِ جامعه‌ی روحانیتِ هر مذهبی هم لامحاله معتقد اند که تنها مذهبِ ایشان بر‌حقّ است و باقیِ مذاهبِ دیگر و ادیانِ دیگر کُفر اند و غلطِ زیادی می‌کنند. این هم قبول. چون اگر چنین اعتقادی نداشته باشند، خب باید بروند یک مذهبِ دیگری اختیارکنند!

متن کامل سخنرانی شاملو

@Setiq
❤4👎3
پانزده
شما منطقی فکر کنید

حالا ما یک لحظه مذاهبِ موجودِ جهان را رویِ زمین در دعوایِ کفر و دین باقی بگذاریم، خودمان اوج بگیریم و از بیرون، از آن بالا، نگاهی به این مذاهب بیَندازیم:
مسیحی (با کاتولیک و پروتستان و اِنجیلی و کواکر و گریگوری و ارتودکس‌اش کاری ندارم، چون این‌ها از مقوله‌ی جنگِ داخلی است)، مسلمان (با سنّی و شیعه و حنفی و حنبلی و مذاهب دیگرِ اسلام هم کاری نداریم)، بودایی (با شینتو و کنفوسیوسی و دائویی و این‌ها هم کاری نداریم) برَهمایی، زردشتی، مهری، مانَوی، بت‌پرست، آفتاب‌پرست، آتش‌پرست، شیطان‌پرست، گاو‌پرست، یهودی…؛ و همه با این اعتقاد که فقط مذهبِ من بَر‌حق است.
خوب ما که رفته‌ایم و از آن بالا نگاه می‌کنیم، برای‌مان یک سوآل مطرح می‌شود:
بالاخره همه‌ی این‌ها که نمی‌توانند بر‌حق باشند. عقل حکم می‌کند که فقط یکی از این همه بر‌حق باشد. (حالا اگر باشد!) منظورِ من البته فقط یک مثال است و در مَثَل هم مناقشه نیست. من هم در مَقامی نیستم که به حق و ناحق بودنِ این مذهب و آن مذهب حکم کنم، فتوا بدهم؛ اما این را می‌توانم بگویم که من به‌صِرفِ ادّعایِ آن کاهِنِ بودایی به بر‌حق بودنِ بودیسم، محال است ایمان بیاورم، چرا؟ تنها به این دلیلِ بسیار ساده که او مذهب‌اش را از طریقِ بررسیِ مذاهبِ دیگر انتخاب نکرده. برای این که مذهب‌اش به‌اش ارث رسیده و آن را بدونِ منطق و بدونِ حقّ‌ِ انتخاب پذیرفته‌است. پس هیچ جهتی ندارد ادعایَش درست باشد. بودایی‌گری‌اش را ارث برده؛ و به این دلیلِ بسیار سُست، می‌گوید دینِ بودا برحقّ است؛ پس اگر در یک خانواده‌ی بت‌پرست متولد می‌شد و بت‌پرستی را به ارث می‌بُرد، می‌گفت بت‌پرستی بر‌حقّ است. حتا اگر یک لحظه هم قبول کنیم که واقعاً بودیسم دینِ برحقّی است، باز حرفِ آن بابا یاوه است.
 
انسانِ ذی‌شعور فقط به چیزی اعتقاد نشان می‌دهد که خودش با تجربه‌ی منطقیِ خودش به آن دست یافته باشد. با تجربه‌ی عینی، علمی، عملی، قیاسی، فلسفی، و با دخالت دادنِ همه‌ی شرایط و امکاناتِ زمانی و مکانی.
انسان یک موجودِ متفکّرِ منطقی است و لاجَرَم باید مغرورتر از آن باشد که احکامِ بسته‌بندی‌شده را بی دخالتِ مستقیمِ تعقّلِ خود بپذیرد. پذیرفتنِ احکام و تعصّب ورزیدن بر سرِ آن‌ها، توهین به شرفِ انسان‌بودن است.
متأسّفانه باید قبول کرد که ما بسیاری چیزها را پذیرفته‌ایم فقط به این جهت که یک لحظه نرفته‌ایم از بیرون، از آن بالا به‌اش نگاه کنیم.
 
جنگ و جدَل‌های عقیدتی فقط بر سَرِ این راه می‌افتد که هیچ‌یک از طرفینِ دعوا طالبِ رسیدن به حقیقت نیست. فقط می‌خواهد عقیده‌ی سخیف‌اش را به کُرسی بنشانَد. و چنین جنگ و مرافعه‌یی درست به همین سبب حقیر و بی ارزش و اعتبار و خاله‌زنَکی و وَهن آمیز و در نهایتِ امر، مأیوس‌کننده است.
داریم تلفنی با ولایت صحبت می‌کنیم، طرف می‌گوید هشتِ صبح است و من می‌گویم هشتِ شب است و هر دو هم راست می‌گوییم. اما دعوامان می‌شود، چرا که یک‌دیگر را به دروغ‌گویی متهم می‌کنیم. او از پنجره بیرون را نگاه می‌کند و بر سَرِ من فریاد می‌زند: با این آفتابی که می‌درخشد چه‌طور به خودت اجازه می‌دهی مرا دست بیَندازی و دروغی به این گُندگی بگویی؟ من هم از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم و دادَم در می آید که: یاللعجب! ببین حرام‌زاده چه‌جوری دارد مرا ریش‌خند می‌کُنَد! و جنگِ حیدری نعمتی شروع می‌شود. در صورتی که هیچ‌کدام‌مان دروغ‌گو نیستیم. فقط کوتاه‌بین ایم، فقط شرایطِ هم را درک نمی‌کنیم، دانش و تیزبینی نداریم و شرایطِ زمانی و مکانی را در استنتاجات و برداشت‌های سطحی‌ئی که داریم دخالت نمی‌دهیم.
آیا این توهین به منزلتِ انسان نیست که این چیزِ شگفت‌انگیز، این اسبابِ موسوم به مغز و سیستمِ فکری، فقط و فقط بر عَرصه‌یِ خاک، در تملّکِ او ست، و آن وقت گوسفندوار به دنبالِ اَحکامِ غالباً بیمارگونه‌یی می‌افتد و این مُفَکِّره‌ی زیبای غرورآفرین را بلااستفاده می‌گذارد و ازَش آلتِ مُعَطَّله می‌سازد؟
 
کوتاه کنم:
بر اَعماقِ اجتماع حرَجی نیست اگر چنین و چنان بیَندیشد یا چنین و چنان عمل کُنَد؛ اما بر قشرِ دانش‌آموخته‌ی نگرانِ سرنوشتِ خود و جامعه، بر صاحبانِ مغزهای قادر به تفکّر، حرَج هست. بر آن دانش‌جوی محروم از آزادی که امکانِ بحث و جست‌و‌جو به‌اش نمی‌دهند، حرَجی نیست، اما بر شما که از امکانِ تفحّص و مباحثه و بِده‌بِستان‌های فکری برخوردار اید، حَرَج هست. به‌ویژه که شما کناره‌جویی نمی‌کنید، «به‌من‌چه» نمی‌گویید، مردمی کوشایید و مسئولیت می‌پذیرید. پس بر شما است به‌جای جامعه‌یی که امکانِ تفکّرِ منطقی ازش سلب شده‌است، عمیقاً (به‌جایِ آن جامعه،) شما منطقی فکر کنید.

متن کامل سخنرانی شاملو

@Setiq
❤2🌭1
 شانزده
نگرانیِ من

خب: آن پرسشِ نگران‌کننده‌ی من که اوّلِ عرایض‌ام خدمت‌تان گفتم این است:
شما جوان‌ها که مَردُمی شریف اید، از سرشتی ویژه اید، دربندِ نام و نان نیستید، تنها سود و سلامتِ جامعه را می‌خواهید و جان در سَرِ عقیده می‌کنید، کجای کار اید؟ چه برنامه‌یی دردست دارید؟ چه می‌خواهید بکنید؟
کسی به این پرسشِ دردناکِ من پاسخی نداده‌است؛ شما به خودتان چه جوابی می‌دهید؟
اگر دلِ کوچک‌تان نمی‌شکند، من خود بگویم. گمان کنم جواب این باشد که: چو فردا شود فکرِ فردا کنیم. فقط برای‌تان متأسّف ام!
از این سوآل‌ام می‌گذرم و سوآل ِ دیگری، سوآلِ نَرم‌تری مطرح می‌کُنم:
فردا چه می‌باید بکُنید؟ آیا شما از خود چیزی ساخته‌اید که فردا به کاری بیاید؟ با نظری انتقادی در خود نگاه کرده‌اید که ببینید زیرسازیِ فکری‌تان در چه حال است؟
بسیاری از فرزندانِ ملّتِ ما که در خارج از کشور تحصیل می‌کُنند، هنگامِ خروج از ایران به دو دلیلِ کاملاً روشن، زیرساختِ فکریِ سالم ندارند. نخست به این دلیل که اصولاً در سنینی نیستند که مسائلِ فرهنگی و هویتِ ملّی برای‌شان مطرح بوده باشد یا از شرایطِ اجتماعیِ وطن‌مان آگاهی‌های لازم به دست آورده‌باشند؛ و دوم به این دلیل که اگر هم به این مسائل توجّهی نشان می‌داده‌اند، فضای سیاسیِ کشور فضایی نبوده‌است که در آن آزادانه توانسته‌باشند راجع به این مسائل اندیشه و بررسی کنند. یکی این که امکانِ دست‌یابی به منابعِ چنین تحقیقات و تتبّعاتِ کارسازی درمیان نبوده، دیگر این که آمارها و اطلاعاتی که در دست‌رس گذاشته می‌شود، مطلقا قابلِ اعتماد نیست.
به‌قولی دروغ بر سه نوع است: دروغِ کوچولو، دروغِ بزرگ، آمار!
حتّا جامعه‌شناسانِ ما از حقایقِ جامعه‌مان آگاهی‌های درستی ندارند.
پس کاملاً طبیعی است که غالبِ جوانانِ ما هنگامِ خروج از کشور، مانندِ تَرکه‌ی نازکی که از درختی بچینند، هیچ ریشه‌یی با خود نداشته باشند. اگر مَنی در این سن و سال ناگزیر به جلایِ وطن شود، به‌هر‌حال ریشه‌هایَش را با خود می‌آورَد، اما دانشجوی جوان، یک قَلَمه بیش نیست. نهالِ نازکی است که تازه از درخت بُریده‌اند؛ و در این خاکِ غربت نشا کرده‌اند و ناگزیر ریشه‌یی که می‌گیرد، از این آب و خاک است. گیرم ریشه می‌کُنَد، اما در خاکی که مالِ او نیست. و فردا که به وطن برگردد ریشه‌یی با خود می‌بَرَد که بَدَلی و قلّابی است، با جغرافیای فرهنگی‌مان بی‌گانه است و با آن نمی‌خوانَد.
 
من از تَهِ قلب امیدوارم در این قضاوتِ خود، درست یکصدوهشتاد درجه به خطا رفته باشم. اما تا آن‌جا که با اجتماعاتِ دانش‌جوییِ خارج از کشور تماس داشته‌ام و به چشم دیده‌ام، در ایشان چندان دغدغه‌یی نسبت به این موضوعِ بسیار حسّاس احساس نکرده‌ام.

دوستانِ بسیاری را دیده‌ام که ظاهراً محیطِ ایرانی دارند. (البته به خیالِ خودشان. یعنی قرمه‌سبزی می‌خورند، با دمبک رِنگِ روحوضی می‌زنند، رقصِ باباکرم را به رقص‌های کاباره‌یی ترجیح می‌دهند، یا اگر اعتقاداتِ مذهبی دارند، نماز می‌خوانند، روزه می‌گیرند، نسبت به چگونگیِ ذِبحِ گوشتی که می‌خورند، حساسیتِ فراوانی نشان می‌دهند و پاره‌یی از آن‌ها اصلاً خوردنِ گوشت را کنار می‌گذارند و اگر نشود چادر به سرکنند، به چارقد می‌سازند. با مادرزن و برادرزن و خواهرزن و زن برادرشان زیرِ یک سقف زندگی می‌کنند) و بر این گمانِ باطل اند که چون سفره‌ی غذا را روی زمین می‌گُسترند، فرهنگِ ملی‌شان را حفظ کرده‌اند و ایرانی باقی مانده‌اند. عادت را با فرهنگ اشتباه می‌کُنند و خود را فریب می‌دهند، چون یادشان رفته‌است که آقازاده‌شان حتّا زبانِ مادری‌اش را هم بلد نیست و از فارسی احتمالاً فقط کلمه‌ی پدرسوخته را یاد گرفته؛ که معنی‌اش را هم نمی‌داند! و تازه با لهجه‌ی آمریکایی هم چیزِ فوق‌العاده هشَلهَفی از آب درمی‌آید!
من متأسفانه تحصیل‌کردگانِ جهان‌دیده‌ی بسیاری را دیده‌ام که از فردایِ کشورمان هیچ دغدغه‌یی به دل ندارند.
تحصیل‌کردگانِ زیادی را دیده‌ام که فردا چون به وطن برگردند، موجودِ بی‌گانه‌یی خواهند بود در حدّ‌ِ یک مُستشارِ خارجی؛ بی هیچ آشنایی با فرهنگِ ایرانیِ خود، بی هیچ آشنایی با تاریخِ خود، با ادبیاتِ خود، با هنرِ خود.
موجودی تک‌بُعدی و فاقدِ خلّاقیت که در بهترین شرایط، یک ماشین است و بس. دراین‌جا که وطن‌اش نیست، بی‌گانه است و در آن‌جا هم که وطن‌اش است، بی‌گانه.
 
رسیدن به درجه‌ی تخصّص در فلان یا بهمان رشته به هیچ‌وجه مفهوم‌اش صاحبِ فرهنگ شدن و هویتِ فرهنگی یافتن نیست. و سوآلِ آزاردهنده‌یی که مدام برای من مطرح می‌شود این است که فردا وطنِ ما به فَرد فَردِ این جوانانِ تحصیل‌کرده نیاز خواهد داشت. آیا فردا که این جوانان به وطن مراجعت کنند، تنها لیسانس و دکترا و فوق دکترا یا گواهینامه‌ی فلان یا بهمان رشته‌ی علمی که به دست آورده‌اند برای پاسخ‌گویی به آن‌همه نیازهایی که داریم کافی خواهد بود؟

متن کامل سخنرانی شاملو

@Setiq
👍1
 هفده
پایانِ سخن

به آخرِ حرف‌هایَم رسیده‌ام، پُرچانه‌گیِ من هم قطعاً خسته‌تان کرده، اما بگذارید دوستان! یک بار دیگر بر مطلبی که پیش از این گفتم برگردم:
انسان از یک فضایِ مُختَنق که رها می‌شود، با اوّلین احساسی که از آزادیِ فکر و عقیده به او دست می‌دهد به هیجان در می‌آید. و این امری است بسیار طبیعی. احساسِ این که انسان می‌تواند بدونِ وحشت از تعقیبِ مأمورانِ دست‌گاهِ تفتیشِ عقاید، با اعتماد و استقلال و اختیارِ تامّ و تمام برای خودش عقیده و نظریه‌یی اختیار کُنَد، احساسی سخت شورانگیز است. این احساس اما گاه می‌تواند باعثِ لغزش شود. این احساس اما گاه سبب می‌شود که ما بدونِ تفکّر و تعمّق، نخستین عقیده‌یی را که بر سرِ راه‌مان قرارگرفت بپذیریم؛ یعنی به طرزی مُطلَق و مجرّد و فارغ از این اندیشه که این عقیده در شرایطِ اقلیمی و فرهنگیِ ایران کاربردی هم دارد یا نه.
من باید این احتمال را قبول کنم که فلان یا بهمان عقیده را در کمالِ حُسنِ نیّت و منتها با چشمِ بسته پذیرفته‌ام، پس نباید نسبت به آن تعصّبِ خشک نشان دهم. باید این احتمال را بپذیرم که شاید دیگران نیز در شرایطی مشابهِ من، به اعتقاداتی دست یافته‌اند. پس عاقلانه نیست که با آن ها جداسَری و دشمنی ساز کُنم. زیرا نتیجه‌ی این تعصب‌ورزیدن و لجاج به‌خرج‌دادن چیزی جز شاخه‌شاخه شدن نیست، چیزی جز تجزیه شدن، خرد شدن، تفکیک شدن، ضربه‌پذیر شدن، هسته‌های پراکنده‌ی ناتوان ساختن و از واقعیت‌ها پَرت ماندن نیست.
 
«هرکه از ما نیست بر ما ست» شعارِ احمقانه‌یی بود که صَلا دهندگان‌اش چوب‌اش را هم خوردند. ما حق نداریم چنین طرزِ تفکّری داشته باشیم. ما حق نداریم از تئوری‌های‌مان دُگم بسازیم و به آیه‌های کتابِ سیاسی‌مان ایمانِ مذهبی پیدا کنیم و تعصّبِ جاهلانه بوَرزیم. بر ما فرض است که چیزی را که درست انگاشته‌ایم در محیطی کاملاً دموکراتیک، در فضایی آزاد از تعصباتِ {متنِ پس از این تا انتها، در فایلِ صوتی نبود و از اینترنت یافتم.} [شرم‌آورِ قشری، در جَوّی سرشار از فرزانگی که در آن تنها عقل و منطق و استدلال محترم باشد، با چیزهایی که دیگران درست انگاشته‌اند به محک بزنیم تا اگر ما در اشتباه افتاده‌ایم دیگران چراغِ راه‌مان شوند و اگر دیگران به راهِ خطا می‌روند ما از لغزش‌شان مانع شویم.
ما به جهاتِ بی‌شمار به ایجادِ یک چنین فضای آزادی برای بده‌بستانِ فکری و تفاهم متقابل نیازمندیم.
1.     هیچ‌کس نمی‌تواند ادّعا کند که من درست می‌اندیشم و دیگران غلط اند. صِرفِ داشتنِ چنین اعتقادِ خودبینانه‌یی دلیلِ حماقتِ محض است.
2.     اگر احتمالِ صحّت و حقّانیتِ اندیشه‌یی بروَد، آن اندیشه لزوماً باید تبلیغ بشود. منفرد و منزوی کردنِ چنان اندیشه‌یی بدونِ شک جنایت است.
3.     فرد فردِ ما باید بکوشیم مردمی منطقی باشیم، و چنین خصلتی جز از طریقِ بحث و گفت و شنود با صاحبانِ عقایدِ دیگر، محال است فراچنگ آید.
4.     مُعتقداتِ دگماتیکی که در باورِ انسان متحجّر شده‌است، تنها از طریقِ تبادلِ اندیشه و برخوردِ افکار است که می‌تواند به دور افکنده شود. آن که از برخوردِ فکری با دیگران طفره می‌روَد، متعصّب است و تعصّب جز جهالت و نادانی هیچ مفهومِ دیگری ندارد.
5.     حقیقت جز با اصطکاکِ دموکراتیکِ افکار آشکار نمی‌شود، و ما به‌ناگزیر باید مردمی باشیم که جز به حقیقت سر فرود نیاوریم و جز برای آن‌چه حقیقی و منطقی است، تقدّسی قائل نشویم. حتّا اگر از آسمان نازل شده باشد.
 
وطنِ ما فردا به افرادی با روحیاتی از این دست نیاز خواهد داشت تا نیروها بتواند یک‌کاسه بمانَد. و سوآلِ من این است:
آیا از خودتان برای فردای وطن فردِ کارآیندی می‌سازید؟
اما این سوآلی است که پاسخ‌اش فقط باید خودِ شما را مُجاب کند.
متشکرم.
 
احمد شاملو
(آوریل ۱۹۹۰ برکلی، کالیفرنیا)

متن کامل سخنرانی شاملو

@Setiq
👎4❤2👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خطابه

وقتی که شما از کشتنِ ما فارغ شده‌اید
وقتی که دیگر پاهای ما از چوبه‌ی ‌دار آویزان نیست
وقتی که در برابر جوخه‌های اعدام دیگر چشمِ بسته‌ای نیست
شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبه‌ی من!
ای جلادانِ عالیمرتبه‌ی من!
ای جلادانِ عالیمرتبه‌ی من!
وقتی که ما را دسته دسته چال کنند
وقتی که ما دیگر اعتراف نمی‌توانیم کردن
وقتی که نه ناخن، نه دندان، نه پا و نه دستی از ما باقی است تا شما را سرگرم کند
شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبه‌ی من!
ای جلادانِ عالیمرتبه‌ی من!
ای جلادانِ عالیمرتبه‌ی من!
تمام قدرت پیامبری و پیش‌بینی انسان، به شما که می‌اندیشد، عقیم می‎شود
انسان در برابر شما می‌پژمرد، مثل گلی که به ناگهان بپژمرد
به ما بگویید
وقتی که ما مرده‌ایم و شما هنوز زنده‌اید
شما چه خواهید کرد ای جلادان عالیمرتبه‌ی من!
ای جلادانِ عالیمرتبه‌ی من!
 ای جلادانِ عالیمرتبه‌ی من!

ظل‌الله
رضا براهنی

#براهنی

@Setiq
❤16😢6❤‍🔥4👏4🔥2👎1🥰1🕊1
بیدار شیم ببینیم تموم شده 🥺
❤27😢9💔5🔥2👍1👏1🤪1😎1
زیباترین گل‌های ما پرپر شدند و رفتند
به‌سادگی کشتند
به‌سادگی گرفتند
باز هم می‌کشند
باز هم می‌گیرند
باز هم می‌بندند
باز هم باید تماشا کنیم.

الان همه نشسته‌ایم چشممان به گوشی که آسمان ایران کی کلیر می‌شود
گوشمان به چشمی که صدای انفجار می‌آید یا نه
تاریخچه‌ی همه‌ی ناوها و همه‌ی جنگنده‌ها را حفظ شدیم

چپ‌ها
راست‌ها
وسط‌ها
بالایی‌ها
پایینی‌ها
رهبران
نیمچه‌رهبران
نوچه‌های رهبران
ذوب‌شده‌های رهبران
جمهوری‌خواه‌های فدرال
مارکسیست‌های خداپرست
بچّه‌مسلمان‌های خدا نا پرست


لطفاً وقتی خودتان هم می‌دانید هیچ‌کاره اید و کاری از دستتان بر نمی‌آید، وقتی فقط نشسته‌اید تحلیل می‌کنید و نشسته‌اید ببینید حمله می‌شود یا نمی‌شود، بالاغیرتن به جان هم نیفتید
به جان ما نیفتید
خرخره‌ی ما را نجوید.
خرخره‌ی همدیگر را نجوید.
خودی نخودی راه نیندازید.
دعوای رهبری راه نیندازید.
هیچ‌کدومتون هیچّی نیستید.
لطفاً روی اعصاب ما راه نروید. مرسی.
❤22👎10👏5👍3😢1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کنون گر تو در آب ماهی شوی
و گر چون شب اندر سیاهی شوی

وگر چون ستاره شَوی بر سپهر
ببرّی ز رویِ زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کینِ من
چو بیند که خاک است بالینِ من

#فردوسی

دوستی از اینستاگرام این ویدیو را برای من فرستاد
سپاس از سازنده‌ی محترم

سهیل قاسمی

@Setiq
❤12🔥6💔4👏1
خطبه هلاک
نادر نادرپور
خطبة هلاك

نادر نادرپور

ای دوزخی سرشت! اگر ظلمِ آسمان
میراثِ سرزمینِ مرا بر تو عرضه داشت،
در زیرِ آفتابِ دل‌افروزِ آن دیار،
دستِ تو غیرِ دانه‌یِ نامردُمی نکاشت

وقت است تا زِ کِشته تو را باخبر کُنم:
...
🔥5❤4👏3💯2👎1💔1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به تمام آنان که جان بر سر آزادی ایران گذاشتند.

اجرای شعر حافظ: سهیل قاسمی

اسم
ملودی و آواز: محسن نامجو
ویدئو: هادی موسوی

@Setiq
❤24👎5👏3❤‍🔥1👍1🔥1
که نقشِ جوْر و
نشانِ ستم
نخواهد ماند
❤13
سالِ خنده‌های از تهِ دل باشد
❤8
اگر روزهای روشن را دیدیم و در ایرانی شاد و با دانش می‌زیستیم، دوست دارم هنگامی که گذر سیاوش از آتش را از شاهنامه می‌خوانیم، یا بچه‌های ما در کتاب‌های مدرسه‌شان می‌بینند، بدانند و در نظر داشته‌باشند که این، یک داستان است.
بدانند که آدم، هر کسی باشد، اگر با اسب یا بی اسب، بی لباس و ابزاری که آتش نمی‌گیرد، از درونِ آتش بگذرد، خواهد سوخت.
یعنی در کتاب‌های تازه، به بچه‌ها توضیح بدهیم که بدانند که افسانه و اسطوره با واقعیت یکی نیست.
برای آن‌ها بخوانیم تا بفهمند. برای آن‌ها خوب و خوانا بنویسیم تا بتوانند بخوانند. بگوییم هر موقع و هر جا که حوصله داشتی بخوان و با آن انس بگیر. نه این که بگوییم شاهنامه را دست گرفتی باید قبلش وضو گرفته باشی و مراقب باشی باطل نکنی!
گذر سیاوش از آتش را ابراهیم در گلستان نکنیم جانِ من!

شاهنامه را بخوانیم. نبوسیم.


سیاوش سیَه را به‌تندی بتاخت
نشد تنگ‌دل؛ جَنگِ آتش بساخت

ز هر سو زبانه همی برکشید
کسی خود و اسپِ سیاوش ندید

یکی دشت با دیدگان پُر ز خون
که تا او کی آید ز آتش برون

چو او را بدیدند برخاست غوْ
که آمد ز آتش برون شاهِ نوْ

شاهنامه فردوسی
اجرا: سهیل قاسمی
دوم فروردین ۱۴۰۵

@Setiq
❤10👍2🥰1
اندک از دوستان اینترنت دارند. من نیز. هر چند روز چند دم. آن هم اگر بخت یار باشد. تنها برای این می‌نویسم که به مرگی که در ما ست خو نکنیم.
با خونِ دل رخ‌مان را سرخ نگه‌داشته‌ایم.

از نسخه ۸۰۱ #حافظ:

تنم زِ رنجِ فراوان همی‌نیاساید
دِلَم زِ اَندُهِ بی‌حد همی‌بفرسایَد

زِ بس غمان که بدیدم، چنان شدم که مرا
از این و آن چه غمی پیشِ چشم بگزایَد

که گر ببیند بدخواه رویِ من روزی،
به‌چشمِ او رخِ من زرد رنگ بنماید

چو من به‌مهرِ دلِ خویش اندر این بند ام
حجاب دور کُنَد، فتنه‌ئی پدید آید


این شعر را از مسعود سعد سلمان نیز دانسته‌اند. در نسخه ۸۰۳ آن را نیافتم اما از آن‌جا که این چهار بیت از این شعر در نسخه ۸۰۱ هست و در نسخه‌ی ۸۱۳ و ۸۲۲ و ۸۲۵، دوازده بیت و بیشتر نیز آمده، از حافظ دانستنِ آن نیز شاید.

متنِ کاملِ غزل از روی نسخه‌ی خطّی ۸۱۳ سلیمانیه - ایاصوفیه:

تنم زِ رنجِ فراوان همی‌نیاساید
دلم زِ اندُهِ بی‌حد همی‌بفرساید

بُخارِ حسرت چون پُر شود زِ دل به سَرَم،
زِ دیدگان بارانِ غم فرو آید

زِ بس غمان که بدیدم، چنان شدم که مرا
از این بس آن‌چه غمی پیشِ چشمِ دل آید

دو چشمِ من رخِ من زرد دید و نتوانست.
از آن به خونِ دل آن را همی‌بیَندایَد

وگر ببیند بدخواه رویِ من روزی،
به‌چشمِ او رخِ من زردرنگ بنماید

لقب نهادم از این روز فضل را محنت
مگر که فضلِ من از من زمانه برباید

فلک چو شادیِ من دید مر مرا نشمرد
کنون که می دهدم دم؟ که غم همی‌آید

چو من به‌مهر دلِ خویشتن در او بندم،
حجاب دور کُنَد، فتنه‌ئی پدید آید

چرا نگرید چشم و چرا ننالد گوش؟
چگونه کم نشود صبر و غم نیَفزاید؟

چو دوست‌دارِ من از من گرفت بیزاری،
مگر که دشمن بر من همی‌ببخشاید

اگر ننالم، گویند: نیست حاجت‌مند!
و گر بنالم، گویند: ژاژ می‌خاید

غمی نباشد! از آن که خدای عزّ و جلّ
دری نبندد تا دیگری بنگشاید
در بیت سوم از چهار بیتِ نسخه‌ی ۸۰۱، «بنماید» و «ننماید» مشخص نبود.

با نگاه به متنِ کاملِ غزل از ۸۱۳ و تلفیقِ این بیت از ۸۰۱ با بیتِ پیشین، می‌توان چنین نیز تصحیح کرد:

دو چشمِ من رخِ من زرد دید و نتوانست.
از آن به خونِ دل آن را همی‌بیَندایَد؛

که گر ببیند بدخواه رویِ من روزی،
به‌چشمِ او رخِ من زرد رنگ ننماید


سهیل قاسمی

(دو چشمِ من، وقتی دید که رخِ من زرد است، تحمّل نکرد. به همین خاطر رخِ زردِ من را با خونِ دل اندود که سرخ دیده شود؛ گه اگر بدخواهِ من، روزی رویِ من را ببیند، رخِ من، در چشمِ او زرد دیده نشود.)


@Setiq

هرچند شکلِ «همی» در قافیه‌های «همی‌نیاساید» و «همی‌بفرساید» و «همی‌بیَنداید» و «همی‌آید» و «همی‌ببخشاید»؛ و عبارتِ «مر مرا» را لحن و زبانِ حافظ نمی‌دانم و دو بیتِ پایانی را در دایره‌ی اندیشه‌ی او نمی‌بینم، بودنِ آن در چهار نسخه‌ی قدیمی جالب آمد به‌نظرم.
❤10👍1
سهیل قاسمی عزیز
سرویس هاست شما تا ۷ روز دیگر فعال است. مشاهده فاکتور!
و ما هم‌چنان ماه‌هاست هزینه تمدید خدمات میزبانی وب‌سایت اینترنتی را می‌دهیم که در دسترس نیست.

خنده‌داره نه؟
دلم تنگه حتّا واسه اخلاقِ زهرِ مارت‌هم!
❤4🥴2😢1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ترجیع‌بند سعدی
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌یِ کارِ خویش گیرم

اجرا: سهیل قاسمی
ضبط: استودیو اورانیا - وحید اختری
درهم‌آمیزی با موسیقی: شاپور
موسیقی: ابوالفضل صادقی نژاد و بابک رادمنش

@Setiq

از آپارات ببینید و با کیفیت دلخواه دانلود کنید

از YouTube ببینید
❤7👍1
در عیشِ نقد کوش که چون آب‌خور نماند
آدم بِهِشت روضه‌یِ دارالسّلام را

#حافظ

عیش:
۱. زیستن، زندگی کردن. زندگی
۲. خوش‌گذرانی، خوشی و شادمانی
۳. طعام، خوراک، خوردنی (عمید).

نقد:
آن‌چه درحال داده شود. خلافِ نسیه (منتهی الارب، آنندراج، ناظم الاطباء)
حاضرِ مُعجَل (متن اللغه)

آبخور:
۱. سرچشمه و محلی که از آن‌جا آب برگیرند و بنوشند، آبشخور
۲. قسمت، نصیب (معین) بهره، روزی (عمید)
۳. نوشیدنِ آب (عمید)

هشتن:
رها کردن، فروگذاشتن، گذاشتن، هلیدن (عمید)
بهشت:
هِلید، فروگذاشت، رها کرد.

روضه:
۱. باغ، گلستان، گلزار، سبزه‌زار، مَرغزار.
۲. بهشت. روضه‌یِ رضوان: باغِ بهشت (عمید)

دارالسلام:
۱. سرایِ سلامت
بهشت. (عمید)
روضة السلام: مَرغزارِ سلامت، باغِ آسایش و راحت

روضه و دار السلام نیز هر دو در مَجاز به جایِ بهشت آمده‌اند.
دارالسلام در قرآن به‌عنوانِ یکی از نام‌هایِ بهشت نیز آمده.
«وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى‌ دارِ السَّلامِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‌ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ» (قرآن، سوره یونس آیه ۲۵)
و
«لَهُمْ دَارُ السَّلاَمِ عِندَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِيُّهُمْ بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ (قرآن، سوره الانعام، آیه ۱۲۷)

نقد در مقابلِ نسیه هم آمده‌است. و در تقابل میانِ نقد و نسیه، کنایه به بهشت هم به ذهن می آید.
«چمن حکایتِ اردیبهشت می‌گوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت»
حافظ ۷۹
و
«من هیچ ندانم که مرا آن‌که سرشت،
از اهلِ بهشت کرد، یا دوزخِ زشت
جامی و بُتی و بَربَطی بر لبِ کِشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت»
خیام، رباعی ۹۲ کتاب ترانه‌های خیام صادق هدایت
آب‌خورد یا آب‌خور، علاوه برچشمه، به جا و زمینی که حاصل‌خیز است و آبِ کافی دارد نیز می‌گویند. کما این که کوچ‌نشینانِ دام‌دار، زمانی را در جایی خوش آب و علف چادر می‌زنند و در آن می‌مانند تا دام و حیوان‌شان در مراتعِ آن بچرند. و آن‌گاه که آب‌خور نماند، از آن‌جا کوچ می‌کنند و جای دیگری می‌روند.

«من جُرعه‌نوشِ بزمِ تو بودم هزار سال
کی تَرکِ آب‌خورد کُنَد طبعِ خوگَرَ م»
حافظ ۳۲۹

«کُردِ صحرانشینِ کوه‌نورد
چون بیابانیان بیابان‌گَرد
ازبرایِ علف به صحرا گشت
گلّه را می‌چراند دشت به دشت
هرکجا دیدی آب‌خورد و گیاه،
کردی آن‌جا دو هفته منزل‌گاه
چون علف خورد، جای را می‌ماند
گلّه بر جانبِ دگر می‌راند»
نظامی، هفت پیکر، نشستنِ بهرام روزِ پنجشنبه در گنبدِ صندلی، قصّه‌ی خیر و شر
با این تعبیر از واژه‌ی آب‌خور، می‌توان چنین پنداشت که شاعر گفته: همان‌طور که آدم، بهشت را رها کرد که دیگر جایی برای عیش در آن باقی نمانده‌بود؛ تو نیز از آدم بیاموز و در عیشِ نقد بکوش. و هر گاه که اسبابِ عیش نبود، باز در جایی دیگر دنبالِ آن باش.
آب‌خور را در این بیت هم می‌شود نصیب و قسمت در نظر گرفت و هم چشمه. و به عبارتی چشمه‌یِ آبِ کوثر در بهشت.

«زِ مُرغی کو خورَد آتش، حسَدها می‌بَرَد مرغی
که طوبا آشیان است و زِ کوثر آبخور دارد»
مجیرالدین بیلقانی، قطعه ۲۸
هم‌چنین آبِ خضر یا آبِ حیات یا آبِ جاودانگی هم می‌تواند یکی از مفاهیمی باشد که بشود آبخور را به آن ارجاع داد.
«بَهرِ خوانِ سکندرِ دوران
داشت از آبِ خضر آبخور او»
خاقانی قطعه ۲۹۴


معنای بیت:
آدم هم باغی را که در آن آسایش و سلامت داشت، رها کرد، چون که آبخور در آن باقی نمانده بود و جاودانی نبود. پس بکوش تا از هر آن عیشی که در حال برای تو میسور است، بهره‌مند شوی.
«جهان چو خُلدِ بَرین شد به دورِ سوسن و گل
ولی چه سود که در وی نه‌ممکن‌است خُلُود»
حافظ ۲۱۹
و این مفهوم را می‌توان با مفهومِ بیتِ چهارم مرتبط دانست. همان‌طور که می‌بایست در بزمِ دور، یک دو قدح درکشی و بروی چون که دوامِ وصل میسّر نمی‌شود، می‌بایست در عیشِ نقد بکوشی که آب‌خور نخواهد ماند. کما این‌که به همین خاطر آدم نیز ناگزیر شد تا روضه‌یِ دارالسلام را بهِلَد و رها کند و به زمین بیاید.

نکته‌ئی که در این بیت من را به فکر می‌برَد این است که طبقِ این روایت، این آدم است که به‌دلایلی روضه‌ی دارالسلام را رها می‌کند. نه این که او را از آن‌جا رانده باشند.

با لحاظِ تاریخِ بشریت و گذرِ انسانِ خردمند از مرحله‌ی غارنشینی و شکار به مرحله‌ی کشاورزی و ارزش یافتنِ زمین به‌عنوانِ محلّ‌ِ سکونت و ساختِ خانه، می‌توان چنین تعبیر کرد که افسانه‌های مربوط به بهشت و استقرار در زمین، از این سرچشمه گرفته باشد که بشر، نَقلِ اجدادِ شکارچیِ خود را به یاد می‌آورد (یا در حافظه‌ی موروثیِ خود حس می‌کرد) که به شکلی دیگر می‌زیسته‌اند و از تعلّقاتی مانندِ زمین و کِشتن و انباشتن فارغ بوده‌اند. و آن را به نوعی کوچ از بهشت به زمین قلم‌داد می‌کرد.

«هشتن» را در شعرِ حافظ در معنایِ «از دست دادنِ خارج از اختیار و بر خلافِ میل» هم دیده‌ام. نه رها کردن:
«از دست چرا هِشت سَرِ زلفِ تو حافظ؟
تقدیر چنین بود! چه کردی که نَهِشتی؟»
حافظ ۴۳۶


سهیل قاسمی

@Setiq
❤14👍2👎1
دانم
سرآید غصّه
را
رنگین برآرد قصّه را این آهِ خون‌افشان
که من
هر صبح و شامی می‌زنم

#حافظ
❤11
ستیغ
بیدار شیم ببینیم تموم شده 🥺
بیدار شیم ببینیم تموم شده 🥺
❤5😢4🕊1
https://www.aparat.com/v/RWi6r
مجموعه کامل رباعیات خیام
بر اساس کتاب ترانه‌های خیام - صادق هدایت
سهیل قاسمی
❤3👍1
Forwarded from آوای موسیقی
سیب نقره ای
سهیل قاسمی
همواره عشق بی‌خبر از راه می‌رسد
چونان مسافری که به‌ناگاه می‌رسد

وا می‌نهم به اشک و به مژگان تدارک‌اش
چون وقت ِ آب و جارویِ این راه می‌رسد

این‌ات زهی شُکوه! که نزد ت کلام ِ من
با موکب ِ نسیم ِ سحرگاه می‌رسد

با دیگران نمی‌نهد ت دل، به دامن‌ات
چندان که دست ِ خواهش کوتاه می‌رسد

میلی کمین گرفته پلنگانه در دل‌ام
تا آهویِ تو کی به کمین‌گاه می‌رسد!

هنگام ِ وصل ما ست به باغ ِ بزرگ ِ شب
وقتی که سیب ِ نقره‌ئی ِ ماه می‌رسد

شاعر! دل‌ات به راه بیاویز و از غزل
طاقی بزن خجسته که دل‌خواه می‌رسد

شعر: حسین منزوی
اجرا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور

@Avayemosighi

@Setiq
❤12👎2👍1🕊1